شاهنامه/پادشاهی گشتاسپ سد و بیست سال بود ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی گشتاسپ سد و بیست سال بود ۲)
'


 خردمند گفت این گرانمایه شاههمیشه بتو تازه بادا کلاه 
 ز بنده میازار و بنداز خشمخنک آنکسی کو نبیند به چشم 
 بدان ای نبرده کی نامجویچو در رزم روی اندر آری بروی 
 بدانگه کجا بانگ و ویله کنندتو گویی همی کوه را برکنند 
 به پیش اندر آیند مردان مردهوا تیره گردد ز گرد نبرد 
 جهان را ببینی بگشته کبودزمین پر ز آتش هوا پر زدود 
 وزان زخم آن گرزهای گرانچنان پتک پولاد آهنگران 
 به گوش اندر آید ترنگا ترنگهوا پر شده نعره‌ی بور و خنگ 
 شکسته شود چرخ گردونهازمین سرخ گردد از ان خونها 
 تو گویی هوا ابر دارد همیوزان ابر الماس بارد همی 
 بسی بی پدر گشته بینی پسربسی بی پسر گشته بینی پدر 
 نخستین کس نام‌دار اردشیرپس شهریار آن نبرده دلیر 
 به پیش افگند اسپ تازان خویشبه خاک افگند هر ک آیدش پیش 
 پیاده کند ترک چندان سوارکز اختر نباشد مر آن را شمار 
 ولیکن سرانجام کشته شودنکونامش اندر نوشته شود 
 دریغ آنچنان مرد نام آوراابا رادمردان همه سرورا 
 پس آزاده شیدسپ فرزند شاهچو رستم درآید به روی سپاه 
 پس آنگاه مر تیغ را برکشدبتازد بسی اسپ و دشمن کشد 
 بسی نامداران و گردان چینکه آن شیر مرد افگند بر زمین 
 سرانجام بختش کند خاکساربرهنه کند آن سر تاجدار 
 بیاید پس آنگاه فرزند منببسته میان را جگر بند من 
 ابر کین شیدسپ فرزند شاهبه میدان کند تیز اسپ سیاه 
 بسی رنج بیند به رزم اندرونشه خسروان را بگویم که چون 
 درفش فروزنده‌ی کاویانبیفگنده باشند ایرانیان 
 گرامی بگیرد به دندان درفشبه دندان بدارد درفش بنفش 
 به یک دست شمشیر و دیگر کلاهبه دندان درفش فریدون شاه 
 برین سان همی‌افگند دشمنانهمی برکند جان آهرمنان 
 سرانجام در جنگ کشته شودنکو نامش اندر نوشته شود 
 پس ازاده بستور پور زریربه پیش افگند اسپ چون نره شیر 
 بسی دشمنان را کند ناپدیدشگفتی‌تر از کار او کس ندید 
 چو آید سرانجام پیروز بازابر دشمنان دست کرده دراز 
 بیاید پس آن برگزیده سوارپس شهریار جهان نامدار 
 ز آهرمنان بفگند شست گردنماید یکی پهلوی دستبرد 
 سرانجام ترکان به تیرش زنندتن پیلوارش به خاک افگنند 
 بیاید پس آن نره شیر دلیرسوار دلاور که نامش زریر 
 به پیش اندر آید گرفته کمندنشسته بر اسفندیاری سمند 
 ابا جوشن زر درخشان چو ماهبدو اندرون خیره گشته سپاه 
 بگیرد ز گردان لشکر هزارببندد فرستد بر شهریار 
 به هر سو کجا بنهد آن شاه رویهمی راند از خون بدخواه جوی 
 نه استد کس آن پهلوان شاه راستوه آورد شاه خرگاه را 
 پس افگنده بیند بزرگ اردشیرسیه گشته رخسار و تن چون زریر 
 بگرید برو زار و گردد نژندبرانگیزد اسفندیاری سمند 
 به خاقان نهد روی پر خشم و تیزتو گویی ندیدست هرگز گریز 
 چو اندر میان بیند ارجاسپ راستایش کند شاه گشتاسپ را 
 صف دشمنان سر بسر بردردز گیتی سوی هیچ کس ننگرد 
 همی خواند او زند زردشت رابه یزدان نهاده کیی پشت را 
 سرانجام گردد برو تیره‌بختبریده کندش آن نکو تاج و تخت 
 بیاید یکی نام او بیدرفشبه سرنیزه دارد درفش بنفش 
 نیارد شدن پیش گرد گزیننشیند به راه وی اندر کمین 
 باستد بران راه چون پیل مستیکی تیغ زهر آب داده به دست 
 چو شاه جهان بازگردد ز رزمگرفته جهان را و کشته گرزم 
 بیندازد آن ترک تیری بروینیارد شدن آشکارا بروی 
 پس از دست آن بیدرفش پلیدشود شاه آزادگان ناپدید 
 به ترکان برد باره و زین اویبخواهد پسرت آن زمان کین اوی 
 پس آن لشکر نامدار بزرگبه دشمن درافتد چو شیر سترگ 
 همی تازند این بر آن آن برینز خون یلان سرخ گردد زمین 
 یلان را بباشد همه روی زردچو لرزه برافتد به مردان مرد 
 برآید به خورشید گرد سپاهنبیند کس از گرد تاریک راه 
 فروغ سر نیزه و تیر و تیغبتابد چنان چون ستاره ز میغ 
 وزان زخم مردان کجا می‌زنندو بر یکدگر بر همی افگند 
 همه خسته و کشته بر یکدگرپسر بر پدر بر پدر بر پسر 
 وزان ناله و زاری خستگانبه بند اندر آیند نابستگان 
 شود کشته چندان ز هر سو سپاهکه از خونشان پر شود رزمگاه 
 پس آن بیدرفش پلید و سترگبه پیش اندر آید چو ارغنده گرگ 
 همان تیغ زهر آب داده به دستهمی تازد او باره چون پیل مست 
 به دست وی اندر فراوان سپاهتبه گردد از برگزینان شاه 
 بیاید پس آن فرخ اسفندیارسپاه از پس پشت و یزدانش یار 
 ابر بیدرفش افگند اسپ تیزبرو جامه پر خون و دل پر ستیز 
 مر او را یکی تیغ هندی زندز بر نیمه‌ی تنش زیر افگند 
 بگیرد پس آن آهنین گرز رابتاباند آن فره و برز را 
 به یک حمله از جایشان بگسلدچو بگسستشان بر زمین کی هلد 
 بنوک سر نیزه‌شان بر چندکندشان تبه پاک و بپراگند 
 گریزد سرانجام سالار چیناز اسفندیار آن گو بافرین 
 به ترکان نهد روی بگریختهشکسته سپر نیزها ریخته 
 بیابان گذارد به اندک سپاهشود شاه پیروز و دشمن تباه 
 بدان ای گزیده شه خسروانکه من هرچ گفتم نباشد جز آن 
 نباشد ازین یک سخن بیش و کمتو زین پس مکن روی بر من دژم 
 که من آنچ گفتم نگفتم مگربه فرمانت ای شاه پیروزگر 
 وزان کم بپرسید فرخنده شاهازین ژرف دریا و تاریک راه 
 ندیدم که بر شاه بنهفتمیوگرنه من این راز کی گفتمی 
 چو شاه جهاندار بشنید رازبران گوشه‌ی تخت خسپید باز 
 ز دستش بیفتاد زرینه گرزتو گفتی برفتش همی فر و برز 
 به روی اندر افتاد و بیهوش گشتنگفتش سخن نیز و خاموش گشت 
 چو با هوش آمد جهان شهریارفرود آمد از تخت و بگریست زار 
 چه باید مرا گفت شاهی و گاهکه روزم همی گشت خواهد سیاه 
 که آنان که بر من گرامی‌ترندگزین سپاهند و نامی‌ترند 
 همی رفت و خواهند از پیش منز تن برکنند این دل ریش من 
 به جاماسپ گفت ار چنینست کاربه هنگام رفتن سوی کارزار 
 نخوانم نبرده برادرم رانسوزم دل پیر مادرم را 
 نفرمایمش نیز رفتن به رزمسپه را سپارم به فرخ گرزم 
 کیان زادگان و جوانان منکه هر یک چنانند چون جان من 
 بخوانم همه سربسر پیش خویشزره‌شان نپوشم نشانم به پیش 
 چگونه رسد نوک تیر خدنگبرین آسمان بر شده کوه سنگ 
 خردمند گفتا به شاه زمینکه ای نیک‌خو مهتر بافرین 
 گر ایشان نباشند پیش سپاهنهاده بسر بر کیانی کلاه 
 که یارد شدن پیش ترکان چینکه بازآورد فره پاک دین 
 تو زین خاک برخیز و برشو به گاهمکن فره پادشاهی تباه 
 که داد خدایست وزین چاره نیستخداوند گیتی ستمگاره نیست 
 ز اندوه خوردن نباشدت سودکجا بودنی بود و شد کار بود 
 مکن دلت را بیشتر زین نژندبداد خدای جهان کن بسند 
 بدادش بسی پند و بشنید شاهچو خورشید گون گشت بر شد به گاه 
 نشست از برگاه و بنهاد دلبه رزم جهانجوی شاه چگل 
 از اندیشه‌ی دل نیامدش خواببه رزم و به بزمش گرفته شتاب 
 چو جاماسپ گفت این سپیده دمیدفروغ ستاره بشد ناپدید 
 سپه را به هامون فرود آوریدبزد کوس بر پیل و لشکر کشید 
 وزانجا خرامید تا رزمگاهفرود آورید آن گزیده سپاه 
 به گاهی که باد سپیده دمانبه کاخ آرد از باغ بوی گلان 
 فرستاده بد هر سوی دیده‌بانچنانچون بود رسم آزادگان 
 بیامد سواری و گفتا به شاهکه شاها به نزدیکی آمد سپاه 
 سپاهیست ای شهریار زمینکه هرگز چنان نامد از ترک و چین 
 به نزدیکی ما فرود آمدندبه کوه و در و دشت خیمه زدند 
 سپهدارشان دیده‌بان برگزیدفرستاد و دیده به دیده رسید 
 پس آزاده گشتاسپ شاه دلیرسپهبدش را خواند فرخ زریر 
 درفشی بدو داد و گفتا بتازبیارای پیلان و لشکر بساز 
 سپهبد بشد لشکرش راست کردهمی رزم سالار چین خواست کرد 
 بدادش جهاندار پنجه هزارسوار گزیده به اسفندیار 
 بدو داد یک دست زان لشکرشکه شیری دلش بود و پیلی برش 
 دگر دست لشکرش را همچنانبرآراست از شیر دل سرکشان 
 به گرد گرامی سپرد آن سپاهکه شیر جهان بود و همتای شاه 
 پس پشت لشکر به بستور دادچراغ سپهدار خسرو نژاد 
 چو لشکر بیاراست و بر شد به کوهغمی گشته از رنج و گشته ستوه 
 نشست از بر خوب تابنده گاههمی کرد زانجا به لشکر نگاه 
 پس ارجاسپ شاه دلیران چینبیاراست لشکرش را همچنین 
 جدا کرد از خلخی سی هزارجهان آزموده نبرده سوار 
 فرستادشان سوی آن بیدرفشکه کوس مهین داشت و رنگین درفش 
 بدو داد یک دست زان لشکرشکه شیر ژیان نامدی همبرش 
 دگر دست را داد بر گرگساربدادش سوار گزین سدهزار 
 میان‌گاه لشکرش را همچنینسپاهی بیاراست خوب و گزین 
 بدادش بدان جادوی خویش کامکجا نام خواست و هزارانش نام 
 خود و سدهزاران سواران گردنموده همه در جهان دستبرد 
 نگاهش همی داشت پشت سپاههمی کرد هر سوی لشکر نگاه 
 پسر داشتی یک گرانمایه مردجهاندیده و دیده هر گرم و سرد 
 سواری جهاندیده نامش کهرمرسیده بسی بر سرش سرد و گرم 
 مران پور خود را سپهدار کردبران لشکر گشن سالار کرد 
 چو اندر گذشت آن شب و بود روزبتابید خورشید گیهان فروز 
 به زین بر نشستند هر دو سپاههمی دید زان کوه گشتاسپ شاه 
 چو از کوه دید آن شه بافرینکجا برنشستند گردان به زین 
 سیه رنگ بهزاد را پیش خواستتو گفتی که بیستونست راست 
 برو بر فگندند برگستوانبرو بر نشست آن شه خسروان 
 چو هر دو برابر فرود آمدندابر پیل بر نای رویین زدند 
 یکی رزمگاهی بیاراستندیلان هم نبردان همی خواستند 
 بکردند یک تیرباران نخستبسان تگرگ بهاران درست 
 بشد آفتاب از جهان ناپدیدچه داند کسی کان شگفتی ندید 
 بپوشیده شد چشمه‌ی آفتابز پیکانهاشان درفشان چو آب 
 تو گفتی جهان ابر دارد همیوزان ابر الماس بارد همی 
 وزان گرزداران و نیزه‌ورانهمی تاختند آن برین این بران 
 هوازی جهان بود شبگون شدهزمین سربسر پاک گلگون شده 
 بیامد نخست آن سوار هژیرپس شهریار جهان اردشیر 
 به آوردگه رفت نیزه به دستتو گفتی مگر توس اسپهبدست 
 برین سان همی گشت پیش سپاهنبود آگه از بخش خورشید و ماه 
 بیامد یکی ناوکش بر میانگذارنده شد بر سلیح کیان 
 ز بور اندر افتاد خسرو نگونتن پاکش آلوده شد پر ز خون 
 دریغ آن نکو روی همرنگ ماهکه بازش ندید آن خردمند شاه 
 بیامد بر شاه شیر اورمزدکجا زو گرفتی شهنشاه پزد 
 ز پیش اندر آمد به دشت اندرابه زهر آب داده یکی خنجرا 
 خروشی برآورد برسان شیرکه آورد خواهد ژیان گور زیر 
 ابر کین آن شاهزاده سواربکشت از سواران دشمن هزار 
 به هنگامه‌ی بازگشتن ز جنگکه روی زمین گشته بد لاله رنگ 
 بیامد یکی تیرش اندر قفاشد آن خسرو شاهزاده فنا 
 بیامد پسش باز شیدسپ شاهکه ماننده‌ی شاه بد همچو ماه 
 یکی دیزه‌یی بر نشسته چو نیلبه تگ همچو آهو به تن همچو پیل 
 به آوردگه گشت و نیزه بگاشتچو لختی بگردید نیزه بداشت 
 کدامست گفتا کهرم سترگکجا پیکرش پیکر پیر گرگ 
 بیامد یکی دیو گفتا منمکه با گرسنه شیر دندان زنم 
 به نیزه بگشتند هر دو چو بادبزد ترک را نیزه‌ی شاهزاد 
 ز باره در آورد و ببرید سربه خاک اندر افگنده زرین کمر 
 همی گشت بر پیش گردان چینبسان یکی کوه بر پشت زین 
 همانا چنو نیز دیده ندیدز خوبی کجا بود چشمش رسید 
 یکی ترک تیری برو برگماشتز پشتش سر تیر بیرون گذاشت 
 دریغ آن شه پروریده به نازبشد روی او باب نادیده باز 
 بیامد سر سروران سپاهپسر تهم جاماسپ دستور شاه 
 نبرده سواری گرامیش نامبه ماننده‌ی پور دستان سام 
 یکی چرمه‌یی برنشسته سمندیکی گام زن باره‌ی بی‌گزند 
 چماننده‌ی چرمه‌ی نونده جوانیکی کوه پارست گوی روان 
 به پیش صف چینیان ایستادخداوند بهزاد را کرد یاد 
 کدامست گفت از شما شیردلکه آید سوی نیزه‌ی جان گسل 
 کجا باشد آن جادوی خویش کامکجا خواست نام و هزارانش نام 
 برفت آن زمان پیش او نامخواستتو گفتی که همچو ستونست راست 
 بگشتند هر دو سوار هژیربه گرز و به نیزه به شمشیر و تیر 
 گرامی گوی بود با زور شیرنتابید با او سوار دلیر 
 گرفت از گرامی نبرده دریغگرامی کفش بود برنده تیغ 
 گرامی خرامید با خشم تیزدل از کینه‌ی کشتگان پر ستیز 
 میان صف دشمن اندر فتادپس از دامن کوه برخاست باد 
 سپاه از دو رو بر هم آویختندو گرد از دو لشکر برانگیختند 
 بدان شورش اندر میان سپاهازان زخم گردان و گرد سیاه 
 بیفتاد از دست ایرانیاندرفش فروزنده‌ی کاویان 
 گرامی بدید آن درفش چو نیلکه افگنده بودند از پشت پیل 
 فرود آمد و بر گرفت آن ز خاکبیفشاند از خاک و بسترد پاک 
 چو او را بدیدند گردان چینکه آن نیزه‌ی نامدار گزین 
 ازان خاک برداشت و بسترد و بردبه گردش گرفتند مردان گرد 
 ز هر سو به گردش همی تاختندبه شمشیر دستش بینداختند 
 درفش فریدون به دندان گرفتهمی زد به یک دست گرز ای شگفت 
 سرانجام کارش بکشتند زاربران گرم خاکش فگندند خوار 
 دریغ آن نبرده سوار هژبرکه بازش ندید آن خردمند پیر 
 بیامد هم آنگاه بستور شیرنبرده کیان زاده پور زریر 
 بکشت او ازان دشمنان بی‌شمارکه آویخت اندر بد روزگار 
 سرانجام برگشت پیروز و شادبه پیش پدر باز شد و ایستاد 
 بیامد پس آن برگزیده سوارپس شهریار جهان نیوزار 
 به زیر اندرون تیزرو شولکیکه نبود چنان از هزاران یکی 
 بیامد بران تیره آوردگاهبه آواز گفت ای گزیده سپاه 
 کدامست مرد از شما نامدارجهاندیده و گرد و نیزه‌گزار 
 که پیش من آیند نیزه به دستکه امروز در پیش مرد آمدست 
 سواران چین پیش او تاختندبرافگندنش را همی ساختند 
 سوار جهانجوی مرد دلیرچو پیل دژآگاه و چون نره شیر 
 همی گشت بر گرد مردان چینتو گفتی همی بر نوردد زمین 
 بکشت از گوان جهان شست مرددران تاختنها به گرز نبرد 
 سرانجامش آمد یکی تیر چرخچنان آمده بودش از چرخ برخ 
 بیفتاد زان شولک خوب رنگبمرد و نرست اینت فرجام جنگ 
 دریغ آن سوار گرانمایه نیزکه افگنده شد رایگان بر نه چیز 
 که همچون پدر بود و همتای اویدریغ آن نکو روی و بالای اوی 
 چو کشته شد آن نامبرده سوارز گردان به گردش هزاران هزار 
 بهر گوشه‌یی بر هم آویختندز روی زمین گرد انگیختند 
 برآمد برین رزم کردن دو هفتکزیشان سواری زمانی نخفت 
 زمینها پر از کشته و خسته شدسراپرده‌ها نیز بربسته شد 
 در و دشتها شد همه لاله‌گونبه دشت و بیابان همی رفت خون 
 چنان بد ز بس کشته آن رزمگاهکه بد می‌توانست رفتن به راه 
 دو هفته برآمد برین کارزارکه هزمان همی تیره‌تر گشت کار 
 به پیش اندر آمد نبرده زریرسمندی بزرگ اندر آورده زیر 
 به لشکرگه دشمن اندر فتادچو اندر گیا آتش و تیز باد 
 همی کشت زیشان همی خوابنیدمر او را نه استاد هرکش بدید 
 چو ارجاسپ دانست کان پورشاهسپه را همی کرد خواهد تباه 
 بدان لشکر خویش آواز دادکه چونین همی داد خواهید داد 
 دو هفته برآمد برین بر درنگنبینم همی روی فرجام جنگ 
 بکردند گردان گشتاسپ شاهبسی نامداران لشکر تباه 
 کنون اندر آمد میانه زریرچو گرگ دژآگاه و شیر دلیر 
 بکشت او همه پاک مردان منسرافراز گردان و ترکان من 
 یکی چاره باید سگالیدناو گرنه ره ترک مالیدنا 
 برین گر بماند زمانی چنیننه ایتاش ماند نه خلخ نه چین 
 کدامست مرد از شما نام خواهکه آید پدید از میان سپاه 
 یکی ترگ داری خرامد به پیشخنیده کند در جهان نام خویش 
 هران کز میان باره انگیزندبگرداندش پشت و بگریزند 
 من او را دهم دختر خویش راسپارم بدو لشکر خویش را 
 سپاهش ندادند پاسوخ بازبترسیده بد لشکر سرفراز 
 چو شیر اندرافتاد و چون پیل مستهمی کشت زیشان همی کرد پست 
 همی کوفتشان هر سوی زیر پایسپهدار ایران فرخنده رای 
 چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شدکه روز سپیدش شب تیره شد 
 دگر باره گفت ای بزرگان منتگینان لشکر گزینان من 
 ببینید خویشان و پیوستگانببینید نالیدن خستگان 
 ازان زخم آن پهلو آتشیکه سامیش گرزست و تیر آرشی 
 که گفتی بسوزد همی لشکرمکنون برفروزد همی کشورم 
 کدامست مرد از شما چیره دستکه بیرون شود پیش این پیل مست 
 هرانکو بدان گردکش یازدامرد او را ازان باره بندازدا 
 چو بخشنده‌ام بیش بسپارمشکلاه از بر چرخ بگذارمش 
 همیدون نداد ایچ کس پاسخشبشد خیره و زرد گشت آن رخش 
 سه بار این سخن را بریشان براندچو پاسخ نیامدش خامش بماند 
 بیامد پس آن بیدرفش سترگپلید و بد و جادوی و پیر گرگ 
 به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاببه زور و به تن همچو افراسیاب 
 به پیش تو آوردم این جان خویشسپر کردم این جان شیرینت پیش 
 شوم پیش آن پیل آشفته مستگر ایدونک یابم بران پیل دست 
 به خاک افگنم تنش ای شهریارمگر بر دهد گردش روزگار 
 ازو شاد شد شاه و کرد آفرینبدادش بدو باره‌ی خویش و زین 
 بدو داد ژوپین زهرابدارکه از آهنین کوه کردی گذار 
 چو شد جادوی زشت ناباکدارسوی آن خردمند گرد سوار 
 چو از دور دیدش برآورد خشمپر از خاک روی و پر از خون دو چشم 
 به دست اندرون گرز چون سام یلبه پیش اندرون کشته چون کوه تل 
 نیارست رفتنش بر پیش رویز پنهان همی تاخت بر گرد اوی 
 بینداخت ژوپین زهرابدارز پنهان بران شاهزاده سوار 
 گذاره شد از خسروی جوشنشبه خون غرقه شد شهریاری تنش 
 ز باره در افتاد پس شهریاردریغ آن نکو شاهزاده سوار 
 فرود آمد آن بیدرفش پلیدسلیحش همه پاک بیرون کشید 
 سوی شاه چین برد اسپ و کمرشدرفش سیه افسر پرگهرش 
 سپاهش همه بانگ برداشتندهمی نعره از ابر بگذاشتند 
 چو گشتاسپ از کوه سر بنگریدمر او را بدان رزمگه بر ندید 
 گمانی برم گفت کان گرد ماهکه روشن بدی زو همه رزمگاه 
 نبرده برادرم فرخ زریرکه شیر ژیان آوریدی به زیر 
 فگندست بر باره از تاختنبماندند گردان ز انداختن 
 نیاید همی بانگ شه زادگانمگر کشته شد شاه آزادگان 
 هیونی بتازید تا رزمگاهبه نزدیکی آن درفش سیاه 
 ببینید کان شاه من چون شدستکم از درد او دل پر از خون شدست 
 به دین اندرون بود شاه جهانکه آمد یکی خون ز دیده چکان 
 به شاه جهان گفت ماه ترانگهدار تاج و سپاه ترا 
 جهان پهلوان آن زریر سوارسواران ترکان بکشتند زار 
 سر جادوان جهان بیدرفشمر او را بیفگند و برد آن درفش 
 چو آگاهی کشتن او رسیدبه شاه جهانجوی و مرگش بدید 
 همه جامه تا پای بدرید پاکبران خسروی تاج پاشید خاک 
 همی گفت گشتاسپ کای شهریارچراغ دلت را بکشتند زار 
 ز پس گفت داننده جاماسپ راچه گویم کنون شاه لهراسپ را 
 چگونه فرستم فرسته بدرچه گویم بدان پیر گشته پدر 
 چه گویم چه کردم نگار تراکه برد آن نبرده سوار ترا 
 دریغ آن گو شاهزاده دریغچو تابنده ماه اندرون شد به میغ 
 بیارید گلگون لهراسپینهید از برش زین گشتاسپی 
 بیاراست مر جستن کینش رابه ورزیدن دین و آیینش را 
 جهاندیده دستور گفتا به پایبه کینه شدن مر ترا نیست رای 
 به فرمان دستور دانای رازفرود آمد از باره بنشست باز 
 به لشکر بگفتا کدامست شیرکه باز آورد کین فرخ زریر 
 که پیش افگند باره بر کین اویکه باز آورد باره و زین اوی 
 پذیرفتن اندر خدای جهانپذیرفتن راستان و مهان 
 که هر کز میانه نهد پیش پایمر او را دهم دخترم را همای 
 نجنبید زیشان کس از جای خویشز لشکر نیاورد کس پای پیش 
 پس آگاهی آمد به اسفندیارکه کشته شد آن شاه نیزه گزار 
 پدرت از غم او بکاهد همیکنون کین او خواست خواهد همی 
 همی گوید آنکس کجاکین اویبخواهد نهد پیش دشمنش روی 
 مر او را دهم دخترم را همایوکرد ایزدش را برین بر گوای 
 کی نامور دست بر دست زدبنالید ازان روزگاران بد 
 همه ساله زین روز ترسیدمیچو او را به رزم اندرون دیدمی 
 دریغا سوارا گوا مهتراکه بختش جدا کرد تاج از سرا 
 که کشت آن سیه پیل نستوه راکه کند از زمین آهنین کوه را 
 درفش و سرلشکر و جای خویشبرادرش را داد و خود رفت پیش 
 به قلب اندر آمد به جای زریربه صف اندر استاد چون نره شیر 
 به پیش اندر آمد میان را ببستگرفت آن درفش همایون به دست 
 برادرش بد پنج دانسته راههمه از در تاج و همتای شاه 
 همه ایستادند در پیش اویکه لشکر شکستن بدی کیش اوی 
 به آزادگان گفت پیش سپاهکه ای نامداران و گردان شاه 
 نگر تا چه گویم یکی بشنویدبه دین خدای جهان بگروید 
 نگر تا نترسید از مرگ و چیزکه کس بی‌زمانه نمردست نیز 
 کرا کشت خواهد همی روزگارچه نیکوتر از مرگ در کارزار 
 بدانید یکسر که روزیست اینکه کافر پدید آید از پاک دین 
 شما از پس پشتها منگریدمجویید فریاد و سر مشمرید 
 نگر تا نبینید بگریختننگر تا نترسید ز آویختن 
 سر نیزه‌ها را به رزم افگنیدزمانی بکوشید و مردی کنید 
 بدین اندرون بود اسفندیارکه بانگ پدرش آمد از کوهسار 
 که این نامداران و گردان منهمه مر مرا چون تن و جان من 
 مترسید از نیزه و گرز و تیغکه از بخش‌مان نیست روی گریغ 
 به دین خدا ای گو اسفندیاربه جان زریر آن نبرده سوار 
 که آید فرود او کنون در بهشتکه من سوی لهراسپ نامه نوشت 
 پذیرفتم اندرز آن شاه پیرکه گر بخت نیکم بود دستگیر 
 که چون بازگردم ازین رزمگاهبه اسفندیارم دهم تاج و گاه 
 سپه را همه پیش رفتن دهمورا خسروی تاج بر سر نهم 
 چنانچون پدر داد شاهی مرادهم همچنان پادشاهی ورا 
 چو اسفندیار آن گو تهمتنخداوند اورنگ با سهم و تن 
 ازان کوه بشنید بانگ پدربه زاری به پیش اندر افگند سر 
 خرامیده نیزه به چنگ اندرونز پیش پدر سر فگنده نگون 
 یکی دیزه‌یی بر نشسته بلندبسان یکی دیو جسته ز بند 
 بدان لشکر دشمن اندر فتادچنان چون در افتد به گلبرگ باد 
 همی کشت ازیشان و سر می‌بریدز بیمش همی مرد هرکش بدید 
 چو بستور پور زریر سوارز خیمه خرامید زی اسپ‌دار 
 یکی اسپ آسوده‌ی تیزروجهنده یکی بود آگنده خو 
 طلب کرد از اسپ‌دار پدرنهاد از بر او یکی زین زر 
 بیاراست و برگستوران برفگندبه فتراک بر بست پیچان کمند 
 بپوشید جوشن بدو بر نشستز پنهان خرامید نیزه به دست