شیخ بهائی (نان و حلوا)/بود در شهر هری، بیوه زنی
ظاهر
| بود در شهر هری، بیوه زنی | کهنه رندی، حیلهسازی، پرفنی | |||||
| نام او، بیبی تمیز خالدار | در نمازش، بود رغبت بیشمار | |||||
| با وضوی صبح، خفتن میگزارد | نامرادان را بسی دادی مراد | |||||
| کم نشد هرگز دواتش از قلم | بر مراد هرکسی، میزد رقم | |||||
| در مهم سازی اوباش و رنود | دائما، طاحونهاش در چرخ بود | |||||
| از ته هر کس که برجستی به ناز | میشدی فیالحال، مشغول نماز | |||||
| هرکه آمد، گفت: بر من کن دعا | او به جای دست، برمیداشت پا | |||||
| بابها مفتوحة للداخلین | رجلها، مرفوعة للفاعلین | |||||
| گفت با او رندکی، کای نیک زن | حیرتی دارم، درین کار تو من | |||||
| زین جنابتهای پیدرپی که هست | هیچ ناید در وضوی تو شکست | |||||
| نیت و آداب این محکم وضو | یک ره از روی کرم، با من بگو | |||||
| این وضو از سنگ و رو محکمتر است | این وضو نبود، سد اسکندر است | |||||