شاهنامه/پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۱۱

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود ۱۱)
'


مگر بر من این آشکارا شود پر آتش دلم پرمدارا شود
پر از در شد گو بایوان خویش جهاندیده فرزانه را خواند پیش
بگفت آنچ با مادرش رفته بود ز مادر که برآتش آشفته بود
نشستند هر دو بهم رای زن گو و مرد فرزانه بی‌انجمن
بدو گفت فرزانه کای نیکخوی نگردد بما راست این آرزوی
ز هر سو بخوانیم برنا و پیر کجا نامداری بود تیزویر
ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای وزان تیزویران جوینده رای
ز دریا و از کنده وزرمگاه بگوییم با مرد جوینده راه
سواران بهر سو پراگند گو بجایی که بد موبدی پیشرو
سراسر بدرگاه شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند
جهاندار بنشست با موبدان بزرگان دانادل و بخردان
صفت کرد فرزانه آن رزمگاه که چون رفت پیکار جنگ وسپاه
ز دریا و از کنده و آبگیر یکایک بگفتند با تیزویر
نخفتند زایشان یکی تیره شب نه بر یکدگر برگشادند لب
ز میدان چو برخاست آواز کوس جهاندیدگان خواستند آبنوس
یکی تخت کردند از چارسوی دومرد گرانمایه و نیکخوی
همانند آن کنده و رزمگاه بروی اندر آورده روی سپاه
بران تخت سدخانه کرده نگار صفی کرد او لشکر کارزار
پس آنگه دولشکر زساج و زعاج دو شاه سرافراز با پیل وتاج
پیاده بدید اندرو با سوار همه کرده آرایش کارزار
ز اسبان و پیلان و دستور شاه مبارز که اسب افگند بر سپاه
همه کرده پیکر به آیین جنگ یک تیز وجنبان یکی با درنگ
بیاراسته شاه قلب سپاه ز یک دست فرزانه‌ی نیک‌خواه
ابر دست شاه از دو رویه دو پیل ز پیلان شده گرد همرنگ نیل
دو اشتر بر پیل کرده به پای نشانده برایشان دو پاکیزه رای
به زیر شتر در دو اسب و دو مرد که پرخاش جویند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روی دوصف ز خون جگر بر لب آورده کف
پیاده برفتی ز پیش و ز پس کجا بود در جنگ فریادرس
چو بگذاشتی تا سر آوردگاه نشستی چو فرزانه بر دست شاه
همان نیزه فرزانه یک خانه بیش نرفتی نبودی ازین شاه پیش
سه خانه برفتی سرافراز پیل بدیدی همه رزم گه از دو میل
سه خانه برفتی شتر همچنان برآورد گه بر دمان و دنان
نرفتی کسی پیش رخ کینه‌خواه همی‌تاختی او همه رزمگاه
همی‌راند هر یک به میدان خویش برفتن نکردی کسی کم و بیش
چو دیدی کسی شاه را در نبرد به آواز گفتی که شاها بگرد
ازان پس ببستند بر شاه راه رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه
نگه کرد شاه اندران چارسوی سپه دید افگنده چین در بروی
ز اسب و ز کنده بر و بسته راه چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه
شد از رنج وز تشنگی شاه مات چنین یافت از چرخ گردان برات
ز شطرنج طلخند بد آرزوی گوآن شاه آزاده و نیکخوی
همی‌کرد مادر ببازی نگاه پر از خون دل از بهر طلخند شاه
نشسته شب و روز پر درد وخشم ببازی شطرنج داده دو چشم
همه کام و رایش به شطرنج بود ز طلخند جانش پر از رنج بود
همیشه همی‌ریخت خونین سرشک بران درد شطرنج بودش پزشک
بدین گونه بد تاچمان و چران چنین تا سر آمد بروبر زمان
سرآمد کنون برمن این داستان چنان هم که بشنیدم ازباستان
نگه کن که شادان برزین چه گفت بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
بدرگه شهنشاه نوشین روان که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی
پزشک سخنگوی وکنداوران بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره‌ای بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای
چنان بد که روزی بهنگام بار بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان همی‌بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی‌گمان سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست که نوشین روان برجهان پادشاست
بدو گفت شاه این نشاید بدن مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامه‌ی من بر رای هند نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای کزو بایدت بی‌گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیسد بیاراست شاه فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامه‌ی شاه رای بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان بزرگان قنوج با بخردان
چوبرزد سر از کوه رخشنده روز پدید آمد آن شمع گیتی فروز
پزشکان فرزانه را خواند رای کسی کو بدانش بدی رهنمای
چو برزوی بنهاد سرسوی کوه برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید ز پژمرده و آنچ رخشنده دید
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر همی بر پراگند بر مرده بر
یکی مرده زنده نگشت ازگیا همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای ابر رنج اوبرنیامد بجای
بدانست کان کار آن پادشا ست که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه هم ازنامداران هم از رنج راه
وزان خواسته نیز کورده بود زگفتار بیهوده آزرده بود
زکارنبشته ببد تنگدل که آن مرد بیدانش و سنگدل
چرا خیره بر باد چیزی نبشت که بد بار آن رنج گفتار زشت
چنین گفت زان پس بران بخردان که‌ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد ز هر دانشی پیش اوک رد یاد
که من در نبشته چنین یافتم بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه بیابی چوجویی توازگنج شاه
چو بشنید برزوی زو شاد شد همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه برای وبدانش نماینده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار ندارم فزون ز آنچ گویی مدار
کلیله بیاورد گنجور شاه همی‌بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی همه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد ز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درست بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامه‌ی هندوان فرستاد نزدیک نوشین روان
بدین گونه تا پاسخ نامه دید که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شاره‌ی هندی و تیغ هند همه روی آهن سراسر پرند
بیامد ز قنوج برزوی شاد بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج به گنج‌ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست جز از جامه‌ی شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت بر گاه کسری خرامید تفت
چو آمد به نزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامه‌ی شهریار ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان ز داننده رنجم نگردد نهان
بدو گفت شاه این بزرگ آروزست بر اندازه‌ی مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامه‌ی خسروی نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه بدو ناسزا کس نکردی نگاه
چنین تا بتازی سخن راندند ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصر بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش بدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد زمان و زمین پیش او بنده باد
از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند همان کس که بردش با بر بلند
چنان بد که کسری بدان روزگار برفت از مداین ز بهر شکار
همی‌تاخت با غرم و آهو به دشت پراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاری رسید درخت و گیا دید و هم سایه دید
همی‌راند با شاه بوزرجمهر ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگی شاه نرم بدان تاکند برگیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچکس یکی خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتید چندی بران مرغزار نهاده سرش مهربان برکنار
همیشه ببازوی آن شاه بر یکی بند بازو بدی پرگهر
برهنه شد از جامه بازوی او یکی مرغ رفت از هوا سوی او
فرودآمد از ابر مرغ سیاه ز پرواز شد تا ببالین شاه
ببازو نگه کرد وگوهر بدید کسی رابه نزدیک او برندید
همه لشکرش گرد آن مرغزار همی‌گشت هرکس ز بهر شکار
همان شاه تنها بخواب اندرون نه بر گرد او برکسی رهنمون
چومرغ سیه بند بازوی بدید سر در ز آن گوهران بردرید
چوبدرید گوهر یکایک بخورد همان در خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او بر پرید همانگه ز دیدار شد ناپدید
دژم گشت زان کار بوزرجمهر فروماند از کارگردان سپهر
بدانست کمد بتنگی نشیب زمانه بگیرد فریب و نهیب
چوبیدارشد شاه و او را بدید کزان سان همی لب بدندان گزید
گمانی چنان برد کو را بخواب خورش کرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت که پالایش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم ز خاکست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندی زبان رنجه کرد ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد
بپژمرد بر جای بوزرجمهر ز شاه و ز کردار گردان سپهر
که بس زود دید آن نشان نشیب خردمند خامش بماند از نهیب
همه گرد بر گرد آن مرغزار سپه بود و اندر میان شهریار
نشست از بر اسب کسری بخشم ز ره تا در کاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همی لب گزید فرود آمد از باره چندی ژکید
بفرمود تا روی سندان کنند بداننده بر کاخ زندان کنند
دران کاخ بنشست بوزرجمهر ازو برگسسته جهاندار مهر
یکی خویش بودش دلیر وجوان پرستنده‌ی شاه نوشین‌روان
بهرجای با شاه در کاخ بود به گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسید یک روز بوزرجمهر ز پرورده‌ی شاه خورشید چهر
که او را پرستش همی چون کنی بیاموز تا کوشش افزون کنی
پرستنده گفت ای سر موبدان چنان دان که امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم زمین ز آبدستان مگر یافت نم
نگه سوی من بنده زان گونه کرد که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشت مراسست شد آبدستان بمشت
بدو دانشی گفت آب آر خیز چنان چون که بر دست شاه آب ریز
بیاورد مرد جوان آب گرم همی‌ریخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت کین بار بر دستشوی تو با آب جو هیچ تندی مجوی
چولب را ببالاید از بوی خوش تو از ریخت آبدستان نکش
چو روز دگر شاه نوشین‌روان بهنگام خوردن بیاورد خوان
پرستنده را دل پراندیشه گشت بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ریخت آب نه نرم ونه از ریختن برشتاب
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر که گفت این تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرین دانش او داد راه که بیند همی این جهاندار شاه
بدو گفت رو پیش دانا بگوی کزان نامور جاه و آن آبروی
چراجستی از برتری کمتری ببد گوهر و ناسزا داوری
پرستنده بشنید و آمد دوان برخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت چین یافت زو پاسخ اندر نهفت
که حال من از حال شاه جهان فراوان بهست آشکار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد سخنها یکایک برو برشمرد
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه ورا بند فرمود و تاریک چاه
دگر باره پرسید زان پیشکار که چون دارد آن کم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر بگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه که روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو باد همه پاسخش کرد بر شاه یاد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ ز آهن تنوری بفرمود تنگ
ز پیکان وز میخ گرد اندرش هم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جای دانا گزید دل از مهر دانا بیکسو کشید
نبد روزش آرام و شب جای خواب تنش پر ز سختی دلش پرشتاب
چهارم چنین گفت شاه جهان ابا پیشکارش سخن درنهان
که یک بار نزدیک دانا گذار ببر زود پیغام و پاسخ بیار
بگویش که چون‌بینی اکنون تنت که از میخ تیزست پیراهنت
پرستنده آمد بداد آن پیام که بشنید زان مهر خویش کام
چنین داد پاسخ بمرد جوان که روزم به از روز نوشین‌روان
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد ز گفتار شد شاه را روی زرد
ز ایوان یکی راستگوی گزید که گفتار دانا بداند شنید
ابا او یکی مرد شمشیر زن که دژخیم بود اندران انجمن
که رو تو بدین بد نهان را بگوی که گر پاسخت را بود رنگ و بوی
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز نماید تو را گردش رستخیز
که گفتی که زندان به از تخت شاه تنوری پر از میخ با بند و چاه
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد شد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاکدل گفت بوزرجمهر که ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت ببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آن سرآید همی نیک و بد بی‌گمان
ز سختی گذر کردن آسان بود دل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخیم باز آمدند بر شاه گردن فراز آمدند
شنیده بگفتند با شهریار دلش گشت زان پاسخ او فگار
به ایوانش بردند زان تنگ جای به دستوری پاکدل رهنمای
برین نیز بگذشت چندی سپهر پر آژنگ شد روی بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باریک شد دوچمش ز اندیشه تاریک شد
چو با گنج رنجش برابر نبود بفرسود ازان درد و در غم بسود
چنان بد که قیصر بدان چندگاه رسولی فرستاد نزدیک شاه
ابا نامه و هدیه و با نثار یکی درج و قفلی برو استوار
که با شاه کنداوران وردان فراوان بود پاکدل موبدان
بدین قفل و این درج نابرده دست نهفته بگویند چیزی که هست
فرستیم باژ ار بگویند راست جز از باژ چیزی که آیین ماست
گرای دون که زین دانش ناگزیر بماند دل موبد تیزویر
نباید که خواهد ز ما باژ شاه نراند بدین پادشاهی سپاه
برین گونه دارم ز قیصر پیام تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام
فرستاده راگفت شاه جهان که این هم نباشد ز یزدان نهان
من از فر او این بجای آورم همان مرد پاکیزه رای آورم
یکی هفته ایدر ز می شاد باش برامش دل آرای وآزاد باش
ازان پس بران داستان خیره ماند بزرگان و فرزانگانرا بخواند
نگه کرد هریک زهر باره‌ای که سازد مر آن بند را چاره‌ای
بدان درج و قفلی چنان بی‌کلید نگه کرد و هر موبدی بنگرید
ز دانش سراسر بیکسو شدند بنادانی خویش خستو شدند
چو گشتند یک انجمن ناتوان غمی شد دل شاه نوشین‌روان
همی‌گفت کین راز گردان سپهر بیارد باندیشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج بفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسبی گزین نشست شهنشاه کردند زین
به نزدیک دانا فرستاد و گفت که رنجی که دیدی نشاید نهفت
چنین راند بر سر سپهر بلند که آید ز ما بر تو چندی گزند
زیان تو مغز مرا کرد تیز همی با تن خویش کردی ستیز
یکی کار پیش آمدم ناگزیر کزان بسته آمد دل تیزویر
یکی درج زرین سرش بسته خشک نهاده برو قفل و مهری ز مشک
فرستاد قیصر برما ز روم یکی موبدی نامبردار بوم
فرستاده گوید که سالار گفت که این راز پیدا کنید از نهفت
که این درج را چیست اندر نهان بگویند فرزانگان جهان
به دل گفتم این راز پوشیده چهر ببیند مگر جان بوزرجمهر
چوبشنید بوزرجمهر این سخن دلش پرشد از رنج و درد کهن
ز زندان بیامد سرو تن بشست به پیش جهانداور آمد نخست
همی‌بود ترسان ز آزار شاه جهاندار پر خشم و او بیگناه
شب تیره و روز پیدا نبود بدان سان که پیغام خسرو شنود
چو خورشید بنمود تاج از فراز بپوشید روی شب تیره باز
باختر نگه کرد بوزرجمهر چوخورشید رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست ز دانندگان استواری بجست
بدو گفت بازار من خیره گشت چو چشمم ازین رنجها تیره گشت
نگه کن که پیشت که آید به راه ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر همی‌رفت پویان زنی خوب چهر
خردمند بینا بدانا بگفت سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنین گفت پرسنده را راه جوی که بپژوه تا دارد این ماه شوی
زن پاکدامن بپرسنده گفت که شویست و هم کودک اندر نهفت
چوبشنید داننده گفتار زن بخندید بر باره‌ی گامزن
همانگه زنی دیگر آمد پدید بپرسید چون ترجمانش بدید
که‌ای زن تو را بچه وشوی هست وگر یک تنی باد داری بدست
بدو گفت شویست اگر بچه نیست چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست
همانگه سدیگر زن آمد پدید بیامد بر او بگفت و شنید
که ای خوب رخ کیست انباز تو برین کش خرامیدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودست شوی نخواهم که پیداکنم نیز روی
چو بشنید بوزرجمهر این سخن نگر تا چه اندیشه افگند بن
بیامد دژم روی تازان به راه چو بردند جوینده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزدیک تخت دل شاه کسری غمی گشت سخت
که داننده را چشم بینا ندید بسی باد سرد از جگر بر کشید
همی‌کرد پوزش ازان کار شاه کزو داشت آزار بر بیگناه
پس از روم و قیصر زبان برگشاد همی‌کرد زان قفل و زان درج یاد
بشاه جهان گفت بوزرجمهر که تابان بدی تا بتابد سپهر
یکی انجمن درج در پیش شاه به پیش بزرگان جوینده راه
بنیروی یزدان که اندیشه داد روان مرا راستی پیشه داد
بگویم بدرج اندرون هرچ هست نسایم بران قفل وآن درج دست
اگر تیره شد چشم دل روشنست روان راز دانش همی‌جوشنست
ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار