شیخ بهائی (نان و پنیر)/دست او، طوق گردن جانت
ظاهر
| دست او، طوق گردن جانت | سر برآورده از گریبانت | |||||
| به تونزدیکتر ز حبل ورید | تو در افتاده در ضلال بعید | |||||
| چند گردی به گرد هر سر کوی | درد خود را دوا، هم از او جوی | |||||
| «لا» نهنگی است، کاینات آشام | عرش تا فرش در کشیده به کام | |||||
| هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ | از من و ما نه بوی ماند و نه رنگ | |||||
| نقطهای زین دوایر پرگار | نیست بیرون ز دور این پرگار | |||||
| چه مرکب در این فضا، چه بسیط | هست حکم فنا، به جمله محیط | |||||
| بلکه مقراض قهرمان حق است | قاطع وصل کلمان حق است | |||||
| هندوی نفس راست غل دو شاخ | تنگ کرده برو جهان فراخ | |||||
| دارد از «لا» فروغ، نور قدم | گرچه «لا» داشت، تیرگی عدم | |||||
| چون کند «لا» بساط کثرت طی | دهد «الا» ز جام وحدت، می | |||||