شیخ بهائی (نان و حلوا)/ایها القلب الحزین المبتلا
ظاهر
| ایها القلب الحزین المبتلا | فی طریق العشق انواع البلا | |||||
| لیکن القلب العشوق الممتحن | لا یبالی بالبلایا و المحن | |||||
| سهل باشد در ره فقر و فنا | گر رسد تن را تعب، جان را عنا | |||||
| رنج راحت دان، چو شد مطلب بزرگ | گرد گله، توتیای چشم گرگ | |||||
| کی بود در راه عشق آسودگی؟ | سر به سر درد است و خون آلودگی | |||||
| تا نسازی بر خود آسایش حرام | کی توانی زد به راه عشق، گام؟ | |||||
| غیر ناکامی، دراین ره، کام نیست | راه عشق است این، ره حمام نیست | |||||
| ترککان، چون اسب یغما پی کنند | هرچه باشد، خود به غارت میبرند | |||||
| ترک ما، برعکس باشد کار او | حیرتی دارم ز کار و بار او | |||||
| کافرست و غارت دین میکند | من نمیدانم چرا این میکند؟ | |||||
| نیست جز تقوی، در این ره توشهای | نان و حلوا را بهل در گوشهای | |||||
| نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو | باغ و راغ و حشمت و اقبال تو | |||||
| نان و حلوا چیست؟ این طول امل | وین غرور نفس و علم بیعمل | |||||
| نان و حلوا چیست؟ گوید با تو، فاش | این همه سعی تو از بهر معاش | |||||
| نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت | اوفتاده همچو غل در گردنت | |||||
| چند باشی بهر این حلوا و نان | زیر منت، از فلان و از فلان؟ | |||||
| برد این حلوا و نان، آرام تو | شست از لوح تو کل نام تو | |||||
| هیچ بر گوشت نخورده است، ای لیم! | حرف «الرزق علی الله الکریم» | |||||
| رو قناعت پیشه کن در کنج صبر | پند بپذیر از سگ آن پیر گبر | |||||