شیخ بهائی (نان و پنیر)/ای خوشا نفسی که شد در جستجو
ظاهر
| ای خوشا نفسی که شد در جستجو | بس تفحص کرد حق را کو به کو | |||||
| در همه حالات، حق منظور داشت | حق ورا دانست، ناحق را گذاشت | |||||
| گر چنینی، هر کتابی را بخوان | عاقبت، مأجوری خود را بدان | |||||
| ورنه حق مقصود داری ای خبیث | بر تو حجت باشد این علم حدیث | |||||
| رو تتبع کن وجود رأیها | تا شوی واقف مکانهای خطا | |||||
| این چنین فرموده، شاه علم و دین | هادی عرفان، امیرالممنین | |||||
| هان، نگویی فلسفه، کل حق بود | آنکه گوید، کافر مطلق بود | |||||
| آری! از وی میکند در دل خطور | بس معانی کز دهانت بوده دور | |||||
| چون تصور کردش آنکو المعی است | دید دانست آنچه خود را واقعی است | |||||
| چون تواند کرد عقل اثبات شیء | تا نمیفهمند شرح رسم وی | |||||
| هم برین منوال دان ابطال آن | این بود قانون عقل جاودان | |||||