فخرالدین عراقی (غزلیات)/باز مرا در غمت واقعه جانی است
ظاهر
| باز مرا در غمت واقعه جانی است | در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است | |||||
| دل که ز جان سیر گشت خون جگر میخورد | بر سر خوان غمت باز به مهمانی است | |||||
| چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان | باز گذارش به غم، کوبه غم ارزانی است | |||||
| تا سر زلفین تو کرد پریشان دلم | هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است؟ | |||||
| از دل من خون چکید بر جگرم نم نماند | تا ز غمت دیدهام در گهر افشانی است | |||||
| آه! که در طالعم باز پراکندگی است | بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است | |||||
| رفت که بودی مرا کار به سامان، دریغ! | نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است | |||||
| صبح وصالم بماند در پس کوه فراق | روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است | |||||
| وصل چو تو پادشه کی به گدایی رسد؟ | جستن وصلت مرا مایهی نادانی است | |||||
| خیز، دلا، وصل جو، ترک عراقی بگو | دوست مدارش، که او دشمن پنهانی است | |||||