شیخ بهائی (مثنویات پراکنده)/خدمت مولوی، چه صبح و چه شام
ظاهر
| خدمت مولوی، چه صبح و چه شام | کرده اندر کتابخانه مقام | |||||
| متعلق دلش به هر ورقی | در خیالش، زهر ورق سبقی | |||||
| نه شبش را فروغی از مصباح | نه دلش را گشادی از مفتاح | |||||
| نه به جانش، طوالع انوار | تافته از مطالع اسرار | |||||
| کرده کشاف، بر دلش مستور | نور کشف و شهود ذوق حضور | |||||
| از مقاصد ندیده کسب نجات | بیخبر از مواقف عرصات | |||||
| از هدایت، فتاده در خذلان | و ز بدایت، نهایتش حرمان | |||||
| بیفروغ وصول، تیره و تار | از فروع و اصول، کرده شعار | |||||
| گرد خانه، کتابهای سره | از خری، همچو خشت کرده خره | |||||
| سوی هر خشت از او چو رو کرده | در فیضی به رخ برآورده | |||||
| قصر شرع نبی و حکم نبی | جز به آن خشتها، نکرده بنی | |||||
| زان به مجلس، زبان چو بگشاید | سخنش جمله، قالبی آید | |||||
| صد مجلد، کتاب بگشاده | در عذاب مخلد افتاده | |||||
| سر بر اندیشههای گوناگون | لب پر افسانه، دل پر از افسون | |||||
| این بود سیرت خواص انام | چون بود حال عام کالانعام | |||||
| عام را خود، ز شام تا به سحر | نیست جز خواب و خورد، کار دگر | |||||
| صلح و جنگش، برای این باشد | نام و ننگش، برای این باشد | |||||
| سخن از دخل و خرج، خواند و بس | شهوت بطن و فرج راند و بس | |||||
| همتش، نگذرد ز فرج و گلو | داند از امر، فانکحوا و کلوا | |||||