غزلهای فرخی یزدی/ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
ظاهر
| ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم | وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم | |||||
| آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش | که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم | |||||
| جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف | چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم | |||||
| میر میراث خوران هم نشوم تا گویم | مردم از جور بمیرند که من میر شوم | |||||
| منم آن کشتی طوفانی دریای وجود | که ز امواج سیاست ز بر و زیر شوم | |||||
| گوشه گیری اگرم از اثر اندازد به | که من از راه خطا صاحب تاثیر شوم | |||||
| پیش دشمن سپر افکندن من هست محال | در ره دوست گر آماجگه تیر شوم | |||||
| غم مخور ای دل دیوانه که از فیض جنون | چون تو من هم پس از این لایق زنجیر شوم | |||||
| شهره شهرم و شهریه نگیرم چون شیخ | که بر شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم | |||||
| کار در دوره ما جرم بود یا تقصیر | «فرخی» بهر چه من عامل تقصیر شوم | |||||