شیخ بهائی (نان و حلوا)/شب که بودم با هزاران کوه درد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شیخ بهایی (نان و حلوا) توسط شیخ بهایی
(شب که بودم با هزاران کوه درد)

 شب که بودم با هزاران کوه دردسر به زانوی غمش، بنشسته فرد   جان به لب، از حسرت گفتار اودل، پر از نومیدی دیدار او   آن قیامت قامت پیمان شکنآفت دوران، بلای مرد و زن   فتنه‌ی ایام و آشوب جهانخانه سوز صد چو من، بی‌خانمان   از درم ناگه درآمد، بی‌حجابلب گزان، از رخ برافکنده نقاب   کاکل مشکین به دوش انداختهوز نگاهی، کار عالم ساخته   گفت: ای شیدا دل محزون من!وی بلاکش عاشق مفتون من   کیف حال القلب فی نار الفراق؟گفتمش: والله حالی لایطاق   یک دمک، بنشست بر بالین منرفت و با خود برد عقل و دین من   گفتمش: کی بینمت ای خوش خرام؟گفت: نصب اللیل لکن فی‌المنام