شاهنامه/پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۳)
'


 ز بس باغ و میدان و آب روانهمی تازه شد پیر گشته جهان 
 چنین گفت با موبدان شهریارکه انطاکیه است این اگر نوبهار 
 کسی کو ندیدست خرم بهشتز مشک اندرو خاک وز زر خشت 
 درختش ز یاقوت و آبش گلابزمینش سپهر آسمان آفتاب 
 نگه کرد باید بدین تازه بومکه آباد بادا همه مرز روم 
 یکی شهر فرمود نوشین روانبدو اندرون آبهای روان 
 به کردار انطاکیه چون چراغپر از گلشن و کاخ و میدان و باغ 
 بزرگان روشن‌دل و شادکامورا زیب خسرو نهادند نام 
 شد آن زیب خسرو چو خرم بهاربهشتی پر از رنگ و بوی و نگار 
 اسیران کزان شهرها بسته بودببند گران دست و پا خسته بود 
 بفرمود تا بند برداشتندبدان شهرها خوار بگذاشتند 
 چنین گفت کاین نوبر آورده جایهمش گلشن و بوستان و سرای 
 بکردیم تا هر کسی را به کامیکی جای باشد سزاوار نام 
 ببخشید بر هر کسی خواستهزمین چون بهشتی شد آراسته 
 ز بس بر زن و کوی و بازارگاهتو گفتی نماندست بر خاک راه 
 بیامد یکی پرسخن کفشگرچنین گفت کای شاه بیدادگر 
 بقالینیوس اندرون خان منیکی تود بد پیش پالان من 
 ازین زیب خسرو مرا سود نیستکه بر پیش درگاه من تود نیست 
 بفرمود تا بر در شوربختبکشتند شاداب چندی درخت 
 یکی مرد ترسا گزین کرد شاهبدو داد فرمان و گنج و کلاه 
 بدو گفت کاین زیب خسرو تو راستغریبان و این خانه نو تو راست 
 به سان درخت برومند باشپدر باش گاهی چو فرزند باش 
 ببخشش بیارای و زفتی مکنبر اندازه باید ز هر در سخن 
 ز انطاکیه شاه لشکر براندجهاندیده ترسا نگهبان نشاند 
 پس آگاهی آمد ز فرفوریوسبگفت آنچ آمد بقالینیوس 
 به قیصر چنین گفت کمد سپاهجهاندار کسری ابا پیل و گاه 
 سپاهست چندانک دریا و کوههمی‌گردد از گرد اسبان ستوه 
 بگردید قیصر ز گفتار خویشبزرگان فرزانه را خواند پیش 
 ز نوشین‌روان شد دلش پر هراسهمی رای زد روز و شب در سه‌پاس 
 بدو گفت موبد که این رای نیستکه با رزم کسری تو را پای نیست 
 برآرند ازین مرز آباد خاکشود کرده‌ی قیصر اندر مغاک 
 زوان سراینده و رای سستجز از رنج بر پادشاهی نجست 
 چو بشنید قیصر دلش خیره گشتز نوشین‌روان رای او تیره گشت 
 گزین کرد زان فیلسوفان رومسخن‌گوی با دانش و پاک بوم 
 به جای آمد از موبدان شست مردبه کسری شدن نامزدشان بکرد 
 پیامی فرستاد نزدیک شاهگرانمایگان برگرفتند راه 
 چو مهراس داننده‌شان پیش روگوی در خرد پیر و سالار نو 
 ز هر چیز گنجی به پیش اندرونشمارش گذر کرده بر چند و چون 
 بسی لابه و پند و نیکو سخنپشیمان ز گفتارهای کهن 
 فرستاد با باژ و ساو گرانگروگان ز خویشان و کنداوران 
 چو مهراس گفتار قیصر شنیدپدید آمد آن بند بد را کلید 
 رسیدند نزدیک نوشین‌روانچو الماس کرده زبان با روان 
 چو مهراس نزدیک کسری رسیدبرومی یکی آفرین گسترید 
 تو گفتی ز تیزی وز راستیستاره برآرد همی زآستی 
 به کسری چنین گفت کای شهریارجهان را بدین ارجمندی مدار 
 برومی تو اکنون و ایران تهیستهمه مرز بی‌ارز و بی‌فرهیست 
 هران گه که قیصر نباشد برومنسنجد به یک پشه این مرز و بوم 
 همه سودمندی ز مردم بودچو او گم شود مردمی گم بود 
 گر این رستخیز از پی خواستستکه آزرم و دانش بدو کاستست 
 بیاوردم اکنون همه گنج رومکه روشن‌روان بهتر از گنج و بوم 
 چو بشنید زو این سخن شهریاردلش گشت خرم چو باغ بهار 
 پذیرفت زو هرچ آورده بوداگر بدره‌ی زر و گر برده بود 
 فرستادگان را ستایش گرفتبران نیکویها فزایش گرفت 
 بدو گفت کای مرد روشن خردنبرده کسی کو خرد پرورد 
 اگر زر گردد همه خاک رومتو سنگی‌تری زان سرافزار بوم 
 نهادند بر روم بر باژ و ساوپراگنده دینار ده چرم گاو 
 وزان جایگه ناله‌ی گاودمشنیدند و آواز رویینه خم 
 جهاندار بیدار لشکر براندبه شام آمد و روزگاری بماند 
 بیاورد چندان سلیح و سپاههمان برده و بدره و تاج و گاه 
 که پشت زمی را همی‌داد خمز پیلان وز گنجهای درم 
 ازان مرز چون رفتن آمدش رایبه شیروی بهرام بسپرد جای 
 بدو گفت کاین باژ قیصر بخواهمکن هیچ سستی به روز و به ماه 
 ببوسید شیروی روی زمینهمی‌خواند بر شهریار آفرین 
 که بیدار دل باش و پیروزبختمگر داد زرد این کیانی درخت 
 تبیره برآمد ز درگاه شاهسوی اردن آمد درفش سپاه 
 جهاندار کسری چو خورشید بودجهان را ازو بیم و امید بود 
 برین سان رود آفتاب سپهربه یک دست شمشیر و یک دست مهر 
 نه بخشایش آرد به هنگام خشمنه خشم آیدش روز بخشش به چشم 
 چنین بود آن شاه خسرونژادبیاراسته بد جهان را بداد 
 اگر شاه دیدی وگر زیردستوگر پاکدل مرد یزدان‌پرست 
 چنان دان که چاره نباشد ز جفتز پوشیدن و خورد و جای نهفت 
 اگر پارسا باشد و رای‌زنیکی گنج باشد براگنده زن 
 بویژه که باشد به بالا بلندفروهشته تا پای مشکین کمند 
 خردمند و هشیار و با رای و شرمسخن گفتنش خوب و آوای نرم 
 برین سان زنی داشت پرمایه شاهبه بالای سرو و به دیدار ماه 
 بدین مسیحا بد این ماه‌رویز دیدار او شهر پر گفت و گوی 
 یکی کودک آمدش خورشید چهرز ناهید تابنده‌تر بر سپهر 
 ورا نامور خواندی نوش‌زادنجستی ز ناز از برش تندباد 
 ببالید برسان سرو سهیهنرمند و زیبای شاهنشهی 
 چو دوزخ بدانست و راه بهشتعزیز و مسیح و ره زردهشت 
 نیامد همی‌زند و استش درستدو رخ را بب مسیحا بشست 
 ز دین پدر کیش مادر گرفتزمانه بدو مانده اندر شگفت 
 چنان تنگدل گشته زو شهریارکه از گل نیامد جز از خار بار 
 در کاخ و فرخنده ایوان اوببستند و کردند زندان او 
 نشستنگهش جند شاپور بوداز ایران وز باختر دور بود 
 بسی بسته و پر گزندان بدندبرین بهره با او به زندان بدند 
 بدان گه که باز آمد از روم شاهبنالید زان جنبش و رنج راه 
 چنان شد ز سستی که از تن بماندز ناتندرستی باردن بماند 
 کسی برد زی نوش‌زاد آگهیکه تیره شد آن فر شاهنشهی 
 جهانی پر آشوب گردد کنونبیارند هر سو به بد رهنمون 
 جهاندار بیدار کسری بمردزمان و زمین دیگری را سپرد 
 ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زادکه هرگز ورا نام نوشین مباد 
 برین داستان زد یکی مرد پیرکه گر شادی از مرگ هرگز ممیر 
 پسر کو ز راه پدر بگذردستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد 
 اگر بیخ حنظل بود تر و خشکنشاید که بار آورد شاخ مشک 
 چرا گشت باید همی زان سرشتکه پالیزبانش ز اول بکشت 
 اگر میل یابد همی سوی خاکببرد ز خورشید وز باد و خاک 
 نه زو بار باید که یابد نه برگز خاکش بود زندگانی و مرگ 
 یکی داستان کردم از نوش‌زادنگه کن مگر سر نپیچی ز داد 
 اگر چرخ را کوش سدری بدیهمانا که سدریش کسری بدی 
 پسر سر چرا پیچد از راه اوینشست که جوید ابر گاه اوی 
 ز من بشنو این داستان سر به سربگویم تو را ای پسر در بدر 
 چو گفتار دهقان بیاراستمبدین خویشتن را نشان خواستم 
 که ماند ز من یادگاری چنینبدان آفرین کو کند آفرین 
 پس از مرگ بر من که گوینده‌امبدین نام جاوید جوینده‌ام 
 چنین گفت گوینده‌ی پارسیکه بگذشت سال از برش چار سی 
 که هر کس که بر دادگر دشمنستنه مردم نژادست که آهرمنست 
 هم از نوش‌زاد آمد این داستانکه یاد آمد از گفته باستان 
 چو بشنید فرزند کسری که تختبپردخت زان خسروانی درخت 
 در کاخ بگشاد فرزند شاهبرو انجمن شد فراوان سپاه 
 کسی کو ز بند خرد جسته بودبه زندان نوشین‌روان بسته بود 
 ز زندانها بندها برگرفتهمه شهر ازو دست بر سر گرفت 
 به شهر اندرون هرک ترسا بدنداگر جاثلیق ار سکوبا بدند 
 بسی انجمن کرد بر خویشتنسواران گردنکش و تیغ‌زن 
 فراز آمدندش تنی سی‌هزارهمه نیزه‌داران خنجرگزار 
 یکی نامه بنوشت نزدیک خویشز قیصر چو آیین تاریک خویش 
 که بر جندشاپور مهتر توییهم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی 
 همه شهر ازو پرگنهکار شدسر بخت برگشته بیدار شد 
 خبر زین به شهر مداین رسیدازان که آمد از پور کسری پدید 
 نگهبان مرز مداین ز راهسواری برافگند نزدیک شاه 
 سخن هرچ بشنید با او بگفتچنین آگهی کی بود در نهفت 
 فرستاده برسان آب روانبیامد به نزدیک نوشین‌روان 
 بگفت آنچ بشنید و نامه بدادسخنها که پیدا شد از نوش‌زاد 
 ازو شاه بشنید و نامه بخواندغمی گشت زان کار و تیره بماند 
 جهاندار با موبد سرفرازنشست و سخن رفت چندی به راز 
 چو گشت آن سخن بر دلش جای گیربفمود تا نزد او شد دبیر 
 یکی نامه بنوشت با داغ و دردپرآژنگ رخ لب پر از باد سرد 
 نخستین بران آفرین گستریدکه چرخ و زمان و زمین آفرید 
 نگارنده‌ی هور و کیوان و ماهفروزنده‌ی فر و دیهیم و گاه 
 ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیلز گرد پی مور تا رود نیل 
 همه زیر فرمان یزدان بودوگر در دم سنگ و سندان بود 
 نه فرمان او را کرانه پدیدنه زو پادشاهی بخواهد برید 
 بدانستم این نامه‌ی ناپسندکه آمد ز فرزند چندین گزند 
 وزان پرگناهان زندان‌شکنکه گشتند با نوش‌زاد انجمن 
 چنین روز اگر چشم دارد کسیسزد گر نماند به گیتی بسی 
 که جز مرگ را کس ز مادر نزادز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد 
 رها نیست از چنگ و منقار مرگپی پشه و مور با پیل و کرگ 
 زمین گر گشاده کند راز خویشبپیماید آغاز و انجام خویش 
 کنارش پر از تاجداران بودبرش پر ز خون سواران بود 
 پر از مرد دانا بود دامنشپر از خوب رخ جیب پیراهنش 
 چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگبدو بگذرد زخم پیکان مرگ 
 گروهی که یارند با نوش‌زادکه جز مرگ کسری ندارند یاد 
 اگر خود گذر یابی از روز بدبه مرگ کسی شاه باشی سزد 
 و دیگر که از مرگ شاهان دادنگیرد کسی یاد جز بدنژاد 
 سر نوش‌زاد از خرد بازگشتچنین دیو با او هم‌آواز گشت 
 نباشد برو پایدار این سخنبرافراخت چون خواست آمد ببن 
 نبایست کو نزد ما دستگاهبدین آگهی خیره کردی تباه 
 اگر تخت گشتی ز خسرو تهیهمو بود زیبای شاهنشهی 
 چنین بود خود در خور کیش اویسزاوار جان بداندیش اوی 
 ازین بر دل اندیشه و باک نیستاگر کیش فرزند ما پاک نیست 
 وزین کس که با او بهم ساختندوز آزرم ما دل بپرداختند 
 وزان خواسته کو تبه کرد نیزهمی بر دل ما نسنجد به چیز 
 بداندیش و بیکار و بدگوهرندبدین زیردستی نه اندر خورند 
 ازین دست خوارست بر ما سخنز کردار ایشان تو دل بد مکن 
 مرا بیم و باک از جهانداورستکه از دانش برتو ران برترست 
 نباید که شد جان ما بی‌سپاسبه نزدیک یزدان نیکی‌شناس 
 مرا داد پیروزی و فرهیفزونی و دیهیم شاهنشهی 
 سزای دهش گر نیایش بدیمرا بر فزونی فزایش بدی 
 گر از پشت من رفت یک قطره آببه جای دگر یافته جای خواب 
 چو بیدار شد دشمن آمد مرابترسم که رنج از من آمد مرا 
 وگر گاه خشم جهاندار نیستمرا از چنین کار تیمار نیست 
 وزان کس که با او شدند انجمنهمه زار و خوارند بر چشم من 
 وزان نامه کز قیصر آمد بدویهمی آب تیره درآمد به جوی 
 ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوستگمانند قیصر بتن خویش اوست 
 کسی را که کوتاه باشد خردبدین نیاکان خود ننگرد 
 گران بی‌خرد سر بپیچد ز دادبه دشنام او لب نباید گشاد 
 که دشنام او ویژه دشنام ماستکجا از پی و خون و اندام ماست 
 تو لشکر بیارای و بر ساز جنگمدارا کن اندر میان با درنگ 
 ور ای دون که تنگ اندر آید سخنبه جنگ اندرون هیچ تندی مکن 
 گرفتنش بهتر ز کشتن بودمگرش از گنه بازگشتن بود 
 از آبی کزو سرو آزاد رستسزد گر نباید بدو خاک شست 
 وگر خوار گیرد تن ارجمندبه پستی نهد روی سرو بلند 
 سرش برگراید ز بالین نازمدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز 
 گرامی که خواری کند آرزوینشاید جدا کرد او را ز خوی 
 یکی ارجمندی بود کشته خوارچو با شاه گیتی کند کارزار 
 تواز کشتن او مدار ایچ باکچوخون سرخویش گیرد به خاک 
 سوی کیش قیصر گراید همیز دیهیم ما سر بتابدهمی 
 عزیزی بود زار و خوار و نژندگزیده به شاهی ز چرخ بلند 
 بدین داستان زد یکی مهرنوشپرستار با هوش و پشمینه پوش 
 که هرکو به مرگ پدر گشت شادورا رامش و زندگانی مباد 
 تو از تیرگی روشنایی مجویکه با آتش آب اندر آید به جوی 
 نه آسانیی دید بی رنج کسکه روشن زمانه برینست و بس 
 تو با چرخ گردان مکن دوستیکه‌گه مغز اویی و گه پوستی 
 چه جویی زکردار او رنگ و بویبخواهد ربودن چو به نمود روی 
 بدان گه بود بیم رنج و گزندکه گردون گردان برآرد بلند 
 سپاهی که هستند با نوش زادکجا سر به پیچند چندین ز داد 
 تو آن را جز از باد و بازی مدانگزاف زنان بود و رای بدان 
 هران کس که ترساست از لشکرشهمی از پی کیش پیچد سرش 
 چنینست کیش مسیحا که دمزنی تیز و گردد کسی زو دژم 
 نه پروای رای مسیحابودبه فرجام خصمش چلیپا بود 
 دگر هرکه هست از پراگندگانبدآموز و بدخواه و از بندگان 
 از ایشان یکی برتری رای نیستدم باد با رای ایشان یکیست 
 به جنگ ار گرفته شود نوش‌زادبرو زین سخنها مکن هیچ یاد 
 که پوشیده رویان او در نهانسرآرند برخویشتن بر زمان 
 هم ایوان او ساز زندان اویابا آنک بردند فرمان اوی 
 در گنج یک سر بدو برمبندوگر چه چنین خوار شد ارجمند 
 ز پوشیده رویان و از خوردنیز افگندنی هم ز گستردنی 
 برو هیچ تنگی نباید به چیزنباید که چیزی نیابد به نیز 
 وزین مرزبانان ایرانیانهران کس که بستند با او میان 
 چو پیروز گردی مپیچان سخنمیانشان به خنجر به دو نیم کن 
 هران کس که او دشمن پادشاستبه کام نهنگش سپاری رواست 
 جزان هرک ما را به دل دشمنستز تخم جفا پیشه آهرمنست 
 ز ما نیکوییها نگیرند یادتو را آزمایش بس ازنوش زاد 
 ز نظاره هرکس که دشنام دادزبانش بجنبید بر نوش زاد 
 بران ویژه دشنام ما خواستندبه هنگام بدگفتن آراستند 
 مباش اندرین نیزهمداستانکه بدخواه راند چنین داستان 
 گراو بی هنرشد هم ازپشت ماستدل ما برین راستی برگواست 
 زبان کسی کو ببد کرد یادوزو بود بیداد برنوش زاد 
 همه داغ کن برسر انجمنمبادش زبان ومبادش دهن 
 کسی کو بجوید همی روزگارکه تا سست گردد تن شهریار 
 به کار آورد کژی و دشمنیبداندیشی و کیش آهرمنی 
 بدین پادشاهی نباشد رواستکه فر و سر و افسر و چهر ماست 
 نهادند برنامه بر مهر شاهفرستاده برگشت پویان به راه 
 چو از ره سوی رام برزین رسیدبگفت آنچ از شاه کسری شنید 
 چو آن گفته شد نامه او بدادبه فرمان که فرمود با نوش زاد 
 سپه کردن و جنگ را ساختنوز آزرم او مغز پرداختن 
 چوآن نامه برخواند مرد کهنشنید از فرستاده چندی سخن 
 بدانگه که خیزد خروش خروسز درگاه برخاست آوای کوس 
 سپاهی بزرگ از مداین برفتبشد رام برزین سوی جنگ تفت 
 پس آگاهی آمد سوی نوش‌زادسپاه انجمن کرد و روزی بداد 
 همه جاثلیقان و به طریق رومکه بودند زان مرز آبادبوم 
 سپهدار شماس پیش اندرونسپاهی همه دست شسته به خون 
 برآمد خروش از در نوش‌زادبجنبید لشکر چو دریا ز باد 
 به هامون کشیدند یکسر ز شهرپر از جنگ سر دل پر از کین و زهر 
 چو گرد سپه رام برزین بدیدبزد نای رویین وصف بر کشید 
 ز گرد سواران جوشنورانگراییدن گرزهای گران 
 دل سنگ خارا همی‌بردریدکسی روی خورشید تابان ندید 
 به قلب سپاه اندرون نوش‌زادیکی ترگ رومی به سر برنهاد 
 سپاهی بد از جاثلقیان رومکه پیدا نبد از پی نعل بوم 
 تو گفتی مگر خاک جوشان شدستهوا بر سر او خروشان شدست 
 زره دار گردی بیامد دلیرکجا نام اوبود پیروز شیر 
 خروشید کای نامور نوش‌زادسرت را که پیچید چونین ز داد 
 بگشتی ز دین گیومرتیهم از راه هوشنگ و تهمورسی 
 مسیح فریبنده خود کشته شدچو از دین یزدان سرش گشته شد 
 ز دین آوران کین آنکس مجویکجا کارخود را ندانست روی 
 اگر فر یزدان برو تافتیجهود اندرو راه کی یافتی 
 پدرت آن جهاندار آزادمردشنیدی که با روم و قیصر چه کرد 
 تو با او کنون جنگ سازی همیسرت به آسمان برفرازی همی 
 بدین چهرچون ماه و این فرو برزبرین یال و کتف و برین دست و گرز 
 نبینم خرد هیچ نزدیک توچنین خیره شد جان تاریک تو 
 دریغ آن سرو تاج و نام و نژادکه اکنون همی‌داد خواهی به باد 
 تو با شاه کسری بسنده نه‌ایوگر پیل و شیر دمنده نه‌ای 
 چو دست و عنان توای شهریاربایوان شاهان ندیدم نگار 
 چو پای و رکیب تو و یال توچنین شورش و دست و کوپال تو 
 نگارنده‌ی چین نگاری ندیدزمانه چو تو شهریاری ندید 
 جوانی دل شاه کسری مسوزمکن تیره این آب گیتی‌فروز 
 پیاده شو از باره زنهار خواهبه خاک افگن این گرز و رومی کلاه 
 اگر دور از ایدر یکی باد سردنشاند بروی تو بر تیره گرد 
 دل شهریار از تو بریان شودز روی تو خورشید گریان شود 
 به گیتی همه تخم زفتی مکارستیزه نه خوب آید از شهریار 
 گر از رای من سر به یک سو بریبلندی گزینی و کنداوری 
 بسی پند پیروز یاد آیدتسخن هی ابد گوی یاد آیدت 
 چنین داد پاسخ ورانوش‌زادکه‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد 
 ز لشکر مرا زینهاری مخواهسرافراز گردان و فرزند شاه 
 مرا دین کسری نباید همیدلم سوی مادر گراید همی 
 که دین مسیحاست آیین اوینگردم من از فره و دین اوی 
 مسیحای دین دار اگرکشته شدنه فر جهاندار ازو گشته شد 
 سوی پاک یزدان شد آن رای پاکبلندی ندید اندرین تیره خاک 
 اگرمن شوم کشته زان باک نیستکجا زهر مرگست و تریاک نیست 
 بگفت این سخن پیش پیروز پیربپوشید روی هوا را بتیر 
 برفتند گردان لشکر ز جایخروش آمد از کوس وز کرنای 
 سپهبد چوآتش برانگیخت اسببیامد بکردار آذر گشسب 
 چپ لشکر شاه ایران ببردبه پیش سپه در نماند ایچ گرد 
 فراوان ز مردان لشکر بکشتازان کار شد رام برزین درشت 
 بفرمود تا تیرباران کنندهوا چون تگرگ بهاران کنند 
 بگرد اندرون خسته شد نوش‌زادبسی کرد از پند پیروز یاد 
 بیامد به قلب سپه پر ز دردتن از تیر خسته رخ از درد زرد 
 چنین گفت پیش دلیران رومکه جنگ پدر زار و خوارست و شوم 
 بنالید و گریان سقف را بخواندسخن هرچ بودش به دل در براند 
 بدو گفت کین روزگارم دژمز من بر من آورد چندین ستم 
 کنون چون به خاک اندر آید سرمسواری برافگن بر مادرم 
 بگویش که شد زین جهان نوش‌زادسرآمدبدو روز بیداد و داد 
 تو از من مگر دل نداری به رنجکه اینست رسم سرای سپنج 
 مرا بهره اینست زین تیره روزدلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز 
 نزاید جز از مرگ را جانوراگر مرگ دانی غم من مخور 
 سر من ز کشتن پر از دود نیستپدر بتر از من که خشنود نیست 
 مکن دخمه و تخت و رنج درازبه رسم مسیحا یکی گور ساز 
 نه کافور باید نه مشک و عبیرکه من زین جهان کشته گشتم بتیر 
 بگفت این و لب را بهم برنهادشد آن نامور شیردل نوش‌زاد 
 چو آگاه شد لشکر از مرگ شاهپراگنده گشتند زان رزمگاه 
 چو بشنید کو کشته شد پهلوانغریوان به بالین او شد دوان 
 ازان رزمگه کس نکشتند نیزنبودند شاد و نبردند چیز 
 و را کشته دیدند و افگنده خوارسکوبای رومی سرش بر کنار 
 همه رزمگه گشت زو پر خروشدل رام برزین پر از درد و جوش 
 زاسقف بپرسید کزنوش زاداز اندرز شاهی چه داری به یاد 
 چنین داد پاسخ که جز مادرشبرهنه نباید که بیند برش 
 تن خویش چون دید خسته به تیرستودان نفرمود و مشک و عبیر 
 نه افسر نه دیبای رومی نه تختچو از بندگان دید تاریک بخت 
 برسم مسیحا کنون مادرشکفن سازد و گور و هم چادرش 
 کنون جان او با مسیحا یکیستهمانست کاین خسته بردار نیست 
 مسیحی بشهر اندرون هرک بودنبد هیچ ترسای رخ ناشخود 
 خروش آمد از شهروز مرد و زنکه بودند یک سر شدند انجمن 
 تن شهریار دلیر و جواندل و دیده شاه نوشین‌روان 
 به تابوتش از جای برداشتندسه فرسنگ بر دست بگذاشتند 
 چوآگاه شد زان سخن مادرشبه خاک اندرآمد سر و افسرش 
 ز پرده برهنه بیامد به راهبرو انجمن گشته بازارگاه 
 سراپرده‌ای گردش اندر زدندجهانی همه خاک بر سر زدند 
 به خاکش سپردند و شد نوش‌زادز باد آمد و ناگهان شد به باد 
 همه جند شاپور گریان شدندز درد دل شاه بریان شدند 
 چه پیچی همی خیره در بند آزچودانی که ایدر نمانی دراز 
 گذرجوی و چندین جهان را مجویگلش زهر دارد به سیری مبوی 
 مگردان سرازدین وز راستیکه خشم خدای آورد کاستی 
 چو این بشنوی دل زغم بازکشمزن بر لبت بر ز تیمار تش 
 گرت هست جام می‌زرد خواهبه دل خرمی را مدان از گناه 
 نشاط وطرب جوی وسستی مکنگزافه مپرداز مغزسخن 
 اگر در دلت هیچ حب علیستتو را روز محشر به خواهش ولیست 
 نگر خواب را بیهده نشمرییکی بهره دانی ز پیغمبری 
 به ویژه که شاه جهان بیندشروان درخشنده بگزیندش 
 ستاره زند رای با چرخ و ماهسخنها پراگنده کرده به راه 
 روانهای روشن ببیند به خوابهمه بودنیها چوآتش برآب 
 شبی خفته بد شاه نوشین روانخردمند و بیدار و دولت جوان 
 چنان دید درخواب کز پیش تختبرستی یکی خسروانی درخت 
 شهنشاه را دل بیاراستیمی‌و رود و رامشگران خواستی 
 بر او بران گاه آرام و نازنشستی یکی تیزدندان گراز 
 چو بنشست می خوردن آراستیوزان جام نوشین‌روان خواستی 
 چوخورشید برزد سر از برج گاوز هر سو برآمد خروش چگاو 
 نشست از بر تخت کسری دژمازان دیده گشته دلش پر ز غم 
 گزارنده‌ی خواب را خواندندردان را ابر گاه بنشاندند 
 بگفت آن کجا دید در خواب شاهبدان موبدان نماینده راه 
 گزارنده‌ی خواب پاسخ ندادکزان دانش او را نبد هیچ یاد 
 به نادانی آنکس که خستو شودز فام نکوهنده یک سو شود 
 ز داننده چون شاه پاسخ نیافتپراندیشه دل را سوی چاره تافت 
 فرستاد بر هر سویی مهتریکه تا باز جوید ز هر کشوری 
 یکی بدره با هر یکی یار کردبه برگشتن امید بسیار کرد 
 به هر بدره‌ای بد درم ده هزاربدان تاکند در جهان خواستار 
 گزارنده خواب دانا کسیبه هر دانشی راه جسته بسی 
 که بگزارد این خواب شاه جهاننهفته بر آرد ز بند نهان 
 یکی بدره آگنده او را دهندسپاسی به شاه جهان برنهند 
 به هر سو بشد موبدی کاردانسواری هشیوار بسیار دان 
 یکی از ردان نامش آزادسروز درگاه کسری بیامد به مرو