شیخ بهائی (نان و پنیر)/مشورت می‌کرد، شخصی با یکی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شیخ بهایی (نان و پنیر) توسط شیخ بهایی
(مشورت می‌کرد، شخصی با یکی)

 مشورت می‌کرد، شخصی با یکیتا یقینش رو نماید، بی‌شکی   گفت: ای خوشنام! غیر من بجوماجرای مشورت، با من بگو   من عدوم مر تو را، با من مپیچنبود از رأی عدو، پیروز هیچ   رو کسی جو که تو را او هست دوستدوست بهر دوست، لاشک خیر جوست   من عدوم، چاره نبود کز منیکژ روم، با تو نمایم دشمنی   حارسی از گرگ جستن، شرط نیستجستن از غیر محل، ناجستنی است   من تو را، بی‌هیچ شکی، دشمنممن تو را کی ره نمایم؟ ره زنم   هر که باشد همنشین دوستانهست در گلخن، میان بوستان   هر که با دشمن نشیند، در ز منهست اندر بوستان، در گولخن   دوست را مازار، از ما و منتتا نگردد دوست، خصم و دشمنت   خیر کن با خلق، از بهر خدایا برای جان خود، ای کدخدا   تا هماره دوست بینی در نظردر دلت ناید ز کین، ناخوش صور   چون که کردی دشمنی، پرهیز کنمشورت با یار مهرانگیز کن   گفت: می‌دانم تو را ای بوالحسنکه تویی دیرینه دشمن دار من   لیک مرد عاقلی و معنویعقل تو نگذاردت که کج روی   طبع خواهد تا کشد از خصم کینعقل بر نفس است بند آهنین   آید و منعش کند، واداردشعقل، چون شحنه است، در نیک و بدش   عقل ایمانی، چو شحنه‌ی عادل استپاسبان و حاکم شهر دل است   همچو گربه باشد او بیدار هوشدزد در سوراخ ماند، همچو موش   در هر آنجا که برآرد موش دستنیست گربه، ور بود، آن مرده است   گربه‌ی چون شیر، شیرافکن بودعقل ایمانی که اندر تن بود   غره‌ی او حاکم درندگاننعره‌ی او، مانع چرندگان   شهر پر دزد است و پر جامه کنیخواه شحنه باش گو و خواه نی   عقل در تن، حاکم ایمان بودکه ز بیمش، نفس در زندان بود   عقل دو عقل است اول مکسبیکه در آموزی، چو در مکتب صبی   از کتاب و اوستاد و فکر و ذکروز معانی و علوم خوب و بکر   عقل تو افزون شود بر دیگرانلیک، تو باشی ز حفظ آن گران   لوح حافظ، تو شوی در دور و گشتلوح محفوظ است، کاو زین در گذشت   عقل دیگر، بخشش یزدان بودچشمه‌ی آن، در میان جان بود   چون ز سینه، آب دانش، جوش کردنی شود گنده، نه دیرینه، نه زرد   ور ره نقبش بود بسته، چه غم؟کو همی جوشد ز خانه، دم به دم   عقل تحصیلی، مثال جویهاکان رود در خانه‌ای، از کویها   چون که راهش، بسته شد، شد بینواتشنه ماند و زار، با صد ابتلا   از درون خویشتن جو چشمه راتا رهی از منت هر ناسزا   جهد کن تا پیر عقل و دین شویتا چو عقل کل، تو باطن بین شوی   از عدم، چون عقل زیبا رو نمودخلقتش داد و هزاران عز فزود   عقل، چون از عالم غیبی گشادرفت افزود و هزاران نام داد   کمترین زان نامهای خوش نفساین که نبود هیچ او محتاج کس   گر به صورت، وا نماید عقل روتیره باشد روز، پیش نور او   ور مثال احمقی، پیدا شودظلمت شب، پیش او روشن بود   کاو ز شب مظلم‌تر و تاری‌تر استلیک، خفاش شقی، ظلمت خر است   اندک اندک، خوی کن با نور روزورنه چون خفاش، مانی بی‌فروز   عاشقی هر جا، شکال و مشکلی استدشمنی هرجا چراغ مقبلی است   ظلمت اشکال، زان جوید دلشتا که افزونتر نماید حاصلش   تا تو را مشغول آن مشکل کندوز نهاد زشت خود غافل کند   عقل ضد شهوت است، ای پهلوانآنکه شهوت می‌تند، عقلش مخوان   وهم خوانش آنکه شهوت را گداستوهم قلب و نقد، زر عقلهاست   بی‌محک، پیدا نگردد وهم و عقلهر دو را سوی محک کن زود نقل   این محک، قرآن و حال انبیاچون محک، هر قلب را گوید: بیا   تا ببینی خویش را ز آسیب منکه نه‌یی اهل فراز و شیب من   عقل را، گر اره‌یی سازد دو نیمهمچو زر باشد در آتش او به سیم