فخرالدین عراقی (غزلیات)/به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
ظاهر
| به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت | هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت | |||||
| فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟ | که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت | |||||
| دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه | ز آفتاب رخت سایهای بر آن انداخت | |||||
| رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود | که پرده از رخ تو برنمیتوان انداخت | |||||
| حلاوت لب تو، دوش، یاد میکردم | بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت | |||||
| من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک | زبان لطف توام باز در گمان انداخت | |||||
| قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند | دل شکستهی ما را بر آستان انداخت | |||||
| چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم | بر آستان درت صدهزار جان انداخت | |||||
| عراقی ار دل و جان آن زمان امید برید | که چشم جادوی تو چنین در ابروان انداخت | |||||