شیخ بهائی (نان و حلوا)/هر که را توفیق حق آمد دلیل
ظاهر
| هر که را توفیق حق آمد دلیل | عزلتی بگزید و رست از قال و قیل | |||||
| عزت اندر عزلت آمد، ای فلان | تو چه خواهی ز اختلاط این و آن؟ | |||||
| پا مکش از دامن عزلت به در! | چند گردی چون گدایان در به در؟ | |||||
| گر ز دیو نفس میجویی امان | رو نهان شو! چون پری از مردمان | |||||
| از حقیقت بر تو نگشاید دری | زین مجازی مردمان تا نگذری | |||||
| گر تو خواهی عزت دنیا و دین | عزلتی از مردم دنیا گزین | |||||
| گنج خواهی؟ کنج عزلت کن مقام | واستتر واستخف، عن کل الانام | |||||
| چون شب قدر از همه مستور شد | لاجرم، از پای تا سر نور شد | |||||
| اسم اعظم، چون که کس نشناسدش | سروری بر کل اسما باشدش | |||||
| تا تو نیز از خلق پنهانی همی | لیلةالقدری و اسم اعظمی | |||||
| رو به عزلت آر، ای فرزانه مرد! | وز جمیع ماسوی الله باش فرد | |||||
| عزلت آمد گنج مقصود ای حزین! | لیک، گر با زهد و علم آید قرین | |||||
| عزلت بی«زای» زاهد علت است | ور بود بی«عین» علم، آن زلت است | |||||
| عزلت بی«عین»، عین زلت است | ور بود بی«زای» اصل علت است | |||||
| زهد و علم ار مجتمع نبود به هم | کی توان زد در ره عزلت قدم؟ | |||||
| علم چبود؟ از همه پرداختن | جمله را در داو اول باختن | |||||
| این هوسها از سرت بیرون کند | خوف و خشیت، در دلت افزون کند | |||||
| «خشیة الله» را نشان علم دان! | «انما یخشی»، تو در قرآن بخوان! | |||||
| سینه را از علم حق آباد کن! | رو حدیث «لو علمتم» یاد کن! | |||||