فخرالدین عراقی (غزلیات)/ای باد صبا، به کوی آن یار
ظاهر
| ای باد صبا، به کوی آن یار | گر بر گذری ز بنده یاد آر | |||||
| ور هیچ مجال گفت یابی | پیغام من شکسته بگزار | |||||
| با یار بگوی کان شکسته | این خسته جگر، غریب و غمخوار | |||||
| چون از تو ندید چارهی خویش | بیچاره بماند بیتو ناچار | |||||
| خورشید رخت ندید روزی | بینور بماند در شب تار | |||||
| نی این شب تیره دید روشن | نی خفته عدو، نه بخت بیدار | |||||
| میکرد شبی به روز کاخر | روزی بشود که به شود کار | |||||
| کارش چو به جان رسید میگفت: | کای کرده به تیغ هجرم افگار | |||||
| ای کرده به کام دشمنانم | با یار چنین، چنین کند یار؟ | |||||
| آخر نظری به حال من کن | بنگر که: چگونه بیتوام زار؟ | |||||
| یک بارگیم مکن فراموش | یاد آر ز من شکسته، یاد آر | |||||
| مزار ز من، که هیچ هیچم | از هیچ، کسی نگیرد آزار | |||||
| من نیک بدم، تو نیکویی کن | ای نیک، بدم، به نیک بردار | |||||
| بگذار که بگذرم به کویت | یکدم ز سگان کویم انگار | |||||
| بگذاشتم این حدیث، کز من | دارند سگان کوی تو عار | |||||
| پندار که مشت خاک باشم | زیر قدم سگ درت خوار | |||||
| القصه به جانم از عراقی | مگذار، کزو نماند آثار | |||||
| بالجمله تو باشی و تو گویی | او کم کند از میانه گفتار | |||||