شبستری (گلشنراز)/حدیث زلف جانان بس دراز است
ظاهر
| حدیث زلف جانان بس دراز است | چه میپرسی از او کان جای راز است | |||||
| مپرس از من حدیث زلف پرچین | مجنبانید زنجیر مجانین | |||||
| ز قدش راستی گفتم سخن دوش | سر زلفش مرا گفتا فروپوش | |||||
| کژی بر راستی زو گشت غالب | وز او در پیچش آمد راه طالب | |||||
| همه دلها از او گشته مسلسل | همه جانها از او بوده مقلقل | |||||
| معلق صد هزاران دل ز هر سو | نشد یک دل برون از حلقهی او | |||||
| گر او زلفین مشکین برفشاند | به عالم در یکی کافر نماند | |||||
| وگر بگذاردش پیوسته ساکن | نماند در جهان یک نفس ممن | |||||
| چو دام فتنه میشد چنبر او | به شوخی باز کرد از تن سر او | |||||
| اگر ببریده شد زلفش چه غم بود | که گر شب کم شد اندر روز افزود | |||||
| چو او بر کاروان عقل ره زد | به دست خویشتن بر وی گره زد | |||||
| نیابد زلف او یک لحظه آرام | گهی بام آورد گاهی کند شام | |||||
| ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد | بسی بازیچههای بوالعجب کرد | |||||
| گل آدم در آن دم شد مخمر | که دادش بوی آن زلف معطر | |||||
| دل ما دارد از زلفش نشانی | که خود ساکن نمیگردد زمانی | |||||
| از او هر لحظه کار از سر گرفتم | ز جان خویشتن دل برگرفتم | |||||
| از آن گردد دل از زلفش مشوش | که از رویش دلی دارد بر آتش | |||||