شاهنامه/پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۶)
'


 به موبد چنین گفت پس شهریارکه دل رابه نیرنگ رنجه مدار 
 سخن جز به یزدان و از دین مگویز نیرنگ جادو شگفتی مجوی 
 بدو گفت زروان انوشه بدیخرد را به گفتار توشه بدی 
 ز جادو سخن هرچ گویند هستنداند جز از مرد جادوپرست 
 اگر خوردنی دارد از شیر بهرپدیدار گرداند از دور زهر 
 چو بشنید نوشین‌روان این سخنبرو تازه شد روزگار کهن 
 ز مهبود و هر دو پسر یاد کردبرآورد بر لب یکی باد سرد 
 به ز روان نگه کرد و خامش بماندسبک با ره گامزن را براند 
 روانش ز اندیشه پر دود بودکه زروان بداندیش مهبود بود 
 همی‌گفت کین مرد ناسازگارندانم چه کرد اندران روزگار 
 که مهبود بردست ماکشته شدچنان دوده را روز برگشته شد 
 مگر کردگار آشکارا کنددل و مغز ما را مدارا کند 
 که آلوده بینم همی زو سخنپر از دردم از روزگار کهن 
 همی‌رفت با دل پر از درد وغمپرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم 
 به منزل رسید آن زمان شهریارسراپرده زد بر لب جویبار 
 چو زروان بیامد به پرده سرایز بیگانه پردخت کردند جای 
 ز جادو سخن رفت وز شهد و شیربدو گفت شد این سخن دلپذیر 
 ز مهبود زان پس بپرسید شاهز فرزند او تا چرا شد تباه 
 چو پاسخ ازو لرز لرزان شنیدز زروان گنهکاری آمد پدید 
 بدو گفت کسری سخن راست گویمکن کژی و هیچ چاره مجوی 
 که کژی نیارد مگر کار بددل نیک بد گردد از یار بد 
 سراسر سخن راست زروان بگفتنهفته پدید آورید از نهفت 
 گنه یک سر افگند سوی جهودتن خویش راکرد پر درد و دود 
 چو بشنید زو شهریار بلندهم اندر زمان پای کردش ببند 
 فرستاد نزد مشعبد جهوددواسبه سواری به کردار دود 
 چوآمد بدان بارگاه بلندبپرسید زو نرم شاه بلند 
 که این کار چون بود با من بگویبدست دروغ ایچ منمای روی 
 جهود از جهاندار زنهار خواستکه پیداکند راز نیرنگ راست 
 بگفت آنچ زروان بدو گفته بودسخن هرچ اندر نهان رفته بود 
 جهاندار بشنید خیره بماندرد و موبد و مرزبان را بخواند 
 دگر باره کرد آن سخن خواستاربه پیش ردان دادگر شهریار 
 بفرمود پس تا دو دار بلندفروهشته از دار پیچان کمند 
 بزد مرد دژخیم پیش درشنظاره بروبر همه کشورش 
 به یک دار زروان و دیگر جهودکشنده برآهخت و تندی نمود 
 بباران سنگ و بباران تیربدادند سرها به نیرنگ شیر 
 جهان را نباید سپردن ببدکه بر بد گمان بی‌گمان بد رسد 
 ز خویشان مهبود چندی بجستکزیشان بیابد کسی تندرست 
 یکی دختری یافت پوشیده‌رویسه مرد گرانمایه و نیک‌خوی 
 همه گنج زروان بدیشان نموددگر هرچ آن داشت مرد جهود 
 روانش ز مهبود بریان شدیشب تیره تا روز گریان بدی 
 ز یزدان همی‌خواستی زینهارهمی‌ریختی خون دل برکنار 
 به درویش بخشید بسیار چیززبانی پر از آفرین داشت نیز 
 که یزدان گناهش ببخشد مگرستمگر نخواند ورا دادگر 
 کسی کو بود پاک و یزدان پرستنیازد به کردار بد هیچ دست 
 که گرچند بد کردن آسان بودبه فرجام زو جان هراسان بود 
 اگر بد دل سنگ خارا شودنماند نهان آشکارا شود 
 وگر چند نرمست آواز توگشاده شود زو همه راز تو 
 ندارد نگه راز مردم زبانهمان به که نیکی کنی درجهان 
 چو بیرنج باشی و پاکیزه‌رایازو بهره یابی به هر دو سرای 
 کنون کار زروان و مرد جهودسرآمد خرد را بباید ستود 
 اگر دادگر باشی و سرفرازنمانی و نامت بماند دراز 
 تن خویش را شاه بیدادگرجز از گور و نفرین نیارد به سر 
 اگر پیشه دارد دلت راستیچنان دان که گیتی بیاراستی 
 چه خواهی ستایش پس ازمرگ توخرد باید این تاج و این ترگ تو 
 چنان کز پس مرگ نوشین‌روانز گفتار من داد او شد جوان 
 ازان پس که گیتی بدوگشت راستجز از آفرین در بزرگی نخواست 
 بخفتند در دشت خرد و بزرگبه آبشخور آمد همی میش وگرگ 
 مهان کهتری را بیاراستندبه دیهیم بر نام او خواستند 
 بیاسود گردن ز بند زرهز جوشن گشادند گردان گره 
 ز کوپال وخنجر بیاسود دوشجز آواز رامش نیامد به گوش 
 کسی را نبد با جهاندار تاوبپیوست با هرکسی باژ و ساو 
 جهاندار دشواری آسان گرفتهمه ساز نخچیر و میدان گرفت 
 نشست اندر ایوان گوهرنگارهمی رای زد با می ومیگسار 
 یکی شارستان کرد به آیین رومفزون از دو فرسنگ بالای بوم 
 بدو اندرون کاخ و ایوان و باغبه یک دست رود و به یک دست راغ 
 چنان بد بروم اندرون پادشهرکه کسری بپیمود و برداشت بهر 
 برآورد زو کاخهای بلندنبد نزد کس درجهان ناپسند 
 یکی کاخ کرد اندران شهریاربدو اندر ایوان گوهرنگار 
 همه شوشه‌ی طاقها سیم و زربزر اندرون چند گونه گهر 
 یکی گنبد از آبنوس وز عاجبه پیکر ز پیلسته و شیز و ساج 
 ز روم وز هند آنک استاد بودوز استاد خویشش هنر یاد بود 
 ز ایران وز کشور نیمروزهمه کارداران گیتی‌فروز 
 همه گرد کرد اندران شارستانکه هم شارستان بود و هم کارستان 
 اسیران که از بربر آورده بودز روم وز هر جای کازرده بود 
 وزین هر یکی را یکی خانه کردهمه شارستان جای بیگانه کرد 
 چو از شهر یک سر بپرداختندبگرد اندرش روستا ساختند 
 بیاراست بر هر سویی کشتزارزمین برومند و هم میوه دار 
 ازین هریکی را یکی کار دادچوتنها بد از کارگر یار داد 
 یکی پیشه کار و دگر کشت ورزیکی آنک پیمود فرسنگ و مرز 
 چه بازارگان و چه یزدان‌پرستیکی سرفراز و دگر زیردست 
 بیاراست آن شارستان چون بهشتندید اندرو چشم یک جای زشت 
 ورا سورستان کرد کسری به نامکه درسور یابد جهاندار کام 
 جز از داد و آباد کردن جهاننبودش به دل آشکار و نهان 
 زمانه چو او را ز شاهی ببردهمه تاج دیگر کسی را سپرد 
 چنان دان که یک سر فریبست و بسبلندی وپستی نماند بکس 
 کنون جنگ خاقان و هیتال گیرچو رزم آیدت پیش کوپال گیر 
 چه گوید سخنگوی باآفرینز شاه وز هیتال وخاقان چین 
 چنین گفت پرمایه دهقان پیرسخن هرچ زو بشنوی یادگیر 
 که از نامداران با فر و دادز مردان جنگی به فر ونژاد 
 چوخاقان چینی نبود از مهانگذشته ز کسری بگرد جهان 
 همان تا لب رود جیحون ز چینبرو خواندندی بداد آفرین 
 سپهدار با لشکر و گنج و تاجبگلزریون بودزان روی چاج 
 سخنهای کسری به گرد جهانپراگنده شد درمیان مهان 
 به مردی و دانایی و فرهیبزرگی وآیین شاهنشهی 
 خردمند خاقان بدان روزگارهمی دوستی جست با شهریار 
 یکی چند بنشست با رای‌زنهمه نامداران شدند انجمن 
 بدان دوستی را همی جای جستهمان از رد و موبدان رای جست 
 یکی هدیه آراست پس بی‌شمارهمه یاد کرد از در شهریار 
 ز اسبان چینی و دیبای چینز تخت وز تاج وز تیغ و نگین 
 طرایف که باشد به چین اندرونبیاراست از هر دری برهیون 
 ز دینار چینی ز بهر نثاربه گنجور فرمود تا سی هزار 
 بیاورد و با هدیه‌ها یار کرددگر را همه بار دینار کرد 
 سخنگوی مردی بجست از مهانخردمند و گردیده گرد جهان 
 بفرمود تا پیش اوشد دبیرز خاقان یکی نامه‌ای برحریر 
 نبشتند برسان ارژنگ چینسوی شاه با سد هزار آفرین 
 گذر مرد را سوی هیتال بودهمه ره پر از تیغ و کوپال بود 
 ز سغد اندرون تا به جیحون سپاهکشیده رده پیش هیتال شاه 
 گوی غاتفر نام سالارشانبه جنگ اندورن نامبردارشان 
 چو آگه شد از کار خاقان چینوزان هدیه‌ی شهریار زمین 
 ز لشکر جهاندیده گان را بخواندسخن سر به سر پیش ایشان براند 
 چنین گفت باسرکشان غاتفرکه مارا بدآمد ز اختر به سر 
 اگر شاه ایران و خاقان چینبسازند وز دل کنند آفرین 
 هراسست زین دوستی بهر مابرین روی ویران شود شهرما 
 بباید یکی تاختن ساختنجهان از فرستاده پرداختن 
 زلشکر یکی نامور برگزیدسرافراز جنگی چنانچون سزید 
 بتاراج داد آن همه خواستههیونان واسبان آراسته 
 فرستاده را سر بریدند پستز ترکان چینی سواری نجست 
 چوآگاهی آمد به خاقان چیندلش گشت پر درد و سر پر ز کین 
 سپه را ز قجغارباشی براندبه چین وختن نامداری نماند 
 ز خویشان ارجاسب وافراسیابنپرداخت یک تن به آرام و خواب 
 برفتند یکسر به گلزریونهمه سر پر از خشم و دل پر زخون 
 سپهدار خاقان چین سنجه بودهمی به آسمان بر زد از خاک دود 
 ز جوش سواران به چاچ اندرونچو خون شد به رنگ آب گلزریون 
 چو آگاه شد غاتفر زان سخنکه خاقان چینی چه افگند بن 
 سپاهی ز هیتالیان برگزیدکه گشت آفتاب ازجهان ناپدید 
 زبلخ وز شگنان و آموی و زمسلیح وسپه خواست و گنج درم 
 ز سومان وز ترمذ و ویسه گردسپاهی برآمد زهرسوی گرد 
 ز کوه و بیابان وز ریگ و شخبجوشید لشکر چو مور و ملخ 
 چو بگذشت خاقان برود برکتوگفتی همی تیغ بارد فلک 
 سپاه انجمن کرد بر مای و مرغسیه گشت خورشید چون پر چرغ 
 ز بس نیزه وتیغهای بنفشدرفشیدن گونه گونه درفش 
 به خارا پر از گرد وکوپال بودکه لشکرگه شاه هیتال بود 
 بشد غاتفر با سپاهی چو کوهز هیتال گرد آور دیده گروه 
 چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاهز تنگی ببستند بر باد راه 
 درخشیدن تیغهای سرانگراییدن گرزهای گران 
 توگفتی که آهن زبان داردیهوا گرز را ترجمان داردی 
 یکی باد برخاست و گردی سیاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه 
 کشانی وسغدی شدند انجمنپر از آب رو کودک و مرد وزن 
 که تا چون بود کارآن رزمگاهکرا بردهد گردش هور وماه 
 یکی هفته آن لشکر جنگجویبروی اندر آورده بودند روی 
 به هر جای برتوده‌ای کشته بودز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود 
 ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغتوگفتی همی سنگ بارد ز میغ 
 نهان شد بگرد اندرون آفتابپر از خاک شد چشم پران عقاب 
 بهشتم سوی غاتفر گشت گردسیه شد جهان چوشب لاژورد 
 شکست اندر آمد به هیتالیانشکستی که بستنش تا سالیان 
 ندیدند وهرکس کزیشان بماندبه دل در همی نام یزدان بخواند 
 پراگنده بر هر سویی خسته بودهمه مرز پرکشته وبسته بود 
 همی این بدان آن بدین گفت جنگندیدیم هرگز چنین با درنگ 
 همانا نه مردم بدند آن سپاهنشایست کردن بدیشان نگاه 
 به چهره همه دیو بودند و ددبه دل دور ز اندیشه نیک و بد 
 ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغتوگفتی ندانند راه گریغ 
 همه چهره‌ی اژدها داشتندهمه نیزه بر ابر بگذاشتند 
 همه چنگهاشان بسان پلنگنشد سیر دلشان توگویی ز جنگ 
 یکی زین ز اسبان نبرداشتندبخفتند و بر برف بگذاشتند 
 خورش بارگی راهمه خار بودسواری بخفتی دو بیدار بود 
 نداریم ما تاب خاقان چینگذر کرد باید به ایران زمین 
 گر ای دون که فرمان برد غاتفرببندد به فرمان کسری کمر 
 سپارد بدو شهر هیتال رافرامش کند گرز و کوپال را 
 وگرنه خود از تخمه‌ی خوشنوازگزینیم جنگاوری سرفراز 
 که اوشاد باشد بنوشین‌روانبدو دولت پیر گردد جوان 
 بگوید بدو کار خاقان چینجهانی بروبر کنند آفرین 
 که با فر و برزست و بخش و خردهمی راستی را خرد پرورد 
 نهادست بر قیصران باژ و ساوندارند با او کسی زور و تاو 
 ز هیتالیان کودک و مرد وزنبرین یک سخن برشدند انجمن 
 چغانی گوی بود فرخ‌نژادجهانجوی پر دانش و بخش و داد 
 خردمند و نامش فغانیش بودکه با گنج و با لشکر خویش بود 
 بزرگان هیتال وخاقان چینبه شاهی برو خواندند آفرین 
 پس آگاهی آمد به شاه بزرگز خاقان که شد نامدار سترگ 
 ز هیتال و گردان آن انجمنکه آمد ز خاقان بریشان شکن 
 ز شاه چغانی که با بخت نوبیامد نشست از بر تخت نو 
 پراندیشه بنشست شاه جهانز گفتار بیدار کارآگهان 
 به ایوان بیاراست جای نشستبرفتند گردان خسروپرست 
 ابا موبد موبدان اردشیرچوشاپور وچون یزدگرد دبیر 
 همان بخردان نماینده راهنشستند یک سر بر تخت شاه 
 چنین گفت کسری که ای بخردانجهان گشته و کار دیده ردان 
 یکی آگهی یافتم ناپسندسخنهای ناخوب و ناسودمند 
 ز هیتال وز ترک وخاقان چینوزان مرزبانان توران زمین 
 بی اندازه لشکر شدند انجمنز چاچ وز چین وز ترک و ختن 
 یکی هفته هیتال با ترک و چینز اسبان نبرداشتند ایچ زین 
 به فرجام هیتال برگشته شددو بهره مگر خسته و کشته شد 
 بدان نامداری که هیتال بودجهانی پر از گرز وکوپال بود 
 شگفتست کمد بریشان شکستسپهبد مباد ایچ با رای پست 
 اگر غاتفر داشتی نام و راینبردی سپهر آن سپه را ز جای 
 چوشد مرز هیتالیان پر ز شوربجستند از تخم بهرام گور 
 نو آیین یکی شاه بنشاندندبه شاهی برو آفرین خواندند 
 نشستست خاقان بدان روی چاجسرافراز با لشگر و گنج تاج 
 ز خویشان ارجاسب و افراسیابجز از مرز ایران نبینند به خواب 
 ز پیروزی لشکر غاتفرهمی‌برفرازد به خورشید سر 
 سزد گر نباشیم همداستانکه خاقان نخواند چنین داستان 
 که تا آن زمین پادشاهی مراستکه دارند ازو چینیان پشت راست 
 همه زیردستان از ایشان به رنجسپرده بدیشان زن و مرد و گنج 
 چه بینید یکسر کنون اندرینچه سازیم با ترک وخاقان چین 
 بزرگان داننده برخاستندهمه پاسخش را بیاراستند 
 گرفتند یک سر برو آفرینکه ای شاه نیک اختر و پاکدین 
 همه مرز هیتال آهرمننددورویند واین مرز را دشمنند 
 بریشان سزد هرچ آید ز بدهم از شاه گفتار نیکو سزد 
 ازیشان اگر نیستی کین و دردجز از خون آن شاه آزادمرد 
 بکشتند پیروز را ناگهانچنان شهریاری چراغ جهان 
 مبادا که باشند یک روز شادکه هرگز نخیزد ز بیداد داد 
 چنینست بادافره دادگرهمان بدکنش را بد آید به سر 
 ز خاقان اگر شاه راند سخنکه دارد به دل کین و درد کهن 
 سزد گر ز خویشان افراسیاببدآموز دارد دو دیده پرآب 
 دگر آنک پیروز شد دل گرفتاگر زو بترسی نباشد شگفت 
 ز هیتال وز لشکر غاتفرمکن یاد وتیمار ایشان مخور 
 ز خویشان ارجاسب و افراسیابزخاقان که بنشست ازان روی آب 
 به روشن روان کار ایشان بسازتویی درجهان شاه گردن فراز 
 فروغ از تو گیرد روان و خردانوشه کسی کو روان پرورد 
 تو داناتری از بزرگ انجمننبایدت فرزانه و رای زن 
 تو را زیبد اندر جهان تاج وتختکه با فر و برزی و با رای و بخت 
 اگر شاه سوی خراسان شودازین پادشاهی هراسان شود 
 هرآن گه که بینند بی‌شاه بومزمان تا زمان لشکر آید ز روم 
 از ایرانیان باز خواهند کیننماند بروبوم ایران زمین 
 نه کس پای برخاک ایران نهادنه زین پادشاهی ببد کرد یاد 
 اگر شاه را رای کینست وجنگازو رام گردد به دریا نهنگ 
 چو بشنید ز ایرانیان شهریارز بزم وز پرخاش وز کارزار 
 کسی را نبد گرد رزم آرزویبه بزم و بناز اندرون کرده خوی 
 بدانست شاه جهان کدخدایکه اندر دل بخردان چیست رای 
 چنین داد پاسخ که یزدان سپاسکزو دارم اندر دو گیتی هراس 
 که ایشان نجستند جز خواب وخوردفراموش کردند گرد نبرد 
 شما را بر آسایش و بزمگاهگران شد چنینتان سر از رزمگاه 
 تن آسان شود هرک رنج آوردز رنج تنش باز گنج آورد 
 به نیروی یزدان سرماه رابسیجیم یک سر همه راه را 
 به سوی خراسان کشم لشکریبخواهم سپاهی ز هرکشوری 
 جهان از بدان پاک بی‌خوکنمبداد ودهش کشوری نو کنم 
 همه نامداران فروماندندبه پوزش برو آفرین خواندند 
 که ای شاه پیروز با فر و دادزمانه به دیدار توشاد باد 
 همه نامداران تو را بنده‌ایمبه فرمان و رایت سرافگنده‌ایم 
 هرآنگه که فرمان دهد کارزارنبیند ز ما کاهلی شهریار 
 ازان پس چو بنشست با رای‌زنبزرگان وکسری شدند انجمن 
 همی‌بود ازین گونه تا ماه نوبرآمد نشست از برگاه نو 
 تو گفتی که جامی ز یاقوت زردنهادند بر چادر لاژورد 
 بدیدند بر چهره‌ی شاه ماهخروشی برآمد ز درگاه شاه 
 چو برزد سر از کوه رخشان چراغزمین شد به کردار زرین جناغ 
 خروش آمد و ناله‌ی گاو دمببستند بر پیل رویینه خم 
 دمادم به لشکر گه آمد سپاهتبیره زنان برگرفتند راه 
 بدرگاه شد یزدگرد دبیرابا رای‌زن موبد اردشیر 
 نبشتند نامه به هر کشوریبهر نامداری و هرمهتری 
 که شد شاه با لشکر از بهر رزمشما کهتری را مسازید بزم 
 بفرمود نامه بخاقان چینفغانیش راهم بکرد آفرین 
 یکی لشکری از مداین براندکه روی زمین جز بدریا نماند 
 زمین کوه تاکوه یک سر سپاهدرفش جهاندار بر قلبگاه 
 یکی لشکری سوی گرگان کشیدکه گشت آفتاب از جهان ناپدید 
 بیاسود چندی ز بهر شکارهمی‌گشت درکوه و در مرغزار 
 بسغد اندرون بود خاقان که شاهبه گرگان همی رای زد با سپاه 
 ز خویشان ارجاسب و افراسیابشده سغد یکسر چو دریای آب 
 همی‌گفت خاقان سپاه مرازمین برنتابد کلاه مرا 
 از ایدر سپه سوی ایران کشیموز ایران به دشت دلیران کشیم 
 همه خاک ایران به چین آوریمهمان تازیان را بدین آوریم 
 نمانم که کس تاج دارد نه تختنه اورنگ شاهی نه از تخت بخت 
 همی‌بود یک چند باگفت وگویجهانجوی با لشکری جنگجوی 
 چنین تا بیامد ز شاه آگهیکز ایران بجنبید با فرهی 
 وزان به خت پیروزی و دستگاهز دریا به دریا کشیده سپاه 
 بپیچید خاقان چو آگاه شدبه رزم اندرون راه کوتاه شد 
 به اندیشه بنشست با رای‌زنبزرگان لشکر شدند انجمن 
 سپهدار خاقان به دستور گفتکه این آگهی خوار نتوان نهفت 
 شنیدم که کسری به گرگان رسیدهمه روی کشور سپه گسترید 
 ندارد همانا ز ما آگاهیوگر تارک از رای دارد تهی 
 ز چین تا به جیحون سپاه منستجهان زیر فر کلاه منست 
 مرا پیش او رفت باید به جنگبپوشد درم آتش نام وننگ 
 گماند کزو بگذری راه نیستو گر در زمانه جز او شاه نیست 
 بیاگاهد اکنون چومن جنگجویشوم با سواران چین پیش اوی 
 خردمند مردی به خاقان چینچنین گفت کای شهریار زمین 
 تو با شاه ایران مکن رزم یادمده پادشاهی و لشکر به باد 
 ز شاهان نجوید کسی جای اویمگر تیره باشد دل و رای اوی 
 که با فر او تخت را شاه نیستبدیدار او در فلک ماه نیست 
 همی باژ خواهد ز هند وز رومز جایی که گنجست و آباد بوم 
 خداوند تاجست و زیبای تختجهاندار و بیدار و پیروز بخت 
 چوبشنید خاقان ز موبد سخنیکی رای شایسته افگند بن 
 چنین گفت با کاردان راه‌جویکه این را چه بیند خردمند روی 
 دوکارست پیش اندرون ناگزیرکه خامش نشاید بدن خیره خیر 
 که آن را به پایان جز از رنج نیستبه از بر پراگندن گنج نیست 
 ز دینار پوشش نیاید نه خوردنه گستردنی روز ننگ و نبرد 
 بدو ایمنی باید و خوردنیهمان پوشش و نغز گستردنی 
 هرآنکس که از بد هراسان شوددرم خوار گیرد تن آسان شود 
 ز لشکر سخنگوی ده برگزیدکه دانند گفتار دانا شنید 
 یکی نامه بنبشت با آفرینسخندان چینی چو ار تنگ چین 
 برفت آن خرد یافته ده سوارنهان پرسخن تا درشهریار 
 به کسری چو برداشتند آگهیبیاراست ایوان شاهنشهی 
 بفرمود تا پرده برداشتندز درگاهشان شاد بگذاشتند 
 برفتند هر ده برشهریارابا نامه و هدیه و با نثار 
 جهاندار چون دید بنواختشانز خاقان بپرسید و بنشاختشان 
 نهادند سر پیش او بر زمینبدادند پیغام خاقان چین 
 به چینی یکی نامه‌ای برحریرفرستاده بنهاد پیش دبیر 
 دبیر آن زمان نامه خواندن گرفتهمه انجمن ماند اندر شگفت 
 سر نامه بود از نخست آفرینز دادار بر شهریار زمین 
 دگر سر فرازی و گنج و سپاهسلیح وبزرگی نمودن به شاه 
 سه دیگر سخن آنک فغفور چینمراخواند اندر جهان آفرین 
 مرا داد بی‌آرزو دخترشنجویند جز رای من لشکرش 
 وزان هدیه کز پیش نزدیک شاهفرستاد وهیتال بستد ز راه 
 بران کینه رفتم من از شهر چاجکه بستانم از غاتفر گنج وتاج 
 بدان گونه رفتم ز گلزریونکه شد لعلگون آب جیحون ز خون 
 چو آگاهی آمد به ماچین و چینبگوینده برخواندیم آفرین 
 ز پیروزی شاه ومردانگیخردمندی و شرم و فرزانگی 
 همه دوستی بودی اندرنهانکه جوییم باشهریار جهان 
 چو آن نامه بشنید و گفتار اویبزرگی ومردی وبازار اوی 
 فرستاده راجایگه ساختندستودند بسیار و بنواختند 
 چو خوان ومی آراستی میگسارفرستاده راخواستی شهریار 
 ببودند یک ماه نزدیک شاهبه ایوان بزم و به نخچیرگاه 
 یکی بارگه ساخت روزی به دشتز گردسواران هوا تیره گشت 
 همه مرزبانان زرین کمربلوچی و گیلی به زرین سپر 
 سراسر بدان بارگاه آمدندپرستنده نزدیک شاه آمدند 
 چوسیسدز پیلان زرین ستامببردند وشمشیر زرین نیام 
 درخشیدن تیغ و ژوپین وخشتتوگویی که زر اندر آهن سرشت 
 بدیبا بیاراسته پشت پیلبدو تخت پیروزه هم رنگ نیل 
 زمین پرخروش وهوا پر ز جوشهمی کر شد مردم تیزگوش 
 فرستاده‌ی بردع وهند و رومز هر شهریاری ز آباد بوم 
 ز دشت سواران نیزه گزاربرفتند یک سر سوی شهریار 
 به چینی نمود آنک شاهی کراستز خورشید تا پشت ماهی کراست 
 هوا پر شد از جوش گرد سوارزمین پرشد از آلت کار زار 
 به دشت اندر آورد گه ساختندسواران جنگی همی‌تاختند 
 به کوپال و تیغ و بتیر و کمانبگشتند گردنکشان یک زمان 
 همه دشت ژوپین‌زن و نیزه‌داربه یک سو پیاده به یک سو سوار 
 فرستاده‌گان را ز هر کشوریز هر نامداری و هر مهتری 
 شگفت آمد از لشکر و ساز اویهمان چهره و نام وآواز اوی 
 فرستادگان یک به دیگر به رازبگفتند کین شاه گردن‌فراز 
 هنر جوید وهیچ پیچد عنانبه کردار پیکر نماید سنان 
 هنرگرد نمودی به ما شهریارازو داشتی هر یکی یادگار 
 چو هریک برفتی برشاه خویشسخن داشتی یارهمراه خویش 
 بگفتی که چون شاه نوشین‌روانبدیده نبینند پیر و جوان 
 سخن هرچ گفتند اندر نهانبگفتند با شهریار جهان 
 به گنجور فرمود پس شهریارکه آرد به دشت آلت کارزار 
 بیاورد خفتان وخود و زرهبفرمود تا برگشاید گره 
 گشاده برون کرد زورآزماینبرداشتی جوشن او زجای 
 همان خود و خفتان و کوپال اوینبرداشتی جز بر و یال اوی 
 کمانکش نبودی به لشکر چنوینه ازنامداران چنان جنگجوی 
 به آوردگه رفت چون پیل مستیکی گرزه گاو پیکر به دست 
 به زیر اندرون با ره‌ی گامزنز بالای او خیره شد انجمن 
 خروش آمد و ناله کرنایهم از پشت پیلان جرنگ درای 
 تبیره زنان پیش بردند سنجزمین آمد از سم اسبان به رنج