شاهنامه/پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کیخسرو شصت سال بود)
'


 به پالیز چون برکشد سرو شاخسر شاخ سبزش برآید ز کاخ 
 به بالای او شاد باشد درختچو بیندش بینادل و نیک‌بخت 
 سزد گر گمانی برد بر سه چیزکزین سه گذشتی چه چیزست نیز 
 هنر با نژادست و با گوهر استسه چیزست و هر سه به‌بنداندرست 
 هنر کی بود تا نباشد گهرنژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر 
 گهر آنک باشد ز تخم پدرسزد کاید از تخم پاکیزه بر 
 هنر گر بیاموزی از هر کسیبکوشی و پیچی ز رنجش بسی 
 ازین هر سه گوهر بود مایه‌دارکه زیبا بود خلعت کردگار 
 جو هر سه بیابی خرد بایدتشناسندهٔ نیک و بد بایدت 
 چو این چار با یک تن آید بهمبراساید از آز وز رنج و غم 
 مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیستوزین بدتر از بخت پتیاره نیست 
 جهانجوی از این چار بد بی‌نیازهمش بخت سازنده بود از فراز 
 سخن راند گویا بدین داستاندگر گوید از گفتهٔ باستان 
 کنون بازگردم بغاز کارکه چون بود کردار آن شهریار 
 چو تاج بزرگی بسر برنهادازو شاد شد تاج و او نیز شاد 
 به هر جای ویرانی آباد کرددل غمگنان از غم آزاد کرد 
 از ابر بهاران ببارید نمز روی زمین زنگ بزدود غم 
 جهان گشت پر سبزه و رود آبسر غمگنان اندر آمد به خواب 
 زمین چون بهشتی شد آراستهز داد و ز بخشش پر از خواسته 
 چو جم و فریدون بیاراست گاهز داد و ز بخشش نیاسود شاه 
 جهان شد پر از خوبی و ایمنیز بد بسته شد دست اهریمنی 
 فرستادگان آمد از هر سویز هر نامداری و هر پهلوی 
 پس آگاهی آمد سوی نیمروزبنزد سپهدار گیتی‌فروز 
 که خسرو ز توران به ایران رسیدنشست از بر تخت کو را سزید 
 بیاراست رستم یه دیدار شاهببیند که تا هست زیبای گاه 
 ابا زال، سام نریمان بهمبزرگان کابل همه بیش و کم 
 سپاهی که شد دشت چون آبنوسبدرید هر گوش ز اوای کوس 
 سوی شهر ایران گرفتند راهزواره فرامرز و پیل و سپاه 
 به پیش اندرون زال با انجمندرفش بنفش از پس پیلتن 
 پس آگاهی آمد بر شهریارکه آمد ز ره پهلوان سوار 
 زواره فرامرز و دستان سامبزرگان که هستند با جاه و نام 
 دل شاه شد زان سخن شادمانسراینده را گفت کاباد مان 
 که اویست پروردگار پدروزویست پیدا به گیتی هنر 
 بفرمود تا گیو و گودرز و توسبرفتند با نای رویین و کوس 
 تبیره برآمد ز درگاه شاههمه برنهادند گردان کلاه 
 یکی لشگر از جای برخاستندپذیره شدن را بیاراستند 
 ز پهلو به پهلو پذیره شدندهمه با درفش و تبیره شدند 
 برفتند پیشش به دو روزه راهچنین پهلوانان و چندین سپاه 
 درفش تهمتن چو آمد پدیدبه خورشید گرد سپه بردمید 
 خروش آمد و نالهٔ بوق و کوسز قلب سپه گیو و گودرز و توس 
 به پیش گو پیلتن راندندبه شادی برو آفرین خواندند 
 گرفتند هر سه ورا در کناربپرسید شیراوژن از شهریار 
 ز رستم سوی زال سام آمدندگشاده دل و شادکام آمدند 
 نهادند سوی فرامرز رویگرفتند شادی به دیدار اوی 
 وزان جایگه سوی شاه آمدندبه دیدار فرخ کلاه آمدند 
 جو خسرو گو پیلتن را بدیدسرشکش ز مژگان به رخ بر چکید 
 فرود آمد از تخت و کرد آفرینتهمتن ببوسید روی زمین 
 به گیتی خردمند و خامش توییکه پروردگار سیاوش تویی 
 سر زال زان پس به بر در گرفتز بهر پدر دست بر سر گرفت 
 گوان را به تخت مهی برنشاندبریشان همی نام یزدان بخواند 
 نگه کرد رستم سرو پای اوینشست و سخن گفتن و رای اوی 
 رخش گشت پرخون و دل پر ز دردزکار سیاوش بسی یاد کرد 
 به شاه جهان گفت کای شهریارجهان را تویی از پدر یادگار 
 ندیدم من اندر جهان تاج‌وربدین فر و مانندگی پدر 
 وزان پس چو از تخت برخاستندنهادند خوان و می آراستند 
 جهاندار تا نیمی از شب نخفتگذشته سخن‌ها همه بازگفت 
 چو خورشید تیغ از میان برکشیدشب تیره گشت ار جهان ناپدید 
 تبیره برآمد ز درگاه شاهبه سر برنهادند گردان کلاه 
 چو توس و چو گودرز و گیو دلیرچو گرگین و گستهم و بهرام شیر 
 گرانمایگان نزد شاه آمدندبران نامور بارگاه آمدند 
 به نخجیر شد شهریار جهانابا رستم نامور پهلوان 
 ز لشگر برفتند آزادگانچو گیو و چو گودرز کشوادگان 
 سپاهی که شد تیره خورشید و ماههمی رفت با یوز و با باز شاه 
 همه بوم و برکان نه آباد بودتبه بود و ویران ز بیداد بود 
 درم داد و آباد کردش ز گنجز داد و ز بخشش نیامدش رنج 
 به هر شهر بنشست و بنهاد تختچنانچون بود خسرو نیک بخت 
 همه بدره و جام و می خواستیبه دینار گیتی بیاراستی 
 وز آنجا سوی شهر دیگر شدیهمی با می و تخت و افسر شدی 
 همی رفت تا آذرابادگانابا او بزرگان و آزادگان 
 گهی باده خورد و گهی تاخت اسپبیامد سوی خان آذرگشسپ 
 جهان‌آفرین را ستایش گرفتبه آتشکده در نیایش گرفت 
 بیامد خرامان ازان جایگاهنهادند سر سوی کاوس شاه 
 نشستند هر دو به هم شادماننبودند جز شادمان یک زمان 
 چو پر شد سر از جام روشن‌گلاببه خواب و به آسایش آمد شتاب 
 چو روز درخشان برآورد چاکبگسترد یاقوت بر تیره خاک 
 جهاندار بنشست و کاوس کیدو شاه سرافراز و دو نیک‌پی 
 ابا رستم گرد و دستان به همهمی گفت کاوس هر بیش و کم 
 از افراسیاب اندر آمد نخستدو رخ را به خون دو دیده بشست 
 بگفت آنکه او با سیاوش چه کرداز ایران سراسر برآورد گرد 
 بسی پهلوانان که بیجان شدندزن و کودک خرد پیچان شدند 
 بسی شهر بینی ز ایران خرابتبه گشته از رنج افراسیاب 
 ترا ایزدی هرچ بایدت هستز بالا و از دانش و زور دست 
 ز فر تمامی و نیک‌اختریز شاهان به هر گونه‌ای برتری 
 کنون از تو سوگند خواهم یکینباید که پیچی ز داد اندکی 
 که پرکین کنی دل ز افراسیابدمی آتش اندر نیاری به آب 
 ز خویشی مادر بدو نگروینپیچی و گفت کسی نشمری 
 به گنج و فزونی نگیری فریبهمان گر فراز آیدت گر نشیب 
 به تاج و به تخت و نگین و کلاهبه گفتار با او نگردی ز راه 
 بگویم که بنیاد سوگند چیستخرد را و جان ترا پند چیست 
 بگویی به دادار خورشید و ماهبه تیغ و به مهر و به تخت و کلاه 
 به فر و به نیک‌اختری ایزدیکه هرگز نپیچی به سوی بدی 
 میانجی نخواهی جز از تیغ و گرزمنش برز داری و بالای برز 
 چو بشنید زو شهریار جوانسوی آتش آورد روی و روان 
 به دادار دارنده سوگند خوردبه روز سپید و شب لاژورد 
 به خورشید و ماه و به تخت و کلاهبه مهر و به تیغ و به دیهیم شاه 
 که هرگز نپیچم سوی مهر اوینبینم بخواب اندرون چهر اوی 
 یکی خط بنوشت بر پهلویبه مشکاب بر دفتر خسروی 
 گوا بود دستان و رستم برینبزرگان لشگر همه همچنین 
 به زنهار بر دست رستم نهادچنان خط و سوگند و آن رسم و داد 
 ازان پس همی خوان و می خواستندز هر گونه مجلس بیاراستند 
 ببودند یک هفته با رود و میبزرگان به ایوان کاوس کی 
 جهاندار هشتم سر و تن بشستبیاسود و جای نیایش بجست 
 به پیش خداوند گردان سپهربرفت آفرین را بگسترد چهر 
 شب تیره تا برکشید آفتابخروشان همی بود دیده پرآب 
 چنین گفت کای دادگر یک خدایجهاندار و روزی ده و رهنمای 
 به روز جوانی تو کردی رهامرا بی‌سپاه از دم اژدها 
 تو دانی که سالار توران سپاهنه پرهیز داند نه شرم گناه 
 به ویران و آباد نفرین اوستدل بیگناهان پر از کین اوست 
 به بیداد خون سیاوش بریختبدین مرز باران آتش ببیخت 
 دل شهریار پر از بیم اوستبلا بر زمین تخت و دیهیم اوست 
 به کین پدر بنده را دست گیرببخشای بر جان کاوس پیر 
 تو دانی که او را بدی گوهرستهمان بدنژادست و افسونگرست 
 فراوان بمالید رخ بر زمینهمی خواند بر کردگار آفرین 
 وزان جایگه شد سوی تخت بازبر پهلوانان گردن‌فراز 
 چنین گفت کای نامداران منجهانگیر و خنجر گزاران من 
 بپیمودم این بوم ایران بر اسپازین مرز تا خان آذرگشسپ 
 ندیدم کسی را که دلشاد بودتوانگر بد و بومش آباد بود 
 همه خستگانند از افراسیابهمه دل پر از خون و دیده پرآب 
 نخستین جگرخسته از وی منمکه پر درد ازویست جان و تنم 
 دگر چون نیا شاه آزادمردکه از دل همی برکشد باد سرد 
 به ایران زن و مرد ازو با خروشز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش 
 کنون گر همه ویژه‌یار منیدبه دل سربسر دوستدار منید 
 به کین پدر بست خواهم میانبگردانم این بد ز ایرانیان 
 اگر همگنان رای جنگ آوریدبکوشید و رستم پلنگ آورید 
 مرا این سخن پیش بیرون شودز جنگ یلان کوه هامون شود 
 هران خون که آید به کین ریختهگنهکار او باشد آویخته 
 وگر کشته گردد کسی زین سپاهبهشت بلندش بود جایگاه 
 چه گویید و این را چه پاسخ دهیدهمه یکسره رای فرخ نهید 
 بدانید کو شد به بد پیشدستمکافات بد را نشاید نشست 
 بزرگان به پاسخ بیاراستندبه درد دل از جای برخاستند 
 که ای نامدار جهان شادباشهمیشه ز رنج و غم آزاد باش 
 تن و جان ما سربه‌سر پیش تستغم و شادمانی کم و بیش تست 
 ز مادر همه مرگ را زاده‌ایمهمه بنده‌ایم ارچه آزاده‌ایم 
 چو پاسخ چنین یافت از پیلتنز توس و ز گودرز و از انجمن 
 رخ شاه شد چون گل ارغوانکه دولت جوان بود و خسرو جوان 
 بدیشان فراوان بکرد آفرینکه آباد بادا به گردان زمین 
 بگشت اندرین نیز گردان سپهرچو از خوشه خورشید بنمود چهر 
 ز پهلو همه موبدانرا بخواندسخن‌های بایسته چندی براند 
 دو هفته در بار دادن ببستبنوی یکی دفتر اندر شکست 
 بفرمود موبد به روزی دهانکه گویند نام کهان مهان 
 نخستین ز خویشان کاوس کیسد و ده سپهبد فگندند پی 
 سزاوار بنوشت نام گوانچنانچون بود درخور پهلوان 
 فریبرز کاوسشان پیش روکجا بود پیوستهٔ شاه نو 
 گزین کرد هشتاد تن نوذریهمه گرزدار و همه لشکری 
 زرسپ سپهبد نگهدارشانکه بردی به هر کار نیمارشان 
 که تاج کیان بود و فرزند توسخداوند شمشیر و گوپال و کوس 
 سه دیگر چو گودرز کشواد بودکه لشگر به رای وی آباد بود 
 نبیره پسر داشت هفتاد و هشتدلیران کوه و سواران دشت 
 فروزندهٔ تاج و تخت کیانفرازندهٔ اختر کاویان 
 چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهمبزرگان و سالارشان گستهم 
 ز خویشان میلاد بد سد سوارچو گرگین پیروزگر مایه‌دار 
 ز تخم لواده چو هشتادو پنجسواران رزم و نگهبان گنج 
 کجا برته بودی نگهدارشانبه رزم اندرون دست بردارشان 
 چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگکه رویین بدی شاهشان روز جنگ 
 به گاه نبرد او بدی پیش کوسنگهبان گردان و داماد توس 
 ز خویشان شیروی هفتاد مردکه بودند گردان روز نبرد 
 گزین گوان شهره فرهاد بودگه رزم سندان پولاد بود 
 ز تخم گرازه سد و پنج گردنگهبان ایشان هم او را سپرد 
 کنارنگ وز پهلوانان جزینردان و بزرگان باآفرین 
 چنان بد که موبد ندانست مرز بس نامداران با برز و فر 
 نوشتند بر دفتر شهریارهمه نامشان تا کی آید به کار 
 بفرمود کز شهر بیرون شوندز پهلو سوی دشت و هامون شوند 
 سر ماه باید که از کرنایخروش آید و زخم هندی درای 
 همه سر سوی رزم توران نهندهمه شادمانی و سوران نهند 
 نهادند سر پیش او بر زمینهمه یک به یک خواندند آفرین 
 که ما بندگانیم و شاهی تراستدر گاو تا برج ماهی تراست 
 به جایی که بودند ز اسپان یلهبه لشکر گه آورد یکسر گله 
 بفرمود کان کو کمند افگنستبه زرم اندرون گرد و رویین تنست 
 به پیش فسیله کمند افگنندسر بادپایان به بند افگنند 
 در گنج دینار بگشاد و گفتکه گنج از بزرگان نشاید نهفت 
 گه بخشش و کینه​ی شهریارشود گنج دینار بر چشم​خوار 
 به مردان همی گنج و تخت آوریمبه خورشید بار درخت آوریم 
 چرا برد باید غم روزگارکه گنج از پی مردم آید به کار 
 بزرگان ایران از انجمننشسته به پیشش همه تن به تن 
 بیاورد سد جامه دیبای رومهمه پیکر از گوهر و زر بوم 
 هم از خز و منسوج و هم پرنیانیکی جام پر گوهر اندر میان 
 نهادند پیش سرافراز شاهچنین گفت شاه جهان با سپاه 
 که اینت بهای سر بی​بهاپلاشان دژخیم نر اژدها 
 کجا پهلوان خواند افراسیاببه بیداری او شود سیر خواب 
 سر و تیغ و اسپش بیارد چو گردبه لشکر گه ما بروز نبرد 
 سبک بیژن گیو بر پای جستمیان کشتن اژدها را ببست 
 همه جامه برداشت وان جام زربه جام اندرون نیز چندی گهر 
 بسی آفرین کرد بر شهریارکه خرم بدی تا بود روزگار 
 وزانجا بیامد به جای نشستگرفته چنان جام گوهر به دست 
 به گنجور فرمود پس شهریارکه آرد دو سد جامه​ی زرنگار 
 سد از خز و دیبا و سد پرنیاندو گلرخ به زنار بسته میان 
 چنین گفت کین هدیه آن را دهموزان پس بدو نیز دیگر دهم 
 که تاج تژاو آورد پیش منوگر پیش این نامدار انجمن 
 که افراسیابش به سر برنهادورا خواند بیدار و فرخ نژاد 
 همان بیژن گیو برجست زودکجا بود در جنگ برسان دود 
 بزد دست و آن هدیه​ها برگرفتازو ماند آن انجمن در شگفت 
 بسی آفرین کرد و بنشست شادکه گیتی به کیخسرو آباد باد 
 بفرمود تا با کمر ده غلامده اسپ گزیده به زرین ستام 
 ز پوشیده رویان ده آراستهبیاورد موبد چنین خواسته 
 چنین گفت بیدار شاه رمهکه اسپان و این خوبرویان همه 
 کسی را که چون سر بپیچد تژاوسزد گر ندارد دل شیر گاو 
 پرستنده​ای دارد او روز جنگکز آواز او رام گردد پلنگ 
 به رخ چون بهار و به بالا چو سرومیانش چو غرو و به رفتن چو تذرو 
 یکی ماهرویست نام اسپنویسمن پیکر و دلبر و مشک بوی 
 نباید زدن چون بیابدش تیغکه از تیغ باشد چنان رخ دریغ 
 به خم کمر ار گرفته کمربدان سان بیارد مر او را به بر 
 بزد دست بیژن بدان هم به بربیامد بر شاه پیروزگر 
 به شاه جهان بر ستایش گرفتجهان​آفرین را نیایش گرفت 
 بدو شاد شد شهریار بزرگچنین گفت کای نامدار سترگ 
 چو تو پهلوان یار دشمن مباددرخشنده جان تو بی​تن مباد 
 جهاندار از آن پس به گنجور گفتکه ده جام زرین بیار از نهفت 
 شمامه نهاده در آن جام زرده از نقره​ی خام با شش گهر 
 پر از مشک جامی ز یاقوت زردز پیروزه دیگر یکی لاژور 
 عقیق و زمرد بر او ریختهبه مشک و گلاب آندرآمیخت 
 پرستنده​ای با کمر ده غلماده اسپ گرانمایه زرین ستام 
 چنین گفت کین هدیه آن را که تاوبود در تنش روز جنگ تژاو 
 سرش را بدین بارگاه آوردبه پیش دلاور سپاه آورد 
 ببر زد بدین گیو گودرز دستمیان رزم آن پهلوان را ببست 
 گرانمایه خوبان و آن خواستهببردند پیش وی آراسته 
 همی خواند بر شهریار آفرینکه بی تو مبادا کلاه و نگین 
 وزان پس به گنجور فرمود شاهکه ده جام زرین بنه پیش گاه 
 برو ریز دینار و مشک و گهرکه ده جام زرین بنه پیش گاه 
 برو ریز دینار و مشک و گهریکی افسری خسروی با کمر 
 چنین گفت کین هدیه آن را که رنجندارد دریغ از پی نام و گنج 
 از ایدر شود تا در کاسه روددهد بر روان سیاوش درود 
 ز هیزم یکی کوه بیند بلندفزونست بالای او ده کمن 
 چنان خواست کان ره کسی نسپرداز ایران به توران کسی نگذرد 
 دلیری از ایران بباید شدنهمه کاسه رود آتش اندر زدن 
 بدان تا گر آنجا بود رزمگاهپس هیزم اندر نماند سپاه 
 همان گیو گفت این شکار منستبرافروختن کوه کار منست 
 اگر لشکر آید نترسم ز رزمبرزم اندرون کرگس آرم ببزم 
 ره لشکر از برف آسان کنمدل ترک از آن هراسان کنم 
 همه خواسته گیو را داد شاهبدو گفت کای نامدار سپاه 
 که بی تیغ تو تاج روشن مبادچنین باد و بی بت برهمن مباد 
 بفرمود سد دیبه​ی رنگ رنگکه گنجور پیش آورد بی​درنگ 
 هم از گنج سد دانه خوشاب جستکه آب فسردست گفتی درست 
 ز پرده پرستار پنج آوریدسر جعد از افسر شده ناپدید 
 چنین گفت کین هدیه آن را سزاستکه برجان پاکش خرد پادشاست 
 دلیرست و بینا دل و چرب​گوینه برتابد از شیر در جنگ روی 
 پیامی برد نزد افراسیابز بیمش نیارد بدیده در آب 
 ز گفتار او پاسخ آرد بمنکه دانید از این نامدار انجمن 
 بیازید گرگین میلاد دستبدان راه رفتن میان راببست 
 پرستار و آن جامه​ی زرنگاربیاورد با گوهر شاهوار 
 ابر شهریار آفرین کرد و گفتکه با جان خسرو خرد باد جفت 
 چو روی زمین گشت چون پر زاغز افراز کوه اندر آمد چراغ 
 چو روی زمین گشت چون پر زاغز افراز کوه اندر آمد چراغ 
 سپهبد بیامد بایوان خویشبرفتند گردان سوی خان خویش 
 می آورد و رامشگران را بخواندهمه شب همی زر و گوهر فشاند 
 چو از روز شد کوه چون سندروسبابر اندر آمد خروش خروس 
 تهمتن بیامد به درگاه شاهز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه 
 زواره فرامرز با او بهمهمی رفت هر گونه از بیش و کم 
 چنین گفت رستم به شاه زمینکه ای نامبردار باآفرین 
 بزاولستان در یکی شهر بودکزان بوم و بر تور را بهر بود 
 منوچهر کرد آن ز ترکان تهییکی خوب جایست با فرهی 
 چو کاوس شد بی​دل و پیرسربیفتاد ازو نام شاهی و فر 
 همی باژ و ساوش بتوران برندسوی شاه ایران همی ننگرند 
 فراوان بدان مرز پیلست و گنجتن بیگناهان از ایشان برنج 
 ز بس کشتن و غارت و تاختنسر از باژ ترکان برافراختن 
 کنون شهریاری بایران تراستتن پیل و چنگال شیران تراست 
 یکی لشکری باید اکنون بزرگفرستاد با پهلوانی سترگ 
 اگر باژ نزدیک شاه آورندوگر سر بدین بارگاه آورند 
 چو آن مرز یکسر بدست آوریمبتوران زمین بر شکست آوریم 
 برستم چنین پاسخ آورد شاهکه جاوید بادی که اینست راه 
 ببین تا سپه چند باید بکارتو بگزین از این لشکر نامدار 
 زمینی که پیوسته​ی مرز تستبهای زمین درخور ارز تست 
 فرامرز را ده سپاهی گرانچنان چون بباید ز جنگ​آوران 
 گشاده شود کار بر دست اویبکام نهنگان رسد شصت اوی 
 رخ پهلوان گشت ازان آبداربسی آفرین خواند بر شهریار 
 بفرمود خسرو بسالار بارکه خوان از خورشگر کند خواستار 
 می آورد و رامشگران را بخواندوز آواز بلبل همی خیره ماند 
 سران با فرامرز و با پیلتنهمی باده خوردند بر یاسمن 
 غریونده نای و خروشنده چنگبدست اندرون دسته​ی بوی و رنگ 
 همه تازه​روی و همه شاددلز درد و غمان گشته آزاددل 
 ز هرگونه گفتارها راندندسخنهای شاهان بسی خواندند 
 که هر کس که در شاهی او داد دادشود در دو گیتی ز کردار شاد 
 همان شاه بیدادگر در جهاننکوهیده باشد بنزد مهان 
 به گیتی بماند از او نام بدهمان پیش یزدان سرانجام بد 
 کسی را که پیشه بجز داد نیستچنو در دو گیتی دگر شاد نیست 
 چو خورشید تابان برآمد ز کوهسراینده آمد ز گفتن ستوه 
 تبیره برآمد ز درگاه شاهرده برکشیدند بر بارگاه 
 ببستند بر پیل رویینه خمبرآمد خروشیدن گاودم 
 نهادند بر کوهه​ی پیل تختببار آمد آن خسروانی درخت 
 بیامد نشست از بر پیل شاهنهاده بسر بر ز گوهر کلاه 
 یکی طوق پر گوهر شاهوارفروهشته از تاج دو گوشوار 
 بزد مهره بر کوهه​ی ژنده پیلزمین شد بکردار دریای نیل 
 ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گردسیه شد زمین آسمان لاژور 
 تو گفتی بدام اندرست آفتابوگر گشت خم سپهر اندر آب 
 همی چشم روشن عنانرا ندیدسپهر و ستاره سنان را ندید 
 ز دریای ساکن چو برخاست موجسپاه اندر آمد همی فوج فوج 
 سراپرده بردند ز ایوان بدشتسپهر از خروشیدن آسیمه گشت 
 همی زد میان سپه پیل گامابا زنگ زرین و زرین ستام 
 یکی مهره در جام بر دست شاهبکیوان رسیده خروش سپاه 
 چو بر پشت پیل آن شه نامورزدی مهره بر جام و بستی کمر 
 نبودی بهر پادشاهی روانشستن مگر بر در پادشا 
 ازان نامور خسرو سرکشانچنین بود در پادشاهی نشان 
 همی بود بر پیل در پهن دشتبدان تا سپه پیش او برگذشت 
 نخستین فریبرز بد پیش روکه بگذشت پیش جهاندار نو 
 ابا گرز و با تاج و زرینه کفشپس پشت خورشید پیکر درفش 
 یکی باره​ای برنشسته سمندبفتراک بر حلقه کرده کمند 
 همی رفت با باد و با برز و فرسپاهش همه غرقه در سیم و زر 
 برو آفرین کرد شاه جهانکه بیشی ترا باد و فر مهان 
 بهر کار بخت تو پیروز بادبباز آمدن باد پیروز و شاد 
 پس شاه گودرز کشواد بودکه با جوشن و گرز پولاد بود 
 درفش از پس پشت او شیر بودکه جنگش بگرز و بشمشیر بود 
 سپاهش همه تیغ هندی بدستزره سغدی زین ترکی نشست 
 چو دید آن نشست و سر گاه نوبسی آفرین خواند بر شاه نو 
 گرازه سر تخمه​ی گیوگانهمی رفت پرخاشجوی و ژگان 
 درفشی پس پشت پیکر گرازسپاهی کمندافگن و رزمساز 
 سواران جنگی و مردان دشتبسی آفرین کرد و اندر گذشت 
 ازان شادمان شد که بودش پسندبزین اندرون حلقه​های کمند 
 دمان از پسش زنگه​ی شاورانبشد با دلیران و کنداوران 
 درفشی پس پشت پیکرهمایسپاهی چو کوه رونده ز جای 
 هرانکس که از شهر بغداد بودکه با نیزه و تیغ و پولاد بو 
 همه برگذشتند زیر همایسپهبد همی داشت بر پیل جای 
 بسی زنگه بر شاه کرد آفرینبران برز و بالا و تیغ و نگین 
 ز پشت سپهبد فرامرز بودکه با فر و با گرز و باارز بود 
 ابا کوس و پیل و سپاهی گرانهمه رزم جویان و کنداوران 
 ز کشمیر وز کابل و نیمروزهمه سرفرازان گیتی​فروز 
 درفشی کجا چون دلاور پدکه کس را ز رستم نبودی گذر 
 سرش هفت همچون سر اژدهاتو گفتی ز بند آمدستی رها 
 بیامد بسان درختی بباریکی آفرین خواند بر شهریار 
 دل شاه گشت از فرامرز شادهمی کرد با او بسی پند یاد 
 بدو گفت پرورده​ی پیلتنسرافراز باشد بهر انجمن 
 تو فرزند بیداردل رستمیز دستان سامی و از نیرمی 
 کنون سربسر هندوان مر تراستز قنوج تا سیستان مر تراست 
 گر ایدونک با تو نجویند جنگبرایشان مکن کار تاریک و تنگ 
 بهر جایگه یار درویش باشهمه رادبا مردم خویش باش 
 ببین نیک تا دوستدار تو کیستخردمند و انده​گسار تو کیست 
 بخوبی بیارای و فردا مگویکه کژی پشیمانی آرد بروی 
 ترا دادم این پادشاهی بداربهر جای خیره مکن کارزار 
 مشو در جوانی خریدار گنجببی رنج کس هیچ منمای رنج 
 مجو ایمنی در سرای فسوسکه گه سندروسست و گاه آبنوس 
 ز تو نام باید که ماند بلندنگر دل نداری بگیتی نژند 
 مرا و ترا روز هم بگذرددمت چرخ گردان همی بشمرد 
 دلت شاد باید تن و جان درستسه دیگر ببین تا چه بایدت جست 
 جهان​آفرین از تو خشنود باددل بدسگالت پر از دود باد 
 چو بشنید پند جهاندار نوپیاده شد از باره​ی تیزرو 
 زمین را ببوسید و بردش نمازبتابید سر سوی راه دراز 
 بسی آفرین خواند بر شاه نوکه هر دم فزون باش چون ماه نو 
 تهمتن دو فرسنگ با او برفتهمی مغزش از رفتن او بتفت 
 بیاموختش بزم و رزم و خردهمی خواست کش روز رامش برد 
 پر از درد از آن جایگه بازگشتبسوی سراپرده آمد ز دشت 
 سپهبد فرود آمد از پیل مستیکی باره​ی تیزتگ برنشست 
 گرازان بیامد به پرده​سرایسری پر ز باد و دلی پر ز رای 
 چو رستم بیامد بیاورد میبجام بزرگ اندر افگند پی 
 همی گفت شادی ترا مایه بسبفردا نگوید خردمند کس 
 کجا سلم و تور و فریدون کجاستهمه ناپدیدند با خاک راست 
 بپوییم و رنجیم و گنج آگنیمبدل بر همی آرزو بشکنیم 
 سرانجام زو بهره خاکست و بسرهایی نیابد ز او هیچ کس 
 شب تیره سازیم با جام میچو روشن شود بشمرد روز پی 
 بگوییم تا برکشد نای توستبیره برآرند با بوق و کوس 
 ببینیم تا دست گردان سپهربدین جنگ سوی که یازد بمهر 
 بکوشیم وز کوشش ما چه سودکز آغاز بود آنچ بایست بود