شیخ بهائی (غزلیات)/تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من
ظاهر
| تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من | شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من | |||||
| بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین | میکند کار سمندر، بلبل بستان من | |||||
| طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست | صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من | |||||
| گفتمش: از کاو کاو سینهام، مقصود چیست؟ | گفت: میترسم که بگذارد در آن پیکان من | |||||
| بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق | ننگ میدارند اهل کفر، از ایمان من | |||||
| با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا | از برای مصلحت بود اینهمه افغان من | |||||
| رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل | ای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من | |||||
| از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر | کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من | |||||
| چون بهایی، صدهزاران درد دارم جانگداز | صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من | |||||