فخرالدین عراقی (غزلیات)/بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد
ظاهر
| بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد | به طعمهی پشه عنقا شکار نتوان کرد | |||||
| به گفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت | به جست و جو طلب وصل یار نتوان کرد | |||||
| بدان مخسب که در خواب روی او بینی | خیال او بود آن، اعتبار نتوان کرد | |||||
| دو چشم تو، خود اگر عاشقی، پر آب بود | بر آب نقش لطیف نگار نتوان کرد | |||||
| به چشم او رخ او بین، به دیدهی خفاش | به آفتاب نظر آشکار نتوان کرد | |||||
| به چشم نرگس کوتهنظر به وقت بهار | نظارهی چمن و لالهزار نتوان کرد | |||||
| شدم که بوسه زنم بر درش ادب گفتا | به بوسه خاک در یار خوار نتوان کرد | |||||
| به نیم جان که تو داری و یک نفس که تو راست | حدیث پیشکشش زینهار نتوان کرد | |||||
| چه به که پیش سگان درش فشانی جان | که این متاع بر آن رخ نثار نتوان کرد | |||||
| بلا به پیش خیالش شبی همی گفتم | که : دشمنی همه با دوستدار نتوان کرد | |||||
| بگوی تا نکند زلف تو پریشانی | که بیش ازین دل ما بیقرار نتوان کرد | |||||
| به تیغ غمزهی خون خوار، جان مجروحم | هزار بار، به روزی فگار نتوان کرد | |||||
| دلی که با غم عشق تو در میان آمد | بهر گنه ز کنارش کنار نتوان کرد | |||||
| بدان که نام وصال تو میبرم روزی | به دست هجر مرا جان سپار نتوان کرد | |||||
| جواب داد خیالش که، با سلیمانی | برای مورچهای کارزار نتوان کرد | |||||
| میان هجر و وصالش، گر اختیار دهند | ز هر دو هیچ یکی اختیار نتوان کرد | |||||
| رموز عشق، عراقی، مگو چنین روشن | که راز خویش چنین آشکار نتوان کرد | |||||