فخرالدین عراقی (آغاز کتاب)/حق تعالی میان هر عصری
ظاهر
| حق تعالی میان هر عصری | از سعادت بنا کند قصری | |||||
| اندر آن جایگه نهد گاهی | بر نشاند به مسندش شاهی | |||||
| صحن عالم ازو کند مامن | چشم دولت بدو کند روشن | |||||
| سایهاش نور مرحمت باشد | چار دیوار و شش جهت باشد | |||||
| دولت ملک و دین تمام کند | کار آفاق با نظام کند | |||||
| ز بر تخت حکم شاه شود | پشت اسلام را پناه شود | |||||
| تا ازو در زمانه وا گویند | دایمش مرد و زن دعا گویند | |||||
| خود ببین ظاهرش درین دوران | حضرت صاحب زمین و زمان | |||||
| سرور سروران روی زمین | خواجهی روزگار شمسالدین | |||||
| صدر اسلام، صاحب اعظم | افتخار عرب، جمال عجم | |||||
| آصف روزگار، صدر جهان | شاه را خواجه، صاحب دیوان | |||||
| آنکه اندر سرای کون و فساد | مثل او مادر زمانه نزاد | |||||
| فلک مملکت بدو معهود | سعد اکبر ز طالعش مسعود | |||||
| دین و دولت به صحبت او شاد | ملک حکمت به همتش آباد | |||||
| سایهی او چو قبهی خضرا | هست هجدههزار عالم را | |||||
| عدلش آراسته جهان چو ارم | هم به انصاف و هم به جود و کرم | |||||
| جود او عاشق است بر سایل | کرمش سابق است بر مایل | |||||
| به کفش نسبتی چو کرد سحاب | زان شد آبستن او به در خوشاب | |||||
| ذات او گوهر است و ملک صدف | از کف جود اوست کان چون کف | |||||
| دل مستغنیش به بخشش و جود | از خزاین بسی نماند وجود | |||||
| نظر لطف او مرارت سم | انگبین کرده بر لب ارقم | |||||
| طبع موزون او سرشته ز نور | از مناهی و از ملاهی دور | |||||
| ذات پاکش، که از علوم غنی است | از صفات و مدیح مستغنی است | |||||
| زانکه در وصف او هنرمندان | هر چه گویند هست صد چندان | |||||
| خوبرو را چه حاجت زیور؟ | وصف خود خویشتن کند گوهر | |||||
| چیست کان نیست ذات پاکش را؟ | تا بخواهم من از خدا به دعا | |||||
| گوهر کان و بحر معدلت است | پایهی او ورای منزلت است | |||||
| ای چو خورشید نور ورز جلال | وی چو بدر منیر محض کمال | |||||
| هست رای تو نور امن و امان | که بدو روشن است جمله جهان | |||||
| درگه تو چو مجمع فضلاست | سایهی حق ز نور تو پیداست | |||||
| هر خدنگی، که شست قهر گشاد | هدفش جان دشمنان تو باد | |||||
| چشم معنی ز صورتت روشن | تا شود کور دیدهی دشمن | |||||