صائب تبریزی (ابیات برگزیده)/چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان
ظاهر
| چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان | ازین بلای سیه، دور دار شانه خویش | |||||
| چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر | اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش | |||||
| نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران | نفس چو راست کنم، میبرم گرانی خویش | |||||
| بر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویش | خود را خلاص کردم، از پاسبانی خویش | |||||
| در دشت با سرابم، در بحر یار آبم | چون موج در عذابم، از خوش عنانی خویش | |||||
| چه سود ازین که بلندست دامن فانوس؟ | چو هیچ وقت نیامد به کار گریهی شمع | |||||
| چو برگ غنچهی نشکفته ما گرفته دلان | نشد که سر به هم آریم یک زمان در باغ | |||||
| از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل | آسوده همین آب روان است درین باغ | |||||
| ای دیدهی گلچین بادب باش که شبنم | از دور به حسرت نگران است درین باغ | |||||
| تیره بختی لازم طبع بلند افتاده است | پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟ | |||||
| صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد | آب در روغن چو باشد، میکند شیون چراغ | |||||
| از ظلمت وجود که میبرد ره برون؟ | گر شمع پیش پای نمیداشت نور عشق | |||||
| گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب | خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهی عشق | |||||
| به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیست | مگر بلند شود دست و تازیانهی عشق | |||||
| حیف فرهاد که با آنهمه شیرینکاری | شد به خواب عدم از تلخی افسانهی عشق | |||||
| تو فکر نامهی خود کن که میپرستان را | سیاه نامه نخواهد گذاشت گریهی تاک | |||||
| کشتی بیناخدا را بادبان لطف خداست | موج از خودرفته را از بحر بی پایان چه باک؟ | |||||
| پاکدامانی است باغ دلگشا آزاده را | یوسف بی جرم را از تنگی زندان چه باک؟ | |||||
| از طلوع و از غروب مهر روشن شد که چرخ | هر که رابرداشت صبح از خاک، شام افتد به خاک | |||||
| در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر | هر که رادر پای گل، از دست جام افتد به خاک | |||||
| از هجر شکوه با در و دیوار میکنم | چون داغ دیدهای که کند گفتگو به خاک | |||||
| غافل به ماندگان نظر از رفتگان کند | گر صد هزار خلق رود پیش ازو به خاک | |||||
| در زهد من نهفته بود رغبت شراب | چون نغمههای تر که بود در رباب خشک | |||||
| عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است | بر نمیخیزد گل ابری ازین دریای خشک | |||||
| در جام لاله و قدح گل غریب بود | در دور عارض تو به مصرف رسید رنگ | |||||
| بال و پر همند حریفان سست عهد | بو میرود به باد چو از گل پرید رنگ | |||||
| خندهی کبک از ترحم هایهای گریه شد | تا که رادر کوهسار عشق آمد پا به سنگ؟ | |||||
| همچنان در جستجوی رزق خود سرگشتهام | گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ | |||||
| نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک | نیافتیم فضای نفس کشیدن دل | |||||
| نمیروم قدمی راه بی اشارهی دل | که خضر راه نجات است استخارهی دل | |||||
| علاج کودک بدخو ز دایه میآید | کجاست عشق، که در ماندهام به چارهی دل | |||||
| گلی که آفت پژمردگی نمیبیند | همان گل است که چینند از نظاره گل | |||||
| هر که از حلقهی ارباب ریا سالم جست | هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام | |||||
| جسم در دامن جان بیهده آویخته است | سیل در گوشهی ویرانه نگیرد آرام | |||||
| چه سود ازین که چو یوسف عزیز خواهم شد؟ | مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام | |||||
| کجاست نیستی جاودان، که بیزارم | ازان حیات که گردد به سال و ماه تمام | |||||
| خاکساری ز شکایت دهنم دوخته است | نقش پایم که به هر راهگذار ساختهام | |||||
| منم آن لاله که از نعمت الوان جهان | با دل سوخته و خون جگر ساختهام | |||||
| ازسبکباران راه عشق خجلت میکشم | بر کمر هر چند جای توشه دامن بستهام | |||||
| تانظر از گل رخسار تو برداشتهام | مژه دستی است که در پیش نظر داشتهام | |||||
| بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا | که من این بار به امید تو برداشتهام | |||||
| هیچ کس را دل نمیسوزد به من چون آفتاب | گرچه از بام بلند آسمان افتادهام | |||||
| چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را؟ | خال موزونم که بر رخسار زشت افتادهام | |||||
| از بهشت افتاد بیرون آدم و خندان نشد | چون نگریم من که از دلدار دور افتادهام | |||||
| تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم | تا ازان معشوق شیرینکار دور افتادهام | |||||
| با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من | بر سر راه چون کلید اهل فال افتادهام | |||||
| ز سردمهری احباب، در ریاض جهان | تمام برگ سفر چون گل خزان زدهام | |||||
| کسی به خاک چو من گوهری نیندازد | به سهواز گره روزگار وا شدهام | |||||
| چو بید اگر چه درین باغ بی برآمدهام | به عذر بی ثمری سایه گستر آمدهام | |||||
| به پای قافله رفتن ز من نمیآید | چو آفتاب به تنها روی برآمدهام | |||||
| همان به خاک برابر چو نور خورشیدم | اگرچه از همه آفاق بر سر آمدهام | |||||
| چون قلم، شد تنگ بر من از سیهکاری جهان | نیست جز یک پشت ناخن، دستگاه خندهام | |||||
| سالها در پرده دل خون خود را خوردهام | تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام | |||||
| بر زمین ناید ز شادی پای من چون گردباد | تا خس و خاشاک هستی را به هم پیچیدهام | |||||
| از جور روزگار ندارم شکایتی | این گرگ را به قیمت یوسف خریدهام | |||||
| بر روی نازبالش گل تکیه میکند | عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیدهام | |||||
| حسن در زندان همان بر مسند فرماندهی است | من عزیز مصر را در وقت خواری دیدهام | |||||
| از حریم قرب، چون سنگم به دور انداخته است | چون فلاخن هر که را بر گرد سر گردیدهام | |||||
| مرد مصاف در همه جا یافت میشود | در هیچ عرصه مرد تحمل ندیدهام | |||||
| از بس که بی گمان به در دل رسیدهام | باور نمیکنم که به منزل رسیدهام | |||||
| دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است | من به یک دل، عاشق صد آتشین رخسارهام | |||||
| غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شود | زان غم من زود آخر شد که بی غمخوارهام | |||||
| با گرانقدری سبک در دیدههایم چون نماز | با سبکروحی به خاطرها گران چون روزهام | |||||
| سودای زلف، سلسله جنبان گفتگوست | کوته نمیشود به شنیدن فسانهام | |||||
| خشکسال زهد نم در جوی من نگذاشته است | تشنه یک هایهای گریه مستانهام | |||||
| در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی است | شیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانهام | |||||
| چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابم | در بزم بیسوادان، لب بسته چون کتابم | |||||
| نگردید از سفیدیهای مو آیینهام روشن | زهی غفلت که در صبح قیامت میبرد خوابم | |||||
| مکن ای شمع با من سرکشی، کز پاکدامانی | به یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم | |||||
| نومید نیم از کرم پیر خرابات | در بحر شکسته است سبو همچو حبابم | |||||
| گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم | دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم | |||||
| محرمی نیست در آفاق به محرومی من | عین دریایم و سرگشتهتر از گردابم | |||||
| بود از موی سفید امید بیداری مرا | بالش پر گشت آن هم بهر خواب غفلتم | |||||
| چهرهی یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت | سایه دستی ز اخوان وطن میخواستم! | |||||
| چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفش | که اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم | |||||
| از جام بیخودی کرد، ساقی خدا پرستم | بودم ز بت پرستان، تا از خودی نرستم | |||||
| راهی که راهزن زد، یک چند امن باشد | ایمن شدم ز شیطان، تا توبه را شکستم | |||||
| از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات | مستی و هوشیاری، سازد بلند وپستم | |||||
| به تکلیف بهاران شاخسارم غنچه میبندد | اگر در دست من میبود، اول بار میبستم | |||||
| تهی شود به لبم نارسیده رطل گران | ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم | |||||
| جدا چو دست سبو از سرم نمیگردد | ز بس به فکر تو مانده است زیر سر دستم | |||||
| چه با من میتواند شورش روز جزا کردن؟ | که از دل سالهادامان محشر بود در دستم | |||||
| دلتنگ از ملامت اغیار نیستم | چون گل، گرفته در بغل خار نیستم | |||||
| دیوانهام که بر سر من جنگ میشود | جنس کساد کوچه و بازار نیستم | |||||
| رزق میآید به پای خویش تا دندان به جاست | آسیا تا هست، در اندیشه نان نیستم | |||||
| نشتر از نامردی در پرده چشمم شکست | از ره هر کس به مژگان خار و خس برداشتم | |||||
| بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدم | حاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم | |||||
| من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم | یک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم | |||||
| نرمی ره شد چون مخمل تار و پود خواب من | جای گل، ای کاش آتش زیر پا میداشتم | |||||
| عاقبت زد بر زمینم آن که از روی نیاز | سالهابر روی دستش چون دعا میداشتم | |||||
| تمام از گردش چشم تو شد کار من ای ساقی | ز دست من بگیر این جام را کز خویشتن رفتم | |||||
| ز همراهان کسی نگرفت شمعی پیش راه من | به برق تیشه زین ظلمت برون چون کوهکن رفتم | |||||
| من آن روزی که برگ شادمانی داشتم چون گل | بهار خندهرو را غنچه تصویر میگفتم | |||||
| هنوزم از دهان چون صبح بوی شیر میآمد | که چون خورشید، مطلعهای عالمگیر میگفتم! | |||||
| عالم بیخبری بود بهشت آبادم | تا به هوش آمدم، از عرش به فرش افتادم | |||||
| از دم تیغ که هر دم به سرم میبارد | میتوان یافت که سهوالقلم ایجادم | |||||
| عنانداری نمیآمد ز من سیل بهاران را | دل دیوانه را در کوچه و بازار سر دادم | |||||
| منم آن غنچه غافل که ز بیحوصلگی | سر خود در سر یک خنده بیجا کردم | |||||
| چو نقش پا گزیدم خاکساری تا شوم ایمن | ندانستم ز همواری فزون پامال میگردم | |||||
| از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم | از دست روزگار برون چون دعا شدم | |||||
| من که بودم گردباد این بیابان، عاقبت | چون ره خوابیده بار خاطر صحرا شدم | |||||
| درین قلمرو آفت، ز ناتوانیها | به هر کجا که نشستم خط غبار شدم | |||||
| فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم | صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم | |||||
| عشق بر هر کس که زور آورد، من گشتم خراب | سیل در هر جا که پا افشرد، من ویران شدم | |||||
| چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من | گر یک دو روز بار دل کاروان شدم | |||||
| اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود | چون خواب، رفته رفته به چشمش گران شدم | |||||
| بزرگان میکنند از تلخرویی سرمه در کارم | اگرچه با جواب خشک ازین کهسار خرسندم | |||||
| منه انگشت بر حرفم، اگر درد سخن داری | که بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم | |||||
| مرا بیزار کرد از اهل دولت، دیدن دربان | به یک دیدن، ز صد نادیدنی آزاد گردیدم | |||||
| ز راستی نبود شاخههای بی بر را | خجالتی که من از قامت دو تا دارم | |||||
| نظر برداشت شبنم در هوای آفتاب از گل | به امید که من از عارض او چشم بردارم؟ | |||||
| شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم | نهد پا بر سرم از راه هر کس خار بردارم | |||||
| چو مینای پر از می فتنهها دارم به زیر سر | شود پر شور عالم چون ز سر دستار بردارم | |||||
| که میگویدپری در دیدهی مردم نمیآید؟ | که دایم در نظر باشد پریزادی که من دارم | |||||
| نمیباید سلاحی تیزدستان شجاعت را | که در سر پنجه خصم است شمشیری که من دارم | |||||
| شراب کهنه در پیری مرا دارد جوان دایم | که دارد از مریدان این چنین پیری که من دارم؟ | |||||
| تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمیآرد | به است از جنت در بسته زندانی که من دارم | |||||
| ز اکسیر قناعت میشمارم نعمت الوان | اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم | |||||
| امیدم به بی دست و پایی است، ورنه | چه کار آید از دست و پایی که دارم؟ | |||||
| سپندست کز جا جهد، جا نماید | درین انجمن آشنایی که دارم | |||||
| گویند به هم مردم عالم گلهی خویش | پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟ | |||||
| نگاه گرم را سر ده به جانم تا دلی دارم | مرا دریاب ای برق بلا تا حاصلی دارم | |||||
| از من خبر دوری این راه مپرسید | چندان نفسم نیست که پیغام گذارم | |||||
| جگر سنگ به نومیدی من میسوزد | آب حیوانم و از ریگ روان تشنهترم | |||||
| تا به کی بر دل ز غیرت زخم پنهانی خورم | با تو یاران می خورند و من پشیمانی خورم | |||||
| میکنم در کار ساحل این کهن تابوت را | تا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم؟ | |||||
| چه نسبت است به مژگان مرا نمیدانم | که پیش چشمم و از پیش چشمها دورم | |||||
| عزیزی خواری و خواری عزیزی بار میآورد | در آغوش پدر از چاه و زندان بیش میلرزم | |||||
| کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را | در آغوش وصال از بیم هجران بیش میلرزم | |||||
| نخوابیده است با کین کسی هرگز دل صافم | ز بستر چون دعا از سینههای پاک برخیزم | |||||
| ز خال گوشهی ابروی یار میترسم | ازین ستارهی دنباله دار میترسم | |||||
| ز رنگ و بوی جهان قانعم به بیبرگی | خزان گزیدهام از نوبهار میترسم | |||||
| چند در دایرهی مردم عاقل باشم | تختهی مشق صد اندیشهی باطل باشم | |||||
| فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا | بعد ازین گوش بر آواز در دل باشم | |||||
| چون گوهر گرامی آدم درین بساط | مسجود آفرینش و مردود آتشم | |||||
| هستی موهوم موج سرابی بیش نیست | به که بر لوح وجود خود خط باطل کشم | |||||
| از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم | چون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم | |||||
| دست و پا گم میکنم زان نرگس نیلوفری | من که عمری شد بلای آسمانی میکشم | |||||
| در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم | کز شیر، به دشنام کند دایه خموشم | |||||
| دلی خالی ز غیبت در حضورم میتوان کردن | نیم غمگین به سنگینی اگر مشهور شد گوشم | |||||
| ز جوی شیر کردم تلخ بر خود خواب شیرین را | خجل چون کوهکن زین بازی طفلانه خویشم | |||||
| در آشیان به خیال تو آنقدر ماندم | که غنچه شدگل پرواز در پر و بالم | |||||
| کیست جز آینه و آب درین قحطآباد | که کند گریه به روز سفر از دنبالم | |||||
| نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن | چو خنده بر لب ماتمرسیده حیرانم | |||||
| شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟ | که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم | |||||
| نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم | نمک پرورده عشقم، زبان ناز میدانم | |||||
| به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش میآید | زبان این ترازو را نمیدانم، نمیدانم | |||||
| گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری | که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمیدانم | |||||
| در هر که ترا دیده، به حسرت نگرانم | عمری است که من زنده به جان دگرانم | |||||
| بیداری دولت به سبکروحی من نیست | هرچند که در چشم تو چون خواب گرانم | |||||
| ربوده است ز من اختیار، جذبهی بحر | عنان گسستهتر از رشتههای بارانم | |||||
| به عشق پاک کردم صرف عمر خود، ندانستم | که از تردامنی با غنچه همبستر شود شبنم | |||||
| نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب | خوشوقت میشوند حریفان ز شیونم | |||||
| بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند | چون نسیم صبحدم میباید از خود رفتنم | |||||
| گر میزنم به هم کف افسوس، دور نیست | بال و پری نمانده که بر یکدگر زنم | |||||
| میکند چرخ ستمگر به شکرخنده حساب | لب مخمور به خمیازه اگر باز کنم | |||||
| خانهای از خانه آیینه دارم پاکتر | هر چه هر کس آورد با خویش مهمانش کنم | |||||
| آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مرا | آنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم | |||||
| گوشهای کو، که دل از فکر سفر جمع کنم | پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم | |||||
| رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا | چون دل خویش ز صدر راهگذر جمع کنم؟ | |||||
| دعوی گردن فرازی با اسیری چو کنم؟ | در صف آزادمردان این دلیری چون کنم؟ | |||||
| من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب | دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم؟ | |||||
| روشندلی نمانده درین باغ و بوستان | با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم | |||||
| چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟ | دلم نمیدهد این صفحه را سیاه کنم | |||||
| نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه | ننهم روی خود از شهر به صحرا چه کنم؟ | |||||
| دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست | از تهی کردن دل میشود افزون، چه کنم؟ | |||||
| من نه آنم که تراوش کند از من گلهای | میدهد خون جگر رنگ به بیرون، چه کنم؟ | |||||
| بر فقیران پیشدستی کردن از انصاف نیست | میوه چون در شهر شد بسیار، نوبر میکنم | |||||
| ابرام در شکستن من اینقدر چرا؟ | آخر نه من به بال تو پرواز میکنم؟ | |||||
| از بس نشان دوری این ره شنیدهام | انجام را تصور آغاز میکنم | |||||
| خنده و جان بر لبم یکبار میآید چو برق | ابر میگرید به حالم چون تبسم میکنم | |||||
| میدهم جان در بهای حسن تا در پرده است | من گل این باغ را در غنچگی بو میکنم | |||||
| چو عکس چهره خود در پیاله میبینم | خزان در آینه برگ لاله میبینم | |||||
| مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد | تو خنده گل و من داغ لاله میبینم | |||||
| ز ناکامی گل از همصحبتان یار میچینم | گلی کز یار باید چیدن از اغیار میچینم | |||||
| همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم من | به مژگان گرچه از راه عزیزان خار میچینم | |||||
| هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست | کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟ | |||||
| درین ریاض من آن شبنم گرانجانم | که در خزان به شکر خواب نو بهار روم | |||||
| ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد | از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم | |||||
| فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان | من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟ | |||||
| ز من کناره کند موج اگر حباب شوم | فریب من نخورد تشنه گر سراب شوم | |||||
| نزدیک من میا که ز خود دور میشوم | وزبیخودی ز وصل تو مهجور میشوم | |||||
| از دیده هرچه رفت، ز دل دور میشود | من پیش چشم خلق ز دل دور میشوم | |||||
| شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند | حکایتی که درین روزگار میشنوم | |||||
| چندان که درین دایره چون چشم پریدم | حاصل نشد از خرمن دونان پر کاهم | |||||
| به سیم قلب یوسف را نمیگیرند از اخوان | من انصاف از خریداران درین بازار میخواهم | |||||
| زنده میسوزد برای مرده در هندوستان | دل نمیسوزد درین کشور عزیزان را به هم | |||||
| داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج | وقت شورش بر نمیدارند سر از پای هم | |||||
| شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم | شکستگان جهانند مومیایی هم | |||||
| شود جهان لب پرخندهای، اگر مردم | کنند دست یکی در گره گشایی هم | |||||
| نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را | به تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمیآیم | |||||
| چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد | صد سلسله از برگ نهادند به پایم | |||||
| فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم | که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم | |||||
| نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی | دیگران آبندو ما ریگ ته جوی توایم | |||||
| از چشم زخم تو به مبادا شکسته دل | عهدی که ما به شیشه و پیمانه بستهایم | |||||
| بر حواس خویش، راه آرزوها بستهایم | از علاج یک جهان بیمار فارغ گشتهایم | |||||
| با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن | دامان آفتاب مکرر گرفتهایم | |||||
| باور که میکند، که درین بحر چون حباب | سر دادهایم و زندگی از سر گرفتهایم | |||||
| چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار | تا به هم پیوستهایم از هم جدا افتادهایم | |||||
| ما نام خود ز صفحه دلها ستردهایم | در دفتر جهان، ورق باد بردهایم | |||||
| از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار | این رازها که مابه دل شب سپردهایم | |||||
| ما توبه را به طاعت پیمانه بردهایم | محراب را به سجده بتخانه بردهایم | |||||
| خمها چو فیل مست سر خود گرفتهاند | از بس که درد سر سوی میخانه بردهایم | |||||
| کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم | همچو مژگان بر در یک خانه پا افشردهایم | |||||
| صلح از فلک به دیدهی بیدار کردهایم | رو در صفا و پشت به زنگار کردهایم | |||||
| زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است | تا خویش را چو آینه هموار کردهایم | |||||
| گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست | ما چشم در حریم قفس باز کردهایم | |||||