شاهنامه/پادشاهی گشتاسپ سد و بیست سال بود ۵

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی گشتاسپ سد و بیست سال بود ۵)
'


ز گفت گرزم آنچ بر ما رسید ندیدست هرگز کسی نه شنید
بدرد من اکنون تو خرسند باش به گیتی درخت برومند باش
که من رفتنی‌ام به دیگر سرای تو باید که باشی همیشه به جای
چو رفتم ز گیتی مرا یاددار به ببخش روان مرا شاددار
تو پدرود باش ای جهان پهلوان که جاوید بادی و روشن‌روان
بگفت این و رخسارگان کرد زرد شد آن نامور شاه فرشیدورد
بزد دست بر جامه اسفندیار همه پرنیان بر تنش گشت خار
همی گفت کای پاک برتر خدای به نیکی تو باشی مرا رهنمای
که پیش آورم کین فرشیدورد برانگیزم از رود وز کوه گرد
بریزم ز تن خون ارجاسپ را شکیبا کنم جان لهراسپ را
برادرش را مرده بر زین نهاد دلی پر ز کینه لبی پر ز باد
ز هامون بیامد به کوه بلند برادرش بسته بر اسپ سمند
همی گفت کاکنون چه سازم ترا یکی دخمه چون برفرازم ترا
نه چیزست با من نه سیم و نه زر نه خشت و نه آب و نه دیوارگر
به زیر درختی که بد سایه‌دار نهادش بدان جایگه نامدار
برآهیخت خفتان جنگ از تنش کفن کرد دستار و پیراهنش
وزانجا بیامد بدان جایگاه کجا شاه گشتاسپ گم کرد راه
بسی مرد ز ایرانیان کشته دید شده خاک و ریگ از جهان ناپدید
همی زار بگریست بر کشتگان پر از درد دل شد ازان خستگان
به جایی کجا کرده بودند رزم به چشم آمدش زرد روی گرزم
به نزدیک او اسپش افگنده بود برو خاک چندی پراگنده بود
چنین گفت با کشته اسفندیار که ای مرد نادان بد روزگار
نگه کن که دانای ایران چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به ز دوست ابا دشمن و دوست دانش نکوست
براندیشد آنکس که دانا بود به کاری که بر وی توانا بود
ز چیزی که افتد بران ناتوان به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جای من خواستی برافگندی اندر جهان کاستی
ببردی ازین پادشاهی فروغ همی چاره جستی بگفت دروغ
بدین رزم خونی که شد ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته
وزان دشت گریان سراندر کشید به انبوه گردان ترکان رسید
سپه دید بر هفت فرسنگ دشت کزیشان همی آسمان تیره گشت
یکی کنده کرده به گرد اندرون به پهنای پرتاب تیری فزون
ز کنده به سد چاره اندر گذشت عنان را نهاده بران سوی دشت
طلایه ز ترکان چو هشتاد مرد همی گشت بر گرد دشت نبرد
برآهیخت شمشیر و اندر نهاد همی کرد از رزم گشتاسپ یاد
بیفگند زیشان فراوان به راه وزان جایگه رفت نزدیک شاه
برآمد بران تند بالا فراز چو روی پدر دید بردش نماز
پدر داغ دل بود بر پای جست ببوسید و بسترد رویش به دست
بدو گفت یزدان سپاس ای جوان که دیدم ترا شاد و روشن‌روان
ز من در دل آزار و تندی مدار به کین خواستن هیچ کندی مدار
گرزم آن بداندیش بدخواه مرد دل من ز فرزند خود تیره کرد
بد آید به مردم ز کردار بد بد آید به روی بد از کار بد
پذیرفتم از کردگار جهان شناسنده‌ی آشکار و نهان
که چون من شوم شاد و پیروزبخت سپارم ترا کشور و تاج و تخت
پرستش بهی برکنم زین جهان سپارم ترا تاج و تخت مهان
چنین پاسخش داد اسفندیار که خشنود بادا ز من شهریار
مرا آن بود تخت و تاج و سپاه که خشنود باشد جهاندار شاه
جهاندار داند که بر دشت رزم چو من دیدم افگنده روی گرزم
بدان مرد بد گوی گریان شدم ز درد دل شاه بریان شدم
کنون آنچ بد بود از ما گذشت غم رفته نزدیک ما بادگشت
ازین پس چو من تیغ را برکشم وزین کوه‌پایه سراندر کشم
نه ارجاسپ مانم نه خاقان چین نه کهرم نه خلخ نه توران زمین
چو لشکر بدانست کاسفندیار ز بند گران رست و بد روزگار
برفتند یکسر گروها گروه به پیش جهاندار بر تیغ کوه
بزرگان فزرانه و خویش اوی نهادند سر بر زمین پیش اوی
چنین گفت نیک‌اختر اسفندیار که ای نامداران خنجرگزار
همه تیغ زهرآبگون برکشید یکایک درآیید و دشمن کشید
بزرگان برو خواندند آفرین که ما را توی افسر و تیغ کین
همه پیش تو جان گروگان کنیم به دیدار تو رامش جان کنیم
همه شب همی لشکر آراستند همی جوشن و تیغ پیراستند
پدر نیز با فرخ اسفندیار همی راز گفت از بد روزگار
ز خون جوانان پرخاشجوی به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
که بودند کشته بران رزمگاه به سر بر ز خون و ز آهن کلاه
همان شب خبر نزد ارجاسپ شد که فرزند نزدیک گشتاسپ شد
به ره بر فراوان طلایه بکشت کسی کو نشد کشته بنمود پشت
غمی گشت و پرمایگان را بخواند بسی پیش کهرم سخنها براند
که ما را جزین بود در جنگ رای بدانگه که لشکر بیامد ز جای
همی گفتم آن دیو را گر به بند بیابیم گیتی شود بی‌گزند
بگیرم سر گاه ایران زمین به هر مرز بر ما کنند آفرین
کنون چون گشاده شد آن دیوزاد به چنگست ما را غم و سرد باد
ز ترکان کسی نیست همتای اوی که گیرد به رزم اندرون جای اوی
کنون با دلی شاد و پیروز بخت به توران خرامیم با تاج و تخت
بفرمود تا هرچ بد خواسته ز گنج و ز اسپان آراسته
ز چیزی که از بلخ بامی ببرد بیاورد یکسر به کهرم سپرد
ز کهرمش کهتر پسر بد چهار بنه بر نهادند و شد پیش بار
برفتند بر هر سوی سد هیون نشسته برو نیز سد رهنمون
دلش بود پربیم و سر پر شتاب ازو دور بد خورد و آرام و خواب
یکی ترک بد نام اون گرگسار ز لشکر بیامد بر شهریار
بدو گفت کای شاه ترکان چین به یک تن مزن خویشتن بر زمین
سپاهی همه خسته و کوفته گریزان و بخت اندر آشوفته
پسر کوفته سوخته شهریار بیاری که آمد جز اسفندیار
هم‌آورد او گر بیاید منم تن مرد جنگی به خاک افگنم
سپه را همی دل شکسته کنی به گفتار بی‌جنگ خسته کنی
چون ارجاسپ نشنید گفتار اوی باید آن دل و رای هشیار اوی
بدو گفت کای شیر پرخاشخر ترا هست نام و نژاد و هنر
گر این را که گفتی بجای آوری هنر بر زبان رهنمای آوری
ز توران زمین تا به دریای چین ترا بخشم و بوم ایران زمین
سپهبد تو باشی به هر کشورم ز فرمان تو یک زمان نگذرم
هم اندر زمان لشکر او را سپرد کسانی که بودند هشیار و گرد
همه شب همی خلعت آراستند همی باره‌ی پهلوان خواستند
چو خورشید زرین سپر برگرفت شب تیره زو دست بر سر گرفت
بینداخت پیراهن مشک رنگ چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ
ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ جهانگیر اسفندیار سترگ
چو لشکر بیاراست اسفندیار جهان شد به کردار دریای قار
بشد گرد بستور پور زریر که بگذاشتی بیشه زو نره شیر
بیاراست بر میمنه جای خویش سپهبد بد و لشکر آرای خویش
چو گردوی جنگی بر میسره بیامد چو خور پیش برج بره
به پیش سپاه آمد اسفندیار به زین اندرون گرزه‌ی گاوسار
به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود روانش پر از کین لهراسپ بود
وزان روی ارجاسپ صف برکشید ستاره همی روی دریا ندید
ز بس نیزه و تیغهای بنفش هوا گشته پر پرنیانی درفش
بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس سوی راستش کهرم و بوق و کوس
سوی میسره نام شاه چگل که در جنگ ازو خواستی شیر دل
برآمد ز هر دو سپه گیر و دار به پیش اندر آمد گو اسفندیار
چو ارجاسپ دید آن سپاه گران گزیده سواران نیزه‌روان
بیامد یکی تند بالا گزید به هر سوی لشکر همی بنگرید
ازان پس بفرمود تا ساروان هیون آورد پیش ده کاروان
چنین گفت با نامداران براز که این کار گردد به مابر دراز
نیاید پدیدار پیروزئی نکو رفتنی گر دل افروزئی
خود و ویژگان بر هیونان مست بسازیم باهستگی راه جست
چو اسفندیار از میان دو صف چو پیل ژیان بر لب آورده کف
همی گشت برسان گردان سپهر به چنگ اندرون گرزه‌ی گاو چهر
تو گفتی همه دشت بالای اوست روانش همی در نگنجد به پوست
خروش آمد و ناله‌ی کرنای برفتند گردان لشکر ز جای
تو گفتی ز خون بوم دریا شدست ز خنجر هوا چون ثریا شدست
گران شد رکیب یل اسفندیار بغرید با گرزه‌ی گاوسار
بیفشارد بر گرز پولاد مشت ز قلب سپه گرد سیسد بکشت
چنین گفت کز کین فرشیدورد ز دریا برانگیزم امروز گرد
ازان پس سوی میمنه حمله برد عنان باره‌ی تیزتگ را سپرد
سد و شست گرد از دلیران بکشت چو کهرم چنان دید بنمود پشت
چنین گفت کاین کین خون نیاست کزو شاه را دل پر از کیمیاست
عنان را بپیچید بر میسره زمین شد چو دریای خون یکسره
بکشت از دلیران سد و شصت و پنج همه نامداران با تاج و گنج
چنین گفت کاین کین آن سی و هشت گرامی برادر که اندر گذشت
چو ارجاسپ آن دید با گرگسار چنین گفت کز لشکر بی‌شمار
همه کشته شد هرک جنگی بدند به پیش صف‌اندر درنگی بدند
ندانم تو خامش چرا مانده‌ای چنین داستانها چرا رانده‌ای
ز گفتار او تیز شد گرگسار بیامد به پیش صف کارزار
گرفته کمان کیانی به چنگ یکی تیر پولاد پیکان خدنگ
چو نزدیک شد راند اندر کمان بزد بر بر و سینه‌ی پهلوان
ز زین اندر آویخت اسفندیار بدان تا گمانی برد گرگسار
که آن تیر بگذشت بر جوشنش بخست آن کیانی بر روشنش
یکی تیغ الماس گون برکشید همی خواست از تن سرش را برید
بترسید اسفندیار از گزند ز فتراک بگشاد پیچان کمند
به نام جهان‌آفرین کردگار بینداخت بر گردن گرگسار
به بند اندر آمد سر و گردنش بخاک اندر افگند لرزان تنش
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ گره زد به گردن برش پالهنگ
به لشکرگه آوردش از پیش صف کشان و ز خون بر لب آورده کف
فرستاد بدخواه را نزد شاه به دست همایون زرین کلاه
چنین گفت کاین را به پرده سرای ببند و به کشتن مکن هیچ رای
کنون تا کرا بد دهد کردگار که پیروز گردد ازین کارزار
وزان جایگه شد به آوردگاه به جنگ اندر آورد یکسر سپاه
برانگیختند آتش کارزار هوا تیره گون شد ز گرد سوار
چو ارجاسپ پیکار زان‌گونه دید ز غم پست گشت و دلش بردمید
به جنگاوران گفت کهرم کجاست درفشش نه پیداست بر دست راست
همان تیغ‌زن کندر شیرگیر که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر
به ارجاسپ گفتند کاسفندیار به رزم اندرون بود با گرگسار
ز تیغ دلیران هوا شد بنفش نه پیداست آن گرگ پیکر درفش
غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت هیون خواست و راه بیابان گرفت
خود و ویژگان بر هیونان مست برفتند و اسپان گرفته به دست
سپه را بران رزمگه بر بماند خود و مهتران سوی خلج براند
خروشی برآمد ز اسفندیار بلرزید ز آواز او کوه و غار
به ایرانیان گفت شمشیر جنگ مدارید خیره گرفته به چنگ
نیام از دل و خون دشمن کنید ز تورانیان کوه قارن کنید
بیفشارد ران لشکر کینه‌خواه سپاه اندر آمد به پیش سپاه
به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا بگشتس بخون گر بدی آسیا
همه دشت پا و بر و پشت بود بریده سر و تیغ در مشت بود
سواران جنگی همی تاختند به کالا گرفتن نپرداختند
چو ترکان شنیدند کارجاسپ رفت همی پوستشان بر تن از غم بکفت
کسی را که بد باره بگریختند دگر تیغ و جوشن فرو ریختند
به زنهار اسفندیار آمدند همه دیده چون جویبار آمدند
بریشان ببخشود زورآزمای ازان پس نیفگند کس را ز پای
ز خون نیا دل بی‌آزار کرد سری را بریشان نگهدار کرد
خود و لشکر آمد به نزدیک شاه پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه
ز خون در کفش خنجر افسرده بود بر و کتفش از جوش آزرده بود
بشستند شمشیر و کفش به شیر کشیدند بیرون ز خفتانش تیر
به آب اندر آمد سر و تن بشست جهانجوی شادان دل و تن درست
یکی جامه‌ی سوکواران بخواست بیامد بر داور داد و راست
نیایش همی کرد خود با پدر بران آفریننده‌ی دادگر
یکی هفته بر پیش یزدان پاک همی بود گشتاسپ با درد و باک
به هشتم به جا آمد اسفندیار بیامد به درگاه او گرگسار
ز شیرین روان دل شده ناامید تن از بیم لرزان چو از باد بید
بدو گفت شاها تو از خون من ستایش نیابی به هر انجمن
یکی بنده باشم بپیشت بپای همیشه به نیکی ترا رهنمای
به هر بد که آید زبونی کنم به رویین دژت رهنمونی کنم
بفرمود تا بند بر دست و پای ببردند بازش به پرده سرای
به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود که ریزندها خون لهراسپ بود
ببحشید زان رزمگه خواسته سوار و پیاده شد آراسته
سران و اسیران که آورده بود بکشت آن کزو لشکر آزرده بود
ازان پس بیامد به پرده‌سرای ز هرگونه انداخت با شاه رای
ز لهراسپ وز کین فرشیدورد ازان نامداران روز نبرد
بدو گفت گشتاسپ کای زورمند تو شادانی و خواهرانت به بند
خنک آنک بر کینه گه کشته شد نه در چنگ ترکان سرگشته شد
چو بر تخت بینند ما را نشست چه گوید کسی کو بود زیر دست
بگریم برین ننگ تا زنده‌ام به مغز اندرون آتش افگنده‌ام
پذیرفتم از کردگار بلند که گر تو به توران شوی بی‌گزند
به مردی شوی در دم اژدها کنی خواهران را ز ترکان رها
سپارم ترا تاج شاهنشهی همان گنج بی‌رنج و تخت مهی
مرا جایگاه پرستش بس است نه فرزند من نزد دیگر کس است
چنین پاسخ آورد اسفندیار که بی‌تو مبیناد کس روزگار
به پیش پدر من یکی بنده‌ام روان را به فرمانش آگنده‌ام
فدای تو دارم تن و جان خویش نخواهم سر و تخت و فرمان خویش
شوم باز خواهم ز ارجاسپ کین نمانم بر و بوم توران زمین
به تخت آورم خواهران را ز بند به بخت جهاندار شاه بلند
برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت که با تو روان و خرد باد جفت
برفتنت یزدان پناه تو باد به باز آمدن تخت گاه تو باد
بخواند آن زمان لشگر از هر سوی به جایی که بد موبدی گر گوی
ازیشان گزیده ده و دو هزار سواران مرد افگن و کینه‌دار
بر ایشان ببخشید گنج درم نکرد ایچ کس را به بخشش دژم
ببخشید گنجی بر اسفندیار یکی تاج پر گوهر شاهوار
خروشی برآمد ز درگاه شاه شد از گرد خورشید تابان سیاه
ز ایوان به دشت آمد اسفندیار سپاهی گزید از در کارزار