فخرالدین عراقی (آغاز کتاب)/صاحبا، راز اندرون ز نهفت
ظاهر
| صاحبا، راز اندرون ز نهفت | تا نپرسی ز من، نخواهم گفت | |||||
| بنده را خاطری است ناخرسند | عاشق هجر یار، لیک به بند | |||||
| که پسندد چو من هنرمندی | لب ببسته، اسیر دربندی؟ | |||||
| بنده را شاعری نپنداری | زین گدایان خام نشماری | |||||
| چون در گنج دوست وا کردند | به من این شیوه را عطا کردند | |||||
| روز و شب درد درد مینوشم | در خروشم، اگر چه خاموشم | |||||
| از تلطف به من نما گل را | در حدیث اندر آر بلبل را | |||||
| تا نوایی ز عشق آغازم | وین چنین تحفهها بپردازم | |||||
| کلماتی است از مخارج اصل | اندرو هست مندرج ده فصل | |||||