شیدای گراشی (رباعیات)

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شیدای گراشی (رباعیات)  از شیدای گراشی '


 یاری‌ست مرا که هر دو چشمش سیه استرخسار نکوش رشک خورشید و مه است 
 صف بسته به گرد چشم‌هایش مژگانبر قتل من خسته دو رویه سپه است 

***

 این بچهٔ شهزاده سپاهش نگریداین سبزهٔ نورسته گیاهش نگرید 
 زلفین مسلسل سیاهش اکنونچون هاله به گرد روی ماهش نگرید 

***

 ای یار نکو که هر دو چشمت سیه استگیسوی سیه به گرد روی چو مه است 
 بگرفته دو ترک چشم‌هایش خنجرصد حیف که مقتول تو خود بی‌گنه است 

***

 از فرقت او دلی کباب است مراوز سوزش دل دیده پرآب است مرا 
 افسوس که از بهر وصال جاناناین جان بلاکش چه حجاب است مرا 

***

 دانم که ز بهر چیست ای دلبر مابا این همه لطف رفته‌ای از سر ما 
 هرگز نفرستی و نپرسی که چه‌سانبی دلبر ما گذشت بر دل بر ما 

***

 ای گشته ز دلبری به عالم مشهوراز شهد لب لعل تو عالم در شور 
 بر گرد لبت سبزهٔ خط دانی چیست؟بر گرد شکر جوش برآورده مور! 

***

 بر سر آتش رو دانهٔ فلفل داردیا که هندو بچه در جنت منزل دارد 
 یا رخش لالهٔ حمراست به هنگام ربیعخال او داغ سیاه است که بر دل دارد 

***

 گفتم ز غمت بمردم، استمدادیگفتا که به مرگ خود ز مادر زادی 
 گفتم که مقیدم به عشقت، گفتاچون بستهٔ عشق گشته‌ای آزادی 

***

 آن خال سیه به روی روی دلجوهندو بچه‌ای گرفته باغ مینو 
 دارم عجب از آهوی چشمش که چنیندل‌ها همه صید کرده همچون آهو 

***

 آن ترک که از شیوهٔ چشم و ابروپابست نموده عالمی در گیسو 
 تا از سر کوی خویش دورم بنمودزد طعنه دو چشم من به رود آمو 

***

 جز بهر نثار تو سری نیست مراجز عشق تو در سر اثری نیست مرا 
 روز و شب و ایام شب و روز ز عمرجز فکر تو فکر دگری نیست مرا 

***

 ای آن که دل ما تو ببردی به گروکردی به دو ابروی خود ایماء که رو 
 تو راه مرا راست نمودی که برومن کفش تو را چپ بنهادم که مرو 

***

 گفتم که چو یار بر سر ناز آیدشادی و نشاط و طربم باز آید 
 من غافل از آن مرحلهٔ عشق که بازدل در غم و غم بر سر غم باز آید 

***

 دل گفت که مُردم ز غمش، امدادیگفتم که چرا در پی او افتادی 
 گفتا به امید آن که یابم در وصلعیش و طرب و نشاط و بزم شادی 

***

 جز عشق تواَم دگر مرا کاری نیستجز با تو به کس مرا سر و کاری نیست 
 سوگند به خاک پات کاندر همه عمرجز گریه ز دوری‌ات مرا کاری نیست 

***

 گفتم که شدم ز دست آخر، مددیگفتا که تو پابست به کردار خودی 
 گفتم که نوازش به رقیبان تا کی؟گفتا که هنوز پایبند حسدی 

***

 دیدم که نگارم زده بر زلف گرهگفتم که شبی کام دل شیدا ده 
 بنمود کمان ابرو از گوشهٔ چشمیعنی که کمان و تیر دارم در زه 

***

 گفتم که شدم به دست عشق تو اسیرشوریده و دیوانه و بدنام و شهیر 
 گیسوی چو زنجیر نمود او یعنیدر گردن دیوانه بباید زنجیر 

***

 گفتم که شدم به عشق روی تو شهیردر شهر وقوف کوی قرب تو فقیر 
 گفتا که نشایدت وصالم شیدادر عشق من ار تو صادق استی می‌میر 

***

 آن طرهٔ تابدار موی سیهتوآن شعشعهٔ پرتو روی چو مهت 
 دیوانه و خورشیدپرستم کردهاز چیست دگر قتل من بی‌گنهت 

***

 آن زلف به گرد عارض آن ماه استیا هاله چنین به گرد قرص ماه است 
 خورشیدرخ است و خال هندوش به روییا آتش نمرود و خلیل‌الله است 

***

 ای آن که تو امروز عزیزاللهیاز حال من دلشده هیچ آگاهی 
 آه دل و اشک چشم من از غم توآنم شده تا به ماه این تا ماهی 

***

 ماهی که به ملک دلربایی شاه استاز حال دل سوخته کی آگاه است 
 ابروست به روی روی زیباش و یابر صفحهٔ مصحف خط بسم‌الله است 

***

 بستیم گرو با تو شکستیم جناقهستیم در این بستن و بشکستن طاق 
 دیدی که چگونه باختم آخر مرغبی لطمهٔ سیلی و تپاتاپ چماق 

***

 ابروت کمان و مژه تیر است مراوآن تیر به جان چه دلپذیر است مرا 
 تا باد صبا گذر به زلفت داردیک دشت پر از مشک و عبیر است مرا 

***

 شاهان جهان جمله عبیدند تو راعالم همه همچو زر خریدند تو را 
 خوبان زمانه حلقهٔ بندگی‌اتدر گوش کشیده تا که دیدند تو را 

***

 خوبان زمانه تا که دیدند تو رااز جان به بهای جان خریدند تو را 
 اینان چو برادران و تو چون یوسفیعقوب من و ز من بریدند تو را 

***

 آنان که به کوی غم شهیدند تو رادر دعوی حسن تو شهیدند تو را 
 خوش‌حال کسانی که شبی همچون جانای جان جهان به بر کشیدند تو را 

***

 عید آمد و آن نگار در بزم طرببنشست و لب پیاله بگرفت به لب 
 دیدم چو به گرد روش گیسو گفتمکاین عید مگر شده قمر در عقرب 

***

 عید آمد و آن نگار سیمین‌غبغبگسترد اساس شادی و بزم و طرب 
 گفتم که ز بوسه‌ای دلم ترضیه دهگیسوی سیه نمود یعنی امشب 

***

 از بس که کند جور به دلدادهٔ خویشجانی ز غمش کاسته دارم دل‌ریش 
 شیدا ز غمش اگر نزاری چه عجبمهتاب به هر حال بکاهاند خویش 

***

 دانی که چه مطلب است ما را در دلخواهم که کنم به کوی جانان منزل 
 از سوز درون ز دیده ریزم چندانخوناب جگر که خاک را سازم گِل 

***

 آن را که ولای تو نباشد در دلپس چیست ز عمر خویش او را حاصل 
 آمرزش مجرم از ولای تو بودخالی ز ولای توست طاعت باطل 

***

 ای ناقص عالم ز وجودت کاملوی حب تو حل عقده‌های مشکل 
 ای جانب حق وجود با جود تو شدارزاق تمام ماسوا را کافل 

***

 در کوی وفای توست ما را منزلجز مهر و ولای تو نباشد در دل 
 برداشتن دل از سر خود آسانبرخاستن از سر وفایت مشکل 

***

 هنگام حساب جمله خواریم و خجلگر لطف عمیم تو نگردد شامل 
 دوزخ بود از قهر تو یک شمه نشانرحمت بود آیه‌ای به شأنت نازل 

***

 در گوشهٔ سبزه‌زار خالی ز رقیبخورشیدرخی خواهم عاری ز حجیب 
 با ساغر باده کام دل خواهم از اوغافل ز قیام محشر و یوم حسیب 

***

 خالی ز رقیب سبزه‌زاری داریماز حسرت می دل فگاری داریم 
 داریم اگر گناه لیکن صد شکربخشنده خدای کردگاری داریم 

***

 روزی که شدم شیفتهٔ آن گل‌رویگفتم که یقین دلی بباید چون روی 
 تا در غم او صبر بشاید کردنبا شیر غمش توان شدن رو بر روی 

***

 با آن که تباه‌روزگاری داریمدر روز قیام شام تاری داریم 
 بی‌واهمه آییم به محشر که شفیعمانند تو ما بزرگواری داریم 

***

 از دوری تو دل نزاری داریموز چشمهٔ چشم جویباری داریم 
 چون لوطی باده خورده در اول صبحاز حسرت وصل تو خماری داریم 

***

 دانی که چه گفت پیر دردی‌کش مازاهد مزن آب خویش بر آتش ما 
 با سبحه و سجاده به رقص آیی و وجددانی تو اگر که چیست زیر تش ما 

***

 ای زاهد بی‌حاصل از حاصل خویشپابست به فکر هیچ و بار دل خویش 
 دانی که چگونه رفته‌ای هیچ به هیچهمچون خر حمال حطب در گِل خویش 

***

 گر در غم عشق تو نباشم مدرکهستم به همهٔ صفت بخیل و ممسک 
 ما با تو چنانیم که می‌بود ایازاز روی خلوص نزد محمود ملک 

***

 ای یار به من از سر رحمت گذری کنبر عاکف کویت ز ترحم نظری کن 
 زین بیش مکن جور و جفا بر من بی‌دلاز ناوک آه سحر من حذری کن 

***

 ای ناله تو آخر به دل او اثری کناندر دل او جای چو آه سحری کن 
 دانم که مجال گذرت نیست مطوللیکن به هر افسون گذر مختصری کن 

***

 بر کشتهٔ عشق از سر رحمت گذری کنبا زندهٔ جاوید ز غمزه نظری کن 
 بر آتش عشقت چو سپند است دل مااز دود وی ای دوست تو دفع ضرری کن 

***

 از پرده برون آی و دمی جلوه‌گری کنشوریده و دیوانه دو صد حور و پری کن 
 هم جلوه ده از پرتو رخ آتش سیناهم محرق آتش‌زا هر خشک و تری کن 

***

 لب بر لب کوزه دی نهادم دیدمآهی بکشید سرد آن کوزه ز دم 
 گفتا که چو تو تازه جوانی بودمپر غره مشو که می‌شوی چون من هم