شاهنامه/پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۴)
'


 بیامد همه گرد مرو او بجستیکی موبدی دید بازند و است 
 همی کودکان را بیاموخت زندبه تندی و خشم و ببانگ بلند 
 یکی کودکی مهتر ایدر برشپژوهنده زند وا ستا سرش 
 همی‌خواندندیش بوزرجمهرنهاده بران دفتر از مهر چهر 
 عنانرا بپیچید موبد ز راهبیامد بپرسید زو خواب شاه 
 نویسنده گفت این نه کارمنستزهر دانشی زند یارمنست 
 ز موبد چو بشنید بوزرجمهربدو داد گوش و بر افروخت چهر 
 باستاد گفت این شکارمنستگزاریدن خواب کارمنست 
 یکی بانگ برزد برو مرد استکه تو دفتر خویش کردی درست 
 فرستاده گفت ای خردمند مردمگر داند او گرد دانا مگرد 
 غمی شد ز بوزرجمهر اوستادبگوی آنچ داری بدو گفت یاد 
 نگویم من این گفت جز پیش شاهبدانگه که بنشاندم پیش گاه 
 بدادش فرستاده اسب و درمدگر هرچ بایستش از بیش و کم 
 برفتند هر دو برابر ز مروخرامان چو زیر گل اندر تذرو 
 چنان هم گرازان و گویان ز شاهز فرمان وز فر وز تاج و گاه 
 رسیدند جایی کجا آب بودچو هنگامه خوردن و خواب بود 
 به زیر درختی فرود آمدندچوچیزی بخوردند و دم بر زدند 
 بخفت اندران سایه بوزرجمهریکی چادر اندرکشیده به چهر 
 هنوز این گرانمایه بیدار بودکه با او به راه اندرون یار بود 
 نگه کرد و پیسه یکی مار دیدکه آن چادر از خفته اندر کشید 
 ز سر تا به پایش ببویید سختشد ازپیش اونرم سوی درخت 
 چو مار سیه بر سر دار شدسر کودک از خواب بیدار شد 
 چو آن اژدها شورش او شنیدبران شاخ باریک شد ناپدید 
 فرستاده اندر شگفتی بماندفراوان برو نام یزدان بخواند 
 به دل گفت کین کودک هوشمندبجایی رسد در بزرگی بلند 
 وزان بیشه پویان به راه آمدندخرامان به نزدیک شاه آمدند 
 فرستاده از پیش کودک برفتبرتخت کسری خرامید تفت 
 بدو گفت کای شاه نوشین‌روانتویی خفته بیدار و دولت جوان 
 برفتم ز درگاه شاها به مروبگشتم چو اندر گلستان تذرو 
 ز فرهنگیان کودکی یافتمبیاوردم و تیز بشتافتم 
 بگفت آن سخن کزلب او شنیدز مار سیاه آن شگفتی که دید 
 جهاندار کسری ورا پیش خواندوزان خواب چندی سخنها براند 
 چوبشنید دانا ز نوشین روانسرش پرسخن گشت و گویا زبان 
 چنین داد پاسخ که در خان تومیان بتان شبستان تو 
 یکی مرد برناست کز خویشتنبه آرایش جامه کردست زن 
 ز بیگانه پردخته کن جایگاهبرین رای ما تا نیابند راه 
 بفرمای تا پیش تو بگذرندپی خویشتن بر زمین بسپرند 
 بپرسیم زان ناسزای دلیرکه چون اندر آمد به بالین شیر 
 ز بیگانه ایوانش پردخت کرددرکاخ شاهنشهی سخت کرد 
 بتان شبستان آن شهریاربرفتند پر بوی و رنگ و نگار 
 سمن بوی خوبان با ناز و شرمهمه پیش کسری برفتند نرم 
 ندیدند ازین سان کسی در میانبرآشفت کسری چو شیر ژیان 
 گزارنده گفت این نه اندر خورستغلامی میان زنان اندرست 
 شمن گفت رفتن بافزون کنیدرخ از چادر شرم بیرون کنید 
 دگر باره بر پیش بگذاشتندهمه خواب را خیره پنداشتند 
 غلامی پدید آمد اندر میانبه بالای سرو و بچهر کیان 
 تنش لرز لرزان به کردار بیددل از جان شیرین شده نا امید 
 کنیزک بدان حجره هفتاد بودکه هر یک به تن سرو آزاد بود 
 یکی دختری مهتر چاج بودبه بالای سرو و ببر عاج بود 
 غلامی سمن پیکر و مشک‌بویبه خان پدر مهربان بد بدوی 
 بسان یکی بنده در پیش اویبه هر جا که رفتی بدی خویش اوی 
 بپرسید ز و گفت کین مرد کیستکسی کو چنین بنده پرورد کیست 
 چنین برگزیدی دلیر و جوانمیان شبستان نوشین‌روان 
 چنین گفت زن کین ز من کهترستجوانست و با من ز یک مادرست 
 چنین جامه پوشید کز شرم شاهنیارست کردن به رویش نگاه 
 برادر گر از تو بپوشید رویز شرم توبود آن بهانه مجوی 
 چو بشنید این گفته نوشین‌روانشگفت آمدش کار هر دو جوان 
 برآشفت زان پس به دژخیم گفتکه این هر دو در خاک باید نهفت 
 کشنده ببرد آن دو تن را دوانپس پرده‌ی شاه نوشین‌روان 
 برآویختشان درشبستان شاهنگونسار پرخون و تن پر گناه 
 گزارنده‌ی خواب را بدره دادز اسب وز پوشیدنی بهره داد 
 فرومانده از دانش او شگفتز گفتارش اندازه‌ها برگرفت 
 نوشتند نامش به دیوان شاهبر موبدان نماینده راه 
 فروزنده شد نام بوزرجمهربدو روی بنمود گردان سپهر 
 همی روز روزش فزون بود بختبدو شادمان بد دل شاه سخت 
 دل شاه کسری پر از داد بودبه دانش دل ومغزش آباد بود 
 بدرگاه بر موبدان داشتیز هر دانشی بخردان داشتی 
 همیشه سخن گوی هفتاد مردبه درگاه بودی بخواب و بخورد 
 هرانگه که پردخته گشتی ز کارز داد و دهش وز می و میگسار 
 زهر موبدی نوسخن خواستیدلش را بدانش بیاراستی 
 بدانگاه نو بود بوزرجمهرسراینده وزیرک وخوب چهر 
 چنان بدکزان موبدان و ردانستاره شناسان و هم بخردان 
 همی دانش آموخت و اندر گذشتو زان فیلسوفان سرش برگذشت 
 چنان بد که بنشست روزی بخوانبفرمود کاین موبدان را بخوان 
 که باشند دانا و دانش پذیرسراینده و باهش و یاد گیر 
 برفتند بیداردل موبدانزهر دانشی راز جسته ردان 
 چو نان خورده شد جام می‌خواستندبه می جان روشن بیاراستند 
 بدانندگان شاه بیدار گفتکه دانش گشاده کنید از نهفت 
 هران کس که دارد به دل دانشیبگوید مرا زو بود رامشی 
 ازیشان هران کس که دانا بدندبگفتن دلیر و توانا بدند 
 زبان برگشادند برشهریارکجا بود داننده را خواستار 
 چو بوزرجمهر آن سخنها شنیدبدانش نگه کردن شاه دید 
 یکی آفرین کرد و بر پای خاستچنین گفت کای داور داد و راست 
 زمین بنده تاج وتخت تو بادفلک روشن از روی و بخت تو باد 
 گر ای دون که فرمان دهی بنده راکه بگشاید از بند گوینده را 
 بگویم و گر چند بی‌مایه‌امبدانش در از کمترین پایه‌ام 
 نکوهش نباشد که دانا زبانگشاده کند نزد نوشین‌روان 
 نگه کرد کسری بداننده گفتکه دانش چرا باید اندر نهفت 
 چوان برزبان پادشاهی نمودز گفتار او روشنایی فزود 
 بدو گفت روشن روان آنکسیکه کوتاه گوید به معنی بسی 
 کسی را که مغزش بود پرشتابفراوان سخن باشد و دیر یاب 
 چو گفتار بیهوده بسیار گشتسخن گوی در مردمی خوارگشت 
 هنرجوی و تیمار بیشی مخورکه گیتی سپنجست و ما بر گذر 
 همه روشنیهای تو راستیستز تاری وکژی بباید گریست 
 دل هرکسی بنده‌ی آرزوستوزو هر یکی را دگرگونه خوست 
 سر راستی دانش ایزدستچو دانستیش زو نترسی بدست 
 خردمند ودانا و روشن روانتنش زین جهانست وجان زان جهان 
 هران کس که در کار پیشی کندهمه رای وآهنگ بیشی کند 
 بنایافت رنجه مکن خویشتنکه تیمارجان باشد و رنج تن 
 ز نیرو بود مرد را راستیز سستی دروغ آید وکاستی 
 ز دانش چوجان تو را مایه نیستبه از خامشی هیچ پیرایه نیست 
 چو بردانش خویش مهرآوریخرد را ز تو بگسلد داوری 
 توانگر بود هر کرا آز نیستخنک بنده کش آز انباز نیست 
 مدارا خرد را برادر بودخرد بر سر جان چو افسر بود 
 چو دانا تو را دشمن جان بودبه از دوست مردی که نادان بود 
 توانگر شد آنکس که خشنود گشتبدو آز و تیمار او سود گشت 
 بموختن گر فروتر شویسخن را ز دانندگان بشنوی 
 به گفتار گرخیره شد رای مردنگردد کسی خیره همتای مرد 
 هران کس که دانش فرامش کندزبان را به گفتار خامش کند 
 چوداری بدست اندرون خواستهزر و سیم و اسبان آراسته 
 هزینه چنان کن که بایدت کردنشاید گشاد و نباید فشرد 
 خردمند کز دشمنان دور گشتتن دشمن او را چو مزدور گشت 
 چو داد تن خویشتن داد مردچنان دان که پیروز شد در نبرد 
 مگو آن سخن کاندرو سود نیستکزان آتشت بهره جز دود نیست 
 میندیش ازان کان نشاید بدننداند کس آهن به آب آژدن 
 فروتن بود شه که دانا بودبه دانش بزرگ و توانا بود 
 هر آنکس که او کرده‌ی کردگاربداند گذشت از بد روزگار 
 پرستیدن داور افزون کندز دل کاوش دیو بیرون کند 
 بپرهیزد از هرچ ناکردنیستنیازارد آن را که نازردنیست 
 به یزدان گراییم فرجام کارکه روزی ده اویست و پروردگار 
 ازان خوب گفتار بوزرجمهرحکیمان همه تازه کردند چهر 
 یکی انجمن ماند اندر شگفتکه مرد جوان آن بزرگی گرفت 
 جهاندار کسری درو خیره ماندسرافراز روزی دهان را بخواند 
 بفرمود تا نام او سر کنندبدانگه که آغاز دفتر کنند 
 میان مهان بخت بوزرجمهرچو خورشید تابنده شد بر سپهر 
 ز پیش شهنشاه برخاستندبرو آفرینی نو آراستند 
 بپرسش گرفتند زو آنچ گفتکه مغز ودلش باخرد بود جفت 
 زبان تیز بگشاد مرد جوانکه پاکیزه دل بود و روشن‌روان 
 چنین گفت کز خسرو دادگرنپیچید باید به اندیشه سر 
 کجا چون شبانست ما گوسفندو گر ما زمین او سپهر بلند 
 نشاید گذشتن ز پیمان اوینه پیچیدن از رای و فرمان اوی 
 بشادیش باید که باشیم شادچو داد زمانه بخواهیم داد 
 هنرهاش گسترده اندرجهانهمه راز او داشتن درنهان 
 مشو با گرامیش کردن دلیرکزآتش بترسد دل نره شیر 
 اگر کوه فرمانش دارد سبکدلش خیره خوانیم و مغزش تنک 
 همه بد ز شاهست و نیکی زشاهکزو بند و چاهست و هم تاج و گاه 
 سرتاجور فر یزدان بودخردمند ازو شاد وخندان بود 
 ازآهرمنست آن کزو شاد نیستدل و مغزش از دانش آباد نیست 
 شنیدند گفتار مرد جوانفروبست فرتوت را زو زبان 
 پراگنده گشتند زان انجمنپر از آفرین روز و شبشان دهن 
 دگر هفته روشن دل شهریارهمی‌بود داننده را خواستار 
 دل از کار گیتی به یکسو کشیدکجا خواست گفتار دانا شنید 
 کسی کو سرافراز درگاه بودبه دانندگی درخور شاه بود 
 برفتند گویندگان سخنجوان و جهاندیده مرد کهن 
 سرافراز بوزرجمهرجوانبشد باحکیمان روشن‌روان 
 حکیمان داننده و هوشمندرسیدند نزدیک تخت بلند 
 نهادند رخ سوی بوزرجمهرکه کسری همی زو برافروخت چهر 
 ازیشان یکی بود فرزانه‌تربپرسید ازو از قضا و قدر 
 که انجام و فرجام چونین سخنچه گونه‌است و این برچه آید ببن 
 چنین داد پاسخ که جوینده مرددوان وشب و روز با کار کرد 
 بود راه روزی برو تارو تنگبجوی اندرون آب او با درنگ 
 یکی بی هنر خفته بر تخت بختهمی گل فشاند برو بر درخت 
 چنینست رسم قضا و قدرز بخشش نیابی به کوشش گذر 
 جهاندار دانا و پروردگارچنین آفرید اختر روزگار 
 دگرگفت کان چیز کافزون ترستکدامست و بیشی که را در خورست 
 چنین گفت کان کس که داننده تربه نیکی کرا دانش آید ببر 
 دگرگفت کز ما چه نیکوترستز گیتی کرانیکویی درخورست 
 چنین داد پاسخ که آهستگیکریمی وخوبی وشایستگی 
 فزونتر بکردن سرخویش پستببخشد نه از بهر پاداش دست 
 بکوشد بجوید بگرد جهانخرامد به هنگام با همرهان 
 دگر گفت کاندر خردمند مردهنرچیست هنگام ننگ و نبرد 
 چنین گفت کان کس که آهوی خویشببیند بگرداند آیین وکیش 
 بپرسید دیگر که در زیستنچه سازی که کمتر بود رنج تن 
 چنین داد پاسخ که گر با خرددلش بردبارست رامش برد 
 بداد وستد در کند راستیببندد در کژی و کاستی 
 ببخشد گنه چون شود کامکارنباشد سرش تیز و نا بردبار 
 بپرسید دیگر که از انجمننگهبان کدامست برخویشتن 
 چنین گفت کان کو پس آرزوینرفت از کریمی وز نیک خوی 
 دگر کو بسستی نشد پیش کارچو دید او فزونی بدروزگار 
 دگرگفت کزبخشش نیک‌خویکدامست نیکوتر از هر دو سوی 
 کجا در دو گیتیش بارآوردبسالی دو بارش بهارآورد 
 چنین گفت کان کس که با خواستهببخشش کند جانش آراسته 
 وگر بر ستاننده آرد سپاسز بخشنده بازارگانی شناس 
 دگر گفت کز مرد پیرایه چیستوزان نیکوییها گرانمایه چیست 
 چنین داد پاسخ که بخشنده مردکجا نیکویی با سزاوار کرد 
 ببالد به کردار سرو بلندچو بالید هرگز نباشد نژند 
 وگر ناسزا را بسایی به مشکنبوید نروید گل از خار خشک 
 سخن پرسی از گنگ گر مرد کربه بار آید ورای ناید ببر 
 یکی گفت کاندر سرای سپنجنباشد خردمند بی‌درد و رنج 
 چه سازیم تا نام نیک آوریمدرآغاز فرجام نیک آوریم 
 بدو گفت شو دور باش از گناهجهان را همه چون تن خویش خواه 
 هران چیزکانت نیاید پسندتن دوست و دشمن دران برمبند 
 دگرگفت کوشش ز اندازه بیشچن گویی کزین دوکدامست پیش 
 چنین داد پاسخ که اندر خردجز اندیشه چیزی نه اندر خورد 
 بکوشی چو در پیش کار آیدتچوخواهی که رنجی به بار آیدت 
 سزای ستایش دگر گفت کیستاگر برنکوهیده باید گریست 
 چنین گفت کان کو به یزدان پاکفزون دارد امید و هم بیم و باک 
 دگر گفت کای مرد روشن‌خردز گردون چه بر سر همی‌بگذرد 
 کدامست خوشتر مرا روزگارازین برشده چرخ ناپایدار 
 سخن گوی پاسخ چنین داد بازکه هرکس که گشت ایمن و بی‌نیاز 
 به خوبی زمانه ورا داد دادسزد گر نگیری جز از داد یاد 
 بپرسید دیگر که دانش کدامبه گیتی که باشیم زو شادکام 
 چنین گفت کان کو بود بردباربه نزدیک اومرد بی‌شرم خوار 
 دگر گفت کان کو نجوید گزندز خوها کدامش بود سودمند 
 بگفت آنک مغزش نجوشد زخشمبخوابد بخشم از گنهکار چشم 
 دگر گفت کان چیست ای هوشمندکه آید خردمند را آن پسند 
 چنین گفت کان کو بود پر خردندارد غم آن کزو بگذرد 
 وگر ارجمندی سپارد به خاکنبندد دل اندر غم و درد پاک 
 دگر کو ز نادیدنیها امیدچنان بگسلد دل چو از باد بید 
 دگر گفت بد چیست بر پادشایکزو تیره گردد دل پارسای 
 چنین داد پاسخ که بر شهریارخردمند گوید که آهو چهار 
 یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگو دیگر که دارد دل از بخش تنگ 
 دگر آنک رای خردمند مردبه یک سو نهد روز ننگ و نبرد 
 چهارم که باشد سرش پرشتابنجوید به کار اندر آرام و خواب 
 بپرسید دیگر که بی عیب کیستنکوهیدن آزادگان را بچیست 
 چنین گفت کین رابه بخشیم راستکه جان وخرد درسخن پادشاست 
 گرانمایگان را فسون ودروغبه کژی و بیداد جستن فروغ 
 میانه بو د مرد کنداورینکوهشگر و سر پر از داوری 
 منش پستی وکام برپادشابه بیهوده خستن دل پارسا 
 زبان راندن و دیده بی‌آب شرمگزیدن خروش اندر آواز نرم 
 خردمند مردم که دارد رواخرد دور کردن ز بهر هوا 
 بپرسید دیگر یکی هوشمندکه اندرجهان چیست آن بی‌گزند 
 چنین داد پاسخ او کز نخستدرپاک یزدان بدانست وجست 
 کزویت سپاس و بدویت پناهخداوند روز و شب و هور و ماه 
 دل خویش راآشکار و نهانسپردن به فرمان شاه جهان 
 تن خویشتن پروریدن به نازبرو سخت بستن در رنج وآز 
 نگه داشتن مردم خویش راگسستن تن از رنج درویش را 
 سپردن به فرهنگ فرزند خردکه گیتی بنادان نشاید سپرد 
 چوفرمان پذیرنده باشد پسرنوازنده باید که باشد پدر 
 بپرسید دیگر که فرزند راستبه نزد پدر جایگاهش کجاست 
 چنین داد پاسخ که نزد پدرگرامی چوجانست فرخ پسر 
 پس ازمرگ نامش بماند به جایازیرا پسرخواندش رهنمای 
 بپرسید دیگر که ازخواستهکه دانی که دارد دل آراسته 
 چنین داد پاسخ که مردم به چیزگرامیست وز چیز خوارست نیز 
 نخست آنکه یابی بدو آرزویز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی 
 وگر چون بباید نیاری به کارهمان سنگ وهم گوهر شاهوار 
 دگر گفت با تاج و نام بلندکرا خوانی از خسروان سودمند 
 چنین داد پاسخ کزان شهریارکه ایمن بود مرد پرهیزکار 
 وز آواز او بدهراسان بودزمین زیر تختش تن آسان بود 
 دگر گفت مردم توانگر بچیستبه گیتی پر از رنج و درویش کیست 
 چنین گفت آنکس که هستش بسندببخش خداوند چرخ بلند 
 کسی را کجا بخت انباز نیستبدی در جهان بتر از آز نیست 
 ازو نامداران فروماندندهمه همزبان آفرین خواندند 
 چو یک هفته بگذشت هشتم پگاهنشست از بر تخت پیروز شاه 
 بخواند آنکسی راکه دانا بدندبه گفتار ودانش توانا بدند 
 بگفتند هرگونه‌ای هرکسیهمانا پسندش نیامد بسی 
 چنین گفت کسری به بوزرجمهرکه از چادر شرم بگشای چهر 
 سخن گوی دانا زبان برگشادز هرگونه دانش همی‌کرد یاد 
 نخست آفرین کرد بر شهریارکه پیروز بادا سر تاجدار 
 دگر گفت مردم نگردد بلندمگر سر بپیچد ز راه گزند 
 چو باید که دانش بیفزایدتسخن یافتن را خرد بایدت 
 در نام جستن دلیری بودزمانه ز بد دل به سیری بود 
 وگر تخت جویی هنر بایدتچوسبزی بود شاخ و بر بایدت 
 چوپرسند پرسندگان از هنرنشاید که پاسخ دهیم ازگهر 
 گهر بی‌هنر ناپسندست وخواربرین داستان زد یکی هوشیار 
 که گر گل نبوید به رنگش مجویکز آتش بروید مگر آب جوی 
 توانگر به بخشش بود شهریاربه گنج نهفته نه‌ای پایدار 
 به گفتار خوب ار هنر خواستیبه کردار پیدا کند راستی 
 فروتر بود هرک دارد خردسپهرش همی درخرد پرورد 
 چنین هم بود مردم شاد دلز کژیش خون گردد آزاد دل 
 خرد درجهان چون درخت وفاستوزو بار جستن دل پادشاست 
 چوخرسند باشی تن آسان شویچو آز آوری زو هراسان شوی 
 مکن نیک مردی به جان کسیکه پاداش نیکی نیابی بسی 
 گشاده دلانرا بود بخت یارانوشه کسی کو بود بردبار 
 هران کس که جوید همی برتریهنرها بباید بدین داوری 
 یکی رای وفرهنگ باید نخستدوم آزمایش بباید درست 
 سیوم یار باید بهنگام کارز نیک وز بد برگرفتن شمار 
 چهارم که مانی بجا کام راببینی ز آغاز فرجام را 
 به پنجم اگر زورمندی بودبه تن کوشش آری بلندی بود 
 وزین هر دری جفت گردد سخنهنرخیره بی‌آزمایش مکن 
 ازان پس چو یارت بود نیکسازبروبر به هنگامت آید نیاز 
 چو کوشش نباشد تن زورمندنیارد سر آرزوها ببند 
 چو کوشش ز اندازه اندر گذشتچنان دان که کوشنده نومید گشت 
 خوی مرد دانا بگوییم پنجکزان عادت او خود نباشد به رنج 
 چونادان عادت کند هفت چیزز وان هفت چیز به رنج‌ست نیز 
 نخست آنک هرکس که دارد خردندارد غم آن کزو بگذرد 
 نه شادان کند دل بنایافتهنه گر بگذرد زو شود تافته 
 چو از رنج وز بد تن آسان شودز نابودنیها هراسان شود 
 چو سختیش پیش آید از هر شمارشود پیش و سستی نیارد به کار 
 ز نادان که گفتیم هفتست راهیکی آنک خشم آورد بی‌گناه 
 گشاده کند گنج بر ناسزاینه زو مزد یابد بهر دو سرای 
 سه دیگر به یزدان بود ناسپاستن خویش را در نهان ناشناس 
 چهارم که با هر کسی راز خویشبگوید برافرازد آواز خویش 
 به پنجم به گفتار ناسودمندتن خویش دارد بدرد و گزند 
 ششم گردد ایمن ز نا استوارهمی پرنیان جوید از خار بار 
 به هفتم که بستیهد اندر دروغبه بی‌شرمی اندر بجوید فروغ 
 چنان دان توای شهریار بلندکه از وی نبیند کسی جز گزند 
 چو بر انجمن مرد خامش بودازان خامشی دل به رامش بود 
 سپردن به دانای داننده گوشبه تن توشه یابد به دل رای وهوش 
 شنیده سخنها فرامش مکنکه تاجست برتخت شاهی سخن 
 چوخواهی که دانسته آید به بربه گفتار بگشای بند از هنر 
 چوگسترد خواهی به هر جای نامزبان برکشی همچو تیغ از نیام 
 چو بامرد دانات باشد نشستزبردست گردد سر زیر دست 
 ز دانش بود جان و دل را فروغنگر تا نگردی به گرد دروغ 
 سخنگوی چون بر گشاید سخنبمان تا بگوید تو تندی مکن 
 زبان را چو با دل بود راستیببندد ز هر سو درکاستی 
 ز بیکار گویان تو دانا شوینگویی ازان سان کزو بشنوی 
 ز دانش دربی‌نیازی مجویو گر چند ازو سخنی آید بروی 
 همیشه دل شاه نوشین‌روانمبادا ز آموختن ناتوان 
 بپرسید پس موبد تیز مغزکه اندر جهان چیست کردار نغز 
 کجا مرد را روشنایی دهدز رنج زمانه رهایی دهد 
 چنین داد پاسخ که هر کو خردبیابد ز هر دو جهان بر خورد 
 بدو گفت گرنیستش بخردیخرد خلعتی روشنست ایزدی 
 چنین داد پاسخ که دانش بهستچو دانا بود برمهان برمهست 
 بدو گفت گر راه دانش نجستبدین آب هرگز روان را نشست 
 چنین داد پاسخ که از مرد گردسرخویش را خوار باید شمرد 
 اگر تاو دارد به روز نبردسر بدسگال اندر آرد بگرد 
 گرامی بود بر دل پادشابود جاودان شاد و فرمانروا 
 بدو گفت گرنیستش بهره زینندارد پژوهیدن آیین و دین 
 چنین داد پاسخ که آن به که مرگنهد بر سر او یکی تیره ترگ 
 دگر گفت کزبار آن میوه دارکه دانا بکارد به باغ بهار 
 چه سازیم تاهرکسی برخوریموگر سایه‌ی او به پی بسپریم 
 چنین داد پاسخ که هر کو زبانز بد بسته دارد نرنجد روان 
 کسی را ندرد به گفتار پوستبود بر دل انجمن نیز دوست 
 همه کار دشوارش آسان شودورا دشمن ودوست یکسان شود 
 دگر گفت کان کو ز راه گزندبگردد بزرگست و هم ارجمند 
 چنین داد پاسخ که کردار بدبسان درختیست با بار بد 
 اگر نرم گوید زبان کسیدرشتی به گوشش نیاید بسی 
 بدان کز زبانست گوشش به رنجچو رنجش نجویی سخن را بسنج 
 همان کم سخن مرد خسروپرستجز از پیش گاهش نشاید نشست 
 دگر از بدیهای نا آمدهگریزد چو از دام مرغ و دده 
 سه دیگر که بر بد توانا بودبپرهیزد ار ویژه دانا بود 
 نیازد به کاری که ناکردنیستنیازارد آن را که نازردنیست 
 نماند که نیکی برو بگذردپی روز نا آمده نشمرد 
 بدشمن ز نخچیر آژیرتربرو دوست همواره چون تیر و پر 
 ز شادی که فرجام او غم بودخردمند را ارز وی کم بود 
 تن آسانی و کاهلی دور کنبکوش وز رنج تنت سور کن 
 که ایدر تو را سود بی‌رنج نیستچنان هم که بی‌پاسبان گنج نیست 
 ازین باره گفتار بسیار گشتدل مردم خفته بیدار گشت 
 جهان زنده باد به نوشین‌روانهمیشه جهاندار و دولت جوان 
 برو خواندند آفرین موبدانکنارنگ و بیداردل بخردان 
 ستودند شاه جهان را بسیبرفتند با خرمی هرکسی 
 دوهفته برین نیز بگذشت شاهبپردخت روزی ز کاری سپاه 
 بفرمود تا موبدان و ردانبه ایوان خرامند با بخردان 
 بپرسید شاه ازبن و از نژادز تیزی و آرام و فرهنگ و داد 
 ز شاهی وز داد کنداورانز آغاز وفرجام نیک اختران 
 سخن کرد زین موبدان خواستاربه پرسش گرفت آنچ آید به کار 
 به بوزرجمهر آن زمان شاه گفتکه رخشنده گوهر برآر از نهفت 
 یکی آفرین کرد بوزرجمهرکه‌ای شاه روشن‌دل و خوب‌چهر 
 چنان دان که اندر جهان نیز شاهیکی چون تو ننهاد برسرکلاه