شیخ بهائی (غزلیات)/نگشود مرا ز یاریت کار
ظاهر
| نگشود مرا ز یاریت کار | دست از دلم ای رفیق! بردار | |||||
| گرد رخ من، ز خاک آن کوست | ناشسته مرا به خاک بسپار | |||||
| رندیست ره سلامت ای دل! | من کردهام استخاره، صد بار | |||||
| سجادهی زهد من، که آمد | خالی از عیب و عاری از عار | |||||
| پودش، همگی ز تار چنگ است | تارش، همگی ز پود زنار | |||||
| خالی شده کوی دوست از دوست | از بام و درش، چه پرسی اخبار؟ | |||||
| کز غیر صدا جواب ناید | هرچند کنی سال تکرار | |||||
| گر میپرسی: کجاست دلدار؟ | آید ز صدا: کجاست دلدار؟ | |||||
| از بهر فریب خلق، دامی است | هان! تا نشوی بدان گرفتار | |||||
| افسوس که تقوی بهایی | شد شهره به رندی آخر کار | |||||