شیخ بهائی (نان و حلوا)/نوجوانی از خواص پادشاه
ظاهر
| نوجوانی از خواص پادشاه | میشدی، با حشمت و تمکین، به راه | |||||
| دل ز غم خالی و سر پر از هوس | جمله اسباب تنعم پیش و پس | |||||
| بر یکی عابد، در آن صحرا گذشت | کاو علف میخورد، آن آهوی دشت | |||||
| هر زمان، در ذکر حی لایموت | شکر گویان کش میسر گشت قوت | |||||
| نوجوان سویش خرامید و بگفت: | کای شده با وحشیان در قوت جفت! | |||||
| سبز گشته، چون زمرد، رنگ تو | چونکه ناید جز علف در چنگ تو | |||||
| شد تنت چون عنکبوت، از لاغری | چون گوزنان، چند در صحرا چری؟ | |||||
| گر چو من بودی تو خدمتگار شاه | در علف خوردن نمیگشتی تباه | |||||
| پیر گفتش: کای جوان نامدار | کت بود از خدمت شه افتخار | |||||
| گر چو من، تو نیز میخوردی علف | کی شدی عمرت در این خدمت تلف؟ | |||||