فخرالدین عراقی (ترجیعات)/ای زده خیمهی حدوث و قدم
ظاهر
| ای زده خیمهی حدوث و قدم | در سراپردهی وجود و عدم | |||||
| جز تو کس واقف وجود تو نیست | هم تویی راز خویش را محرم | |||||
| از تو غایب نبودهام یک روز | وز تو خالی نبودهام یک دم | |||||
| آن گروهی که از تو باخبرند | بر دو عالم کشیدهاند رقم | |||||
| پیش دریای کبریای تو هست | دو جهان کم ز قطرهای شبنم | |||||
| بیوجودت جهان وجود نداشت | از جمال تو شد جهان خرم | |||||
| چون تجلی است در همه کسوت | آشکار است در همه عالم | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| تا مرا از تو دادهاند خبر | از خودم نیست آگهی دیگر | |||||
| سر به دیوانگی بر آوردم | تا نهادم به کوی عشق تو سر | |||||
| تا ز خاک در تو دور شدم | غرقه گشتم میان خون جگر | |||||
| خاک پای تو میکشم در چشم | درس عشق تو میکنم از بر | |||||
| جز تو کس نیست در سرای وجود | نظر این است پیش اهل نظر | |||||
| گاه واحد، گهی کثیر شوی | این سخن عقل کند باور؟ | |||||
| پیش ارباب صورت و معنی | هست از آفتاب روشنتر | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| گر شبی دامنت به دست آرم | تا قیامت ز دست نگذارم | |||||
| گرد کویت به فرق میگردم | بیش ازین نیست در جهان کارم | |||||
| گر مرا از سگان خود شمری | هر دو عالم به هیچ نشمارم | |||||
| چون خیالی شدم ز تنهایی | تا خیال تو در نظر دارم | |||||
| کار من جز نشاط و شادی نیست | تا به دام غمت گرفتارم | |||||
| چون بجز تو کسی نمیبینم | غیر ازین بر زبان نمیآرم | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| همه عالم چو عکس صورت اوست | بجز از او کسی ندارد دوست | |||||
| به مجاز این و آن نهی نامش | به حقیقت چو بنگری همه اوست | |||||
| شد سبو ظرف آب در تحقیق | عجب این است کاب عین سبوست | |||||
| قطره و بحر جز یکی نبود | آب دریا، چون بنگری، از جوست | |||||
| بر دلش کشف کی شود اسرار؟ | هر که راضی شود ز مغز به پوست | |||||
| در رخش روی دوست میبینم | میل من با جمال او زآن روست | |||||
| گر چه خود غیر او وجودی نیست | لیکن اثبات این حدیث نکوست | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| تا مرا دیده شد به روی تو باز | دامن از غیر تو کشیدم باز | |||||
| مرغ جان من شکسته درون | در هوای تو میکند پرواز | |||||
| عشق فرهاد و طلعت شیرین | سر محمود و خاک پای ایاز | |||||
| بکشی گر ز روی دلداری | گره از کار من گشایی باز | |||||
| هر نفس با دل شکستهی من | سخن عشق خود کنی آغاز | |||||
| در حقیقت بجز تو نیست کسی | گر چه پوشیدهای لباس مجاز | |||||
| گفتم اسرار تو بپوشانم | بر زبانم روانه گشت این راز | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| ساقیا، بادهی الست بیار | تا به می بشکنیم رنج خمار | |||||
| آن چنان مستم از می عشقت | که ز مستی نمی شوم هشیار | |||||
| بی کمال وجود تو نبود | دو جهان را به نیم جو مقدار | |||||
| هاتف غیب گفت در گوشم | که: به تحقیق بشنو ای گفتار | |||||
| اصل و فرع جهان وجود شماست | لیس فیالدار غیرکم دیار | |||||
| بر زبان فصیح میشنوم | از همه کاینات این اسرار | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| حسن پوشیده بود زیر نقاب | عشق برداشت از میانه حجاب | |||||
| هر دو در روی خویش فتنه شدند | هر دو با هم شدند مست و خراب | |||||
| در خرابات عاشقی با هم | هر دو خوردند بیقدح می ناب | |||||
| هر که را هست دیدهی بیدار | نرود چشم بخت او در خواب | |||||
| جزو را هست سوی کل رغیب | قطره را هست سوی یم ابواب | |||||
| دیدن غیر تو خطا باشد | نظر این است پیش اهل صواب | |||||
| چون بجز خود کسی نمیبیند | زان جهت میکند به خویش خطاب | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||
| ای ز عکس رخت جهان روشن | به خیال تو چشم جان روشن | |||||
| گشته از رویت آفتاب خجل | شده از نورت آسمان روشن | |||||
| هست از پرتو جمال رخت | از مکان تا بلامکان روشن | |||||
| به زبان شرح عشق نتوان گفت | که نمیگردد از بیان روشن | |||||
| گرچه خود غیر را وجودی نیست | بر عراقی شد این زمان روشن | |||||
| که به غیر از تو در جهان کس نیست | جز تو موجود جاودان کس نیست | |||||