شاهنامه/گفتار اندر داستان فرود سیاوش ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(گفتار اندر داستان فرود سیاوش ۳)
'


طلایه شب تیره بهرام بود کمندش سر پیل را دام بود
برآورد اسپ کبوده خروش ز لشکر برافراخت بهرام گوش
کمان را بزه کرد و بفشارد ران درآمد ز جای آن هیون گران
یکی تیر بگشاد و نگشاد لب کبوده نبود ایچ پیدا ز شب
بزد بر کمربند چوپان شاه همی گشت رنگ کبوده سیاه
ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست بدو گفت بهرام برگوی راست
که ایدر فرستنده‌ی تو که بود کرا خواستی زین بزرگان بسود
ببهرام گفت ار دهی زینهار بگویم ترا هرچ پرسی ز کار
تژاوست شاها فرستنده‌ام بنزدیک او من پرستنده‌ام
مکش مر مرا تا نمایمت راه بجایی که او دارد آرامگاه
بدو گفت بهرام با من تژاو چو با شیر درنده پیکار گاو
سرش را بخنجر ببرید پست بفتراک زین کیانی ببست
بلشکر گه آورد و بفگند خوار نه نام‌آوری بد نه گردی سوار
چو خورشید بر زد ز گردون درفش دم شب شد از خنجر او بنفش
غمی شد دل مرد پرخاشجوی بدانست کو را بد آمد بروی
برآمد خروش خروس و چکاو کبوده نیامد بنزد تژاو
سپاهی که بودند با او بخواند وزان جایگه تیز لشکر براند
تژاو سپهبد بشد با سپاه بایران خروش آمد از دیده‌گاه
که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ سپهبد نهنگی درفشی پلنگ
ز گردنکشان پیش او رفت گیو تنی چند با او ز گردان نیو
برآشفت و نامش بپرسید زوی چنین گفت کای مرد پرخاشجوی
بدین مایه مردم بجنگ آمدی ز هامون بکام نهنگ آمدی
بپاسخ چنین گفت کای نامدار ببینی کنون رزم شیر سوار
بگیتی تژاوست نام مرا بهر دم برآرند کام مرا
نژادم بگوهر از ایران بدست ز گردان وز پشت شیران بدست
کنون مرزبانم بدین تخت و گاه نگین بزرگان و داماد شاه
بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی که تیره شود زین سخن آبروی
از ایران بتوران که دارد نشست مگر خوردنش خون بود گر کبست
اگر مرزبانی و داماد شاه چرا بیشتر زین نداری سپاه
بدین مایه لشکر تو تندی مجوی بتندی بپیش دلیران مپوی
که این پرهنر نامدار دلیر سر مرزبان اندر آرد بزیر
گر اایدونک فرمان کنی با سپاه بایران خرامی بنزدیک شاه
کنون پیش توس سپهبد شوی بگویی و گفتار او بشنوی
ستانمت زو خلعت و خواسته پرستنده و اسپ آراسته
تژاو فریبنده گفت ای دلیر درفش مرا کس نیارد بزیر
مرا ایدر اکنون نگینست و گاه پرستنده و گنج و تاج و سپاه
همان مرز و شاهی چو افراسیاب کس این را ز ایران نبیند بخواب
پرستار وز مادیانان گله بدشت گروگرد کرده یله
تو این اندکی لشکر من مبین مراجوی با گرز بر پشت زین
من امروز با این سپاه آن کنم کزین آمدن تان پشیمان کنم
چنین گفت بیژن بفرخ پدر که ای نامور گرد پرخاشخر
سرافراز و بیداردل پهلوان به پیری نه آنی که بودی جوان
ترا با تژاو این همه پند چیست بترکی چنین مهر و پیوند چیست
همی گرز و خنجر بباید کشید دل و مغز ایشان بباید درید
برانگیخت اسپ و برآمد خروش نهادند گوپال و خنجر بدوش
یکی تیره گرد از میان بردمید بدان سان که خورشید شد ناپدید
جهان شد چو آبار بهمن سیاه ستاره ندیدند روشن نه ماه
بقلب سپاه اندرون گیو گرد همی از جهان روشنایی ببرد
بپیش اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ
وزان سوی با تاج بر سر تژاو که بودیش با شیر درنده تاو
یلانش همه نیک‌مردان و شیر که هرگز نشدشان دل از رزم سیر
بسی برنیامد برین روزگار که آن ترک سیر آمد از کارزار
سه بهره ز توران سپه کشته شد سربخت آن ترک برگشته شد
همی شد گریزان تژاو دلیر پسش بیژن گیو برسان شیر
خروشان و جوشان و نیزه بدست تو گفتی که غرنده شیرست مست
یکی نیزه زد بر میان تژاو نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو
گراینده بدبند رومی زره بپیچید و بگشاد بند گره
بیفگند نیزه بیازید چنگ چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ
بدان سان که شاهین رباید چکاو ربود آن گرانمایه تاج تژاو
که افراسیابش بسر برنهاد نبودی جدا زو بخواب و بیاد
چنین تا در دژ همی تاخت اسپ پس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ
چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی بیامد خروشان پر از آب روی
که از کین چنین پشت برگاشتی بدین دژ مرا خوار بگذاشتی
سزد گر ز پس برنشانی مرا بدین ره بدشمن نمانی مرا
تژاو سرافراز را دل بسوخت بکردار آتش رخش برفروخت
فراز اسپنوی و تژاو از نشیب بدو داد در تاختن یک رکیب
پس اندر نشاندش چو ماه دمان برآمد ز جا باره زیرش دنان
همی تاخت چون گرد با اسپنوی سوی راه توران نهادند روی
زمانی دوید اسپ جنگی تژاو نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو
تژاو آن زمان با پرستنده گفت که دشوار کار آمد ای خوب جفت
فروماند این اسپ جنگی ز کار ز پس بدسگال آمد و پیش غار
اگر دور از ایدر به بیژن رسم بکام بداندیش دشمن رسم
ترا نیست دشمن بیکبارگی بمان تا برانم من این بارگی
فرود آمد از اسپ او اسپنوی تژاو از غم او پر از آب روی
سبکبار شد اسپ و تندی گرفت پسش بیژن گیو کندی گرفت
چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنوی ز گلبرگ روی و پر از مشک موی
پس پشت خویش اندرش جای کرد سوی لشکر پهلوان رای کرد
بشادی بیامد بدرگاه توس ز درگاه برخاست آوای کوس
که بیدار دل شیر جنگی سوار دمان با شکار آمد از مرغزار
سپهدار و گردان پرخاشجوی بویرانی دژ نهادند روی
ازان پس برفتند سوی گله که بودند بر دشت ترکان یله
گرفتند هر یک کمندی بچنگ چنانچون بود ساز مردان جنگ
بخم اندر آمد سر بارگی بیاراست لشکر بیکبارگی
نشستند بر جایگاه تژاو سواران ایران پر از خشم و تاو
تژاو غمی با دو دیده پرآب بیامد بنزدیک افراسیاب
چنین گفت کامد سپهدار توس ابا لشکری گشن و پیلان کوس
پلاشان و آن نامداران مرد بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
همه مرز و بوم آتش اندر زدند فسیله سراسر بهم برزدند
چو بشنید افراسیاب این سخن غمی گشت و بر چاره افگند بن
بپیران ویسه چنین گفت شاه که گفتم بیاور ز هر سو سپاه
درنگ آمدت رای از کاهلی ز پیری گران گشته و بددلی
نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد نشستن نشاید بدین مرز کرد
بسی خویش و پیوند ما برده گشت بسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت
کنون نیست امروز روز درنگ جهان گشت بر مرد بیدار تنگ
جهاندار پیران هم اندر شتاب برون آمد از پیش افراسیاب
ز هر مرز مردان جنگی بخواند سلیح و درم داد و لشکر براند
چو آمد ز پهلو برون پهلوان همی نامزد کرد جای گوان
سوی میمنه بارمان و تژاو سواران که دارند با شیر تاو
چو نستهین گرد بر میسره کجا شیر بودی بچنگش بره
جهان پر شد از ناله‌ی کرنای ز غریدن کوس و هندی درای
هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش
سپاهی ز جنگ‌آوران سدهزار نهاده همه سر سوی کارزار
ز دریا بدریا نبود ایچ راه ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه
همی رفت لشکر گروها گروه نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه
بفرمود پیران که بیره روید از ایدر سوی راه کوته روید
نباید که یابند خود آگهی ازین نامداران با فرهی
مگر ناگهان بر سر آن گروه فرود آرم این گشن لشکر چو کوه
برون کرد کارآگهان ناگهان همی جست بیدار کار جهان
بتندی براه اندر آورد روی بسوی گروگرد شد جنگجوی
میان سرخس است نزدیک توس ز باورد برخاست آوای کوس
بپیوست گفتار کارآگهان بپیران بگفتند یک یک نهان
که ایشان همه میگسارند و مست شب و روز با جام پر می بدست
سواری طلایه ندیدم براه نه اندیشه‌ی رزم توران سپاه
چو بشنید پیران یلان را بخواند ز لشکر فراوان سخنها براند
که در رزم ما را چنین دستگاه نبودست هرگز بایران سپاه
گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی‌هزار
برفتند نیمی گذشته ز شب نه بانگ تبیره نه بوق و جلب
چو پیران سالار لشکر براند میان یلان هفت فرسنگ ماند
نخستین رسیدند پیش گله کجا بود بر دشت توران یله
گرفتند بسیار و کشتند نیز نبود از بد بخت مانند چیز
گله‌دار و چوپان بسی کشته شد سر بخت ایرانیان گشته شد
وزان جایگه سوی ایران سپاه برفتند برسان گرد سیاه
همه مست بودند ایرانیان گروهی نشسته گشاده میان
بخیمه درون گیو بیدار بود سپهدار گودرز هشیار بود
خروش آمد و بانگ زخم تبر سراسیمه شد گیو پرخاشخر
ستاده ابر پیش پرده‌سرای یکی اسپ بر گستوان ور بپای
برآشفت با خویشتن چون پلنگ ز بافیدن پای آمدش ننگ
بیامد باسپ اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای
بپرده‌سرای سپهبد رسید ز گرد سپه آسمان تیره دید
بدو گفت برخیز کامد سپاه یکی گرد برخاست ز اوردگاه
وزان جایگه رفت نزد پدر بچنگ اندرون گرزه‌ی گاو سر
همی گشت بر گرد لشکر چو دود برانگیخت آن را که هشیار بود
یکی جنگ با بیژن افگند پی که این دشت رزم است گر باغ می
وزان پس بیامد سوی کارزار بره برشتابید چندی سوار
بدان اندکی برکشیدند نخ سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ
همی کرد گودرز هر سو نگاه سپاه اندر آمد بگرد سپاه
سراسیمه شد خفته از داروگیر برآمد یکی ابر بارانش تیر
بزیر سر مست بالین نرم زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم
سپیده چو برزد سر از برج شیر بلشکر نگه کرد گیو دلیر
همه دشت از ایرانیان کشته دید سر بخت بیدار برگشته دید
دریده درفش و نگونسار کوس رخ زندگان تیره چون آبنوس
سپهبد نگه کرد و گردان ندید ز لشکر دلیران و مردان ندید
همه رزمگه سربسر کشته بود تنانشان بخون اندر آغشته بود
پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر همه لشگر گشن زیر و زبر
به بیچارگی روی برگاشتند سراپرده و خیمه بگذاشتند
نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه همه میسره خسته و میمنه
ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود برفتند بی‌مایه و تار و پود
چنین آمد این گنبد تیزگرد گهی شادمانی دهد گاه درد
سواران توران پس پشت توس دلان پر ز کین و سران پر فسوس
همی گرز بارید گویی ز ابر پس پشت بر جوشن و خود و گبر
نبد کس برزم اندرون پایدار همه کوه کردند گردان حصار
فرومانده اسپان و مردان جنگ یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ
سپاهی ازین گونه گشتند باز شده مانده از رزم و راه دراز
ز هامون سپهبد سوی کوه شد ز پیکار ترکان بی‌اندوه شد
فراوان کم آمد ز ایرانیان برآمد خروشی بدرد از میان
همه خسته و بسته بد هرک زیست شد آن کشته بر خسته باید گریست
نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سرای نه اسپ و نه مردان جنگی بپای
نه آباد بوم نه مردان کار نه آن خستگانرا کسی خواستار
پدر بر پسر چند گریان شده وزان خستگان چند بریان شده
چنین است رسم جهان جهان که کردار خویش از تو دارد نهان
همی با تو در پرده بازی کند ز بیرون ترا بی‌نیازی کند
ز باد آمدی رفت خواهی به گرد چه دانی که با تو چه خواهند کرد
ببند درازیم و در چنگ آز ندانیم باز آشکارا ز راز
دو بهره ز ایرانیان کشته بود دگر خسته از رزم برگشته بود
سپهبد ز پیکار دیوانه گشت دلش با خرد همچو بیگانه گشت
بلشکرگه اندر می و خوان و بزم سپاه آرزو کرد بر جای رزم
جهاندیده گودرز با پیر سر نه پور و نبیره نه بوم و نه بر
نه آن خستگان را خورش نه پزشک همه جای غم بود و خونین سرشک
جهاندیدگان پیش اوی آمدند شکسته دل و راه‌جوی آمدند
یکی دیدبان بر سر کوه کرد کجا دیدگان سوی انبوه کرد
طلایه فرستاد بر هر سویی مگر یابد آن درد را دارویی
یکی نامداری ز ایرانیان بفرمود تا تنگ بندند میان
دهد شاه را آگهی زین سخن که سالار لشکر چهه افگند بن
چه روز بد آمد بایرانیان سران را ز بخشش سرآمد زیان
رونده بر شاه برد آگهی که تیره شد آن روزگار مهی
چو شاه دلیر این سخنها شنید بجوشید وز غم دلش بردمید
ز کار برادر پر از درد بود بران درد بر درد لشکر فزود
زبان کرد گویا بنفرین توس شب تیره تا گاه بانگ خروس
دبیر خردمند را پیش خواند دل آگنده بودش ز غم برفشاند
یکی نامه بنوشت پر آب چشم ز بهر برادر پر از درد و خشم
بسوی فریبرز کاوس شاه یکی سوی پرمایگان سپاه
سر نامه بود از نخست آفرین چنانچون بود رسم آیین و دین
بنام خداوند خورشید و ماه کجا داد بر نیکوی دستگاه
جهان و مکان و زمان آفرید پی مور و پیل گران آفرید
ازویست پیروزی و زو شکیب بنیک و ببد زو رسد کام و زیب
خرد داد و جان و تن زورمند بزرگی و دیهیم و تخت بلند
رهایی نیابد سر از بند اوی یکی را همه فر و اورند اوی
یکی را دگر شوربختی دهد نیاز و غم و درد و سختی دهد
ز رخشنده خورشید تا تیره خاک همه داد بینم ز یزدان پاک
بشد توس با کاویانی درفش ز لشکر چهل مرد زرینه کفش
بتوران فرستادمش با سپاه برادر شد از کین نخستین تباه
بایران چنو هیچ مهتر مباد وزین گونه سالار لشکر مباد
دریغا برادر فرود جوان سر نامداران و پشت گوان
ز کین پدر زار و گریان بدم بران درد یک چند بریان بدم
کنون بر برادر بباید گریست ندانم مرا دشمن و دوست کیست
مرو گفتم او را براه چرم مزن بر کلات و سپدکوه دم
بران ره فرودست و با لشکرست همان کی نژاد است و کنداور است
نداند که این لشکر از بن کیند از ایران سپاهند گر خود چیند
ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان فراوان سران را سرآرد زمان
دریغ آنچنان گرد خسرونژاد که توس فرومایه دادش بباد
اگر پیش از این او سپهبد بدست ز کاوس شاه اختر بد بدست
برزم اندرون نیز خواب آیدش چو بی می‌نشیند شتاب آیدش
هنرها همه هست نزدیک اوی مبادا چنان جان تاریک اوی
چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب ز دل دور کن خورد آرام و خواب
سبک توس را بازگردان بجای ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای
سپهدار و سالار زرینه کفش تو می باش با کاویانی درفش
سرافراز گودرز ازان انجمن بهر کار باشد ترا رای زن
مکن هیچ در جنگ جستن شتاب ز می دور باش و مپیمای خواب
بتندی مجو ایچ رزم از نخست همی باش تا خسته گردد درست
ترا پیش رو گیو باشد بجنگ که با فر و برزست و چنگ پلنگ
فرازآور از هر سوی ساز رزم مبادا که آید ترا رای بزم
نهاد از بر نامه بر مهر شاه فرستاده را گفت برکش براه
ز رفتن شب و روز ماسای هیچ بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ
بیامد فرستاده هم زین نشان بنزدیک آن نامور سرکشان
بنزد فریبرز شد نامه دار بدو داد پس نامه‌ی شهریار
فریبرز توس و یلان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند
همان نامور گیو و گودرز را سواران و گردان آن مرز را
چو برخواند آن نامه‌ی شهریار جهان را درختی نو آمد ببار
بزرگان و شیران ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین
بیاورد توس آن گرامی درفش ابا کوس و پیلان و زرینه کفش
بنزد فریبرز بردند و گفت که آمد سزا را سزاوار جفت
همه ساله بخت تو پیروز باد همه روزگار تو نوروز باد
برفت و ببرد آنک بد نوذری سواران جنگ‌آور و لشکری
بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ
زمین را ببوسید در پیش شاه نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه
بدشنام بگشاد لب شهریار بران انجمن توس را کرد خوار
ازان پس بدو گفت کای بدنشان که کمباد نامت ز گردنکشان
نترسی همی از جهاندار پاک ز گردان نیامد ترا شرم و باک
نگفتم مرو سوی راه چرم برفتی و دادی دل من به غم
نخستین بکین من آراستی نژاد سیاوش را کاستی
برادر سرافراز جنگی فرود کجا هم چنو در زمانه نبود
بکشتی کسی را که در کارزار چو تو لشکری خواستی روزکار
وزان پس که رفتی بران رزمگاه نبودت بجز رامش و بزمگاه
ترا جایگه نیست در شارستان بزیبد ترا بند و بیمارستان
ترا پیش آزادگان کار نیست کجا مر ترا رای هشیار نیست
سزاوار مسماری و بند و غل نه اندر خور تاج و دیهیم و مل
نژاد منوچهر و ریش سپید ترا داد بر زندگانی امید
وگرنه بفرمودمی تا سرت بداندیش کردی جدا از برت
برو جاودان خانه زندان توست همان گوهر بد نگهبان توست
ز پیشش براند و بفرمود بند به بند از دلش بیخ شادی بکند
فریبرز بنهاد بر سر کلاه که هم پهلوان بود و هم پور شاه
ازان پس بفرمود رهام را که پیدا کند با گهر نام را
بدو گفت رو پیش پیران خرام ز من نزد آن پهلوان بر پیام
بگویش که کردار گردان سپهر همیشه چنین بود پر درد و مهر
یکی را برآرد بچرخ بلند یکی را کند زار و خوار و نژند
کسی کو بلاجست گرد آن بود شبیخون نه کردار مردان بود
شبیخون نسازند کنداوران کسی کو گراید بگرز گران
تو گر با درنگی درنگ آوریم گرت رای جنگست جنگ آوریم
ز پیش فریبرز رهام گرد برون رفت و پیغام و نامه ببرد
بیامد طلایه بدیدش براه بپرسیدش از نام وز جایگاه
بدو گفت رهام جنگی منم هنرمند و بیدار و سنگی منم
پیام فریبرز کاوس شاه به پیران رسانم بدین رزمگاه
ز پیش طلایه سواری چو گرد بیامد سخنها همه یاد کرد
که رهام گودرز زان رزمگاه بیامد سوی پهلوان سپاه
بفرمود تا پیش اوی آورند گشاده‌دل و تازه‌روی آورند
سراینده رهام شد پیش اوی بترس از نهان بداندیش اوی
چو پیران ورا دید بنواختش بپرسید و بر تخت بنشاختش
برآورد رهام راز از نهفت پیام فریبرز با او بگفت
چنین گفت پیران برهام گرد که این جنگ را خرد نتوان شمرد
شما را بد این پیش دستی بجنگ ندیدیم با توس رای و درنگ
بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ
چه مایه بکشت و چه مایه ببرد بدو نیک این مرز یکسان شمرد
مکافات این بد کنون یافتند اگر چند با کینه بشتافتند
کنون گر تویی پهلوان سپاه چنانچون ترا باید از من بخواه
گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ ز لشکر نیاید سواری بجنگ
وگر جنگ جویی منم برکنار بیارای و برکش صف کارزار
چو یک مه بدین آرزو بشمرید که از مرز توران‌زمین بگذرید
برانید لشکر سوی مرز خویش ببینید یکسر همه ارز خویش
وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ مخواهید زین پس زمان و درنگ
یکی خلعت آراست رهام را چنانچون بود درخور نام را
بنزد فریبرز رهام گرد بیاورد نامه چنانچون ببرد
فریبرز چون یافت روز درنگ بهر سو بیازید چون شیرچنگ
سر بدره‌ها را گشادن گرفت نهاده همه رای دادن گرفت
کشیدند و لشکر بیاراستند ز هر چیز لختی بپیراستند
چو آمد سر ماه هنگام جنگ ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ
خروشی برآمد ز هر دو سپاه برفتند یکسر سوی رزمگاه
ز بس ناله بوق و هندی درای همی آسمان اندر آمد ز جای
هم از یال اسپان و دست و عنان ز گوپال و تیغ و کمان و سنان
تو گفتی جهان دام نر اژدهاست وگر آسمان بر زمین گشت راست
نبد پشه را روزگار گذر ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
سوی میمنه گیو گودرز بود رد و موبد و مهتر مرز بود
سوی میسره اشکش تیزچنگ که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاوس شاه درفش از پس پشت در قلبگاه
فریبرز با لشکر خویش گفت که ما را هنرها شد اندر نهفت
یک امروز چون شیر جنگ آوریم جهان بر بداندیش تنگ آوریم
کزین ننگ تا جاودان بر سپاه بخندند همی گرز و رومی کلاه
یکی تیرباران بکردند سخت چو باد خزانی که ریزد درخت
تو گفتی هوا پر کرگس شدست زمین از پی پیل پامس شدست
نبد بر هوا مرغ را جایگاه ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه
درفشیدن تیغ الماس گون بکردار آتش بگرد اندرون
تو گفتی زمین روی زنگی شدست ستاره دل پیل جنگی شدست
ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز برآمد همی از جهان رستخیز
ز قلب سپه گیو شد پیش صف خروشان و بر لب برآورده کف
ابا نامداران گودرزیان کزیشان بدی راه سود و زیان
بتیغ و بنیزه برآویختند همی ز آهن آتش فرو ریختند
چو شد رزم گودرز و پیران درشت چو نهسد تن از تخم پیران بکشت
چو دیدند لهاک و فرشیدورد کزان لشکر گشن برخاست گرد
یکی حمله بردند برسوی گیو بران گرزداران و شیران نیو
ببارید تیر از کمان سران بران نامداران جوشن‌وران
چنان شد که کس روی کشور ندید ز بس کشتگان شد زمین ناپدید
یکی پشت بر دیگری برنگاشت نه بگذاشت آن جایگه را که داشت
چنین گفت هومان به فرشیدورد که با قلبگه جست باید نبرد
فریبرز باید کزان قلبگاه گریزان بیاید ز پشت سپاه
پس آسان بود جنگ با میمنه بچنگ آید آن رزمگاه و بنه
برفتند پس تا بقلب سپاه بجنگ فریبرز کاوس شاه
ز هومان گریزان بشد پهلوان شکست اندر آمد برزم گوان
بدادند گردنکشان جای خویش نبودند گستاخ با رای خویش
یکایک بدشمن سپردند جای ز گردان ایران نبد کس بپای
بماندند بر جای کوس و درفش ز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش
دلیران بدشمن نمودند پشت ازان کارزار انده آمد بمشت
نگون گشته کوس و درفش و سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
چو دشمن ز هر سو بانبوه شد فریبرز بر دامن کوه شد
برفتند ز ایرانیان هرک زیست بران زندگانی بباید گریست
همی بود بر جای گودرز و گیو ز لشکر بسی نامبردار نیو
چو گودرز کشواد بر قلبگاه درفش فریبرز کاوس شاه
ندید و یلان سپه را ندید بکردار آتش دلش بردمید
عنان کرد پیچان براه گریز برآمد ز گودرزیان رستخیز
بدو گفت گیو ای سپهدار پیر بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر
اگر تو ز پیران بخواهی گریخت بباید بسر بر مرا خاک ریخت
نماند کسی زنده اندر جهان دلیران و کارآزموده مهان
ز مردن مرا و ترا چاره نیست درنگی تر از مرگ پتیاره نیست
چو پیش آمد این روزگار درشت ترا روی بینند بهتر که پشت
بپیچیم زین جایگه سوی جنگ نیاریم بر خاک کشواد ننگ
ز دانا تو نشنیدی آن داستان که برگوید از گفته‌ی باستان
که گر دو برادر نهد پشت پشت تن کوه را سنگ ماند بمشت
تو باشی و هفتاد جنگی پسر ز دوده ستوده بسی نامور
بخنجر دل دشمنان بشکنیم وگر کوه باشد ز بن برکنیم
چو گودرز بشنید گفتار گیو بدید آن سر و ترگ بیدار نیو
پشیمان شد از دانش و رای خویش بیفشارد بر جایگه پای خویش