شاهنامه/گفتار اندر داستان فرود سیاوش ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(گفتار اندر داستان فرود سیاوش ۳)
'


 طلایه شب تیره بهرام بودکمندش سر پیل را دام بود 
 برآورد اسپ کبوده خروشز لشکر برافراخت بهرام گوش 
 کمان را بزه کرد و بفشارد راندرآمد ز جای آن هیون گران 
 یکی تیر بگشاد و نگشاد لبکبوده نبود ایچ پیدا ز شب 
 بزد بر کمربند چوپان شاههمی گشت رنگ کبوده سیاه 
 ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواستبدو گفت بهرام برگوی راست 
 که ایدر فرستنده‌ی تو که بودکرا خواستی زین بزرگان بسود 
 ببهرام گفت ار دهی زینهاربگویم ترا هرچ پرسی ز کار 
 تژاوست شاها فرستنده‌امبنزدیک او من پرستنده‌ام 
 مکش مر مرا تا نمایمت راهبجایی که او دارد آرامگاه 
 بدو گفت بهرام با من تژاوچو با شیر درنده پیکار گاو 
 سرش را بخنجر ببرید پستبفتراک زین کیانی ببست 
 بلشکر گه آورد و بفگند خوارنه نام‌آوری بد نه گردی سوار 
 چو خورشید بر زد ز گردون درفشدم شب شد از خنجر او بنفش 
 غمی شد دل مرد پرخاشجویبدانست کو را بد آمد بروی 
 برآمد خروش خروس و چکاوکبوده نیامد بنزد تژاو 
 سپاهی که بودند با او بخواندوزان جایگه تیز لشکر براند 
 تژاو سپهبد بشد با سپاهبایران خروش آمد از دیده‌گاه 
 که آمد سپاهی ز ترکان بجنگسپهبد نهنگی درفشی پلنگ 
 ز گردنکشان پیش او رفت گیوتنی چند با او ز گردان نیو 
 برآشفت و نامش بپرسید زویچنین گفت کای مرد پرخاشجوی 
 بدین مایه مردم بجنگ آمدیز هامون بکام نهنگ آمدی 
 بپاسخ چنین گفت کای نامدارببینی کنون رزم شیر سوار 
 بگیتی تژاوست نام مرابهر دم برآرند کام مرا 
 نژادم بگوهر از ایران بدستز گردان وز پشت شیران بدست 
 کنون مرزبانم بدین تخت و گاهنگین بزرگان و داماد شاه 
 بدو گفت گیو اینکه گفتی مگویکه تیره شود زین سخن آبروی 
 از ایران بتوران که دارد نشستمگر خوردنش خون بود گر کبست 
 اگر مرزبانی و داماد شاهچرا بیشتر زین نداری سپاه 
 بدین مایه لشکر تو تندی مجویبتندی بپیش دلیران مپوی 
 که این پرهنر نامدار دلیرسر مرزبان اندر آرد بزیر 
 گر اایدونک فرمان کنی با سپاهبایران خرامی بنزدیک شاه 
 کنون پیش توس سپهبد شویبگویی و گفتار او بشنوی 
 ستانمت زو خلعت و خواستهپرستنده و اسپ آراسته 
 تژاو فریبنده گفت ای دلیردرفش مرا کس نیارد بزیر 
 مرا ایدر اکنون نگینست و گاهپرستنده و گنج و تاج و سپاه 
 همان مرز و شاهی چو افراسیابکس این را ز ایران نبیند بخواب 
 پرستار وز مادیانان گلهبدشت گروگرد کرده یله 
 تو این اندکی لشکر من مبینمراجوی با گرز بر پشت زین 
 من امروز با این سپاه آن کنمکزین آمدن تان پشیمان کنم 
 چنین گفت بیژن بفرخ پدرکه ای نامور گرد پرخاشخر 
 سرافراز و بیداردل پهلوانبه پیری نه آنی که بودی جوان 
 ترا با تژاو این همه پند چیستبترکی چنین مهر و پیوند چیست 
 همی گرز و خنجر بباید کشیددل و مغز ایشان بباید درید 
 برانگیخت اسپ و برآمد خروشنهادند گوپال و خنجر بدوش 
 یکی تیره گرد از میان بردمیدبدان سان که خورشید شد ناپدید 
 جهان شد چو آبار بهمن سیاهستاره ندیدند روشن نه ماه 
 بقلب سپاه اندرون گیو گردهمی از جهان روشنایی ببرد 
 بپیش اندرون بیژن تیزچنگهمی بزمگاه آمدش جای جنگ 
 وزان سوی با تاج بر سر تژاوکه بودیش با شیر درنده تاو 
 یلانش همه نیک‌مردان و شیرکه هرگز نشدشان دل از رزم سیر 
 بسی برنیامد برین روزگارکه آن ترک سیر آمد از کارزار 
 سه بهره ز توران سپه کشته شدسربخت آن ترک برگشته شد 
 همی شد گریزان تژاو دلیرپسش بیژن گیو برسان شیر 
 خروشان و جوشان و نیزه بدستتو گفتی که غرنده شیرست مست 
 یکی نیزه زد بر میان تژاونماند آن زمان با تژاو ایچ تاو 
 گراینده بدبند رومی زرهبپیچید و بگشاد بند گره 
 بیفگند نیزه بیازید چنگچو بر کوه بر غرم تازد پلنگ 
 بدان سان که شاهین رباید چکاوربود آن گرانمایه تاج تژاو 
 که افراسیابش بسر برنهادنبودی جدا زو بخواب و بیاد 
 چنین تا در دژ همی تاخت اسپپس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ 
 چو نزدیکی دژ رسید اسپنویبیامد خروشان پر از آب روی 
 که از کین چنین پشت برگاشتیبدین دژ مرا خوار بگذاشتی 
 سزد گر ز پس برنشانی مرابدین ره بدشمن نمانی مرا 
 تژاو سرافراز را دل بسوختبکردار آتش رخش برفروخت 
 فراز اسپنوی و تژاو از نشیببدو داد در تاختن یک رکیب 
 پس اندر نشاندش چو ماه دمانبرآمد ز جا باره زیرش دنان 
 همی تاخت چون گرد با اسپنویسوی راه توران نهادند روی 
 زمانی دوید اسپ جنگی تژاونماند ایچ با اسپ و با مرد تاو 
 تژاو آن زمان با پرستنده گفتکه دشوار کار آمد ای خوب جفت 
 فروماند این اسپ جنگی ز کارز پس بدسگال آمد و پیش غار 
 اگر دور از ایدر به بیژن رسمبکام بداندیش دشمن رسم 
 ترا نیست دشمن بیکبارگیبمان تا برانم من این بارگی 
 فرود آمد از اسپ او اسپنویتژاو از غم او پر از آب روی 
 سبکبار شد اسپ و تندی گرفتپسش بیژن گیو کندی گرفت 
 چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنویز گلبرگ روی و پر از مشک موی 
 پس پشت خویش اندرش جای کردسوی لشکر پهلوان رای کرد 
 بشادی بیامد بدرگاه توسز درگاه برخاست آوای کوس 
 که بیدار دل شیر جنگی سواردمان با شکار آمد از مرغزار 
 سپهدار و گردان پرخاشجویبویرانی دژ نهادند روی 
 ازان پس برفتند سوی گلهکه بودند بر دشت ترکان یله 
 گرفتند هر یک کمندی بچنگچنانچون بود ساز مردان جنگ 
 بخم اندر آمد سر بارگیبیاراست لشکر بیکبارگی 
 نشستند بر جایگاه تژاوسواران ایران پر از خشم و تاو 
 تژاو غمی با دو دیده پرآببیامد بنزدیک افراسیاب 
 چنین گفت کامد سپهدار توسابا لشکری گشن و پیلان کوس 
 پلاشان و آن نامداران مردبخاک اندر آمد سرانشان ز گرد 
 همه مرز و بوم آتش اندر زدندفسیله سراسر بهم برزدند 
 چو بشنید افراسیاب این سخنغمی گشت و بر چاره افگند بن 
 بپیران ویسه چنین گفت شاهکه گفتم بیاور ز هر سو سپاه 
 درنگ آمدت رای از کاهلیز پیری گران گشته و بددلی 
 نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مردنشستن نشاید بدین مرز کرد 
 بسی خویش و پیوند ما برده گشتبسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت 
 کنون نیست امروز روز درنگجهان گشت بر مرد بیدار تنگ 
 جهاندار پیران هم اندر شتاببرون آمد از پیش افراسیاب 
 ز هر مرز مردان جنگی بخواندسلیح و درم داد و لشکر براند 
 چو آمد ز پهلو برون پهلوانهمی نامزد کرد جای گوان 
 سوی میمنه بارمان و تژاوسواران که دارند با شیر تاو 
 چو نستهین گرد بر میسرهکجا شیر بودی بچنگش بره 
 جهان پر شد از ناله‌ی کرنایز غریدن کوس و هندی درای 
 هوا سربسر سرخ و زرد و بنفشز بس نیزه و گونه‌گونه درفش 
 سپاهی ز جنگ‌آوران سدهزارنهاده همه سر سوی کارزار 
 ز دریا بدریا نبود ایچ راهز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه 
 همی رفت لشکر گروها گروهنبد دشت پیدا نه دریا نه کوه 
 بفرمود پیران که بیره رویداز ایدر سوی راه کوته روید 
 نباید که یابند خود آگهیازین نامداران با فرهی 
 مگر ناگهان بر سر آن گروهفرود آرم این گشن لشکر چو کوه 
 برون کرد کارآگهان ناگهانهمی جست بیدار کار جهان 
 بتندی براه اندر آورد رویبسوی گروگرد شد جنگجوی 
 میان سرخس است نزدیک توسز باورد برخاست آوای کوس 
 بپیوست گفتار کارآگهانبپیران بگفتند یک یک نهان 
 که ایشان همه میگسارند و مستشب و روز با جام پر می بدست 
 سواری طلایه ندیدم براهنه اندیشه‌ی رزم توران سپاه 
 چو بشنید پیران یلان را بخواندز لشکر فراوان سخنها براند 
 که در رزم ما را چنین دستگاهنبودست هرگز بایران سپاه 
 گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیرزن سی‌هزار 
 برفتند نیمی گذشته ز شبنه بانگ تبیره نه بوق و جلب 
 چو پیران سالار لشکر براندمیان یلان هفت فرسنگ ماند 
 نخستین رسیدند پیش گلهکجا بود بر دشت توران یله 
 گرفتند بسیار و کشتند نیزنبود از بد بخت مانند چیز 
 گله‌دار و چوپان بسی کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شد 
 وزان جایگه سوی ایران سپاهبرفتند برسان گرد سیاه 
 همه مست بودند ایرانیانگروهی نشسته گشاده میان 
 بخیمه درون گیو بیدار بودسپهدار گودرز هشیار بود 
 خروش آمد و بانگ زخم تبرسراسیمه شد گیو پرخاشخر 
 ستاده ابر پیش پرده‌سراییکی اسپ بر گستوان ور بپای 
 برآشفت با خویشتن چون پلنگز بافیدن پای آمدش ننگ 
 بیامد باسپ اندر آورد پایبکردار باد اندر آمد ز جای 
 بپرده‌سرای سپهبد رسیدز گرد سپه آسمان تیره دید 
 بدو گفت برخیز کامد سپاهیکی گرد برخاست ز اوردگاه 
 وزان جایگه رفت نزد پدربچنگ اندرون گرزه‌ی گاو سر 
 همی گشت بر گرد لشکر چو دودبرانگیخت آن را که هشیار بود 
 یکی جنگ با بیژن افگند پیکه این دشت رزم است گر باغ می 
 وزان پس بیامد سوی کارزاربره برشتابید چندی سوار 
 بدان اندکی برکشیدند نخسپاهی ز ترکان چو مور و ملخ 
 همی کرد گودرز هر سو نگاهسپاه اندر آمد بگرد سپاه 
 سراسیمه شد خفته از داروگیربرآمد یکی ابر بارانش تیر 
 بزیر سر مست بالین نرمزبر گرز و گوپال و شمشیر گرم 
 سپیده چو برزد سر از برج شیربلشکر نگه کرد گیو دلیر 
 همه دشت از ایرانیان کشته دیدسر بخت بیدار برگشته دید 
 دریده درفش و نگونسار کوسرخ زندگان تیره چون آبنوس 
 سپهبد نگه کرد و گردان ندیدز لشکر دلیران و مردان ندید 
 همه رزمگه سربسر کشته بودتنانشان بخون اندر آغشته بود 
 پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسرهمه لشگر گشن زیر و زبر 
 به بیچارگی روی برگاشتندسراپرده و خیمه بگذاشتند 
 نه کوس و نه لشکر نه بار و بنههمه میسره خسته و میمنه 
 ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رودبرفتند بی‌مایه و تار و پود 
 چنین آمد این گنبد تیزگردگهی شادمانی دهد گاه درد 
 سواران توران پس پشت توسدلان پر ز کین و سران پر فسوس 
 همی گرز بارید گویی ز ابرپس پشت بر جوشن و خود و گبر 
 نبد کس برزم اندرون پایدارهمه کوه کردند گردان حصار 
 فرومانده اسپان و مردان جنگیکی را نبد هوش و توش و نه هنگ 
 سپاهی ازین گونه گشتند بازشده مانده از رزم و راه دراز 
 ز هامون سپهبد سوی کوه شدز پیکار ترکان بی‌اندوه شد 
 فراوان کم آمد ز ایرانیانبرآمد خروشی بدرد از میان 
 همه خسته و بسته بد هرک زیستشد آن کشته بر خسته باید گریست 
 نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سراینه اسپ و نه مردان جنگی بپای 
 نه آباد بوم نه مردان کارنه آن خستگانرا کسی خواستار 
 پدر بر پسر چند گریان شدهوزان خستگان چند بریان شده 
 چنین است رسم جهان جهانکه کردار خویش از تو دارد نهان 
 همی با تو در پرده بازی کندز بیرون ترا بی‌نیازی کند 
 ز باد آمدی رفت خواهی به گردچه دانی که با تو چه خواهند کرد 
 ببند درازیم و در چنگ آزندانیم باز آشکارا ز راز 
 دو بهره ز ایرانیان کشته بوددگر خسته از رزم برگشته بود 
 سپهبد ز پیکار دیوانه گشتدلش با خرد همچو بیگانه گشت 
 بلشکرگه اندر می و خوان و بزمسپاه آرزو کرد بر جای رزم 
 جهاندیده گودرز با پیر سرنه پور و نبیره نه بوم و نه بر 
 نه آن خستگان را خورش نه پزشکهمه جای غم بود و خونین سرشک 
 جهاندیدگان پیش اوی آمدندشکسته دل و راه‌جوی آمدند 
 یکی دیدبان بر سر کوه کردکجا دیدگان سوی انبوه کرد 
 طلایه فرستاد بر هر سوییمگر یابد آن درد را دارویی 
 یکی نامداری ز ایرانیانبفرمود تا تنگ بندند میان 
 دهد شاه را آگهی زین سخنکه سالار لشکر چهه افگند بن 
 چه روز بد آمد بایرانیانسران را ز بخشش سرآمد زیان 
 رونده بر شاه برد آگهیکه تیره شد آن روزگار مهی 
 چو شاه دلیر این سخنها شنیدبجوشید وز غم دلش بردمید 
 ز کار برادر پر از درد بودبران درد بر درد لشکر فزود 
 زبان کرد گویا بنفرین توسشب تیره تا گاه بانگ خروس 
 دبیر خردمند را پیش خوانددل آگنده بودش ز غم برفشاند 
 یکی نامه بنوشت پر آب چشمز بهر برادر پر از درد و خشم 
 بسوی فریبرز کاوس شاهیکی سوی پرمایگان سپاه 
 سر نامه بود از نخست آفرینچنانچون بود رسم آیین و دین 
 بنام خداوند خورشید و ماهکجا داد بر نیکوی دستگاه 
 جهان و مکان و زمان آفریدپی مور و پیل گران آفرید 
 ازویست پیروزی و زو شکیببنیک و ببد زو رسد کام و زیب 
 خرد داد و جان و تن زورمندبزرگی و دیهیم و تخت بلند 
 رهایی نیابد سر از بند اوییکی را همه فر و اورند اوی 
 یکی را دگر شوربختی دهدنیاز و غم و درد و سختی دهد 
 ز رخشنده خورشید تا تیره خاکهمه داد بینم ز یزدان پاک 
 بشد توس با کاویانی درفشز لشکر چهل مرد زرینه کفش 
 بتوران فرستادمش با سپاهبرادر شد از کین نخستین تباه 
 بایران چنو هیچ مهتر مبادوزین گونه سالار لشکر مباد 
 دریغا برادر فرود جوانسر نامداران و پشت گوان 
 ز کین پدر زار و گریان بدمبران درد یک چند بریان بدم 
 کنون بر برادر بباید گریستندانم مرا دشمن و دوست کیست 
 مرو گفتم او را براه چرممزن بر کلات و سپدکوه دم 
 بران ره فرودست و با لشکرستهمان کی نژاد است و کنداور است 
 نداند که این لشکر از بن کینداز ایران سپاهند گر خود چیند 
 ازان کوه جنگ آورد بی‌گمانفراوان سران را سرآرد زمان 
 دریغ آنچنان گرد خسرونژادکه توس فرومایه دادش بباد 
 اگر پیش از این او سپهبد بدستز کاوس شاه اختر بد بدست 
 برزم اندرون نیز خواب آیدشچو بی می‌نشیند شتاب آیدش 
 هنرها همه هست نزدیک اویمبادا چنان جان تاریک اوی 
 چو این نامه خوانی هم‌اندر شتابز دل دور کن خورد آرام و خواب 
 سبک توس را بازگردان بجایز فرمان مگرد و مزن هیچ رای 
 سپهدار و سالار زرینه کفشتو می باش با کاویانی درفش 
 سرافراز گودرز ازان انجمنبهر کار باشد ترا رای زن 
 مکن هیچ در جنگ جستن شتابز می دور باش و مپیمای خواب 
 بتندی مجو ایچ رزم از نخستهمی باش تا خسته گردد درست 
 ترا پیش رو گیو باشد بجنگکه با فر و برزست و چنگ پلنگ 
 فرازآور از هر سوی ساز رزممبادا که آید ترا رای بزم 
 نهاد از بر نامه بر مهر شاهفرستاده را گفت برکش براه 
 ز رفتن شب و روز ماسای هیچبهر منزلی اسپ دیگر بسیچ 
 بیامد فرستاده هم زین نشانبنزدیک آن نامور سرکشان 
 بنزد فریبرز شد نامه داربدو داد پس نامه‌ی شهریار 
 فریبرز توس و یلان را بخواندز کار گذشته فراوان براند 
 همان نامور گیو و گودرز راسواران و گردان آن مرز را 
 چو برخواند آن نامه‌ی شهریارجهان را درختی نو آمد ببار 
 بزرگان و شیران ایران زمینهمه شاه را خواندند آفرین 
 بیاورد توس آن گرامی درفشابا کوس و پیلان و زرینه کفش 
 بنزد فریبرز بردند و گفتکه آمد سزا را سزاوار جفت 
 همه ساله بخت تو پیروز بادهمه روزگار تو نوروز باد 
 برفت و ببرد آنک بد نوذریسواران جنگ‌آور و لشکری 
 بنزدیک شاه آمد از دشت جنگبره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ 
 زمین را ببوسید در پیش شاهنکرد ایچ خسرو بدو در نگاه 
 بدشنام بگشاد لب شهریاربران انجمن توس را کرد خوار 
 ازان پس بدو گفت کای بدنشانکه کمباد نامت ز گردنکشان 
 نترسی همی از جهاندار پاکز گردان نیامد ترا شرم و باک 
 نگفتم مرو سوی راه چرمبرفتی و دادی دل من به غم 
 نخستین بکین من آراستینژاد سیاوش را کاستی 
 برادر سرافراز جنگی فرودکجا هم چنو در زمانه نبود 
 بکشتی کسی را که در کارزارچو تو لشکری خواستی روزکار 
 وزان پس که رفتی بران رزمگاهنبودت بجز رامش و بزمگاه 
 ترا جایگه نیست در شارستانبزیبد ترا بند و بیمارستان 
 ترا پیش آزادگان کار نیستکجا مر ترا رای هشیار نیست 
 سزاوار مسماری و بند و غلنه اندر خور تاج و دیهیم و مل 
 نژاد منوچهر و ریش سپیدترا داد بر زندگانی امید 
 وگرنه بفرمودمی تا سرتبداندیش کردی جدا از برت 
 برو جاودان خانه زندان توستهمان گوهر بد نگهبان توست 
 ز پیشش براند و بفرمود بندبه بند از دلش بیخ شادی بکند 
 فریبرز بنهاد بر سر کلاهکه هم پهلوان بود و هم پور شاه 
 ازان پس بفرمود رهام راکه پیدا کند با گهر نام را 
 بدو گفت رو پیش پیران خرامز من نزد آن پهلوان بر پیام 
 بگویش که کردار گردان سپهرهمیشه چنین بود پر درد و مهر 
 یکی را برآرد بچرخ بلندیکی را کند زار و خوار و نژند 
 کسی کو بلاجست گرد آن بودشبیخون نه کردار مردان بود 
 شبیخون نسازند کنداورانکسی کو گراید بگرز گران 
 تو گر با درنگی درنگ آوریمگرت رای جنگست جنگ آوریم 
 ز پیش فریبرز رهام گردبرون رفت و پیغام و نامه ببرد 
 بیامد طلایه بدیدش براهبپرسیدش از نام وز جایگاه 
 بدو گفت رهام جنگی منمهنرمند و بیدار و سنگی منم 
 پیام فریبرز کاوس شاهبه پیران رسانم بدین رزمگاه 
 ز پیش طلایه سواری چو گردبیامد سخنها همه یاد کرد 
 که رهام گودرز زان رزمگاهبیامد سوی پهلوان سپاه 
 بفرمود تا پیش اوی آورندگشاده‌دل و تازه‌روی آورند 
 سراینده رهام شد پیش اویبترس از نهان بداندیش اوی 
 چو پیران ورا دید بنواختشبپرسید و بر تخت بنشاختش 
 برآورد رهام راز از نهفتپیام فریبرز با او بگفت 
 چنین گفت پیران برهام گردکه این جنگ را خرد نتوان شمرد 
 شما را بد این پیش دستی بجنگندیدیم با توس رای و درنگ 
 بمرز اندر آمد چو گرگ سترگهمی کشت بی‌باک خرد و بزرگ 
 چه مایه بکشت و چه مایه ببردبدو نیک این مرز یکسان شمرد 
 مکافات این بد کنون یافتنداگر چند با کینه بشتافتند 
 کنون گر تویی پهلوان سپاهچنانچون ترا باید از من بخواه 
 گر ایدونک یک ماه خواهی درنگز لشکر نیاید سواری بجنگ 
 وگر جنگ جویی منم برکناربیارای و برکش صف کارزار 
 چو یک مه بدین آرزو بشمریدکه از مرز توران‌زمین بگذرید 
 برانید لشکر سوی مرز خویشببینید یکسر همه ارز خویش 
 وگرنه بجنگ اندر آرید چنگمخواهید زین پس زمان و درنگ 
 یکی خلعت آراست رهام راچنانچون بود درخور نام را 
 بنزد فریبرز رهام گردبیاورد نامه چنانچون ببرد 
 فریبرز چون یافت روز درنگبهر سو بیازید چون شیرچنگ 
 سر بدره‌ها را گشادن گرفتنهاده همه رای دادن گرفت 
 کشیدند و لشکر بیاراستندز هر چیز لختی بپیراستند 
 چو آمد سر ماه هنگام جنگز پیمان بگشتند و از نام و ننگ 
 خروشی برآمد ز هر دو سپاهبرفتند یکسر سوی رزمگاه 
 ز بس ناله بوق و هندی درایهمی آسمان اندر آمد ز جای 
 هم از یال اسپان و دست و عنانز گوپال و تیغ و کمان و سنان 
 تو گفتی جهان دام نر اژدهاستوگر آسمان بر زمین گشت راست 
 نبد پشه را روزگار گذرز بس گرز و تیغ و سنان و سپر 
 سوی میمنه گیو گودرز بودرد و موبد و مهتر مرز بود 
 سوی میسره اشکش تیزچنگکه دریای خون راند هنگام جنگ 
 یلان با فریبرز کاوس شاهدرفش از پس پشت در قلبگاه 
 فریبرز با لشکر خویش گفتکه ما را هنرها شد اندر نهفت 
 یک امروز چون شیر جنگ آوریمجهان بر بداندیش تنگ آوریم 
 کزین ننگ تا جاودان بر سپاهبخندند همی گرز و رومی کلاه 
 یکی تیرباران بکردند سختچو باد خزانی که ریزد درخت 
 تو گفتی هوا پر کرگس شدستزمین از پی پیل پامس شدست 
 نبد بر هوا مرغ را جایگاهز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه 
 درفشیدن تیغ الماس گونبکردار آتش بگرد اندرون 
 تو گفتی زمین روی زنگی شدستستاره دل پیل جنگی شدست 
 ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیزبرآمد همی از جهان رستخیز 
 ز قلب سپه گیو شد پیش صفخروشان و بر لب برآورده کف 
 ابا نامداران گودرزیانکزیشان بدی راه سود و زیان 
 بتیغ و بنیزه برآویختندهمی ز آهن آتش فرو ریختند 
 چو شد رزم گودرز و پیران درشتچو نهسد تن از تخم پیران بکشت 
 چو دیدند لهاک و فرشیدوردکزان لشکر گشن برخاست گرد 
 یکی حمله بردند برسوی گیوبران گرزداران و شیران نیو 
 ببارید تیر از کمان سرانبران نامداران جوشن‌وران 
 چنان شد که کس روی کشور ندیدز بس کشتگان شد زمین ناپدید 
 یکی پشت بر دیگری برنگاشتنه بگذاشت آن جایگه را که داشت 
 چنین گفت هومان به فرشیدوردکه با قلبگه جست باید نبرد 
 فریبرز باید کزان قلبگاهگریزان بیاید ز پشت سپاه 
 پس آسان بود جنگ با میمنهبچنگ آید آن رزمگاه و بنه 
 برفتند پس تا بقلب سپاهبجنگ فریبرز کاوس شاه 
 ز هومان گریزان بشد پهلوانشکست اندر آمد برزم گوان 
 بدادند گردنکشان جای خویشنبودند گستاخ با رای خویش 
 یکایک بدشمن سپردند جایز گردان ایران نبد کس بپای 
 بماندند بر جای کوس و درفشز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش 
 دلیران بدشمن نمودند پشتازان کارزار انده آمد بمشت 
 نگون گشته کوس و درفش و سناننبود ایچ پیدا رکیب از عنان 
 چو دشمن ز هر سو بانبوه شدفریبرز بر دامن کوه شد 
 برفتند ز ایرانیان هرک زیستبران زندگانی بباید گریست 
 همی بود بر جای گودرز و گیوز لشکر بسی نامبردار نیو 
 چو گودرز کشواد بر قلبگاهدرفش فریبرز کاوس شاه 
 ندید و یلان سپه را ندیدبکردار آتش دلش بردمید 
 عنان کرد پیچان براه گریزبرآمد ز گودرزیان رستخیز 
 بدو گفت گیو ای سپهدار پیربسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر 
 اگر تو ز پیران بخواهی گریختبباید بسر بر مرا خاک ریخت 
 نماند کسی زنده اندر جهاندلیران و کارآزموده مهان 
 ز مردن مرا و ترا چاره نیستدرنگی تر از مرگ پتیاره نیست 
 چو پیش آمد این روزگار درشتترا روی بینند بهتر که پشت 
 بپیچیم زین جایگه سوی جنگنیاریم بر خاک کشواد ننگ 
 ز دانا تو نشنیدی آن داستانکه برگوید از گفته‌ی باستان 
 که گر دو برادر نهد پشت پشتتن کوه را سنگ ماند بمشت 
 تو باشی و هفتاد جنگی پسرز دوده ستوده بسی نامور 
 بخنجر دل دشمنان بشکنیموگر کوه باشد ز بن برکنیم 
 چو گودرز بشنید گفتار گیوبدید آن سر و ترگ بیدار نیو 
 پشیمان شد از دانش و رای خویشبیفشارد بر جایگه پای خویش