شاهنامه/پادشاهی لهراسپ ۳
ظاهر
< شاهنامه
| که چندین به افسوس خوردی خزر | کنون روز آسایش آمد بسر | |||||
| اگر ساو و باژست و گنج گران | گروگان ازان مرز چندی سران | |||||
| وگرنه فرخزاد چون پیل مست | بیاید کند کشورت را چو دست | |||||
| چو الیاس بر خواند آن نامه را | به زهر آب در زد سر خامه را | |||||
| چنین داد پاسخ که چندین هنر | نبودی به روم اندرون سربسر | |||||
| اگر من نخواهم همی باژ روم | شما شاد باشید زان مرز و بوم | |||||
| چنین دل گرفتید از یک سوار | که نزد شما یافت او زینهار | |||||
| چنان دان که او دام آهرمنست | و گر کوه آهن همان یکتنست | |||||
| تو او را بدین جنگ رنجه مکن | که من بین درازی نمانم سخن | |||||
| سخن چون به میرین و اهرن رسید | ز الیاس و آن دام کو گسترید | |||||
| فرستاد میرین به قیصر پیام | که این اژدها نیست کاید به دام | |||||
| نه گرگست کز چاره بیجان شود | ز آلودن زهر پیچان شود | |||||
| چو الیاس در جنگ خشم آورد | جهانجوی را خون به چشم آورد | |||||
| نگه کن کنون کاین سرافراز مرد | ازو چند پیچد به دشت نبرد | |||||
| غمی گشت قیصر ز گفتارشان | چو بشنید زان گونه بازارشان | |||||
| فرخزاد را گفت پر مایهای | همی روم را همچو پیرایهای | |||||
| چنان دان که الیاس شیراوژن است | چو اسپ افگند پیل رویینتن است | |||||
| اگر تاب داری به جنگش بگوی | و گرنه مبر اندرین آب روی | |||||
| اگر جنگ او را نداری تو پای | بسازیم با او یکی خوب رای | |||||
| به خوبی ز ره بازگردانمش | سخن با هزینه برافشانمش | |||||
| بدو گفت گشتاسپ کین جست و جوی | چرا باید و چیست این گفت و گوی | |||||
| چو من باره اندر جهانم به خاک | ندارم ز مرز خزر هیچ باک | |||||
| ولیکن نباید که روز نبرد | ز میرین و اهرن بود یاد کرد | |||||
| که ایشان به رزم اندر از دشمنی | برآرند کژی و آهرمنی | |||||
| چو لشکر بیاید ز مرز خزر | نگهبان من باش با یک پسر | |||||
| به نیروی پیروزگر یک خدای | چو من با سپاه اندر آیم ز جای | |||||
| نه الیاس مانم نه با او سپاه | نه چندن بزرگی و تخت و کلاه | |||||
| کمربند گیرمش وز پشت زین | به ابر اندر آرم زنم بر زمین | |||||
| دگر روز چون بردمید آفتاب | چو زرین سپر مینمود اندر آب | |||||
| ز سوی خزر نای رویین بخاست | همی گرد بر شد سوی چرخ راست | |||||
| سرافراز قیصر به گشتاسپ گفت | که اکنون جدا کن سپاه از نهفت | |||||
| بگفت این و لشکر به بیرون کشید | گوان و یلان را به هامون کشید | |||||
| همی گشت با گرزهی گاوسار | چو سرو بلند از بر کوهسار | |||||
| همی جست بر دشت جای نبرد | ز هامون به ابر اندر آورد گرد | |||||
| چو الیاس دید آن بر و یال اوی | چنان گردش چنگ و گوپال اوی | |||||
| سواری فرستاد نزدیک اوی | که بفریبد ان رای تاریک اوی | |||||
| بیامد بدو گفت کای سرفراز | ز قیصر بدین گونه سر کم فراز | |||||
| کزین لشکر اکنون سوارش تویی | بهارش تویی نامدارش تویی | |||||
| به یکسو گرای از میان دو صف | چه داری چنین بر لب آورده کف | |||||
| که الیاس شیر است روز نبرد | پذیره درآید سبکتر ز گرد | |||||
| اگر هدیه خواهی ورا گنج هست | مسای از پی چیز با رنج دست | |||||
| ز گیتی گزین کن یکی بهرهیی | تو باشی بران بهره در شهرهیی | |||||
| همت یار باشم همت کهترم | که هرگز ز پیمان تو نگذرم | |||||
| بدو گفت گشتاسپ کاین سرد گشت | سخنها ز اندازه اندر گذشت | |||||
| تو کردی بدین داوری دست پیش | کنون بازگشتی ز گفتار خویش | |||||
| سخن گفتن اکنون نیاید به کار | گه جنگ و آویزش کارزار | |||||
| فرستاده برگشت و آمد چو باد | همی کرد پاسخ به الیاس یاد | |||||
| چو خورشید شد بر سر کوه زرد | نماند آن زمان روزگار نبرد | |||||
| شب آمد یکی پردهی آبنوس | بپوشید بر چهرهی سندروس | |||||
| چو خورشید ازان کوشش آگاه شد | ز برج کمان بر سر گاه شد | |||||
| ببد چشمهی روز چون سندروس | ز هر سو برآمد دم نای و کوس | |||||
| چکاچاک برخاست از هر دو روی | ز خون شد همه رزمگه جوی جوی | |||||
| بیامد سبک قیصر از میمنه | دو داماد را کرد پیش بنه | |||||
| ابر میمنه پور قیصر سقیل | ابر میسره قیصر و کوس و پیل | |||||
| دهاده برآمد ز هر دو سپاه | تو گفتی برآویخت با شید ماه | |||||
| بجنبید گشتاسپ از پیش صف | یکی باره زیر اژدهایی به کف | |||||
| چنین گفت الیاس با انجمن | که قیصر همی باژ خواهد ز من | |||||
| چو بر در چنین اژدها باشدش | ازیرا منش بابها باشدش | |||||
| چو گشتاسپ الیاس را دید گفت | که اکنون هنرها نباید نهفت | |||||
| برانگیختند اسپ هر دو سوار | ابا نیزه و تیر جوشن گذار | |||||
| ازان لشکر الیاس بگشاد شست | که گشتاسپ را برکند کار پست | |||||
| بزد نیزه گشتاسپ بر جوشنش | بخست آن زمان کارزاری تنش | |||||
| بیفگندش از باره برسان مست | بیازید و بگرفت دستش به دست | |||||
| ز پیش سواران کشانش ببرد | بیاورد و نزدیک قیصر سپرد | |||||
| بیاورد لشکر به پیش سپاه | به کردار باد اندر آمد ز راه | |||||
| ازیشان چه مایه گرفت و بکشت | بکشتند مر هرک آمد به مشت | |||||
| چو رومی پساندر همآواز شد | چو گشتاسپ زان جایگه باز شد | |||||
| بر قیصر آمد سپه تاخته | به پیروزی و گردن افراخته | |||||
| ز لشکر چو قیصر بدیدش به راه | ز شادی پذیره شدش با سپاه | |||||
| سر و چشم آن نامور بوس داد | جهانآفرین را همی کرد یاد | |||||
| وزان جایگه بازگشتند شاد | سپهبد کلاه کیان برنهاد | |||||
| همه روم با هدیه و با نثار | برفتند شادان بر نامدار | |||||
| برین نیز بگذشت چندی سپهر | به دل در همی داشت و ننمود چهر | |||||
| بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوی | که تا زندهای زین جهان بهر جوی | |||||
| براندیش با این سخن با خرد | که اندیشه اندر سخن به خورد | |||||
| به ایران فرستم فرستادهیی | جهاندیده و پاک و آزادهیی | |||||
| به لهراسپ گویم که نیم جهان | تو داری به آرام و گنج مهان | |||||
| اگر باژ بفرستی از مرز خویش | ببینی سرمایهی ارز خویش | |||||
| بریشان سپاهی فرستم ز روم | که از نعل پیدا نبینند بوم | |||||
| چنین داد پاسخ که این رای تست | زمانه بزیر کف پای تست | |||||
| یکی نامور بود قالوس نام | خردمند و با دانش و رای و کام | |||||
| بخواند آن خردمند را نامدار | کز ایدر برو تا در شهریار | |||||
| بگویش که گر باژ ایران دهی | به فرمان گرایی و گردن نهی | |||||
| به ایران بماند بتو تاج و تخت | جهاندار باشی و پیروزبخت | |||||
| وگرنه مرا با سپاهی گران | هم از روم وز دشت نیزهوران | |||||
| نگه کن که برخیزد از دشت غو | فرخزاد پیروزشان پیش رو | |||||
| همه بومتان پاک ویران کنم | ز ایران به شمشیر بیران کنم | |||||
| فرستاده آمد به کردار باد | سرش پر خرد بد دلش پر ز داد | |||||
| چو آمد به نزدیک شاه بزرگ | بدید آن در و بارگاه بزرگ | |||||
| چو آگاهی آمد به سالار بار | خرامان بیامد بر شهریار | |||||
| که پیر جهاندیدهیی بر درست | همانا فرستادهی قیصرست | |||||
| سوارست با او بسی نامدار | همی راه جوید بر شهریار | |||||
| چو بشنید بنشست بر تخت عاج | بسر بر نهاد آن دل افروز تاج | |||||
| بزرگان ایران همه پیش تخت | نشستند شادان دل و نیکبخت | |||||
| بفرمود تا پرده برداشتند | فرستاده را شاد بگذاشتند | |||||
| چو آمد به نزدیک تختش فراز | بر او آفرین کرد و بردش نماز | |||||
| پیام گرانمایه قیصر بداد | چنان چون بباید به آیین و داد | |||||
| غمی شد ز گفتار او شهریار | برآشفت با گردش روزگار | |||||
| گرانمایه جایی بیاراستند | فرستاده را شاد بنشاستند | |||||
| فرستاد زربفت گستردنی | ز پوشیدنی و هم از خوردنی | |||||
| بران گونه بنواخت او را به بزم | تو گفتی که نشنید پیغام رزم | |||||
| شب آمد پر اندیشه پیچان بخفت | تو گفتی که با درد و غم بود جفت | |||||
| چو خورشید بر تخت زرین نشست | شب تیره رخسار خود را ببست | |||||
| بفرمود تا رفت پیشش زریر | سخن گفت هرگونه با شاه دیر | |||||
| به شگبیر قالوس شد بار خواه | ورا راه دادند نزدیک شاه | |||||
| ز بیگانه ایوان بپرداختند | فرستاده را پیش بنشاختند | |||||
| بدو گفت لهراسپ کای پر خرد | مبادا که جان جز خرد پرورد | |||||
| بپرسم ترا راست پاسخگزار | اگر بخردی کام کژی مخار | |||||
| نبود این هنرها به روم اندرون | بدی قیصر از پیش شاهان زبون | |||||
| کنون او بهر کشوری باژخواه | فرستاد و بر ماه بنهاد گاه | |||||
| چو الیاس را کو به مرز خزر | گوی بود با فر و پرخاشخر | |||||
| بگیرد ببندد همی با سپاه | بدین باژخواهش که بنمود راه | |||||
| فرستاده گفت ای سخنگوی شاه | به مرز خزر من شدم باژخواه | |||||
| به پیغمبری رنج بردم بسی | نپرسید زین باره هرگز کسی | |||||
| ولیکن مرا شاه زانسان نواخت | که گردن به کژی نباید فراخت | |||||
| سواری به نزدیک او آمدست | که از بیشهها شیر گیرد به دست | |||||
| به مردان بخندد همی روز رزم | هم از جامهی می به هنگام بزم | |||||
| به بزم و به رزم و به روز شکار | جهانبین ندیدست چون او سوار | |||||
| بدو داد پرمایهتر دخترش | که بودی گرامیتر از افسرش | |||||
| نشانی شدست او به روم اندرون | چو نر اژدها شد به چنگش زبون | |||||
| یکی گرگ بد همچو پیلی به دشت | که قیصر نیارست زان سو گذشت | |||||
| بیفگند و دندان او را بکند | وزو کشور روم شد بیگزند | |||||
| بدو گفت لهراسپ کای راستگوی | کرا ماند این مرد پرخاشجوی | |||||
| چنین داد پاسخ که باری نخست | به چهره زریرست گویی درست | |||||
| به بالا و دیدار و فرهنگ و رای | زریر دلیرست گویی بجای | |||||
| چو بشنید لهراسپ بگشاد چهر | بران مرد رومی بگسترد مهر | |||||
| فراوان ورا برده و بدره داد | ز درگاه برگشت پیروز و شاد | |||||
| بدو گفت کاکنون به قیصر بگوی | که من با سپاه آمدم جنگجوی | |||||
| پر اندیشه بنشست لهراسپ دیر | بفرمود تا پیش او شد زریر | |||||
| بدو گفت کاین جز برادرت نیست | بدین چاره بشتاب وایدر مهایست | |||||
| درنگ آوری کار گردد تباه | میاسا و اسپ درنگی مخواه | |||||
| ببر تخت و بالا و زرینه کفش | همان تاج با کاویانی درفش | |||||
| من این پادشاهی مر او را دهم | برین بر سرش بر سپاسی نهم | |||||
| تو ز ایدر برو تا حلب کینهجوی | سپه را جز از جنگ چیزی مگوی | |||||
| زریر ستوده به لهراسپ گفت | که این راز بیرون کشیم از نهفت | |||||
| گر اویست فرمانبر و مهترست | ورا هرک مهتر بود کهترست | |||||
| بگفت این و برساخت در حال کار | گزیده یکی لشکری نامدار | |||||
| نبیرهی برزگان و آزادگان | ز کاوس و گودرز کشوادگان | |||||
| ز تخم زرسپ آنک بودند نیز | چو بهرام شیراوژن و ریونیز | |||||
| همی رفت هر مهتری با دو اسپ | فروزان به کردار آذرگشسپ | |||||
| نیاسود کس تا به مرز حلب | جهان شد پر از جنگ و جوش و شغب | |||||
| درفش همایون برافراختند | سراپرده و خیمهها ساختند | |||||
| زریر سپهبد سپه را بماند | به بهرام گردنکش و خود براند | |||||
| بسان کسی کو پیامی برد | وگر نزد شاهی خرامی برد | |||||
| ازان ویژگان پنج تن را ببرد | که بودند با مغز و هشیار و گرد | |||||
| چو نزدیک درگاه قیصر رسید | به درگاه سالار بارش بدید | |||||
| به در بر همه فرش دیبا کشید | بیامد به قیصر بگفت آنچ دید | |||||
| به کاخ اندرون بود قیصر دژم | چو قالوس و گشتاسپ با او بهم | |||||
| بدو آگهی داد سالار بار | که آمد به درگه زریر سوار | |||||
| چو قیصر شنید این سخن بار داد | ازان آمدن گشت گشتاسپ شاد | |||||
| زریر اندر آمد چو سرو بلند | نشست از بر تخت آن ارجمند | |||||
| ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت | همان رومیان را فروزش گرفت | |||||
| بدو گفت قیصر فرخزاد را | نپرسی نداری به دل داد را | |||||
| به قیصر چنین گفت فرخ زریر | که این بنده از بندگی گشت سیر | |||||
| گریزان بیامد ز درگاه شاه | کنون یافت ایدر چنین پایگاه | |||||
| چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد | تو گفتی ز ایران نیامدش یاد | |||||
| چو قیصر شنید این سخن زان جوان | پراندیشه شد مرد روشنروان | |||||
| که شاید بدن این سخن کو بگفت | جز از راستی نیست اندر نهفت | |||||
| به قیصر ز لهراسپ پیغام داد | که گر دادگر سر نه پیچد ز داد | |||||
| ازین پس نشستم برومست و بس | به ایران نمانیم بسیار کس | |||||
| تو ز ایدر برو گو بیارای جنگ | سخن چون شنیدی نباید درنگ | |||||
| نه ایران خزر گشت و الیاس من | که سر برکشیدی از آن انجمن | |||||
| چنین داد پاسخ که من جنگ را | بیازم همی هر سوی چنگ را | |||||
| تو اکنون فرستادهای بازگرد | بسازیم ناچار جای نبرد | |||||
| ز قیصر چو بنشید فرخ زریر | غمی شد ز پاسخ فروماند دیر | |||||
| چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت | که پاسخ چرا ماندی در نهفت | |||||
| بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین | ببودم بر شاه ایران زمین | |||||
| همه لشکر شاه و آن انجمن | همه آگهند از هنرهای من | |||||
| همان به که من سوی ایشان شوم | بگویم همه گفتهها بشنوم | |||||
| برآرم ازیشان همه کام تو | درفشان کنم در جهان نام تو | |||||
| بدو گفت قیصر تو داناتری | برین آرزو بر تواناتری | |||||
| چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی | نشست از بر بارهی راه جوی | |||||
| بیامد به جای نشست زریر | به سر افسر و بادپایی به زیر | |||||
| چو لشکر بدیدند گشتاسپ را | سرافرازتر پور لهراسپ را | |||||
| پیاده همه پیش اوی آمدند | پر از درد و پر آب روی آمدند | |||||
| همه پاک بردند پیشش نماز | که کوتاه شد رنجهای دراز | |||||
| همانگه چو آمد به پیشش زریر | پیاده ببود و شد از رزم سیر | |||||
| گرامیش را تنگ در بر گرفت | چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت | |||||
| نشستند بر تخت با مهتران | بزرگان ایران و کنداوران | |||||
| زریر خجسته به گشتاسپ گفت | که بادی همه ساله با بخت جفت | |||||
| پدر پیر سر شد تو برنادلی | ز دیدار پیران چرا بگسلی | |||||
| به پیری ورا بخت خندان شدست | پرستندهی پاک یزدان شدست | |||||
| فرستاد نزدیک تو تاج و گنج | سزد گر نداری کنون دل به رنج | |||||
| چنین گفت کایران سراسر تراست | سر تخت با تاج کشور تراست | |||||
| ز گیتی یکی کنج ما را بس است | که تخت مهی را جز از من کس است | |||||
| برارد بیاورد پرمایه تاج | همان یاره و طوق و هم تخت عاج | |||||
| چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد | نشست از برش تاج بر سر نهاد | |||||
| نبیرهی جهانجوی کاوس کی | ز گودرزیان هرک بد نیکپی | |||||
| چو بهرام و چون ساوه و ریونیز | کسی کو سرافراز بودند نیز | |||||
| به شاهی برو آفرین خواندند | ورا شهریار زمین خواندند | |||||
| ببودند بر پای بسته کمر | هرانکس که بودند پرخاشخو | |||||
| چو گشتاسپ دید آن دلارای کام | فرستاد نزدیک قیصر پیام | |||||
| کز ایران همه کام تو راست گشت | سخنها ز اندازه اندر گذشت | |||||
| همی چشم دارد زریر و سپاه | که آیی خرامان بدین رزمگاه | |||||
| همه سربسر با تو پیمان کنند | روان را به مهرت گروگان کنند | |||||
| گرت رنج ناید خرامی به دشت | که کار زمانه به کام تو گشت | |||||
| فرستاده چون نزد قیصر رسید | به دشت آمد و ساز لشکر بدید | |||||
| چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج | نهاده به سر بر ز پیروزه تاج | |||||
| بیامد ورا تنگ در برگرفت | سخنهای دیرینه اندر گرفت | |||||
| بدانست قیصر که گشتاسپ اوست | فروزندهی جان لهراسپ اوست | |||||
| فراوانش بستود و بردش نماز | وزانجا سوی تخت رفتند باز | |||||
| ازان کردهی خویش پوزش گرفت | بپیچید زان روزگار شگفت | |||||
| بپذرفت گفتار او شهریار | سرش را گرفت آنگهی برکنار | |||||
| بدو گفت چون تیره گردد هوا | فروزیدن شمع باشد روا | |||||
| بر ما فرست آنک ما را گزید | که او درد و رنج فراوان کشید | |||||
| بشد قیصر و رنج و تشویر برد | بس نیز بر خوی بد برشمرد | |||||
| به سوی کتایون فرستاد گنج | یکی افسر و سرخ یاقوت پنج | |||||
| غلام و پرستار رومی هزار | یکی طوق پر گوهر شاهوار | |||||
| ز دینار رومی شتروار پنج | یکی فیلسوفی نگهبان گنج | |||||
| سلیح و درم داد لشکرش را | همان نامداران کشورش را | |||||
| هرانکس که بود او ز تخم بزرگ | وگر تیغ زن نامداری سترگ | |||||
| بیاراست خلعت سزاوارشان | برافرخت پژمرده بازارشان | |||||
| از اسپان تازی و برگستوان | ز خفتان وز جامهی هندوان | |||||
| ز دیبا و دینار و تاج و نگین | ز تخت و ز هرگونه دیبای چین | |||||
| فرستاده نزدیک گشتاسپ برد | یکایک به گنجور او برشمرد | |||||
| ابا این بسی آفرین گسترید | بران کو زمان و زمین آفرید | |||||
| کتایون چو آمد به نزدیک شاه | غو کوس برخاست از بارگاه | |||||
| سپه سوی ایران برفتن گرفت | هوا گرد اسپان نهفتن گرفت | |||||
| چو قیصر دو منزل بیامد به راه | عنان تگاور بپیچید شاه | |||||
| به سوگند ازان مرز برگاشتش | به خواهش سوی روم بگذاشتش | |||||
| وزان جایگه شد سوی روم باز | چو گشتاسپ شد سوی راه دراز | |||||
| همی راند تا سوی ایران رسید | به نزد دلیران و شیران رسید | |||||
| چو بشنید لهراسپ کامد زریر | برادرش گشتاسپ آن نره شیر | |||||
| پذیره شدش با همه مهتران | بزرگان ایران و نامآوران | |||||
| چو دید او پسر را به بر درگرفت | ز جور فلک دست بر سر گرفت | |||||
| فرود آمد از باره گشتاسپ زود | بدو آفرین کرد و زاری نمود | |||||
| ز ره چو به ایوان شاهی شدند | چو خورشید در برج ماهی شدند | |||||
| بدو گفت لهراسپ کز من مبین | چنین بود رای جهان آفرین | |||||
| نوشته چنین بد مگر بر سرت | که پردخت ماند ز تو کشورت | |||||
| بدو شادمان گشت لهراسپ شاه | مر او را نشاند از بر تخت و گاه | |||||
| ببوسید و تاجش به سر بر نهاد | همی آفرین کرد با تاج یاد | |||||
| بدو گفت گشتاسپ کای شهریار | ابی تو مبیناد کس روزگار | |||||
| چو مهتر کنی من ترا کهترم | بکوشم که گرد ترا نسپرم | |||||
| همه نیک بادا سرانجام تو | مبادا که باشیم بینام تو | |||||
| که گیتی نماند همی بر کسی | چو ماند به تن رنج ماند بسی | |||||
| چنین است گیهان ناپایدار | برو تخم بد تا توانی مکار | |||||
| همی خواهم از دادگر یک خدای | که چندان بمانم به گیتی به جای | |||||
| که این نامهی شهریاران پیش | بپویندم از خوب گفتار خویش | |||||
| ازان پس تن جانور خاک راست | سخن گوی جان معدن پاک راست | |||||