شاهنامه/گفتار اندر داستان فرود سیاوش ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(گفتار اندر داستان فرود سیاوش ۴)
'


 گرازه برون آمد و گستهمابا برته و زنگه‌ی یل بهم 
 بخوردند سوگندهای گرانکه پیمان شکستن نبود اندران 
 کزین رزمگه برنتابیم رویگر از گرز خون اندر آید بجوی 
 وزان جایگه ران بیفشاردندبرزم اندرون گرز بگذاردند 
 ز هر سو سپه بیکران کشته شدزمانه همی بر بدی گشته شد 
 به بیژن چنین گفت گودرز پیرکز ایدر برو زود برسان تیر 
 بسوی فریبرز برکش عنانبپیش من آر اختر کاویان 
 مگر خود فریبرز با آن درفشبیاید کند روی دشمن بنفش 
 چو بشنید بیژن برانگیخت اسپبیامد بکردار آذرگشسپ 
 بنزد فریبرز و با او بگفتکه ایدر چه داری سپه در نهفت 
 عنان را چو گردان یکی برگرایبرین کوه سر بر فزون زین مپای 
 اگر تو نیایی مرا ده درفشسواران و این تیغهای بنفش 
 چو بیژن سخن با فریبرز گفتنکرد او خرد با دل خویش جفت 
 یکی بانگ برزد به بیژن که روکه در کار تندی و در جنگ نو 
 مرا شاه داد این درفش و سپاههمین پهلوانی و تخت و کلاه 
 درفش از در بیژن گیو نیستنه اندر جهان سربسر نیو نیست 
 یکی تیغ بگرفت بیژن بنفشبزد ناگهان بر میان درفش 
 بدو نیمه کرد اختر کاویانیکی نیمه برداشت گرد از میان 
 بیامد که آرد بنزد سپاهچو ترکان بدیدند اختر براه 
 یکی شیردل لشکری جنگجویهمه سوی بیژن نهادند روی 
 کشیدند گوپال و تیغ بنفشبه پیکار آن کاویانی درفش 
 چنین گفت هومان که آن اخترستکه نیروی ایران بدو اندر است 
 درفش بنفش ار بچنگ آوریمجهان جمله بر شاه تنگ آوریم 
 کمان را بزه کرد بیژن چو گردبریشان یکی تیرباران بکرد 
 سپه یکسر از تیر او دور شدهمی گرگ درنده را سور شد 
 بگفتند با گیو و با گستهمسواران که بودند با او بهم 
 که مان رفت باید بتوران سپاهربودن ازیشان همی تاج و گاه 
 ز گردان ایران دلاور سرانبرفتند بسیار نیزه‌وران 
 بکشتند زیشان فراوان سواربیامد ز ره بیژن نامدار 
 سپاه اندر آمد بگرد درفشهوا شد ز گرد سواران بنفش 
 دگر باره از جای برخاستندبران دشت رزمی نو آراستند 
 به پیش سپه کشته شد ریونیزکه کاوس را بد چو جان عزیز 
 یکی تاجور شاه کهتر پسرنیاز فریبرز و جان پدر 
 سر و تاج او اندر آمد بخاکبسی نامور جامه کردند چاک 
 ازان پس خروشی برآورد گیوکه ای نامداران و گردان نیو 
 چنویی نبود اندرین رزمگاهجوان و سرافراز و فرزند شاه 
 نبیره جهاندار کاوس پیرسه تن کشته شد زار بر خیره خیر 
 فرود سیاوش چون ریونیزبگیتی فزون زین شگفتی چه چیز 
 اگر تاج آن نارسیده جوانبدشمن رسد شرم دارد روان 
 اگر من بجنبم ازین رزمگاهشکست اندر آید بایران سپاه 
 نباید که آن افسر شهریاربترکان رسد در صف کارزار 
 فزاید بر این ننگها ننگ نیزازین افسر و کشتن ریو نیز 
 چنان بد که بشنید آواز گیوسپهبد سرافراز پیران نیو 
 برامد بنوی یکی کارزارز لشکر بران افسر نامدار 
 فراوان ز هر سو سپه کشته شدسربخت گردنکشان گشته شد 
 برآویخت چون شیر بهرام گردبنیزه بریشان یکی حمله برد 
 بنوک سنان تاج را برگرفتدو لشکر بدو مانده اندر شگفت 
 همی بود زان گونه تا تیره گشتهمی دیده از تیرگی خیره گشت 
 چنین هر زمانی برآشوفتندهمی بر سر یکدگر کوفتند 
 ز گودرزیان هشت تن زنده بودبران رزمگه دیگر افگنده بود 
 هم از تخمه‌ی گیو چون بیست و پنجکه بودند زیبای دیهیم و گنج 
 هم از تخم کاوس هفتاد مردسواران و شیران روز نبرد 
 جز از ریونیز آن سر تاجدارسزد گر نیاید کسی در شمار 
 چو سیسد تن از تخم افراسیابکجا بختشان اندر آمد بخواب 
 ز خویشان پیران چو نهسد سوارکم آمد برین روز در کارزار 
 همان دست پیران بد و روز اویازان اختر گیتی‌افروز اوی 
 نبد روز پیکار ایرانیانازان جنگ جستن سرآمد زمان 
 از آوردگه روی برگاشتندهمی خستگان خوار بگذاشتند 
 بدانگه کجا بخت برگشته بوددمان باره‌ی گستهم کشته بود 
 پیاده همی رفت نیزه بدستابا جوشن و خود برسان مست 
 چو بیژن بگستهم نزدیک شدشب آمد همی روز تاریک شد 
 بدو گفت هین برنشین از پسمگرامی‌تر از تو نباشد کسم 
 نشستند هر دو بران بارگیچو خورشید شد تیره یکبارگی 
 همه سوی آن دامن کوهسارگریزان برفتند برگشته کار 
 سواران ترکان همه شاددلز رنج و ز غم گشته آزاددل 
 بلشکرگه خویش بازآمدندگرازنده و بزم ساز آمدند 
 ز گردان ایران برآمد خروشهمی کر شد از ناله‌ی کوس گوش 
 دوان رفت بهرام پیش پدرکه ای پهلوان یلان سربسر 
 بدانگه که آن تاج برداشتمبنیزه بابراندر افراشتم 
 یکی تازیانه ز من گم شدستچو گیرند بی‌مایه ترکان بدست 
 ببهرام بر چند باشد فسوسجهان پیش چشمم شود آبنوس 
 نبشته بران چرم نام منستسپهدار پیران بگیرد بدست 
 شوم تیز و تازانه بازآورماگر چند رنج دراز آورم 
 مرا این ز اختر بد آید همیکه نامم بخاک اندر آید همی 
 بدو گفت گودرز پیر ای پسرهمی بخت خویش اندر آری بسر 
 ز بهر یکی چوب بسته دوالشوی در دم اختر شوم فال 
 چنین گفت بهرام جنگی که مننیم بهتر از دوده و انجمن 
 بجایی توان مرد کاید زمانبکژی چرا برد باید گمان 
 بدو گفت گیو ای برادر مشوفراوان مرا تازیانه‌ست نو 
 یکی شوشه‌ی زر بسیم اندر استدو شیبش ز خوشاب وز گوهرست 
 فرنگیس چون گنج بگشاد سرمرا داد چندان سلیح و کمر 
 من آن درع و تازانه برداشتمبتوران دگر خوار بگذاشتم 
 یکی نیز بخشید کاوس شاهز زر وز گوهر چو تابنده ماه 
 دگر پنج دارم همه زرنگاربرو بافته گوهر شاهوار 
 ترا بخشم این هفت ز ایدر مرویکی جنگ خیره میارای نو 
 چنین گفت با گیو بهرام گردکه این ننگ را خرد نتوان شمرد 
 شما را ز رنگ و نگارست گفتمرا آنک شد نام با ننگ جفت 
 گر ایدونک تازانه بازآورموگر سر ز گوشش بگاز آورم 
 بر او رای یزدان دگرگونه بودهمان گردش بخت وارونه بود 
 هرانگه که بخت اندر آید بخوابترا گفت دانا نیاید صواب 
 بزد اسپ و آمد بران رزمگاهدرخشان شده روی گیتی ز ماه 
 همی زار بگریست بر کشتگانبران داغ دل بخت‌برگشتگان 
 تن ریونیز اندران خون و خاکشده غرق و خفتان برو چاک چاک 
 همی زار بگریست بهرام شیرکه زار ای جوان سوار دلیر 
 چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاکبزرگان بایوان تو اندر مغاک 
 بران کشتگان بر یکایک بگشتکه بودند افگنده بر پهن‌دشت 
 ازان نامداران یکی خسته بودبشمشیر ازیشان بجان رسته بود 
 همی بازدانست بهرام رابنالید و پرسید زو نام را 
 بدو گفت کای شیر من زنده‌امبر کشتگان خوار افگنده‌ام 
 سه روزست تا نان و آب آرزوستمرا بر یکی جامه خواب آرزوست 
 بشد تیز بهرام تا پیش اویبدل مهربان و بتن خویش اوی 
 برو گشت گریان و رخ را بخستبدرید پیراهن او را ببست 
 بدو گفت مندیش کز خستگیستتبه بودن این ز نابستگیست 
 چو بستم کنون سوی لشکر شویوزین خستگی زود بهتر شوی 
 یکی تازیانه بدین رزمگاهز من گم شدست از پی تاج شاه 
 چو آن بازیابم بیایم برترسانم بزودی سوی لشکرت 
 وزانجا سوی قلب لشکر شتافتهمی جست تا تازیانه بیافت 
 میان تل کشتگان اندرونبرآمیخته خاک بسیار و خون 
 فرود آمد از باره آن برگرفتوزانجا خروشیدن اندر گرفت 
 خروش دم مادیان یافت اسپبجوشید برسان آذرگشسپ 
 سوی مادیان روی بنهاد تفتغمی گشت بهرام و از پس برفت 
 همی شد دمان تا رسید اندرویز ترگ و ز خفتان پر از آب روی 
 چو بگرفت هم در زمان برنشستیکی تیغ هندی گرفته بدست 
 چو بفشارد ران هیچ نگذارد پیسوار و تن باره پرخاک و خوی 
 چنان تنگدل شد بیکبارگیکه شمشیر زد بر پی بارگی 
 وزان جایگه تا بدین رزمگاهپیاده بپیمود چون باد راه 
 سراسر همه دشت پرکشته دیدزمین چون گل و ارغوان کشته دید 
 همی گفت کاکنون چه سازیم رویبر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی 
 ازو سرکشان آگهی یافتندسواری سد از قلب بشتافتند 
 که او را بگیرند زان رزمگاهبرندش بر پهلوان سپاه 
 کمان را بزه کرد بهرام شیرببارید تیر از کمان دلیر 
 چو تیری یکی در کمان راندیبپیرامنش کس کجا ماندی 
 ازیشان فراوان بخست و بکشتپیاده نپیچید و ننمود پشت 
 سواران همه بازگشتند ازویبنزدیک پیران نهادند روی 
 چو لشکر ز بهرام شد ناپدیدز هر سو بسی تیر گرد آورید 
 چو لشکر بیامد بر پهلوانبگفتند با او سراسر گوان 
 فراوان سخن رفت زان رزمسازز پیکار او آشکارا و راز 
 بگفتند کاینت هژبر دلیرپیاده نگردد خود از جنگ سیر 
 بپرسید پیران که این مرد کیستازان نامداران ورانام چیست 
 یکی گفت بهرام شیراوژن استکه لشکر سراسر بدو روشن است 
 برویین چنین گفت پیران که خیزکه بهرام را نیست جای گریز 
 مگر زنده او را بچنگ آوریزمانه براساید از داوری 
 ز لشکر کسی را که باید ببرکجا نامدارست و پرخاشخر 
 چو بشنید رویین بیامد دماننبودش بس اندیشه‌ی بدگمان 
 بر تیر بنشست بهرام شیرنهاده سپر بر سر و چرخ زیر 
 یکی تیرباران برویین بکردکه شد ماه تابنده چون لاژورد 
 چو رویین پیران ز تیرش بخستیلان را همه کند شد پای و دست 
 بسستی بر پهلوان آمدندپر از درد و تیره‌روان آمدند 
 که هرگز چنین یک پیاده بجنگز دریا ندیدیم جنگی نهنگ 
 چو بشنید پیران غمی گشت سختبلرزید برسان برگ درخت 
 نشست از بر باره‌ی تند تازهمی رفت با او بسی رزمساز 
 بیامد بدو گفت کای نامدارپیاده چرا ساختی کارزار 
 نه تو با سیاوش بتوران بدیهمانا بپرخاش و سوران بدی 
 مرا با تو نان و نمک خوردن استنشستن همان مهر پروردن است 
 نباید که با این نژاد و گهربدین شیرمردی و چندین هنر 
 ز بالا بخاک اندر آید سرتبسوزد دل مهربان مادرت 
 بیا تا بسازیم سوگند و بندبراهی که آید دلت را پسند 
 ازان پس یکی با تو خویشی کنیمچو خویشی بود رای بیشی کنیم 
 پیاده تو با لشکری نامدارنتابی مخور باتنت زینهار 
 بدو گفت بهرام کای پهلوانخردمند و بیناو روشن‌روان 
 مرا حاجت از تو یکی بارگیستوگر نه مرا جنگ یکبارگیست 
 بدو گفت پیران که ای نامجویندانی که این رای را نیست روی 
 ترا این به آید که گفتم سخندلیری و بر خیره تندی مکن 
 ببین تا سواران آن انجمننهند این چنین ننگ بر خویشتن 
 که چندین تن از تخمه‌ی مهترانز دیهیم داران و کنداوران 
 ز پیکار تو کشته و خسته شدچنین رزم ناگاه پیوسته شد 
 که جوید گذر سوی ایران کنونمگر آنک جوشد ورا مغز و خون 
 اگر نیستی رنج افراسیابکه گردد سرش زین سخن پرشتاب 
 ترا بارگی دادمی ای جوانبدان تات بردی بر پهلوان 
 برفت او و آمد ز لشکر تژاوسواری که بودیش با شیر تاو 
 ز پیران بپرسید و پیران بگفتکه بهرام را از یلان نیست جفت 
 بمهرش بدادم بسی پند خوبنمودم بدو راه و پیوند خوب 
 سخن را نبد بر دلش هیچ راههمی راه جوید بایران سپاه 
 بپیران چنین گفت جنگی تژاوکه با مهر جان ترا نیست تاو 
 شوم گر پیاده بچنگ آرمشسر اندر زمان زیر سنگ آرمش 
 بیامد شتابان بدان رزمگاهکجا بود بهرام یل بی‌سپاه 
 چو بهرام را دید نیزه بدستیکی برخروشید چون پیل مست 
 بدو گفت ازین لشکر نامدارپیاده یکی مرد و چندین سوار 
 بایران گرازید خواهی همیسرت برفرازید خواهی همی 
 سران را سپردی سر اندر زمانگه آمد که بر تو سرآید زمان 
 پس آنگه بفرمود کاندر نهیدبتیر و بگرز و بژوپین دهید 
 برو انجمن شد یکی لشکریهرانکس که بد از دلیران سری 
 کمان را بزه کرد بهرام گردبتیر از هوا روشنایی ببرد 
 چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشتچو دریای خون شد همه کوه و دشت 
 چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغهمی خون چکانید بر تیره میغ 
 چو رزمش برین گونه پیوسته شدبتیرش دلاور بسی خسته شد 
 چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاوپس پشت او اندر آمد تژاو 
 یکی تیغ زد بر سر کتف اویکه شیر اندر آمد ز بالا بروی 
 جدا شد ز تن دست خنجرگزارفروماند از رزم و برگشت کار 
 تژاو ستمگاره را دل بسوختبکردار آتش رخش برفروخت 
 بپیچید ازو روی پر درد و شرمبجوش آمدش در جگر خون گرم 
 چو خورشید تابنده بنمود پشتدل گیو گشت از برادر درشت 
 ببیژن چنین گفت کای رهنمایبرادر نیامد همی باز جای 
 بباید شدن تا وراکار چیستنباید که بر رفته باید گریست 
 دلیران برفتند هر دو چو گردبدان جای پرخاش و ننگ و نبرد 
 بدیدار بهرامشان بد نیازهمی خسته و کشته جستند باز 
 همه دشت پرخسته و کشته بودجهانی بخون اندر آغشته بود 
 دلیران چو بهرام را یافتندپر از آب و خون دیده بشتافتند 
 بخاک و بخون اندر افگنده خوارفتاده ازو دست و برگشته کار 
 همی ریخت آب از بر چهراویپر از خون دو تن دیده از مهر اوی 
 چو بازآمدش هوش بگشاد چشمتنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم 
 چنین گفت با گیو کای نامجویمرا چون بپوشی بتابوت روی 
 تو کین برادر بخواه از تژاوندارد مگر گاو با شیر تاو 
 مرا دید پیران ویسه نخستکه با من بدش روزگاری نشست 
 همه نامداران و گردان چینبجستند با من بغاز کین 
 تن من تژاو جفاپیشه خستنکرد ایچ یاد از نژاد و نشست 
 چو بهرام گرد این سخن یاد کردببارید گیو از مژه آب زرد 
 بدادار دارنده سوگند خوردبروز سپید و شب لاژورد 
 که جز ترگ رومی نبیند سرممگر کین بهرام بازآورم 
 پر از درد و پر کین بزین برنشستیکی تیغ هندی گرفته بدست 
 بدانگه که شد روی گیتی سیاهتژاو از طلایه برآمد براه 
 چو از دور گیو دلیرش بدیدعنان را بپیچید و دم درکشید 
 چو دانست کز لشکر اندر گذشتز گردان و گردنکشان دور گشت 
 سوی او بیفکند پیچان کمندمیان تژاو اندر آمد به بند 
 بران اندر آورد و برگشت زودپس آسانش از پشت زین در ربود 
 بخاک اندر افگند خوار و نژندفرود آمد و دست کردش به بند 
 نشست از بر اسپ و او را کشانپس اندر همی برد چون بیهشان 
 چنین گفت با او بخواهش تژاوکه با من نماند ای دلیر ایچ تاو 
 چه کردم کزین بی‌شمار انجمنشب تیره دوزخ نمودی بمن 
 بزد بر سرش تازیانه دویستبدو گفت کین جای گفتار نیست 
 ندانی همی ای بد شور بختکه در باغ کین تازه کشتی درخت 
 که بالاش با چرخ همبر بودتنش خون خورد بار او سر بود 
 شکار تو بهرام باید بجنگببینی کنون زخم کام نهنگ 
 چنین گفت با گیو جنگی تژاوکه تو چون عقابی و من چون چکاو 
 ز بهرام بر بد نبردم گماننه او را بدست من آمد زمان 
 که من چون رسیدم سواران چینورا کشته بودند بر دشت کین 
 بران بد که بهرام بیجان شدستز دردش دل گیو پیچان شدست 
 کشانش بیارد گیو دلیربپیش جگر خسته بهرام شیر 
 بدو گفت کاینک سر بی‌وفامکافات سازم جفا را جفا 
 سپاس از جهان‌آفرین کردگارکه چندان زمان دیدم از روزگار 
 که تیره‌روان بداندیش توبپردازم اکنون من از پیش تو 
 همی کرد خواهش بریشان تژاوهمی خواست از کشتن خویش تاو 
 همی گفت ار ایدونک این کار بودسر من بخنجر بریدن چه سود 
 یکی بنده باشم روان تراپرستش کنم گوربان ترا 
 چنین گفت با گیو بهرام شیرکه ای نامور نامدار دلیر 
 گر ایدونک از وی بمن بد رسیدهمان روز مرگش نباید چشید 
 سر پر گناهش روان داد منبمان تا کند در جهان یاد من 
 برادر چو بهرام را خسته دیدتژاو جفا پیشه را بسته دید 
 خروشید و بگرفت ریش تژاوبریدش سر از تن بسان چکاو 
 دل گیو زان پس بریشان بسوختروانش ز غم آتشی برفروخت 
 خروشی برآورد کاندر جهانکه دید این شگفت آشکار و نهان 
 که گر من کشم ور کشی پیش منبرادر بود گر کسی خویش من 
 بگفت این و بهرام یل جان بدادجهان را چنین است ساز ونهاد 
 عنان بزرگی هرآنکو بجستنخستین بباید بخون دست شست 
 اگر خود کشد گر کشندش بدردبگرد جهان تا توانی مگرد 
 خروشان بر اسپ تژاوش ببستبه بیژن سپرد آنگهی برنشست 
 بیاوردش از جایگاه تژاوبنزدیک ایران دلش پر ز تاو 
 چو شد دور زان جایگاه نبردبکردار ایوان یکی دخمه کرد 
 بیاگند مغزش بمشک و عبیرتنش را بپوشید چینی حریر 
 برآیین شاهانش بر تخت عاجبخوابید و آویخت بر سرش تاج 
 سر دخمه کردند سرخ و کبودتو گفتی که بهرام هرگز نبود 
 شد آن لشکر نامور سوگوارز بهرام وز گردش روزگار 
 چو برزد سر از کوه تابنده شیدبرآمد سر تاج روز سپید 
 سپاه پراگنده گردآمدندهمی هر کسی داستانها زدند 
 که چندین ز ایرانیان کشته شدسربخت سالار برگشته شد 
 چنین چیره دست ترکان بجنگسپه را کنون نیست جای درنگ 
 بر شاه باید شدن بی‌گمانببینیم تا بر چه گردد زمان 
 اگر شاه را دل پر از جنگ نیستمرا و تو را جای آهنگ نیست 
 پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسربشد کشته و زنده خسته جگر 
 اگر جنگ فرمان دهد شهریاربسازد یکی لشکر نامدار 
 بیاییم و دلها پر از کین و جنگکنیم این جهان بر بداندیش تنگ 
 برین رای زان مرز گشتند بازهمه دل پر از خون و جان پر گداز 
 برادر ز خون برادر به دردزبانشان ز خویشان پر از یاد کرد 
 برفتند یکسر سوی کاسه رودروانشان ازان کشتگان پر درود 
 طلایه بیامد بپیش سپاهکسی را ندید اندران جایگاه 
 بپیران فرستاد زود آگهیکز ایرانیان گشت گیتی تهی 
 چو بشنید پیران هم اندر زمانبهر سو فرستاد کارآگهان 
 چو برگشتن مهتران شد درستسپهبد روان را ز انده بشست 
 بیامد بشبگیر خود با سپاههمی گشت بر گرد آن رزمگاه 
 همه کوه و هم دشت و هامون و راغسراپرده و خیمه بد همچو باغ 
 بلشکر ببخشید خود برگرفتز کار جهان مانده اندر شگفت 
 که روزی فرازست و روزی نشیبگهی شاد دارد گهی با نهیب 
 همان به که با جام مانیم روزهمی بگذرانیم روزی بروز 
 بدان آگهی نزد افراسیابهیونی برافگند هنگام خواب 
 سپهبد بدان آگهی شاد شدز تیمار و درددل آزاد شد 
 همه لشکرش گشته روشن‌روانببستند آیین ره پهلوان 
 همه جامه‌ی زینت آویختنددرم بر سر او همی ریختند 
 چو آمد بنزدیکی شهر شاهسپهبد پذیره شدش با سپاه 
 برو آفرین کرد و بسیار گفتکه از پهلوانان ترا نیست جفت 
 دو هفته ز ایوان افراسیابهمی بر شد آواز چنگ و رباب 
 سیم هفته پیران چنان کرد رایکه با شادمانی شود باز جای 
 یکی خلعت آراست افراسیابکه گر برشماری بگیرد شتاب 
 ز دینار وز گوهر شاهوارز زرین کمرهای گوهرنگار 
 از اسپان تازی بزرین ستامز شمشیر هندی بزرین نیام 
 یکی تخت پرمایه از عاج و ساجز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج 
 پرستار چینی و رومی غلامپر از مشک و عنبر دو پیروزه جام 
 بنزدیک پیران فرستاد چیزازان پس بسی پندها داد نیز 
 که با موبدان باش و بیدار باشسپه را ز دشمن نگهدار باش 
 نگه کن خردمند کارآگهانبهرجای بفرست گرد جهان 
 که کیخسرو امروز با خواستستبداد و دهش گیتی آراستست 
 نژاد و بزرگی و تخت و کلاهچو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه 
 ز برگشتن دشمن ایمن مشوزمان تا زمان آگهی خواه نو 
 بجایی که رستم بود پهلوانتو ایمن بخسپی بپیچد روان 
 پذیرفت پیران همه پند اویکه سالار او بود و پیوند اوی 
 سپهدار پیران و آن انجمننهادند سر سوی راه ختن 
 بپای آمد این داستان فرودکنون رزم کاموس باید سرود