شیخ بهائی (نان و پنیر)/عقلها را داده ایزد اعتداد
ظاهر
| عقلها را داده ایزد اعتداد | مختلف اقدار بر حسب مواد | |||||
| شعلهها هریک به حدی منتهی است | مشعلی از شمع جستن، ابلهی است | |||||
| پس ز هر نفسی، فروغی ممکن است | چون به فعل آید، توانی گفت هست | |||||
| سعی میکن تا به فعل آید تمام | ورنه خواهی بود ناقص، والسلام | |||||
| سعی و تحصیل است و فکر اعتبار | ترک شغلی کان تو را نبود به کار | |||||
| برحذر بودن ز طغیان هوا | زانکه افتد عقل از آن در صعبها | |||||
| عبرتی گیر از چراغی، ای غنی | در غبار ابر، در کم روغنی | |||||
| هان، تو بگشا چشم عبرت گیر خود | ساز عبرت رهنمای سیر خود | |||||
| امتیاز آدمی از گاو و خر | هم به فکر و عبرت آمد، ای پسر! | |||||
| چون شدی بیبهره از فکر ای دغل | دان که «کا لانعام» باشی، بل أضل | |||||
| فکر یک ساعت تو را در امر دین | افضل آمد از عبادات سنین | |||||
| ای خوشا نفسی که عبرت گیر شد | در علاج نفس، با تدبیر شد | |||||
| تقوی قلب و صلاح واقعی | هم به فکر و عبرت است، ای المعی | |||||
| ای رمیده طبع تو از ذی صلاح | کردهای خود غیبت نیکان مباح | |||||
| عالمی، گر پیرو سنت شود | مقصدش زان پیروی، غربت شود | |||||
| چون رسد وقت نماز، از جا جهد | ترک صحبت داده، شغل از کف نهد | |||||
| گوئیش: مرد ریاکاری بود | اهل مشرب را به دل باری بود | |||||
| ور ز قید شرع بینی وا شده | لاابالی گشته، بیپروا شده | |||||
| در عبادت کرده عادت، چون صبی | آخر وقت و اقل واجبی | |||||
| صحبت هر صنف کافتد اتفاق | باشد اندر وسعت خلقش وفاق | |||||
| نامیش با مشرب و بیساخته | گوئیش: اصلا ریا نشناخته | |||||
| بس سبکروح و لطیف و بامزه است | گوئیا، نان و پنیر و خربزه است | |||||