شاهنامه/پادشاهی لهراسپ ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی لهراسپ ۳)
'


 که چندین به افسوس خوردی خزرکنون روز آسایش آمد بسر 
 اگر ساو و باژست و گنج گرانگروگان ازان مرز چندی سران 
 وگرنه فرخ‌زاد چون پیل مستبیاید کند کشورت را چو دست 
 چو الیاس بر خواند آن نامه رابه زهر آب در زد سر خامه را 
 چنین داد پاسخ که چندین هنرنبودی به روم اندرون سربسر 
 اگر من نخواهم همی باژ رومشما شاد باشید زان مرز و بوم 
 چنین دل گرفتید از یک سوارکه نزد شما یافت او زینهار 
 چنان دان که او دام آهرمنستو گر کوه آهن همان یکتنست 
 تو او را بدین جنگ رنجه مکنکه من بین درازی نمانم سخن 
 سخن چون به میرین و اهرن رسیدز الیاس و آن دام کو گسترید 
 فرستاد میرین به قیصر پیامکه این اژدها نیست کاید به دام 
 نه گرگست کز چاره بیجان شودز آلودن زهر پیچان شود 
 چو الیاس در جنگ خشم آوردجهانجوی را خون به چشم آورد 
 نگه کن کنون کاین سرافراز مردازو چند پیچد به دشت نبرد 
 غمی گشت قیصر ز گفتارشانچو بشنید زان گونه بازارشان 
 فرخ‌زاد را گفت پر مایه‌ایهمی روم را همچو پیرایه‌ای 
 چنان دان که الیاس شیراوژن استچو اسپ افگند پیل رویین‌تن است 
 اگر تاب داری به جنگش بگویو گرنه مبر اندرین آب روی 
 اگر جنگ او را نداری تو پایبسازیم با او یکی خوب رای 
 به خوبی ز ره بازگردانمشسخن با هزینه برافشانمش 
 بدو گفت گشتاسپ کین جست و جویچرا باید و چیست این گفت و گوی 
 چو من باره اندر جهانم به خاکندارم ز مرز خزر هیچ باک 
 ولیکن نباید که روز نبردز میرین و اهرن بود یاد کرد 
 که ایشان به رزم اندر از دشمنیبرآرند کژی و آهرمنی 
 چو لشکر بیاید ز مرز خزرنگهبان من باش با یک پسر 
 به نیروی پیروزگر یک خدایچو من با سپاه اندر آیم ز جای 
 نه الیاس مانم نه با او سپاهنه چندن بزرگی و تخت و کلاه 
 کمربند گیرمش وز پشت زینبه ابر اندر آرم زنم بر زمین 
 دگر روز چون بردمید آفتابچو زرین سپر می‌نمود اندر آب 
 ز سوی خزر نای رویین بخاستهمی گرد بر شد سوی چرخ راست 
 سرافراز قیصر به گشتاسپ گفتکه اکنون جدا کن سپاه از نهفت 
 بگفت این و لشکر به بیرون کشیدگوان و یلان را به هامون کشید 
 همی گشت با گرزه‌ی گاوسارچو سرو بلند از بر کوهسار 
 همی جست بر دشت جای نبردز هامون به ابر اندر آورد گرد 
 چو الیاس دید آن بر و یال اویچنان گردش چنگ و گوپال اوی 
 سواری فرستاد نزدیک اویکه بفریبد ان رای تاریک اوی 
 بیامد بدو گفت کای سرفرازز قیصر بدین گونه سر کم فراز 
 کزین لشکر اکنون سوارش توییبهارش تویی نامدارش تویی 
 به یکسو گرای از میان دو صفچه داری چنین بر لب آورده کف 
 که الیاس شیر است روز نبردپذیره درآید سبک‌تر ز گرد 
 اگر هدیه خواهی ورا گنج هستمسای از پی چیز با رنج دست 
 ز گیتی گزین کن یکی بهره‌ییتو باشی بران بهره در شهره‌یی 
 همت یار باشم همت کهترمکه هرگز ز پیمان تو نگذرم 
 بدو گفت گشتاسپ کاین سرد گشتسخنها ز اندازه اندر گذشت 
 تو کردی بدین داوری دست پیشکنون بازگشتی ز گفتار خویش 
 سخن گفتن اکنون نیاید به کارگه جنگ و آویزش کارزار 
 فرستاده برگشت و آمد چو بادهمی کرد پاسخ به الیاس یاد 
 چو خورشید شد بر سر کوه زردنماند آن زمان روزگار نبرد 
 شب آمد یکی پرده‌ی آبنوسبپوشید بر چهره‌ی سندروس 
 چو خورشید ازان کوشش آگاه شدز برج کمان بر سر گاه شد 
 ببد چشمه‌ی روز چون سندروسز هر سو برآمد دم نای و کوس 
 چکاچاک برخاست از هر دو رویز خون شد همه رزمگه جوی جوی 
 بیامد سبک قیصر از میمنهدو داماد را کرد پیش بنه 
 ابر میمنه پور قیصر سقیلابر میسره قیصر و کوس و پیل 
 دهاده برآمد ز هر دو سپاهتو گفتی برآویخت با شید ماه 
 بجنبید گشتاسپ از پیش صفیکی باره زیر اژدهایی به کف 
 چنین گفت الیاس با انجمنکه قیصر همی باژ خواهد ز من 
 چو بر در چنین اژدها باشدشازیرا منش بابها باشدش 
 چو گشتاسپ الیاس را دید گفتکه اکنون هنرها نباید نهفت 
 برانگیختند اسپ هر دو سوارابا نیزه و تیر جوشن گذار 
 ازان لشکر الیاس بگشاد شستکه گشتاسپ را برکند کار پست 
 بزد نیزه گشتاسپ بر جوشنشبخست آن زمان کارزاری تنش 
 بیفگندش از باره برسان مستبیازید و بگرفت دستش به دست 
 ز پیش سواران کشانش ببردبیاورد و نزدیک قیصر سپرد 
 بیاورد لشکر به پیش سپاهبه کردار باد اندر آمد ز راه 
 ازیشان چه مایه گرفت و بکشتبکشتند مر هرک آمد به مشت 
 چو رومی پس‌اندر هم‌آواز شدچو گشتاسپ زان جایگه باز شد 
 بر قیصر آمد سپه تاختهبه پیروزی و گردن افراخته 
 ز لشکر چو قیصر بدیدش به راهز شادی پذیره شدش با سپاه 
 سر و چشم آن نامور بوس دادجهان‌آفرین را همی کرد یاد 
 وزان جایگه بازگشتند شادسپهبد کلاه کیان برنهاد 
 همه روم با هدیه و با نثاربرفتند شادان بر نامدار 
 برین نیز بگذشت چندی سپهربه دل در همی داشت و ننمود چهر 
 بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجویکه تا زنده‌ای زین جهان بهر جوی 
 براندیش با این سخن با خردکه اندیشه اندر سخن به خورد 
 به ایران فرستم فرستاده‌ییجهاندیده و پاک و آزاده‌یی 
 به لهراسپ گویم که نیم جهانتو داری به آرام و گنج مهان 
 اگر باژ بفرستی از مرز خویشببینی سرمایه‌ی ارز خویش 
 بریشان سپاهی فرستم ز رومکه از نعل پیدا نبینند بوم 
 چنین داد پاسخ که این رای تستزمانه بزیر کف پای تست 
 یکی نامور بود قالوس نامخردمند و با دانش و رای و کام 
 بخواند آن خردمند را نامدارکز ایدر برو تا در شهریار 
 بگویش که گر باژ ایران دهیبه فرمان گرایی و گردن نهی 
 به ایران بماند بتو تاج و تختجهاندار باشی و پیروزبخت 
 وگرنه مرا با سپاهی گرانهم از روم وز دشت نیزه‌وران 
 نگه کن که برخیزد از دشت غوفرخ‌زاد پیروزشان پیش رو 
 همه بومتان پاک ویران کنمز ایران به شمشیر بیران کنم 
 فرستاده آمد به کردار بادسرش پر خرد بد دلش پر ز داد 
 چو آمد به نزدیک شاه بزرگبدید آن در و بارگاه بزرگ 
 چو آگاهی آمد به سالار بارخرامان بیامد بر شهریار 
 که پیر جهاندیده‌یی بر درستهمانا فرستاده‌ی قیصرست 
 سوارست با او بسی نامدارهمی راه جوید بر شهریار 
 چو بشنید بنشست بر تخت عاجبسر بر نهاد آن دل افروز تاج 
 بزرگان ایران همه پیش تختنشستند شادان دل و نیکبخت 
 بفرمود تا پرده برداشتندفرستاده را شاد بگذاشتند 
 چو آمد به نزدیک تختش فرازبر او آفرین کرد و بردش نماز 
 پیام گرانمایه قیصر بدادچنان چون بباید به آیین و داد 
 غمی شد ز گفتار او شهریاربرآشفت با گردش روزگار 
 گرانمایه جایی بیاراستندفرستاده را شاد بنشاستند 
 فرستاد زربفت گستردنیز پوشیدنی و هم از خوردنی 
 بران گونه بنواخت او را به بزمتو گفتی که نشنید پیغام رزم 
 شب آمد پر اندیشه پیچان بخفتتو گفتی که با درد و غم بود جفت 
 چو خورشید بر تخت زرین نشستشب تیره رخسار خود را ببست 
 بفرمود تا رفت پیشش زریرسخن گفت هرگونه با شاه دیر 
 به شگبیر قالوس شد بار خواهورا راه دادند نزدیک شاه 
 ز بیگانه ایوان بپرداختندفرستاده را پیش بنشاختند 
 بدو گفت لهراسپ کای پر خردمبادا که جان جز خرد پرورد 
 بپرسم ترا راست پاسخ‌گزاراگر بخردی کام کژی مخار 
 نبود این هنرها به روم اندرونبدی قیصر از پیش شاهان زبون 
 کنون او بهر کشوری باژخواهفرستاد و بر ماه بنهاد گاه 
 چو الیاس را کو به مرز خزرگوی بود با فر و پرخاشخر 
 بگیرد ببندد همی با سپاهبدین باژخواهش که بنمود راه 
 فرستاده گفت ای سخنگوی شاهبه مرز خزر من شدم باژخواه 
 به پیغمبری رنج بردم بسینپرسید زین باره هرگز کسی 
 ولیکن مرا شاه زان‌سان نواختکه گردن به کژی نباید فراخت 
 سواری به نزدیک او آمدستکه از بیشه‌ها شیر گیرد به دست 
 به مردان بخندد همی روز رزمهم از جامه‌ی می به هنگام بزم 
 به بزم و به رزم و به روز شکارجهان‌بین ندیدست چون او سوار 
 بدو داد پرمایه‌تر دخترشکه بودی گرامی‌تر از افسرش 
 نشانی شدست او به روم اندرونچو نر اژدها شد به چنگش زبون 
 یکی گرگ بد همچو پیلی به دشتکه قیصر نیارست زان سو گذشت 
 بیفگند و دندان او را بکندوزو کشور روم شد بی‌گزند 
 بدو گفت لهراسپ کای راست‌گویکرا ماند این مرد پرخاشجوی 
 چنین داد پاسخ که باری نخستبه چهره زریرست گویی درست 
 به بالا و دیدار و فرهنگ و رایزریر دلیرست گویی بجای 
 چو بشنید لهراسپ بگشاد چهربران مرد رومی بگسترد مهر 
 فراوان ورا برده و بدره دادز درگاه برگشت پیروز و شاد 
 بدو گفت کاکنون به قیصر بگویکه من با سپاه آمدم جنگجوی 
 پر اندیشه بنشست لهراسپ دیربفرمود تا پیش او شد زریر 
 بدو گفت کاین جز برادرت نیستبدین چاره بشتاب وایدر مه‌ایست 
 درنگ آوری کار گردد تباهمیاسا و اسپ درنگی مخواه 
 ببر تخت و بالا و زرینه کفشهمان تاج با کاویانی درفش 
 من این پادشاهی مر او را دهمبرین بر سرش بر سپاسی نهم 
 تو ز ایدر برو تا حلب کینه‌جویسپه را جز از جنگ چیزی مگوی 
 زریر ستوده به لهراسپ گفتکه این راز بیرون کشیم از نهفت 
 گر اویست فرمان‌بر و مهترستورا هرک مهتر بود کهترست 
 بگفت این و برساخت در حال کارگزیده یکی لشکری نامدار 
 نبیره‌ی برزگان و آزادگانز کاوس و گودرز کشوادگان 
 ز تخم زرسپ آنک بودند نیزچو بهرام شیراوژن و ریونیز 
 همی رفت هر مهتری با دو اسپفروزان به کردار آذرگشسپ 
 نیاسود کس تا به مرز حلبجهان شد پر از جنگ و جوش و شغب 
 درفش همایون برافراختندسراپرده و خیمه‌ها ساختند 
 زریر سپهبد سپه را بماندبه بهرام گردنکش و خود براند 
 بسان کسی کو پیامی بردوگر نزد شاهی خرامی برد 
 ازان ویژگان پنج تن را ببردکه بودند با مغز و هشیار و گرد 
 چو نزدیک درگاه قیصر رسیدبه درگاه سالار بارش بدید 
 به در بر همه فرش دیبا کشیدبیامد به قیصر بگفت آنچ دید 
 به کاخ اندرون بود قیصر دژمچو قالوس و گشتاسپ با او بهم 
 بدو آگهی داد سالار بارکه آمد به درگه زریر سوار 
 چو قیصر شنید این سخن بار دادازان آمدن گشت گشتاسپ شاد 
 زریر اندر آمد چو سرو بلندنشست از بر تخت آن ارجمند 
 ز قیصر بپرسید و پوزش گرفتهمان رومیان را فروزش گرفت 
 بدو گفت قیصر فرخ‌زاد رانپرسی نداری به دل داد را 
 به قیصر چنین گفت فرخ زریرکه این بنده از بندگی گشت سیر 
 گریزان بیامد ز درگاه شاهکنون یافت ایدر چنین پایگاه 
 چو گشتاسپ بشنید پاسخ ندادتو گفتی ز ایران نیامدش یاد 
 چو قیصر شنید این سخن زان جوانپراندیشه شد مرد روشن‌روان 
 که شاید بدن این سخن کو بگفتجز از راستی نیست اندر نهفت 
 به قیصر ز لهراسپ پیغام دادکه گر دادگر سر نه پیچد ز داد 
 ازین پس نشستم برومست و بسبه ایران نمانیم بسیار کس 
 تو ز ایدر برو گو بیارای جنگسخن چون شنیدی نباید درنگ 
 نه ایران خزر گشت و الیاس منکه سر برکشیدی از آن انجمن 
 چنین داد پاسخ که من جنگ رابیازم همی هر سوی چنگ را 
 تو اکنون فرستاده‌ای بازگردبسازیم ناچار جای نبرد 
 ز قیصر چو بنشید فرخ زریرغمی شد ز پاسخ فروماند دیر 
 چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفتکه پاسخ چرا ماندی در نهفت 
 بدو گفت گشتاسپ من پیش ازینببودم بر شاه ایران زمین 
 همه لشکر شاه و آن انجمنهمه آگهند از هنرهای من 
 همان به که من سوی ایشان شومبگویم همه گفته‌ها بشنوم 
 برآرم ازیشان همه کام تودرفشان کنم در جهان نام تو 
 بدو گفت قیصر تو داناتریبرین آرزو بر تواناتری 
 چو بشنید گشتاسپ گفتار اوینشست از بر باره‌ی راه جوی 
 بیامد به جای نشست زریربه سر افسر و بادپایی به زیر 
 چو لشکر بدیدند گشتاسپ راسرافرازتر پور لهراسپ را 
 پیاده همه پیش اوی آمدندپر از درد و پر آب روی آمدند 
 همه پاک بردند پیشش نمازکه کوتاه شد رنجهای دراز 
 همانگه چو آمد به پیشش زریرپیاده ببود و شد از رزم سیر 
 گرامیش را تنگ در بر گرفتچو بگشاد لب پرسش اندر گرفت 
 نشستند بر تخت با مهترانبزرگان ایران و کنداوران 
 زریر خجسته به گشتاسپ گفتکه بادی همه ساله با بخت جفت 
 پدر پیر سر شد تو برنادلیز دیدار پیران چرا بگسلی 
 به پیری ورا بخت خندان شدستپرستنده‌ی پاک یزدان شدست 
 فرستاد نزدیک تو تاج و گنجسزد گر نداری کنون دل به رنج 
 چنین گفت کایران سراسر تراستسر تخت با تاج کشور تراست 
 ز گیتی یکی کنج ما را بس استکه تخت مهی را جز از من کس است 
 برارد بیاورد پرمایه تاجهمان یاره و طوق و هم تخت عاج 
 چو گشتاسپ تخت پدر دید شادنشست از برش تاج بر سر نهاد 
 نبیره‌ی جهانجوی کاوس کیز گودرزیان هرک بد نیک‌پی 
 چو بهرام و چون ساوه و ریونیزکسی کو سرافراز بودند نیز 
 به شاهی برو آفرین خواندندورا شهریار زمین خواندند 
 ببودند بر پای بسته کمرهرانکس که بودند پرخاشخو 
 چو گشتاسپ دید آن دلارای کامفرستاد نزدیک قیصر پیام 
 کز ایران همه کام تو راست گشتسخنها ز اندازه اندر گذشت 
 همی چشم دارد زریر و سپاهکه آیی خرامان بدین رزمگاه 
 همه سربسر با تو پیمان کنندروان را به مهرت گروگان کنند 
 گرت رنج ناید خرامی به دشتکه کار زمانه به کام تو گشت 
 فرستاده چون نزد قیصر رسیدبه دشت آمد و ساز لشکر بدید 
 چو گشتاسپ را دید بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاج 
 بیامد ورا تنگ در برگرفتسخنهای دیرینه اندر گرفت 
 بدانست قیصر که گشتاسپ اوستفروزنده‌ی جان لهراسپ اوست 
 فراوانش بستود و بردش نمازوزانجا سوی تخت رفتند باز 
 ازان کرده‌ی خویش پوزش گرفتبپیچید زان روزگار شگفت 
 بپذرفت گفتار او شهریارسرش را گرفت آنگهی برکنار 
 بدو گفت چون تیره گردد هوافروزیدن شمع باشد روا 
 بر ما فرست آنک ما را گزیدکه او درد و رنج فراوان کشید 
 بشد قیصر و رنج و تشویر بردبس نیز بر خوی بد برشمرد 
 به سوی کتایون فرستاد گنجیکی افسر و سرخ یاقوت پنج 
 غلام و پرستار رومی هزاریکی طوق پر گوهر شاهوار 
 ز دینار رومی شتروار پنجیکی فیلسوفی نگهبان گنج 
 سلیح و درم داد لشکرش راهمان نامداران کشورش را 
 هرانکس که بود او ز تخم بزرگوگر تیغ زن نامداری سترگ 
 بیاراست خلعت سزاوارشانبرافرخت پژمرده بازارشان 
 از اسپان تازی و برگستوانز خفتان وز جامه‌ی هندوان 
 ز دیبا و دینار و تاج و نگینز تخت و ز هرگونه دیبای چین 
 فرستاده نزدیک گشتاسپ بردیکایک به گنجور او برشمرد 
 ابا این بسی آفرین گستریدبران کو زمان و زمین آفرید 
 کتایون چو آمد به نزدیک شاهغو کوس برخاست از بارگاه 
 سپه سوی ایران برفتن گرفتهوا گرد اسپان نهفتن گرفت 
 چو قیصر دو منزل بیامد به راهعنان تگاور بپیچید شاه 
 به سوگند ازان مرز برگاشتشبه خواهش سوی روم بگذاشتش 
 وزان جایگه شد سوی روم بازچو گشتاسپ شد سوی راه دراز 
 همی راند تا سوی ایران رسیدبه نزد دلیران و شیران رسید 
 چو بشنید لهراسپ کامد زریربرادرش گشتاسپ آن نره شیر 
 پذیره شدش با همه مهترانبزرگان ایران و نام‌آوران 
 چو دید او پسر را به بر درگرفتز جور فلک دست بر سر گرفت 
 فرود آمد از باره گشتاسپ زودبدو آفرین کرد و زاری نمود 
 ز ره چو به ایوان شاهی شدندچو خورشید در برج ماهی شدند 
 بدو گفت لهراسپ کز من مبینچنین بود رای جهان آفرین 
 نوشته چنین بد مگر بر سرتکه پردخت ماند ز تو کشورت 
 بدو شادمان گشت لهراسپ شاهمر او را نشاند از بر تخت و گاه 
 ببوسید و تاجش به سر بر نهادهمی آفرین کرد با تاج یاد 
 بدو گفت گشتاسپ کای شهریارابی تو مبیناد کس روزگار 
 چو مهتر کنی من ترا کهترمبکوشم که گرد ترا نسپرم 
 همه نیک بادا سرانجام تومبادا که باشیم بی‌نام تو 
 که گیتی نماند همی بر کسیچو ماند به تن رنج ماند بسی 
 چنین است گیهان ناپایداربرو تخم بد تا توانی مکار 
 همی خواهم از دادگر یک خدایکه چندان بمانم به گیتی به جای 
 که این نامه‌ی شهریاران پیشبپویندم از خوب گفتار خویش 
 ازان پس تن جانور خاک راستسخن گوی جان معدن پاک راست