شاهنامه/پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۸

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۸)
'


به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب چو من خفته باشم نجویند خواب
همه دام ودد پاسبان منند مهان جهان کهتران منند
کرا برگزینی تو او خوار نیست جهان را جز از تو جهاندار نیست
تو نیرو دهی تا مگر در جهان نخسبد ز من مور خسته روان
چنین پیش یزدان فراوان گریست نگر تا چنین درجهان شاه کیست
به تخت آمد از جایگه نماز ز گرگان برفتن گرفتند ساز
برآمد خروشیدن گاودم ز درگاه آواز رویینه خم
سپه برنشست و بنه برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
ز دینار و دیبا و تاج و کمر ز گنج درم هم ز در و گهر
ز اسبان و پوشیده رویان و تاج دگر مهد پیروزه و تخت عاج
نشستند بر زین پرستندگان بت آرای وهرگونه‌ای بندگان
فرستاد یکسر سوی طیسفون شبستان چینی به پیش اندرون
به فرخنده فال و به روز آسمان برفتند گرد اندرش خادمان
سرموبدان بود مهران ستاد بشد با شبستان خاقان نژاد
سوی طیسفون رفت گنج و بنه سپاهی نماند از یلان یک تنه
همه ویژه گردان آزداگان بیامد سوی آذرآبادگان
سپاهی بیامد ز هر کشوری ز گیلان و ز دیلمان لشکری
ز کوه بلوج و ز دشت سروچ گرازان برفتند گردان کوچ
همه پاک با هدیه و با نثار به پیش سراپرده‌ی شهریار
بدان شهرشد شهریار بزرگ که ازمیش کوته کند چنگ گرگ
به فر جهاندار کسری سپهر دگرگونه‌تر شد به کین و به مهر
به شهری کجا برگذشتی سپاه نیازارد زان کشتمندی به راه
نجستی کسی ازکسی نان وآب بره‌بر بیاراستی جای خواب
برینسان همی گرد گیتی بگشت نگه کرد هرجای هامون و دشت
جهان دید یک سر پر از کشتمند در و دشت پرگاو و پرگوسفند
زمینی که آباد هرگز نبود بروبر ندیدند کشت و درود
نگه کرد کسری برومند یافت بهرخانه‌ای چند فرزند یافت
خمیده سر از بار شاخ درخت به فر جهاندار بیداربخت
به منزل رسیدند نزدیک شاه فرستاده‌ی قیصر آمد به راه
ابا هدیه و جامه و سیم و زر ز دیبای رومی و چینی کمر
نثاری که پوشیده شد روی بوم چنان باژ هرگز نیامد ز روم
ز دینار پر کرده ده چرم گاو سه ساله فرستاده شد باژ و ساو
ز قیصر یکی نامه‌ای با نثار نبشته سوی نامور شهریار
فرستاده را پیش بنشاندند نگه کرد و نامه برو خواندند
بسی نرم پیغامها داده بود ز چیزی که پیشش فرستاده بود
کزین پس فزون‌تر فرستیم چیز که این ساو بد باژ بایست نیز
بپذرفت شاه آنک او دید رنج فرستاد یکسر همه سوی گنج
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب همی‌راند تا خان آذرگشسب
چو از دور جای پرستش بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
فرود آمد از اسب برسم بدست به زمزم همی‌گفت ولب را ببست
همان پیش آتش ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت
همه زر و گوهر فزونی که برد سراسر به گنجور آتش سپرد
پراگند بر موبدان سیم و زر همه جامه بخشیدشان با گهر
همه موبدان زو توانگر شدند نیایش کنان پیش آذر شدند
به زمزم همی‌خواندند آفرین بران دادگر شهریار زمین
و زانجا بیامد سوی طیسفون زمین شد ز لشکر که بیستون
ز بس خواسته کان پراگنده شد ز زر و درم کشور آگنده شد
وزان شهر سوی مداین کشید که آنجا بدی گنجها را کلید
گلستان چین با چهل اوستاد همی‌راند در پیش مهران ستاد
چو کسری بیامد برتخت خویش گرازان و انباز با بخت خویش
جهان چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز خوبی پر از خواسته
نشستند شاهان ز آویختن به هر جای بیداد و خون ریختن
جهان پرشد از فره ایزدی ببستند گفتی دو دست از بدی
ندانست کس غارت و تاختن دگر دست سوی بدی آختن
جهانی به فرمان شاه آمدند ز کژی و تاری به راه آمدند
کسی کو بره بر درم ریختی ازان خواسته دزد بگریختی
ز دیبا و دینار بر خشک و آب برخشنده روز و به هنگام خواب
بپیوست نامه به هر کشوری به هرنامداری و هر مهتری
ز بازارگانان ترک و ز چین ز سقلاب وهرکشوری همچنین
ز بس نافه‌ی مشک و چینی پرند از آرایش روم وز بوی هند
شد ایران به کردار خرم بهشت همه خاک عنبر شد و زر خشت
جهانی به ایران نهادند روی بر آسوده از رنج وز گفت وگوی
گلابست گویی هوا را سرشک بر آسوده از رنج مرد و پزشک
ببارید برگل به هنگام نم نبد کشتورزی ز باران دژم
جهان گشت پرسبزه وچارپای در و دشت گل بود و بام سرای
همه رودها همچو دریا شده به پالیز گلبن ثریا شده
به ایران زبانها بیاموختند روانها بدانش برافروختند
ز بازارگانان هر مرز و بوم ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم
ستایش گرفتند بر رهنمای فزایش گرفت از گیا چارپای
هرآنکس که از دانش آگاه بود ز گویندگان بر در شاه بود
رد وموبد و بخردان ارجمند بداندیش ترسان ز بیم گزند
چوخورشید گیتی بیاراستی خروشی ز درگاه برخاستی
که ای زیردستان شاه جهان مدارید یک تن بد اندر نهان
هرآنکس که از کار دیده‌ست رنج نیابد به اندازه‌ی رنج گنج
بگویند یکسر به سالار بار کز آنکس کند مزد او خواستار
وگر فام خواهی بیاید ز راه درم خواهد از مرد بی‌دستگاه
نباید که یابد تهیدست رنج که گنجور فامش بتوزد ز گنج
کسی کو کند در زن کس نگاه چوخصمش بیاید به درگاه شاه
نبیند مگر چاه ودار بلند که با دار تیرست و با چاه بند
وگر اسب یابند جایی یله که دهقان بدر بر کند زان گله
بریزند خونش بران کشتمند برد گوشت آنکس که یابد گزند
پیاده بماند سوارش ز اسب به پوزش رود نزد آذرگشسب
عرض بسترد نام دیوان اوی به پای اندر آرند ایوان اوی
گناهی نباشد کم و بیش ازین ز پستر بود آنک بد پیش ازین
نباشد بران شاه همداستان بدر بر نخواهد جز از راستان
هرآنکس که نپسندد این راه ما مبادا که باشد به درگاه ما
جهاندار یک روز بنشست شاد بزرگان داننده را بار داد
سخن گفت خندان و بگشاد چهر برتخت بنشست بوزرجمهر
یکی آفرین کرد برکردگار خداوند پیروز و پروردگار
چنین گفت کای داور تازه روی که بر تو نیابد سخن زشت گوی
خجسته شهنشاه پیروزگر جهاندار بادانش و با گهر
نبشتم سخن چند بر پهلوی ابر دفتر و کاغذ خسروی
سپردم به گنجور تا روزگار برآید بخواند مگر شهریار
بدیدم که این گنبد دیرساز نخواهد همی لب گشادن به راز
اگرمرد برخیزد از تخت بزم نهد برکف خویش جان را برزم
زمین را بپردازد از دشمنان شود ایمن از رنج آهرمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر بیابد سخنها همه دربدر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ کند گلشن و باغ و میدان و کاخ
نهد گنج و فرزند گرد آورد بسی روز برآرزو بشمرد
فر از آورد لشکر وخواسته شود کاخ و ایوانش آراسته
گر ای دون که درویش‌باشد به رنج فراز آرد از هر سویی نام و گنج
ز روی ریا هرچ گرد آورد ز سد سال بودنش برنگذرد
شود خاک وبی‌بر شود رنج اوی به دشمن بماند همه گنج اوی
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه
چو بشنید آن جستن و باد اوی ز گیتی نگیرد کسی‌یاد اوی
بدین کار چون بگذرد روزگار ازو نام نیکی بود یادگار
ز گیتی دوچیزیست جاوید بس دگر هرچ‌باشد نماند به کس
سخن گفتن نغز و کردار نیک نگردد کهن تا جهانست ریک
بدین سان بود گردش روزگار خنک مرد با شرم و پرهیزگار
مکن شهریارا گنه تا توان بویژه کزو شرم دارد روان
بی‌آزاری وسودمندی گزین که اینست فرهنگ آیین و دین
ز من یادگارست چندی سخن گمانم که هرگز نگردد کهن
چو بگشاد روشن دل شهریار فروان سخن کرد زو خواستار
بدو گفت فرخ کدامست مرد که دارد دلی شاد بی‌باد سرد
چنین گفت کانکو بود بیگناه نبردست آهرمن او راز راه
بپرسیدش از کژی و راه دیو ز راه جهاندار کیهان خدیو
بدو گفت فرمان یزدان بهیست که اندر دوگیتی ازو فرهیست
دربرتری راه آهرمنست که مرد پرستنده را دشمنست
خنک درجهان مرد پیمان منش که پاکی وشرمست پیرامنش
چوجانش تنش را نگهبان بود همه زندگانیش آسان بود
بماند بدو رادی و راستی نکوبد درکژی وکاستی
هران چیز کان بهره تن بود روانش پس از مرگ روشن بود
ازین هر دو چیزی ندارد دریغ که به هر نیامست گر به هر تیغ
کسی کو بود برخرد پادشا روان را ندارد به راه هوا
سخن نشنو ازمرد افزون منش که با جان روشن بود بدکنش
چوخستو بیاید به دیگر سرای هم ایدر پر از درد ماند به جای
کزین بگذری سفله آن را شناس که از پاک یزدان ندارد سپاس
دریغ آیدش بهره‌ی تن ز تن شود ز آرزوها ببندد دهن
همان بهر جانش که دانش بود نداند نه از دانشی بشنود
بپرسید کسری که از کهتران کرا باشد اندیشه‌ی مهتران
چنین گفت کان کس که داناترست بهر آرزو بر تواناترست
کدامست دانا بدوشاه گفت که دانش بود مرد را درنهفت
چنین گفت کان کو به فرمان دیو نپردازد از راه کیهان خدیو
ده‌اند اهرمن هم به نیروی شیر که آرند جان وخرد را به زیر
بدو گفت کسری که ده دیو چیست کزیشان خرد را بباید گریست
چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند با زور و گردن فراز
دگر خشم ور شکست وننگست وکین چو نمام و دوروی و ناپاک دین
دهم آنک از کس ندارد سپاس به نیکی وهم نیست یزدان شناس
بدو گفت ازین شوم ده باگزند کدامست آهرمن زورمند
چنین داد پاسخ به کسری که آز ستمکاره دیوی بود دیرساز
که اورا نبینند خشنود ایچ همه درفزونیش باشد بسیچ
نیاز آنک او را ز اندوه و درد همی کور بینند و رخساره زرد
کزین بگذری خسرو ادیو رشک یکی دردمندی بود بی‌پزشک
اگر در زمانه کسی بی‌گزند به تندی شود جان او دردمند
دگر ننگ دیوی بود با ستیز همیشه ببد کرده چنگال تیز
دگر دیو کینست پرخشم وجوش ز مردم بتابد گه خشم هوش
نه بخشایش آرد بروبر نه مهر دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر
دگر دیو نمام کو جز دروغ نداند نراند سخن با فروغ
بماند سخن چین ودوروی دیو بریده دل از بیم کیهان خدیو
میان دوتن کین وجنگ آورد بکوشد که پیوستگی بشکرد
دگر دیو بی‌دانش وناسپاس نباشد خردمند و نیکی شناس
به نزدیک او رای و شرم اندکیست به چشمش بدو نیک هردو یکیست
ز دانا بپرسید پس شهریار که چون دیو با دل کند کارزار
ببنده چه دادست کیهان خدیو که از کار کوته کند دست دیو
چنین داد پاسخ که دست خرد ز کردار آهرمنان بگذرد
خرد باد جان تو را رهنمون که راهی درازست پیش اندرون
ز شمشیر دیوان خرد جوشنست دل وجان داننده زو روشنست
گذشته سخن یاد دارد خرد به دانش روان را همی‌پرورد
وگر خود بود آنک خوانیم خیم که با او ندارد دل از دیو بیم
جهان خوش بود بردل نیک‌خوی نگردد بگرد در آرزوی
سخنهای باینده گویم کنون که دلرا به شادی بود رهنمون
همیشه خردمند و امیدوار نبیند جز از شادی روزگار
نیندیشد از کار بد یک زمان ره راست گیرد نگیرد کمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج نیازد نیارد تنش را به رنج
کسی کو به گنج و درم ننگرد همه روز او برخوشی بگذرد
دگر دین یزدان پرستست و بس به رنج و به گنج و به آزرم کس
ز فرمان یزدان نگردد سرش سرشت بدی نیست هم گوهرش
برین همنشانست پرهیز نیز که نفروشد او راه یزدان به چیز
بدو گفت زین ده کدامست شاه سوی نیکویها نماینده راه
چنین داد پاسخ که راه خرد ز هر دانشی بی‌گمان بگذرد
همان خوی نیکوکه مردم بدوی بماند همه ساله با آب روی
وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار
وزیشان امیدست آهسته‌تر برآسوده از رنج و شایسته‌تر
وزین گوهران آز دیدم به رنج که همواره سیری نیابد ز گنج
بدو گفت شاه از هنرها چه به که گردد بدو مرد جوینده مه
چنین داد پاسخ که هر کو ز راه نگردد بود با تنی بیگناه
بیابد ز گیتی همه کام ونام از انجام فرجام و آرام و کام
بپرسید ازو نامبردار گو کزین ده کدامین بود پیشرو
چنین داد پاسخ به آواز نرم سخنهای دانش به گفتار گرم
فزونی نجوید برین بر خرد خرد بی‌گمان برهنر بگذرد
وزان پس ز دانا بپرسید مه که فرهنگ مردم کدامست به
چنین داد پاسخ که دانش بهست خردمند خود برجهان برمهست
که دانا بلندی نیازد به گنج تن خویش را دور دارد ز رنج
ز نیروی خصمش بپرسید شاه که چون جست خواهی همی دستگاه
چنین داد پاسخ که کردار بد بود خصم روشن‌روان وخرد
ز دانا بپرسید پس دادگر که فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بی هنر زار وخوارست وسست به فرهنگ باشد روان تندرست
بدو گفت جان را زدودن بچیست هنرهای تن را ستودن بچیست
بگویم کنون گفتها سر به سر اگر یادگیری همه دربدر
خرد مرد را خلعت ایزدیست ز اندیشه دورست ودور از بدیست
هنرمند کز خویشتن درشگفت بماند هنر زو نباید گرفت
همان خوش منش مردم خویش دار نباشد به چشم خردمند خوار
اگر بخشش ودانش و رسم و داد خردمند گرد آورد با نژاد
بزرگی و افزونی و راستی همی‌گیرد از خوی بدکاستی
ازان پس بپرسید کسری ازوی که‌ای نامور مرد فرهنگ جوی
بزرگی به کوشش بود گر به بخت که یابد جهاندار ازو تاج وتخت
چنین داد پاسخ که بخت وهنر چنانند چون جفت با یکدیگر
چنان چون تن وجان که یارند وجفت تنومند پیدا و جان در نهفت
همان کالبد مرد را پوششست اگر بخت بیدار در کوششست
به کوشش نیاید بزرگی به جای مگر بخت نیکش بود رهنمای
و دیگر که گیتی فسانه ست و باد چو خوابی که بیننده دارد به یاد
چو بیدار گردد نبیند به چشم اگر نیکویی دید اگر درد وخشم
دگر پرسشی برگشاد از نهفت بدانا ستوده کدامست گفت
چنین داد پاسخ که شاهی که تخت بیاراید و زور یابد ز بخت
اگر دادگر باشد و نیک‌نام بیابد ز گفتار و کردار کام
بدو گفت کاندر جهان مستمند کدامست بدروز و ناسودمند
چنین داد پاسخ که درویش زشت که نه کام یابد نه خرم بهشت
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست که همواره از درد باید گریست
چنین داد پاسخ که داننده مرد که دارد ز کردار بد روی زرد
بپرسید ازو گفت خرسند کیست به بیشی ز چیز آرزومند کیست
چنین داد پاسخ که آنکس که مهر ندارد برین گرد گردان سپهر
بدو گفت ما را چه شایسته‌تر چنین گفت کان کس که آهسته‌تر
بپرسید ازو گفت آهسته کیست که بر تیز مردم بباید گریست
چنین داد پاسخ که از عیب جوی نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی
به نزدیک او شرم و آهستگی هنرمندی و رای و شایستگی
بپرسید ازو نامور شهریار که ازمردمان کیست امیدوار
چنین گفت کان کس که کوشاترست دوگوشش بدانش نیوشاترست
بپرسید ازو شهریار جهان از آگاهی نیک و بد در نهان
چنین داد پاسخ که از آگهی فراوان بود کژ ومغزش تهی
مگر آنک گفتند خاکست جای ندانم چه گویم ز دیگر سرای
بدو گفت کسری که آباد شهر کدامست و مازو چه داریم بهر
چنین داد پاسخ که آبادجای ز داد جهاندار باشد به پای
بپرسید کسری که بیدارتر پسندیده‌تر مرد وهشیارتر
به گیتی کدامست بامن بگوی که بفزاید از دانش آبروی
چنین داد پاسخ که دانای پیر که با آزمایش بود یادگیر
بدو گفت کسری که رامش کراست که دارد به شادی همی پشت راست
چنین داد پاسخ که هر کو زبیم بود ایمن و باشدش زر و سیم
بدو گفت ما را ستایش به چیست به نزدیک هرکس پسندیده کیست
چنین داد پاسخ که او را نیاز بپوشد همی رشک با ننگ و آز
همان رشک و کینش نباشد نهان پسندیده او باشد اندر جهان
ز مرد شکیبا بپرسید شاه که از صبر دارد به سر بر کلاه
چنین گفت کان کس که نومید گشت دل تیره‌رایش چوخورشید گشت
دگرآنک روزش بباید شمرد به کار بزرگ اندرون دست برد
بدو گفت غم دردل کیست بیش کز اندوه سیرآید از جان خویش
چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت بیفتاد و نومید گردد ز بخت
بپرسید ازو شهریار بلند که از ما که دارد دلی دردمند
چنین گفت کان کو خردمند نیست توانگر کش از بخت فرزند نیست
بپرسید شاه از دل مستمند نشسته به گرم اندرون بی گزند
بدو گفت با دانشی پارسا که گردد برو ابلهی پادشا
بپرسید نومیدتر کس کدام که دارد توانایی و نیک نام
چنین گفت کان کو ز کار بزرگ بیفتد بماند نژند وسترگ
بپرسید ازو شاه نوشین‌روان که ای مرد دانا و روشن‌روان
که دانی که بی‌نام وآرایشست که او از در مهر و بخشایشست
بدو گفت مرد فراوان گناه گنهکار درویش و بی‌دستگاه
بپرسید وگفتش که برگوی راست که تا از گذشته پشیمان کراست
چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ که بر سر نهد پادشا روز مرگ
پشیمان شود دل کند پرهراس که جانش به یزدان بود ناسپاس
ودیگر که کردار دارد بسی به نزدیک آن ناسپاسان کسی
بپرسید وگفت ای خرد یافته هنرها یک اندر دگر بافته
چه دانی کزو تن بود سودمند همان بر دل هر کسی ارجمند
چنین داد پاسخ که ناتندرست که دل را جز از شادمانی نجست
چو از درد روزی بسستی بود همه آرزو تندرستی بود
بپرسید و گفتش که از آرزوی چه بیشست پیداکن ای نیک خوی
بدو گفت چون سرفرازی بود همه آرزو بی‌نیازی بود
چو ازبی‌نیازی بود تندرست نباید جز از کام دل چیز جست
ازان پس چنین گفت با رهنمون که بردل چه اندیشه آید فزون
چنین داد پاسخ که ای را سه روی بسازد خردمند با راه‌جوی
یکی آنک اندیشد از روز بد مگر بی‌گنه برتنش بد رسد
بترسد ز کار فریبنده دوست که با مغز جان خواهد وخون وپوست
سه دیگر ز بیدادگر شهریار که بیگار بستاند از مرد کار
چه نیکو بود گردش روزگار خردیافته مرد آموزگار
جهان روشن وپادشا دادگر ز گردون نیابی فزون زین هنر
بپرسیدش از دین و از راستی کزو دور باشد بدو کاستی
بدو گفت شاها بدینی گرای کزو نگسلد یاد کرد خدای
همان دوری از کژی و راه دیو بترس از جهانبان و کیهان خدیو
به فرمان یزدان نهاده دو گوش وزیشان نباشد کسی با خروش
ازان پس بپرسیدش از پادشا که فرماروانست بر پارسا
کزایشان کدامست پیروزبخت که باشد به گیتی سزاوار تخت
چنین گفت کان کوبود دادگر خرد دارد و رای و شرم و هنر
بپرسیدش از دوستان کهن که باشند هم کوشه و یک‌سخن
چنین داد پاسخ که از مرد دوست جوانمردی وداد دادن نکوست
نخواهد به تو بد به آزرم کس به سختی بود یار و فریادرس
بدو گفت کسری کرا بیش دوست که با او یکی بود از مغز و پوست
چنین داد پاسخ که از نیک دل جدایی نخواهد جز از دل گسل
دگر آنکسی کو نوازنده‌تر نکوتر به کردار و سازنده‌تر
بپرسید دشمن کرا بیشتر که باشد بدو بر بداندیش‌تر
چنین داد پاسخ که برترمنش که باشد فروان بدو سرزنش
همان نیز کاو از دارد درشت پرآژنگ رخساره و بسته مشت
بپرسید تا جاودان دوست کیست ز درد جدایی که خواهد گریست
چنین داد پاسخ که کردار نیک نخواهد جدا بودن از یار نیک
چه ماند بدو گفت جاوید چیز که آن چیز کمی نگیرد به نیز
چنین داد پاسخ که انباز مرد نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد
چنین گفت کین جان دانا بود که بر آرزوها توانا بود
بدو گفت شاه ای خداوند مهر چه باشد به پهنا فزون از سپهر
چنین گفت کان شاه بخشنده دست ودیگر دل مرد یزدان‌پرست
بپرسید وگفتا چه با زیب‌تر کزان برفرازد خردمند سر
چنین داد پاسخ که ای پادشا مده گنج هرگز بناپارسا
چو کردار با ناسپاسان کنی همی خشن خشک اندر آب افگنی
بدو گفت اندر چه چیزست رنج کزو کم شود مرد را آز گنج
بدو داد پاسخ که ای شهریار همیشه دلت باد چون نوبهار
پرستنده‌ی شاه بدخو ز رنج نخواهد تن و زندگانی و گنج
بپرسید وگفتش چه دیدی شگفت کزان برتر اندازه نتوان گرفت
چنین گفت با شاه بوزرجمهر که یک سر شگفتست کار سپهر
یکی مرد بینیم با دستگاه کلاهش رسیده بابر سیاه
که او دست چپ را نداند ز راست ز بخشش فزونی نداند نه کاست
یکی گردش آسمان بلند ستاره بگوید که چونست وچند
فلک رهنمونش به سختی بود همه بهر او شوربختی بود
گرانتر چه دانی بدو گفت شاه چنین داد پاسخ که سنگ گناه
بپرسید کز برتری کارها ز گفتارها هم ز کردارها
کدامست با ننگ و با سرزنش که باشد ورا هر کسی بدکنش
چنین داد پاسخ که ز فتی ز شاه ستیهیدن مردم بیگناه
توانگرکه تنگی کند درخورش دریغ آیدش پوشش و پرورش
زنانی که ایشان ندارند شرم بگفتن ندارند آواز نرم
همان نیک‌مردان که تندی کنند وگر تنگ‌دستان بلندی کنند
دروغ آنک بی‌رنگ و زشتست وخوار چه بر نابکار و چه بر شهریار
به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت که هم آشکارست و هم در نهفت
کزو مرد داننده جوشن کند روان را بدان چیز روشن کند
چنین داد پاسخ که کوشان بدین به گیتی نیابد جز از آفرین
دگر آنک دارد ز یزدان سپاس بود دانشی مرد نیکی شناس
بدو گفت کسری که کرده چه به چه ناکرده از شاه وز مرد مه
چه بهتر کزو باز داریم چنگ گرفته چه بهتر ز بهر درنگ
چه بهتر ز فرمودن وداشتن وگر مرد را خوار بگذاشتن
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم که از بیگناهان بخوابند چشم
دگر آنک بیدار داری روان بکوشی تو در کارها تا توان
فروهشته کین برگرفته امید بتابد روان زو به کردار شید
ز کار بزه چند یابی مزه بیفگن مزه دور باش از بزه
سپاس ازخداوند خورشید و ماه که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه
چو این کار دلگیرت آمد ببن ز شطرنج باید که رانی سخن
چنین گفت موبد که یک روز شاه به دیبای رومی بیاراست گاه
بیاویخت تاج از بر تخت عاج همه جای عاج و همه جای تاج
همه کاخ پر موبد و مرزبان ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان
چنین آگهی یافت شاه جهان ز گفتار بیدار کارآگهان
که آمد فرستاده‌ی شاه هند ابا پیل و چتر و سواران سند
شتروار بارست با او هزار همی راه جوید بر شهریار
همانگه چو بشنید بیدار شاه پذیره فرستاد چندی سپاه
چو آمد بر شهریار بزرگ فرستاده‌ی نامدار و سترگ
برسم بزرگان نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت
گهرکرد بسیار پیشش نثار یکی چتر و ده پیل با گوشوار