فخرالدین عراقی (غزلیات)/با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟
ظاهر
| با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟ | با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد؟ | |||||
| از سوز بیدلانت مالک خبر ندارد | با عیش عاشقانت رضوان چه کار دارد؟ | |||||
| در لعل توست پنهان صدگونه آب حیوان | از بیدلی لب من با آن چه کار دارد؟ | |||||
| هم دیدهی تو باید تا چهرهی تو بیند | کانجا که آن جمال است انسان چه کار دارد؟ | |||||
| وهم از دهان تنگت هرگز نشان نیاید | با خاتم سلیمان شیطان چه کار دارد؟ | |||||
| جان من از لب تو مانا که یافت ذوقی | ورنه خیال جاوید با جان چه کار دارد؟ | |||||
| دل میتپد که بیند در دیده روی خوبت | ورنه برید زلفت پنهان چه کار دارد؟ | |||||
| عاشق گر از در تو نشنید مرحبایی | چون حلقه بر در تو چندان چه کار دارد؟ | |||||
| گر بر درت نیایم، شاید که باز پرسند: | پوسیده استخوانی با خوان چه کار دارد؟ | |||||
| در دل که عشق نبود معشوق کی توان یافت | جایی که جان نباشد جانان چه کار دارد؟ | |||||
| در دل غم عراقی و آنگاه عشق باقی | در خانهی طفیلی مهمان چه کار دارد؟ | |||||