شبستری (گلشنراز)/تبه گردد سراسر مغز بادام
ظاهر
| تبه گردد سراسر مغز بادام | گرش از پوست بیرون آوری خام | |||||
| ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست | اگر مغزش بر آری بر کنی پوست | |||||
| شریعت پوست، مغز آمد حقیقت | میان این و آن باشد طریقت | |||||
| خلل در راه سالک نقص مغز است | چو مغزش پخته شد بیپوست نغز است | |||||
| چو عارف با یقین خویش پیوست | رسیده گشت مغز و پوست بشکست | |||||
| وجودش اندر این عالم نپاید | برون رفت و دگر هرگز نیاید | |||||
| وگر با پوست تابد تابش خور | در این نشات کند یک دور دیگر | |||||
| درختی گردد او از آب و از خاک | که شاخش بگذرد از جمله افلاک | |||||
| همان دانه برون آید دگر بار | یکی صد گشته از تقدیر جبار | |||||
| چو سیر حبه بر خط شجر شد | ز نقطه خط ز خط دوری دگر شد | |||||
| چو شد در دایره سالک مکمل | رسد هم نقطهی آخر به اول | |||||
| دگر باره شود مانند پرگار | بر آن کاری که اول بود بر کار | |||||
| تناسخ نبود این کز روی معنی | ظهورات است در عین تجلی | |||||
| و قد سلوا و قالوا ما النهایة | فقیل هی الرجوع الی البدایة | |||||