شیخ بهائی (غزلیات)/ای خاک درت سرمهی ارباب بصارت
ظاهر
| ای خاک درت سرمهی ارباب بصارت | در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت | |||||
| گرد قدم زائرت، از غایت رفعت | بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت | |||||
| در روضهی تو خیل ملایک، ز مهابت | گویند به هم مطلب خود را به اشارت | |||||
| هر صبح که روح القدس آید به طوافت | در چشمهی خورشید کند غسل زیارت | |||||
| در حشر، به فریاد بهایی برس از لطف | کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت | |||||