شبستری (گلشنراز)/ز من بشنو حدیث بی کم و بیش
ظاهر
| ز من بشنو حدیث بی کم و بیش | ز نزدیکی تو دور افتادی از خویش | |||||
| چو هستی را ظهوری در عدم شد | از آنجا قرب و بعد و بیش و کم شد | |||||
| قریب آن هست کو را رش نور است | بعید آن نیستی کز هست دور است | |||||
| اگر نوری ز خود در تو رساند | تو را از هستی خود وا رهاند | |||||
| چه حاصل مر تو را زین بود نابود | کز او گاهیت خوف و گه رجا بود | |||||
| نترسد زو کسی کو را شناسد | که طفل از سایهی خود میهراسد | |||||
| نماند خوف اگر گردی روانه | نخواهد اسب تازی تازیانه | |||||
| تو را از آتش دوزخ چه باک است | گر از هستی تن وجان تو پاک است | |||||
| از آتش زر خالص برفروزد | چو غشی نبود اندر وی چه سوزد | |||||
| تو را غیر تو چیزی نیست در پیش | ولیکن از وجود خود بیندیش | |||||
| اگر در خویشتن گردی گرفتار | حجاب تو شود عالم به یک بار | |||||
| تویی در دور هستی جزو سافل | تویی با نقطهی وحدت مقابل | |||||
| تعینهای عالم بر تو طاری است | از آن گویی چوشیطان همچو من کیست | |||||
| از آن گویی مرا خود اختیار است | تن من مرکب و جانم سوار است | |||||
| زمام تن به دست جان نهادند | همه تکلیف بر من زان نهادند | |||||
| ندانی کین ره آتشپرستی است | همه این آفت و شومی ز هستی است | |||||
| کدامین اختیار ای مرد عاقل | کسی را کو بود بالذات باطل | |||||
| چو بود توست یک سر همچو نابود | نگویی که اختیارت از کجا بود | |||||
| کسی کو را وجود از خود نباشد | به ذات خویش نیک و بد نباشد | |||||
| که را دیدی تو اندر جمله عالم | که یک دم شادمانی یافت بی غم | |||||
| که را شد حاصل آخر جمله امید | که ماند اندر کمالی تا به جاوید | |||||
| مراتب باقی و اهل مراتب | به زیر امر حق والله غالب | |||||
| مثر حق شناس اندر همه جای | ز حد خویشتن بیرون منه پای | |||||
| ز حال خویشتن پرس این قدر چیست | وز آنجا باز دان کاهل قدر کیست | |||||
| هر آن کس را که مذهب غیر جبر است | نبی فرمود کو مانند گبر است | |||||
| چنان کان گبر یزدان و اهرمن گفت | مر آن نادان احمق او و من گفت | |||||
| به ما افعال را نسبت مجازی است | نسب خود در حقیقت لهو و بازی است | |||||
| نبودی تو که فعلت آفریدند | تو را از بهر کاری برگزیدند | |||||
| به قدرت بیسبب دانای بر حق | به علم خویش حکمی کرده مطلق | |||||
| مقدر گشته پیش از جان و از تن | برای هر یکی کاری معین | |||||
| یکی هفتصد هزاران ساله طاعت | به جای آورد و کردش طوق لعنت | |||||
| دگر از معصیت نور و صفا دید | چو توبه کرد نور «اصطفی» دید | |||||
| عجبتر آنکه این از ترک مامور | شد از الطاف حق مرحوم و مغفور | |||||
| مر آن دیگر ز منهی گشته ملعون | زهی فعل تو بی چند و چه و چون | |||||
| جناب کبریایی لاابالی است | منزه از قیاسات خیالی است | |||||
| چه بود اندر ازل ای مرد نااهل | که این یک شد محمد و آن ابوجهل | |||||
| کسی کو با خدا چون و چرا گفت | چو مشرک حضرتش را ناسزا گفت | |||||
| ورا زیبد که پرسد از چه و چون | نباشد اعتراض از بنده موزون | |||||
| خداوندی همه در کبریایی است | نه علت لایق فعل خدایی است | |||||
| سزاوار خدایی لطف و قهر است | ولیکن بندگی در جبر و فقر است | |||||
| کرامت آدمی را اضطرار است | نه زان کو را نصیبی ز اختیار است | |||||
| نبوده هیچ چیزش هرگز از خود | پس آنگه پرسدش از نیک و از بد | |||||
| ندارد اختیار و گشته مامور | زهی مسکین که شد مختار مجبور | |||||
| نه ظلم است این که عین علم و عدل است | نه جور است این که محض لطف و فضل است | |||||
| به شرعت زان سبب تکلیف کردند | که از ذات خودت تعریف کردند | |||||
| چو از تکلیف حق عاجز شوی تو | به یک بار از میان بیرون روی تو | |||||
| به کلیت رهایی یابی از خویش | غنی گردی به حق ای مرد درویش | |||||
| برو جان پدر تن در قضا ده | به تقدیرات یزدانی رضا ده | |||||