فخرالدین عراقی (غزلیات)/باز غم بگرفت دامانم، دریغ
ظاهر
| باز غم بگرفت دامانم، دریغ | سر برآورد از گریبانم دریغ | |||||
| غصه دمدم میکشم از جام غم | نیست جز غصه گوارانم، دریغ | |||||
| ابر محنت خیمه زد بر بام دل | صاعقه افتاد در جانم، دریغ | |||||
| مبتلا گشتم به درد یار خود | کس نداند کرد درمانم، دریغ | |||||
| در چنین جان کندنی کافتادهام | چاره جز مردن نمیدانم، دریغ | |||||
| الغیاث! ای دوستان، رحمی کنید | کز فراق یار قربانم، دریغ | |||||
| جور دلدار و جفای روزگار | میکشد هر یک دگرسانم، دریغ | |||||
| گر چه خندم گاه گاهی همچو شمع | در میان خنده گریانم، دریغ | |||||
| صبح وصل او نشد روشن هنوز | در شب تاریک هجرانم، دریغ | |||||
| کار من ناید فراهم، تا بود | در هم این حال پریشانم، دریغ | |||||
| نیست امید بهی از بخت من | تا کی از دست تو درمانم؟ دریغ | |||||
| لاجرم خون خور، عراقی، دم به دم | چون نکردی هیچ فرمانم، دریغ | |||||