شاهنامه/پادشاهی شاپور ذوالاکتاف ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی شاپور ذوالاکتاف ۲)
'


 به شاهی برو آفرین خواندندهمه مهتران گوهر افشاندند 
 یکی موبدی بود شهرو به نامخردمند و شایسته و شادکام 
 بیامد به کرسی زرین نشستمیان پیش او بندگی را ببست 
 جهان را همی داشت با داد و رایسپه را به هر نیک و بد رهنمای 
 پراگنده گنج و سپاه ورابیاراست ایوان و گاه ورا 
 چنین تا برآمد برین پنج سالبرافراخت آن کودک خرد یال 
 نشسته شبی شاه در طیسفونخردمند موبد به پیش اندرون 
 بدانگه که خورشید برگشت زردپدید آمد آن چادر لاژورد 
 خروش آمد از راه اروندرودبه موبد چنین گفت هست این درود 
 چنین گفت موبد بران شاه خردکه ای پاک‌دل نیک پی شاه گرد 
 کنون مرد بازاری و چاره جویز کلبه سوی خانه بنهاد روی 
 چو بر دجله بر یکدگر بگذرندچنین تنگ پل را به پی بسپرند 
 بترسد چنین هرکس از بیم کوسچنین برخروشند چون زخم کوس 
 چنین گفت شاپور با موبدانکه ای پرهنر نامور بخردان 
 پلی دیگر اکنون بباید زدنشدن را یکی راه باز آمدن 
 بدان تا چنین زیردستان ماگر از لشکری در پرستان ما 
 به رفتن نباشند زین سان به رنجدرم داد باید فراوان ز گنج 
 همه موبدان شاد گشتند سختکه سبز آمد آن نارسیده درخت 
 یکی پل بفرمود موبد دگربه فرمان آن کودک تاجور 
 ازو شادمان شد دل مادرشبیاورد فرهنگ جویان برش 
 به زودی به فرهنگ جایی رسیدکز آموزگاران سراندر کشید 
 چو بر هفت شد رسم میدان نهادهم‌آورد و هم رسم چوگان نهاد 
 بهشتم شد آیین تخت و کلاهتو گفتی کمر بست بهرامشاه 
 تن خویش را از در فخر کردنشستنگه خود به اصطخر کرد 
 بر آیین فرخ نیاکان خویشگزیده سرافراز و پاکان خویش 
 چو یک چند بگذشت بر شاه روزفروزنده شد تاج گیتی فروز 
 ز غسانیان طایر شیردلکه دادی فلک را به شمشیر دل 
 سپاهی ز رومی و از قادسیز بحرین و از کرد وز پارسی 
 بیامد به پیرامن طیسفونسپاهی ز اندازه بیش اندرون 
 به تاراج داد آن همه بوم و برکرا بود با او پی و پا و پر 
 ز پیوند نرسی یکی یادگارکجا نوشه بد نام آن نوبهار 
 بیامد به ایوان آن ماه‌رویهمه طیسفون گشت پر گفت‌وگوی 
 ز ایوانش بردند و کردند اسیرکه دانا نبودند و دانش‌پذیر 
 چو یک سال نزدیک طایر بماندز اندیشگان دل به خون در نشاند 
 ز طایر یکی دختش آمد چو ماهتو گفتی که نرسیست با تاج و گاه 
 پدر مالکه نام کردش چو دیدکه دختش همی مملکت را سزید 
 چو شاپور را سال شد بیست و ششمهی‌وش کیی گشت خورشیدفش 
 به دشت آمد و لشکرش را بدیدده و دو هزار از یلان برگزید 
 ابا هر یکی بادپایی هیونبه پیش اندرون مرد سد رهنمون 
 هیون برنشستند و اسپان به دستبرفتند گردان خسروپرست 
 ازان پس ابا ویژگان برنشستمیان کیی تاختن را بببست 
 برفت از پس شاه غسانیانسرافراز طایر هژبر ژیان 
 فراوان کس از لشکر او بکشتچو طایر چنان دید بنمود پشت 
 برآمد خروشیدن داروگیرازیشان گرفتند چندی اسیر 
 که اندازه‌ی آن ندانست کسبرفتند آن ماندگان زان سپس 
 حصاری شدند آن سپه در یمنخروش آمد از کودک و مرد و زن 
 بیاورد شاپور چندان سپاهکه بر مور و بر پشه بربست راه 
 ورا با سپاهش به دژ در بیافتدر جنگ و راه گریزش نیافت 
 شب و روز یک ماهشان جنگ بودسپه را به دژ بر علف تنگ بود 
 به شبگیر شاپور یل برنشستهمی رفت جوشان کمانی به دست 
 سیه جوشن خسروی در برشدرفشان درفش سیه بر سرش 
 ز دیوار دژ مالکه بنگریددرفش و سر نامداران بدید 
 چو گل رنگ رخسار و چون مشک مویبه رنگ طبرخون گل مشک بوی 
 بشد خواب و آرام زان خوب چهربر دایه شد با دلی پر ز مهر 
 بدو گفت کین شاه خورشیدفشکه ایدر بیامد چنین کینه‌کش 
 بزرگی او چون نهان منستجهان خوانمش کو جهان منست 
 پیامی ز من نزد شاپور بربه رزم آمدست او ز من سور بر 
 بگویش که با تو ز یک گوهرمهم از تخم نرسی کنداورم 
 همان نیز با کین نه هم گوشه‌امکه خویش توام دختر نوشه‌ام 
 مرا گر بخواهی حصار آن تستچو ایوان بیابی نگار آن تست 
 برین کار با دایه پیمان کنیزبان در بزرگی گروگان کنی 
 بدو دایه گفت آنچ فرمان دهیبگویم بیارمت زو آگهی 
 چو شب در زمین پادشاهی گرفتز دریا به دریا سپاهی گرفت 
 زمین تیره‌گون کوه چون نیل شدستاره به کردار قندیل شد 
 تو گویی که شمعست سیسدهزاربیاویخته ز آسمان حصار 
 بشد دایه لرزان پر از ترس و بیمز طایر همی شد دلش بدو نیم 
 چو آمد به نزدیک پرده‌سرایخرامید نزدیک آن پاک‌رای 
 بدو گفت اگر نزد شاهم بریبیابی ز من تاج و انگشتری 
 هشیوار سالار بارش ببردز دهلیز پرده بر شاه گرد 
 بیامد زمین را به مژگان برفتسخن هرچ بشنید با شاه گفت 
 ز گفتار او شاد شد شهریاربخندید و دینار دادش هزار 
 دو یاره یکی طوق و انگشتریز دیبای چینی و از بربری 
 چنین داد پاسخ که با ماه رویبه خوبی سخنها فراوان بگوی 
 بگویش که گفت او به خورشید و ماهبه زنار و زردشت و فرخ کلاه 
 که هر چیز کز من بخواهی همیگر از پادشاهی بکاهی همی 
 ز من هیچ بد نشنود گوش تونجویم جدایی ز آغوش تو 
 خریدارم او را به تخت و کلاهبه فرمان یزدان و گنج و سپاه 
 چو بشنید پاسخ هم اندر زمانز پرده بیامد بر دژ دوان 
 شنیده بران سرو سیمین بگفتکه خورشید ناهید را گشت جفت 
 ز بالا و دیدار شاپور شاهبگفت آنچ آمد به تابنده ماه 
 ز خاور چو خورشید بنمود تاجگل زرد شد بر زمین رنگ ساج 
 ز گنجور دستور بستد کلیدخورش خانه و خمهای نبید 
 بدژدر هرانکس که بد مهتریوزان جنگیان رنج دیده سری 
 خورشها فرستاد و چندی نبیدهم از بویها نرگس و شنبلید 
 پرستنده‌ی باده را پیش خواندبه خوبی سخنها فراوان براند 
 بدو گفت کامشب تویی باده‌دهبه طایر همه باده‌ی ساده ده 
 همان تا بدارند باده به دستبدان تا بخسپند و گردند مست 
 بدو گفت ساقی که من بنده‌امبه فرمان تو در جهان زنده‌ام 
 چو خورشید بر باختر گشت زردشب تیره گفتش که از راه برد 
 می خسروی خواست طایر به جامنخستین ز غسانیان برد نام 
 چو بگذشت یک پاس از تیره شببیاسود طایر ز بانگ جلب 
 برفتند یکسر سوی خوابگاهپرستندگان را بفرمود شاه 
 که با کس نگوید سخن جز برازنهانی در دژ گشادند باز 
 بدان شاه شاپور خود چشم داشتاز آواز مستان به دل خشم داشت 
 چو شمع از در دژ بیفروخت گفتکه گشتیم با بخت بیدار جفت 
 مر آن ماه‌رخ را به پرده‌سرایبفرمود تا خوب کردند جای 
 سپه را همه سر به سر گرد کردگزین کرد مردان ننگ و نبرد 
 به باره برآورد چندی سوارهرانکس که بود از در کارزار 
 به دژ در شد و کشتن اندرگرفتهمه گنجهای کهن برگرفت 
 سپه بود با طایر اندر حصارهمه مست خفته فزون از هزار 
 دگر خفته آسیمه برخاستندبه هر جای جنگی بیاراستند 
 ازیشان کس از بیم ننمود پشتبسی نامور شاه ایران بکشت 
 چو شد طایر اندر کف او اسیربیامد برهنه دوان ناگزیر 
 به چنگ وی آمد حصار و بنهگرفتار شد مردم بدتنه 
 ببود آن شب و بامداد پگاهچو خورشید بنمود زرین کلاه 
 یکی تخت پیروزه اندر حصاربه آیین نهادند و دادند بار 
 چو از بارپردخته شد شهریاربه نزدیک او شد گل نوبهار 
 ز یاقوت سرخ افسری بر سرشدرفشان ز زربفت چینی برش 
 بدانست کای جادوی کار اوستبدو بد رسیدن ز کردار اوست 
 چنین گفت کای شاه آزاد مردنگه کن که که فرزند با من چه کرد 
 چنین گفت شاپور بدنام راکه از پرده چون دخت بهرام را 
 بیاری و رسوا کنی دوده رابرانگیزی آن کین آسوده را 
 به دژخیم فرمود تا گردنشزند به آتش اندر بسوزد تنش 
 سر طایر از ننگ در خون کشیددو کتف وی از پشت بیرون کشید 
 هرانکس کجا یافتی از عربنماندی که با کس گشادی دو لب 
 ز دو دست او دور کردی دو کفتجهان ماند از کار او در شگفت 
 عرابی ذوالاکتاف کردش لقبچو از مهره بگشاد کفت عرب 
 وزانجا یگه شد سوی پارس بازجهانی همه برد پیشش نماز 
 برین نیز بگذشت چندی سپهروزان پس دگرگونه بنمود چهر 
 چنان بد که یک روز با تاج و گنجهمی داشت از بودنی دل به رنج 
 ز تیره شب اندر گذشته سه پاسبفرمود تا شد ستاره‌شناس 
 بپرسیدش از تخت شاهنشهیهم از رنج وز روزگار بهی 
 منجم بیاورد صلاب رابینداخت آرامش و خواب را 
 نگه کرد روشن به قلب اسدکه هست او نماینده فتح و جد 
 بدان تا رسد پادشا را بدیفزاید بدو فره ایزدی 
 چو دیدند گفتندش ای پادشاجهانگیر و روشن‌دل و پارسا 
 یکی کار پیش است با رنج و دردنیارد کس آن بر توبر یاد کرد 
 چنین داد شاپور پاسخ بدویکه ای مرد داننده و راه‌جوی 
 چه چارست تا این ز من بگذردتنم اختر بد به پی نسپرد 
 ستاره‌شمر گفت کای شهریارازین گردش چرخ ناپایدار 
 به مردی و دانش نیابی گذرخردمند گر مرد پرخاشخر 
 بباشد همه بودنی بی‌گماننتابیم با گردش آسمان 
 چنین داد پاسخ گرانمایه شاهکه دادار باشد ز هر بد نگاه 
 که گردان بلند آسمان آفریدتوانایی و ناتوان آفرید 
 بگسترد بر پادشاهیش دادهمی بود یک چند بی‌رنج و شاد 
 چو آباد شد زو همه مرز و بومچنان آرزو کرد کاید به روم 
 ببیند که قیصر سزاوار هستابا لشکر و گنج و نیروی دست 
 همان راز بگشاد با کدخداییک پهلوان گرد با داد و رای 
 همه راز و اندیشه با او بگفتهمی داشت از هرکس اندر نهفت 
 چنین گفت کاین پادشاهی به دادبدارید کزداد باشید شاد 
 شتر خواست پرمایه ده کاروانبه هر کاروان بر یکی ساروان 
 ز دینار وز گوهران بار کردازان سی شتر بار دینار کرد 
 بیامد پراندیشه ز آبادبومهمی رفت زین سان سوی مرز روم 
 یکی روستا بود نزدیک شهرکه دهقان و شهری بدو بود بهر 
 بیامد به خان یکی کدخدایبپرسید کاید مرا هست جای 
 برو آفرین کرد مهتر بسیکه چون تو نیابیم مهمان کسی 
 ببود آن شب و خورد و بخشید چیزز دهقان بسی آفرین یافت نیز 
 سپیده برآمد بنه برنهادسوی خانه‌ی قیصر آمد چو باد 
 بیامد به نزدیک سالار باربرو آفرین کرد و بردش نثار 
 بپرسید و گفتش چه مردی بگویکه هم شاه‌شاخی و هم شاه‌روی 
 چنین داد پاسخ که ای پادشایکی پارسی مردم و پارسا 
 به بازارگانی برفتم ز جزیکی کاروان دارم از خز و بز 
 کنون آمدستم بدین بارگاهمگر نزد قیصر گشاینده راه 
 ازین بار چیزی کش اندر خورستهمه گوهر و آلت لشکرست 
 پذیرد سپارد به گنجور گنجبدان شاد باشم ندارم به رنج 
 دگر را فروشم به زر و به سیمبه قیصر پناهم نپیچم ز بیم 
 بخرم هرانچم بباید ز رومروم سوی ایران ز آباد بوم 
 ز درگاه برخاست مرد کهنبر قیصر آمد بگفت این سخن 
 بفرمود تا پرده برداشتندز در سوی قیصرش بگذاشتند 
 چو شاپور نزدیک قیصر رسیدبکرد آفرینی چنان چون سزید 
 نگه کرد قیصر به شاپور گردز خوبی دل و دیده او را سپرد 
 بفرمود تا خوان و می ساختندز بیگانه ایوان بپرداختند 
 جفادیده ایرانیی بد به رومچنانچون بود مرد بیداد و شوم 
 به قیصر چنین گفت کای سرفرازیکی نو سخن بشنو از من به راز 
 که این نامور مرد بازارگانکه دیبا فروشد به دینارگان 
 شهنشاه شاپور گویم که هستبه گفتار و دیدار و فر و نشست 
 چو بشنید قیصر سخن تیره شدهمی چشمش از روی او خیره شد 
 نگهبانش برکرد و با کس نگفتهمی داشت آن راز را در نهفت 
 چو شد مست برخاست شاپور شاههمی داشت قیصر مر او را نگاه 
 بیامد نگهبان و او را گرفتکه شاپور نرسی توی ای شگفت 
 به جای زنان برد و دستش ببستبه مردی ز دام بلا کس نجست 
 چو زین باره دانش نیاید به برچه باید شمار ستاره‌شمر 
 بر مست شمعی همی سوختندبه زاریش در چرم خر دوختند 
 همی گفت هرکس که این شوربختهمی پوست خر جست و بگذاشت تخت 
 یکی خانه‌یی بود تاریک و تنگببردند بدبخت را بی‌درنگ 
 بدان جای تنگ اندر انداختنددر خانه را قفل بر ساختند 
 کلیدش به کدبانوی خانه دادتنش را بدان چرم بیگانه داد 
 به زن گفت چندان دهش نان و آبکه از داشتن زو نگیرد شتاب 
 اگر زنده ماند به یک چندگاهبداند مگر ارج تخت و کلاه 
 همان تخت قیصر نیایدش یادکسی را کجا نیست قیصر نژاد 
 زن قیصر آن خانه را در ببستبه ایوان دگر جای بودش نشست 
 یکی ماه‌رخ بود گنجور اویگزیده به هر کار دستور اوی 
 که ز ایرانیان داشتی او نژادپدر بر پدر بر همی داشت یاد 
 کلید در خانه او را سپردبه چرم اندرون بسته شاپور گرد 
 همان روز ازان مرز لشکر براندورا بسته در پوست آنجا بماند 
 چو قیصر به نزدیک ایران رسیدسپه یک به یک تیغ کین برکشید 
 از ایران همی برد رومی اسیرنبود آن یلان را کسی دستگیر 
 به ایران زن و مرد و کودک نماندهمان چیز بسیار و اندک نماند 
 نبود آگهی در میان سپاهنه مرده نه زنده ز شاپور شاه 
 گریزان همه شهر ایران ز رومز مردم تهی شد همه مرز و بوم 
 از ایران بی‌اندازه ترسا شدندهمه مرز پیش سکوبا شدند 
 چنین تا برآمد برین چندگاهبه ایران پراگنده گشته سپاه 
 به روم آنک شاپور را داشتیشب و روز تنهاش نگذاشتی 
 کنیزک نبودی ز شاپور شادازان کش ز ایرانیان بد نژاد 
 شب و روز زان چرم گریان بدیدل او ز شاپور بریان بدی 
 بدو گفت روزی که ای خوب رویچه مردی مترس ایچ با من بگوی 
 که در چرم چو نازک اندام توهمی بگسلد خواب و آرام تو 
 چو سروی بدی بر سرش گرد ماهبران ماه کرسی ز مشک سیاه 
 کنون چنبری گشت بالای سروتن پیل وارت به کردار غرو 
 دل من همی بر تو بریان شوددو چشمم شب و روز گریان شود 
 بدین سختی اندر چه جویی همیکه راز تو با من نگویی همی 
 بدو گفت شاپور کای خوب‌چهرگرت هیچ بر من بجنبید مهر 
 به سوگند پیمانت خواهم یکیکزان نگذری جاودان اندکی 
 نگویی به بدخواه راز مراکنی یاد درد و گداز مرا 
 بگویم ترا آنچ درخواستیبه گفتار پیدا کنم راستی 
 کنیزک به دادار سوگند خوردبه زنار شماس هفتاد گرد 
 به جان مسیحا و سوک صلیببه دارای ایران گشته مصیب 
 که راز تو با کس نگویم ز بننجویم همی بتری زین سخن 
 همه راز شاپور با او بگفتبماند آن سخن نیک و بد در نهفت 
 بدو گفت اکنون چو فرمان دهیبدین راز من دل گروگان دهی 
 سر از بانوان برتر آید تراجهان زیر پای اندر آید ترا 
 به هنگام نان شیرگرم آوریبپوشی سخن نرم نرم‌آوری 
 به شیر اندر آغارم این چرم خرکه این چرم گردد به گیتی سمر 
 پس از من بسی سالیان بگذردبگوید همی هرک دارد خرد 
 کنیزک همی خواستی شیر گرمنهانی ز هرکس به آواز نرم 
 چو کشتی یکی جام برداشتیبر آتش همی تیز بگذاشتی 
 به نزدیک شاپور بردی نهاننگفتی نهان با کس اندر جهان 
 دو هفته سپهر اندرین گشته شدبه فرجام چرم خر آغشته شد 
 چو شاپور زان پوست آمد برونهمه دل پر از درد و تن پر ز خون 
 چنین گفت پس با کنیزک به رازکه ای پاک بینادل و نیک‌ساز 
 یکی چاره باید کنون ساختنز هر گونه اندیشه انداختن 
 که ما را گذر باشد از شهر روممباد آفرین بر چنین مرز و بوم 
 کنیزک بدو گفت فردا پگاهشوند این بزرگان سوی جشنگاه 
 یکی جشن باشد به روم اندرونکه مرد و زن و کودک آید برون 
 چو کدبانو از شهر بیرون شودبدان جشن خرم به هامون شود 
 شود جای خالی و من چاره‌جویبسازم نترسم ز پتیاره گوی 
 دو اسپ و دو گوپال و تیر و کمانبه پیش تو آرم به روشن روان 
 ببست اندر اندیشه دل را نخستاز آخر دو اسپ گرانمایه جست 
 همان تیغ و گوپال و برگستوانهمان جوشن و مغفر هندوان 
 به اندیشه دل را به جای آوریدخرد را بران رهنمای آورید 
 چو از باختر چشمه اندر کشیدشب آن چادر قار بر سر کشید 
 پراندیشه شد جان شاپور شاهکه فردا چه سازد کنیزک پگاه 
 چو بر زد سر از برج شیر آفتابببالید روز و بپالود خواب 
 به جشن آمدند آنک بودی به شهربزرگان جوینده از جشن بهر 
 کنیزک سوی چاره بنهاد رویچنانچون بود مردم چاره‌جوی 
 چو ایوان خالی به چنگ آمدشدل شیر و چنگ و پلنگ آمدش 
 دو اسپ گرانمایه ز آخر ببردگزیده سلیح سواران گرد 
 ز دینار چندانک بایست نیزز خوشاب و یاقوت و هرگونه چیز 
 چو آمد همه ساز رفتن به جایشب آمد دو تن راست کردند رای 
 سوی شهر ایران نهادند رویدو خرم نهان شاد و آرامجوی 
 شب و روز یکسر همی تاختندبه خواب و به خوردن نپرداختند 
 برین‌گونه از شهر بر خورستانهمی راند تا کشور سورستان 
 چو اسب و تن از تاختن گشت سستفرود آمدن را همی جای جست 
 دهی خرم آمد به پیشش به راهپر از باغ و میدان و پر جشنگاه 
 تن از رنج خسته گریزان ز بدبیامد در باغبانی بزد 
 بیامد دمان مرد پالیزبانکه هم نیک‌دل بود و هم میزبان 
 دو تن دیده با نیزه و درع و خودز شاپور پرسید هست این درود 
 بدین بیگهی از کجا خاستیچنین تاختن را بیاراستی 
 بدو گفت شاپور کای نیک‌خواهسخن چند پرسی ز گم کرده راه 
 یک مرد ایرانیم راه‌جویگریزان بدین مرز بنهاده روی 
 پر از دردم از قیصر و لشکرشمبادا که بینم سر و افسرش 
 گر امشب مرا میزبانی کنیهشیواری و مرزبانی کنی 
 برآنم که روزی به کار آیدتدرختی که کشتی به بار آیدت 
 بدو باغبان گفت کین خان تستتن باغبان نیز مهمان تست 
 بدان چیز کاید مرا دست‌رسبکوشم بیارم نگویم به کس 
 فرود آمد از باره شاپور شاهکنیزک همی رفت با او به راه 
 خورش ساخت چندان زن باغبانز هر گونه چندانک بودش توان 
 چو نان خورده شد کار می ساختندسبک مایه جایی بپرداختند 
 سبک باغبان می به شاپور دادکه بردار ازان کس که آیدت یاد 
 بدو گفت شاپور کای میزبانسخن‌گوی و پرمایه پالیزبان 
 کسی کو می آرد نخست او خوردچو بیشش بود سالیان و خرد 
 تو از من به سال اندکی برتریتو باید که چون می دهی می خوری 
 بدو باغبان گفت کای پرهنرنخست آن خورد می که با زیب‌تر 
 تو باید که باشی برین پیش روکه پیری به فرهنگ و بر سال نو 
 همی بود تاج آید از موی توهمی رنگ عاج آید از روی تو 
 بخندید شاپور و بستد نبیدیکی باد سرد از جگر برکشید 
 به پالیزبان گفت کای پاک‌دینچه آگاهی استت ز ایران زمین 
 چنین دادپاسخ که ای برمنشز تو دور بادا بد بدکنش 
 به بدخواه ما باد چندان زیانکه از قیصر آمد به ایرانیان 
 از ایران پراگنده شد هرک بودنماند اندران بوم کشت و درود 
 ز بس غارت و کشتن مرد و زنپراگنده گشت آن بزرگ انجمن 
 وزیشان بسی نیز ترسا شدندبه زنار پیش سکوبا شدند 
 بس جاثلیقی به سر بر کلاهبه دور از بر و بوم و آرامگاه 
 بدو گفت شاپور شاه اورمزدکه رخشان بدی همچو ماه اورمزد 
 کجا شد که قیصر چنین چیره شدز بخت آب ایرانیان تیره شد 
 بدو باغبان گفت کای سرفرازترا جاودان مهتری باد و ناز 
 ازو مرده و زنده جایی نشاننیامد به ایران بدان سرکشان 
 هرانکس که بودند ز آبادبوماسیرند سرتاسر اکنون به روم 
 برین زار بگریست پالیزبانکه بود آن زمان شاه را میزبان 
 بدو میزان گفت کایدر سه روزبباشی بود خانه گیتی فروز 
 که دانا زد این داستان از نخستکه هرکس که آزرم مهمان نجست 
 نباشد خرد هیچ نزدیک اوینیاز آورد بخت تاریک اوی 
 بباش و بیاسای و می خور به کامچو گردد دلت رام بر گوی نام 
 بدو گفت شاپور کری رواستبه مابر کنون میزبان پادشاست 
 ببود آن شب و خورد و گفت و شنیدسپیده چو از کوه سر بر کشید 
 چو زرین درفشی برآورد راغبر میهمان شد خداوند باغ 
 بدو گفت روز تو فرخنده بادسرت برتر از بر بارنده باد 
 سزای تومان جایگاهی نبودبه آرام شایسته گاهی نبود 
 چو مهمان درویش باشی خورشنیابی نه پوشیدن و پرورش 
 بدو گفت شاپور کای نیک‌بختمن این خانه بگزیدم از تاج و تخت 
 یکی زند واست آر با بر سمتبه زمزم یکی پاسخی پرسمت 
 بیاورد هرچش بفرمود شاهبیفزود نزدیک شه پایگاه 
 به زمزم بدو گفت برگوی راستکجا موبد موبد اکنون کجاست 
 چنین داد پاسخ ورا باغبانکه ای پاک‌دل مرد شیرین‌زبان 
 دو چشمم ز جایی که دارم نشستبدان خانه‌ی موبدان موبه دست 
 نهانی به پالیزبان گفت شاهکه از مهتر ده گل مهره خواه 
 چو بشنید زو این سخن باغبانگل و مشک و می خواست و آمد دمان 
 جهاندار بنهاد بر گل نگینبدان باغبان داد و کرد آفرین 
 بدو گفت کین گل به موبد سپارنگر تا چه گوید همه گوش دار 
 سپیده دمان مرد با مهر شاهبر موبد موبد آمد پگاه 
 چو نزدیک درگاه موبد رسیدپراگنده گردان و در بسته دید 
 به آواز زان بارگه بار خواستچو بگشاد در باغبان رفت راست 
 چو آمد به نزدیک موبد فرازبدو مهر بنمود و بردش نماز 
 چو موبد نگه کرد و آن مهره دیدز شادی دل رای‌زن بردمید 
 وزان پس بران نام چندی گریستبدان باغبان گفت کاین مهر کیست 
 چنین داد پاسخ که ای نامدارنشسته به خان منست این سوار 
 یکی ماه با وی چو سرو سهیخردمند و با زیب و با فرهی 
 بدو گفت موبد که ای نامجوینشان که دارد به بالا و روی 
 بدو باغبان گفت هرکو بهاربدیدست سرو از لب جویبار 
 دو بازو به کردار ران هیونبرش چون بر شیر و چهرش چو خون 
 همی رنگ شرم آید از مهر اویهمی زیب تاج آید از چهر اوی 
 چو پالیزبان گفت و موبد شنیدبه روشن روان مرد دانا بدید 
 که آن شیردل مرد جز شاه نیستهمان چهر او جز در گاه نیست 
 فرستاده‌یی جست روشن‌روانفرستاد موبد بر پهلوان 
 که پیدا شد آن فر شاپور شاهتو از هر سوی انجمن کن سپاه 
 فرستاده‌ی موبد آمد دوانز جایی که بد تا در پهلوان 
 بگفت آنک در باغ شادی و بختشکفته شد آن خسروانی درخت 
 سپهبد ز گفتار او گشت شاددلش پر ز کین گشت و لب پر ز باد 
 به دادار گفت ای جهاندار راستپرستش کنی جز ترا ناسزاست 
 که دانست هرگز که شاپور شاهببیند سپه نیز و او را سپاه 
 سپاس از تو ای دادگر یک خدایجهاندار و بر نیکویی رهنمای 
 چو شب برکشید آن درفش سیاهستاره پدید آمد از گرد ماه 
 فراز آمد از هر سوی لشکریبه جایی که بد در جهان مهتری 
 سوی سورستان سربرافراختندیگان و دوگانه همی تاختند 
 به درگاه پالیزبان آمدندبه شادی بر میزبان آمدند 
 چو لشکر شد آسوده بر درسرایبه نزدیک شاه آمد آن پاک‌رای 
 به شاه جهان گفت پس میزبانخجستست بر ماه پالیزبان 
 سپاه انجمن شد بدین درسراینگه کن کنون تا چه آیدت رای 
 بفرمود تا برگشادند راهاگر چه فرومایه بد جایگاه 
 چو رفتند نزدیک آن نامجوییکایک نهادند بر خاک روی