شیخ بهائی (نان و پنیر)/عابدی از قوم اسرائیلیان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شیخ بهایی (نان و پنیر) توسط شیخ بهایی
(عابدی از قوم اسراییلیان)

 عابدی از قوم اسراییلیاندر عبادت بود روزان و شبان   روی از لذات جسمی تافتهلذت جان در عبادت یافته   قطعه‌ای از ارض بود او را مکانکز سرای خلد می‌دادی نشان   صیت عابد رفت تا چرخ کبودبس که بودی در رکوع و در سجود   قدسیی از حال او شد باخبرکرد اندر لوح اجر او نظر   دید اجری بس حقیر و بس قلیلسر او را خواست از رب جلیل   وحی آمد کز برای امتحانوقتی از اوقات با وی بگذران   پس ممثل گشت پیش او ملکتا کند ظاهر، عیارش بر محک   گفت عابد: کیستی، احوال چیست؟زانکه با ناجنس، نتوان کرد زیست   گفت: مردی، از علایق رسته‌ایچون تو، دل بر قید طاعت بسته‌ای   حسن حالت دیدم و حسن مکانآمدم تا با تو باشم، یک زمان   گفت عابد: آری این منزل خوش استلیک با وی، عیب زشتی نیز هست   عیب آن باشد که آن زیبا علفخودبخود، صد حیف می‌گردد تلف   از برای رب ما نبود حماراین علفها تا چرد فصل بهار   گفت قدسی: چونکه بشنید این مقالنیست ربت را خری، ای بی‌کمال   بود مقصود ملک، از این کلامنفی خر اندر خصوص آن مقام   عابد این فهمید، یعنی نیست خرنه در اینجا و نه در جای دگر   گفت: حاشا! این سخن دیوانگاناین چنین بی‌ربط آمد بر زبان   پیش هر سبزه، خری می‌داشتیخوش بود تا در چرا بگماشتی   گر نبودی خر که اینها را چریداین علفها را چرا می‌آفرید؟   گفت قدسی: هست خر، نی خلق راحق منزه از صفات خلق را   پس ملک، هردم صد استغفار بردگرچه وی را ناقص و جاهل شمرد   با وجود نفی اقرار وجودچون علفخوارش تصور کرده بود   بی‌تجارب، از کیا را علم نیستکز علف حیوان تواند کرد زیست   هان، تأمل کن در این نقل شریفکه در آن پنهان بود سر لطیف   عابد اول در میان خلق بودکسب آداب و عبادت می‌نمود   ورنه، چون داند عبادت چون کند؟بر چه ملت طاعت بی‌چون کند   در اوان خلطه را خلق جهاندیده بود او، آنچه دیده دیگران   بعد از آن کرد او تجرد اختیارچون ندیده به ز طاعت، هیچ کار   بود عقلش فاسد و ناقص ولینه فساد ظاهر و نقص جلی   مرد عابد، دیده بد خر را بسیهر یکی را لیک در دست کسی   گفت: اینها خود همه، از مردم استهر یک از سعی خود آورده به دست   مالک ملک آمده هر کس به عقلدر تمسک، دست ما را نیست دخل   چون شد اینها جمله ملک دیگریپس نباشد، حضرت رب را خری   او ندانسته که کل از حق بودجمله را حق مالک مطلق بود   هر که را ملکیست، از ابناء اوستهر که را مالیست، از اعطاء اوست   نزع و ایتایش به وفق حکمت استهر که را گه عزت و گه ذلت است   هر کجا باشد وجود خر به کارمی‌کند ایجاد، از یک تا هزار   هرچه خواهد می‌کند، پیدا بکنبی‌علاج و آلت حرف و سخن   عقل عابد را چو این عرفان نبودبا ملک کرد آنچنان گفت و شنود   هان! مخند ای نفس بر عابد ز جهلهان، مدان رستن ز نقص عقل سهل   در کمین خود نشینی، گر دمیخویش را بینی کم از عابد همی   گر تو این اموال دانی مال رببهر چه در غصب داری، روز و شب؟   گر بود در عقد قلبت آنکه نیستمال، جز مال خدا، پس ظلم چیست؟   آنچه داری مال حق دانی اگرپس به چشم عاریت، در وی نگر   زان به هر وجهی که خواهی نفع گیرداده بهر انتفاع، او را معیر   لیک نه وجهی که مالک نهی کردتا شوی از خجلت آن، روی زرد   گر نکردی این لوازم را ادادعوی ملزوم کردن، دان خطا   عابد اندر عقل، گرچه بود سستبود اخلاص و عباداتش درست   کان ملک، تا آن زمان آمد پدیدعلت نقصان اجر وی بدید   تا که آخر، در خلال گفتگوکرد استنباط ضعف عقل او   هست در عقل تو نیز این اختلالنفی خر کرد او ز حق، تو نفی مال   در تو آیا هست اخلاص و عمل؟پس چه خندی بر وی ای نفس دغل!