شاهنامه/پادشاهی خسرو پرویز ۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی خسرو پرویز ۹)
'


 بد آمد بدین خاندان بزرگهمه میش گشتیم و دشمن چو گرک 
 چو آن خسته بشنید گفتار اوبدید آن دل و رای هشیار او 
 به ناخن رخان خسته و کنده مویپر از خون دل و دیده پر آب روی 
 به زاری و سستی زبان برگشادچنین گفت کای خواهر پاک وراد 
 ز پند تو کمی نبد هیچ چیزولیکن مرا خود پر آمد قفیز 
 همی پند بر من نبد کارگرز هر گونه چون دیو بد راه بر 
 نبد خسروی برتر از جمشیدکزو بود گیتی به بیم وامید 
 کجا شد به گفتار دیوان ز شاهجهان کرد بر خویشتن بر سیاه 
 همان نیز بیدار کاوس کیجهاندار نیک اختر و نیک پی 
 تبه شد به گفتار دیو پلیدشنیدی بدیها که او را رسید 
 همان به آسمان شد که گردان سپهرببیند پراگندن ماه و مهر 
 مرا نیز هم دیو بی‌راه کردز خوبی همان دست کوتاه کرد 
 پشیمانم از هرچ کردم ز بدکنون گر ببخشد ز یزدان سزد 
 نوشته برین گونه بد بر سرمغم کرده های کهن چون خورم 
 ز تارک کنون آب برتر گذشتغم و شادمانی همه باد گشت 
 نوشته چنین بود وبود آنچ بودنوشته نکاهد نه هرگز فزود 
 همان پند تویادگارمنستسخنهای توگوشوارمنست 
 سرآمد کنون کار بیداد و دادسخنهات برمن مکن نیزیاد 
 شماروی راسوی یزدان کنیدهمه پشت بربخت خندان کنید 
 زبدها جهاندارتان یاربسمگویید زاندوه وشادی بکس 
 نبودم بگیتی جزین نیز بهرسرآمد کنون رفتنی‌ام ز دهر 
 یلان سینه راگفت یکسر سپاهسپردم تو رابخت بیدارخواه 
 نگه کن بدین خواهرپاک تنزگیتی بس اومرتو رارای زن 
 مباشید یک تن زدیگر جداجدایی مبادا میان شما 
 برین بوم دشمن ممانید دیرکه رفتیم وگشتیم ازگاه سیر 
 همه یکسره پیش خسرو شویدبگویید و گفتار او بشنوید 
 گر آموزش آید شما راز شاهجز او رامخوانید خورشید و ماه 
 مرا دخمه در شهرایران کنیدبری کاخ بهرام ویران کنید 
 بسی رنج دیدم ز خاقان چینندیدم که یک روز کرد آفرین 
 نه این بود زان رنج پاداش منکه دیوی فرستد بپرخاش من 
 ولیکن همانا که او این سخناگر بشنود سر نداند ز بن 
 نبود این جز از کار ایرانیانهمی دیو بد رهنمون درمیان 
 بفرمود پس تا بیامد دبیرنویسد یکی نامه‌یی بر حریر 
 بگوید بخاقان که بهرام رفتبه زاری و خواری و بی‌کام رفت 
 تو این ماندگان راز من یاددارز رنج و بد دشمن آزاد دار 
 که من با تو هرگز نکردم بدیهمی راستی جستم و بخردی 
 بسی پندها خواند بر خواهرشببر در گرفت آن گرامی سرش 
 دهن بر بنا گوش خواهر نهاددو چشمش پر از خون شد و جان بداد 
 برو هر کسی زار بگریستندبه درد دل اندر همی‌زیستند 
 همی خون خروشید خواهر ز دردسخنهای او یک به یک یاد کرد 
 ز تیمار او شد دلش به دونیمیکی تنگ تابوت کردش ز سیم 
 به دیبا بیاراست جنگی تنشقصب کرد در زیر پیراهنش 
 همی‌ریخت کافور گرد اندرشبدین گونه برتا نهان شد سرش 
 چنین است کار سرای سپنجچودانی که ایدر نمانی مرنج 
 چو بشنید خاقان که بهرام راچه آمد بروی از پی نام را 
 چوآن نامه نزدیک خاقان رسیدشد از درد گریان هران کان شنید 
 از آن آگهی شد دلش پر ز درددو دیده پر از خون و رخ لاژورد 
 ازان کار او در شگفتی بماندجهاندیدگان را همه پیش خواند 
 بگفت آنک بهرام یل را رسیدبشد زار و گریان هران کوشنید 
 همه چین برو زار و گریان شدندابی آتش تیز بریان شدند 
 یکایک همه کار او را بساختنگه کرد کاین بدبریشان که تاخت 
 قلون را به توران دو فرزند بودز هر گونه‌یی خویش و پیوند بود 
 چو دانسته شد آتشی بر فروختسرای و همه بر زن او بسوخت 
 دو فرزند او را بر آتش نهادهمه چیز او را به تاراج داد 
 ازان پس چو نوبت به خاتون رسیدز پرده به گیسوش بیرون کشید 
 به ایوان کشید آن همه گنج اوینکرد ایچ یاد از در رنج اوی 
 فرستاد هرسو هیونان مستنیامدش خراد بر زین بدست 
 همه هرچ در چین و را بنده بودبه پوشیدشان جامه‌های کبود 
 بیک چند با سوک بهرام بودکه خاقان ازان کار بدنام بود 
 چوخراد بر زین به خسرو رسیدبگفت آن کجا کرد و دید و شنید 
 دل شاه پرویز ازان شاد شدکزان بد گهر دشمن آزاد شد 
 به درویش بخشید چندی درمز پوشیدنیها و از بیش وکم 
 بهر پادشاهی و خودکامه‌یینوشتند بر پهلوی نامه‌یی 
 که دارای دارنده یزدان چه کردز دشمن چگونه برآورد گرد 
 به قیصر یکی نامه بنوشت شاهچناچون بود درخور پیشگاه 
 به یک هفته مجلس بیاراستندبهر بر زنی رود و می‌خواستند 
 به آتشکده هم فرستاد چیزبران موبدان خلعت افگند نیز 
 بخراد برزین چنین گفت شاهکه زیبد تو راگر دهم تاج و گاه 
 دهانش پر از گوهر شاهواربیاگند و دینار چون سد هزار 
 همی‌ریخت گنجور در پای اویبرین گونه تا تنگ شد جای اوی 
 بدو گفت هرکس که پیچد ز راهشود روز روشن برو بر سیاه 
 چو بهرام باشد به دشت نبردکزو ترک پیرش برآورد گرد 
 همه موبدان خواندند آفرینکه بی تو مبیناد کهتر زمین 
 چو بهرام باد آنک با مهر تونخواهد که رخشان بود چهر تو 
 ازآن پس چو خاقان به پردخت دلز خون شد همه کشور چین چوگل 
 چنین گفت یک روز کز مرد سستنیاید مرگ کار نا تندرست 
 بدان نامداری که بهرام بودمر ازو همه رامش و کام بود 
 کنون من ز کسهای آن نامدارچرا بازماندم چنین سست و خوار 
 نکوهش کند هرک این بشنودازین پس به سوگند من نگرود 
 نخوردم غم خرد فرزند اوینه اندیشه‌ی خویش و پیوند اوی 
 چو با ما به فرزند پیوسته شدبه مهر و خرد جان او شسته شد 
 بفرمود تا شد برادرش پیشسخن گفت با او زا ندازه بیش 
 که کسهای بهرام یل را ببینفراوان برایشان بخواند آفرین 
 بگو آنک من خود جگر خسته‌امبدین سوک تا زنده‌ام بسته‌ام 
 به خون روی کشور بشستم ز کینهمه شهر نفرین بدو آفرین 
 بدین درد هر چند کین آورموگر آسمان بر زمین آورم 
 ز فرمان یزدان کسی نگذردچنین داند آنکس که دارد خرد 
 که او را زمانه بران گونه بودهمه تنبل دیو وارونه بود 
 بران زینهارم که گفتم سخنبران عهد و پیمان نهادیم بن 
 سوی گردیه نامه‌یی بد جداکه ای پاکدامن زن پارسا 
 همه راستی و همه مردمیسرشتت فزونی و دور از کمی 
 ز کار تو اندیشه کردم درازنشسته خرد با دل من براز 
 به از تو ندیدم کسی کدخدایبیار ای ایوان ما را برای 
 بدارم تو را همچوجان و تنمبکوشم که پیمان تو نشکنم 
 وزان پس بدین شهر فرمان تو راستگروگان کنم دل بدانچت هواست 
 کنون هرکه داری همه گرد کنبه پیش خردمند گوی این سخن 
 ازین پس ببین تاچه آیدت رایبه روشن روانت خرد رهنمای 
 خرد را بران مردمان شاه کنمرا زآن سگالیده آگاه کن 
 همی‌رفت برسان قمری ز سروبیامد برادرش تازان به مرو 
 جهانجوی با نامور رام شدبه نزدیک کسهای بهرام شد 
 بگفت آنچ خاقان بدو گفته بودکه از کین آن کشته آشفته بود 
 ازان پس چنین گفت کای بخردانپسندیده و کار دیده ردان 
 شما را بدین مزد بسیار بادورا داور دادگر یار باد 
 یکی ناگهان مرگ بود آن نه خردکه کس در جهان ز آن گمانی نبرد 
 پس آن نامه پنهان به خواهرش دادسخنهای خاقان همه کرد یاد 
 ز پیوند وز پند و نیکوسخنچه از نو چه از روزگار کهن 
 ز پاکی و از پارسایی زنکه هم غمگسارست و هم رای زن 
 جوان گفت و آن پاکدامن شنیدز گفتار او خامشی برگزید 
 وزان پس چو برخواند آن نامه راسخنهای خاقان خود کامه را 
 خرد را چو با دانش انباز کردبه دل پاسخ نامه را ساز کرد 
 بدو گفت کاین نامه برخواندمخرد رابر خویش بنشاندم 
 چنان کرد خاقان که شاهان کنندجهاندیده و پیشگاهان کنند 
 بد و باد روشن جهان بین منکه چونین بجوید همی کین من 
 دل او ز تیمار خسته مبادامید جهان زو گسسته مباد 
 مباد ایچ گیتی ز خاقان تهیبدو شاد بادا کلاه مهی 
 کنون چون نشستیم با یکدگربخوانیم نامه همه سر به سر 
 بدان کو بزرگست و دارد خردیکایک بدین آرزو بنگرد 
 کنون دوده را سر به سر شیونستنه هنگامه‌ی این سخن گفتنست 
 چو سوک چنان مهتر آید به سرز فرمان خاقان نباشد گذر 
 مرا خود به ایران شدن روی نیستزن پاک رابه تو راز شوی نیست 
 اگر من بدین زودی آیم به راهچه گوید مرا آن خردمند شاه 
 خردمند بی‌شرم خواند مراچو خاقان بی آزرم داند مرا 
 بدین سوک چون بگذرد چار ماهسواری فرستم به نزدیک شاه 
 همه بشنوم هرچ باید شنیدبگویندگان تا چه آید پدید 
 بگویم یکایک به نامه درونچو آید به نزدیک او رهنمون 
 تو اکنون از ایدر به شادی خرامبه خاقان بگو آنچ دادم پیام 
 فراوان فرستاده را هدیه دادجهاندیده از مرو برگشت شاد 
 وزان پس جوان و خردمند زنبه آرام بنشست با رای زن 
 چنین گفت کامد یکی نو سخنکه جاوید بر دل نگردد کهن 
 جهاندار خاقان بیاراستستسخنها ز هر گونه پیراستست 
 ازو نیست آهو بزرگست شاهدلیر و خداوند توران سپاه 
 ولیکن چو با ترک ایرانیانبکوشد که خویشی بود در میان 
 ز پیوند وز بند آن روزگارغم و رنج بیند به فرجام کار 
 نگر تا سیاوش از افراسیابچه برخورد جز تابش آفتاب 
 سر خویش داد از نخستین ببادجوانی که چون او ز مادر نزاد 
 همان نیز پور سیاوش چه کردز توران و ایران برآورد گرد 
 بسازید تا ما ز ترکان و نهانبه ایران بریم این سخن ناگهان 
 به گردوی من نامه یی کرده‌امهم از پیش تیمار این خورده‌ام 
 که بر شاه پیدا کند کار مابگوید ز رنج و ز تیمار ما 
 به نیروی یزدان چنو بشنودبدین چرب گفتار من بگرود 
 بو گفت هرکس که بانو تویبه ایران و چین پشت و بازو توی 
 نجنباندت کوه آهن ز جاییلان را به مردی توی رهنمای 
 زمرد خردمند بیدارترز دستور داننده هشیارتر 
 همه کهترانیم و فرمان تو راستبرین آرزو رای و پیمان تو راست 
 چو بشنید زیشان عرض رابخوانددرم داد و او را به دیوان نشاند 
 بیامد سپه سر به سر بنگریدهزار و سد و شست یل برگزید 
 کزان هر سواری بهنگام کارنبر گاشتندی سر از ده سوار 
 درم داد و آمد سوی خانه بازچنین گفت با لشکر رزمساز 
 که هرکس که دید او دوال رکیبنپیچد دل اندر فراز ونشیب 
 نترسد ز انبوه مردم کشانگر از ابر باشد برو سرفشان 
 به توران غریبیم و بی پشت و یارمیان بزرگان چنین سست و خوار 
 همی‌رفت خواهم چو تیره شودسر دشمن از خواب خیره شود 
 شما دل به رفتن مدارید تنگکه از چینیان لشکر آید به جنگ 
 که خود بی‌گمان از پس من سرانبیایند با گرزهای گران 
 همه جان یکایک به کف برنهیداگر لشکر آید دمید و دهید 
 وگر بر چنین رویتان نیست رایاز ایدر مجنبید یک تن زجای 
 به آواز گفتند ما کهتریمز رای و ز فرمان تو نگذریم 
 برین برنهادند و برخاستندهمه جنگ چین را بیاراستند 
 یلان سینه و مهر و ایزد گشسپنشستند با نامداران بر اسپ 
 همی‌گفت هرکس که مردن به نامبه از زنده و چینیان شادکام 
 هم آنگه سوی کاروان برگذشتشترخواست تاپیش او شد ز دشت 
 گزین کرد زان اشتران سه هزاربدان تا بنه برنهادند و بار 
 چو شب تیره شد گردیه برنشستچو گردی سرافراز و گرزی بدست 
 برافگند پر مایه بر گستوانابا جوشن و تیغ و ترگ گوان 
 همی‌راند چون باد لشکر به راهبه رخشنده روز و شبان سیاه 
 ز لشکر بسی زینهاری شدندبه نزدیک خاقان به زاری شدند 
 برادر بیامد به نزدیک اویکه ای نامور مهتر جنگ جوی 
 سپاه دلاور به ایران کشیدبسی زینهاری بر ما رسید 
 ازین ننگ تا جاودان بر درتبخندد همی لشکر و کشورت 
 سپهدار چین کان سخنها شنیدشد از خشم رنگ رخش ناپدید 
 بدو گفت بشتاب و برکش سپاهنگه کن که لشکر کجا شد به راه 
 بریشان رسی هیچ تندی مکننخستین فراز آر شیرین سخن 
 ازیشان نداند کسی راه مامگر بشکنی پشت بدخواه ما 
 به خوبی سخن گوی و بنوازشانبه مردانگی سر بر افرازشان 
 وگر هیچ سازد کسی با تو جنگتو مردی کن و دور باش از درنگ 
 ازیشان یکی گورستان کن به مروکه گردد زمین همچو پر تذرو 
 بیامد سپهدار با شش هزارگزیده ز ترکان جنگی سوار 
 به روز چهارم بریشان رسیدزن شیر دل چون سپه را بدید 
 ازیشان به دل بر نکرد ایچ یادزلشکر سوی ساربان شد چوباد 
 یکایک بنه از پس پشت کردبیامد نگه کرد جای نبرد 
 سلیح برادر به پوشید زننشست از بر باره گام زن 
 دو لشکر برابر کشیدند صفهمه جانها برنهاده به کف 
 به پیش سپاه اندر آمد تبرگکه خاقان ورا خواندی پیر گرگ 
 به ایرانیان گفت کان پاک زنمگر نیست با این بزرگ انجمن 
 بشد گردیه با سلیح گرانمیان بسته برسان جنگاوران 
 دلاور تبرگش ندانست بازبزد پاشنه شد بر او فراز 
 چنین گفت کان خواهرکشته شاهکجا جویمش در میان سپاه 
 که با او مرا هست چندی سخنچه از نو چه از روزگار کهن 
 بدو گردیه گفت اینک منمکه بر شیر درنده اسپ افگنم 
 چو بشنید آواز او را تبرگبران اسپ جنگی چو شیر سترگ 
 شگفت آمدش گفت خاقان چینتو را کرد زین پادشاهی گزین 
 بدان تا تو باشی و را یادگارز بهرام شیر آن گزیده سوار 
 همی‌گفت پاداش آن نیکویبجای آورم چون سخن بشنوی 
 مرا گفت بشتاب و او را بگویکه گرز آنک گفتم ندیدی تو روی 
 چنان ان که این خود نگفتم ز بنمگر نیز باز آمدم زان سخن 
 ازین مرز رفتن مرا روی نیستمکن آرزو گر تو را شوی نیست 
 سخنها برین گونه پیوند کنورگ پند نپذیردت بند کن 
 همان را که او را بدان داشتستسخنها ز اندازه بگذاشتست 
 بدو گردیه گفت کز رزمگاهبه یکسو شویم از میان سپاه 
 سخن هرچ گفتی تو پاسخ دهمتو را اندرین رای فرخ نهم 
 ز پیش سپاه اندر آمد تبرگبیامد بر نامدار سترگ 
 چو تنها به دیدش زن چاره جویاز آن مغفر تیره بگشاد روی 
 بدو گفت بهرام را دیده‌ایسواری و رزمش پسندیده ای 
 مرا بود هم مادر و هم پدرکنون روزگار وی آمد به سر 
 کنون من تو را آزمایش کنمیکی سوی رزمت نمایش کنم 
 اگر از در شوی یابی بگویهمانا مرا خود پسندست شوی 
 بگفت این وزان پس برانگیخت اسپپس او همی‌تاخت ایزد گشسپ 
 یکی نیزه زد بر کمربند اویکه بگسست خفتان و پیوند اوی 
 یلان سینه با آن گزیده سپاهبرانگیخت اسپ اندر آن رزمگاه 
 همه لشکر چین بهم بر شکستبس کشت و افگند و چندی بخست 
 دو فرسنگ لشکر همی‌شد ز پسبر اسپان نماندند بسیار کس 
 سراسر همه دشت شد رود خونیکی بی‌سر و دیگری سرنگون 
 چو پیروز شد سوی ایران کشیدبر شهریار دلیران کشید 
 به روز چهارم به آموی شدندیدی زنی کو جهانجوی شد 
 به آموی یک چند بنشست و بودبه دلش اندرون داوریها فزود 
 یکی نامه سوی برادر بدردنوشت و زهر کارش آگاه کرد 
 نخستین سخن گفت بهرام گردبه تیمار و درد برادر بمرد 
 تو را و مرا مزد بسیار بادروان وی از ما بی‌آزار باد 
 دگر گفت با شهریار بلندبگوی آنچ از من شنیدی ز پند 
 پس ما بیامد سپاهی گرانهمه نامداران جنگاوران 
 برآن گونه برگاشتمشان ز رزمکه نه رزم بینند زان پس نه بزم 
 بسی نامور مهتران با منندنبادی که آید بریشان گزند 
 نشستم به آموی تا پاسخمبیارد مگر اختر فرخم 
 ازآن پس به آرام بنشست شاهچو برخاست بهرام جنگی ز راه 
 ندید از بزرگان کسی کینه جویکه با او بروی اندر آورد روی 
 به دستور پاکیزه یک روز گفتکه اندیشه تا کی بود در نهفت 
 کشنده‌ی پدر هر زمان پیش منهمی‌بگذرد چون بود خویش من 
 چوروشن روانم پر از خون بودهمی پادشاهی کنم چون بود 
 نهادند خوان و می چند خوردهم آن روز بندوی رابند کرد 
 ازان پس چنین گفت با رهنماکه او را هم‌اکنون ببردست وپا 
 بریدند هم در زمان او بمردپر از خون روانش به خسرو سپرد 
 وزان پس بسوی خراسان کسیگسی کرد و اندرز دادش بسی 
 بدو گفت با کس مجنبان زباناز ایدر برو تا در مرزبان 
 به گستهم گو ایچ گونه مپاچو این نامه من بخوانی بیا 
 فرستاده چون در خراسان رسیدبه درگاه مرد تن آسان رسید 
 بگفت آنچ فرمان پرویز بودکه شاه جوان بود و خونریز بود 
 چو گستهم بشنید لشکر براندپراگنده لشکر همه باز خواند 
 چنین تا به شهر بزرگان رسیدز ساری و آمل به گرگان رسید 
 شنید آنک شد شاه ایران درشتبرادرش را او به مستی بکشت 
 چوبشنید دستش به دندان بکندفرود آمد از پشت اسپ سمند 
 همه جامه‌ی پهلوی کرد چاکخروشان به سر بر همی‌ریخت خاک 
 بدانست کو را جهاندار شاهبه کین پدر کرد خواهد تباه 
 خروشان ازان جایگه بازگشتتو گفتی که با باد انباز گشت 
 سپاه پراگنده کرد انجمنهمی‌تاخت تا بیشه نارون 
 چو نزدیکی کوه آمل رسیدسپه را بدان بیشه اندر کشید 
 همی‌برد بر هر سوی تاختنبدان تاختن بود کین آختن 
 به هر سو که بیکار مردم بدندبه نانی همی بنده‌ی او شدند 
 به جایی کجا لشکر شاه بودکه گستهم زان لشکر آگاه بود 
 همی بر سرانشان فرود آمدیسپه رایکایک بهم برزدی 
 وزان پس چو گردوی شد نزد شاهبگفت آن کجا خواهرش با سپاه 
 بدان مرزبانان خاقان چه کردکه در مرو زیشان برآورد گرد 
 وزان روی گستهم بشنید نیزکه بهرام یل را پر آمد قفیز 
 همان گردیه با سپاه بزرگبرفت از بر نامدار سترگ 
 پس او سپاهی بیامد بکینچه کرد او بدان نامداران چین 
 پذیره شدن را سپه برنشاندازان جایگه نیز لشکر براند 
 چو آگاه شد گردیه رفت پیشاز آموی با نامدران خویش 
 چو گستهم دید آن سپه را ز راهبر انگیخت اسپ از میان سپاه 
 بیامد بر گردیه پر ز دردفراوان ز بهرام تیمار خورد 
 همان درد بندوی او رابگفتهمی به آستین خون مژگان برفت 
 یلان سینه را دید و ایزد گشسپفرود آمد از دور گریان زاسپ 
 بگفت آنک بندوی را شهریارتبه کرد و بد شد مرا روزگار 
 تو گفتی نه از خواهرش زاده بودنه از بهر او تن به خون داده بود 
 به تارک مر او را روا داشتیروان پیش خاکش فدا داشتی 
 نخستین ز تن دست و پایش بریدبران سان که از گوهر او سزید 
 شما را بدو چیست اکنون امیدکجا همچو هنگام با دست و بید 
 ابا همگنانتان بتر زان کندبه شهر اندرون گوشت ارزان کند 
 چو از دور بیند یلان سینه رابر آشوبد و نو کند کینه را 
 که سالار بودی تو بهرام راازو یافتی در جهان کام را 
 ازو هرکه داندش پرهیز بهگلوی و را خنجر تیز به 
 گر ای دون که باشید با من بهمز نیم اندرین رای بر بیش و کم 
 پذیرفت ازو هر که بشنید پندهمی‌جست هر کس ز راه گزند 
 زبان تیز با گردیه بر گشادهمی‌کرد کردار بهرام یاد 
 ز گفتار او گردیه گشت سستشداندیشه‌ها بر دلش بر درست 
 ببودند یکسر به نزدیک اویدرخشان شد آن رای تاریک اوی 
 یلان سینه راگفت کاین زن بشویچه گوید بجوید بدین آب روی 
 چنین داد پاسخ که تا گویمشبه گفتار بسیار دل جویمش 
 یلان سینه با گردیه گفت زنبه گیتی تو را دیده‌ام رای زن 
 ز خاقان کرانه گزیدی سزیدکه رای تو آزادگان را گزید 
 چه گویی ز گستهم یل خال شاهتوانگر سپهبد یلی با سپاه 
 بدو گفت شویی کز ایران بودازو تخمه‌ی ما نه ویران بود 
 یلان سینه او را بگستهم داددلاور گوی بود فرخ نژاد 
 همی‌داشتش چون یکی تازه سیبکه اندر بلندی ندیدی نشیب 
 سپاهی که از نزد خسرو شدیبرو روزگار کهن نو شدی 
 هر آنگه که دیدی شکست سپاهکمان را بر افراشتی تا به ماه 
 چنین تا برآمد برین چندگاهز گستهم پر درد شد جان شاه 
 برآشفت روزی به گردوی گفتکه گستهم با گردیه گشت جفت 
 سوی او شدند آن بزرگ انجمنبرانم که او بودشان رای زن 
 از آمل کس آمد ز کارآگهانهمه فاش کرد آنچ بودی نهان 
 همی‌گفت زین گونه تا تیره گشتز گفتار چشم یلان خیره گشت 
 چو سازدندگان شمع ومی‌خواستندهمه کاخ ا ورا بیاراستند 
 ز بیگانه مردم بپردخت جاینشست از بر تخت با رهنمای 
 همان نیز گردوی و خسرو بهمهمی‌رفت از گردیه بیش و کم 
 بدو گفت ز ایدر فراوان سپاهبه آمل فرستاده‌ام کینه خواه 
 همه خسته وکشته بازآمدندپرازناله وبا گداز آمدند 
 کنون اندرین رای ما را یکیستکه از رای ما تاج و تخت اندکیست 
 چو بهرام چوبینه گم کرد راههمیشه بدی گردیه نیک خواه 
 کنون چاره‌یی هست نزدیک منمگو این سخن بر سر انجمن 
 سوی گردیه نامه باید نوشتچو جویی پر از می بباغ بهشت 
 که با تو همی دوستداری کنمبهر جای و هر کار یاری کنم 
 برآمد برین روزگاری دراززبان بر دلم هیچ نگشاد راز 
 کنون روزگار سخن گفتن استکه گردوی ما رابجای تنست 
 نگر تا چگونه کنی چاره‌ییکزان گم شود زشت پتیاره‌یی 
 که گستهم را زیر سنگ‌آوریدل وخانه‌ی ما به چنگ آوری 
 چو این کرده باشی سپاه تو راهمان در جهان نیک خواه تو را 
 مر آن را که خواهی دهم کشوریبگردد بر آن کشور اندر سری 
 توآیی به مشکوی زرین منسرآورده باشی همه کین من 
 برین برخورم سخت سوگند نیزفزایم برین بندها بند نیز 
 اگر پیچم این دل ز سوگند منمبادا ز من شاد پیوند من 
 بدو گفت گردوی نوشه بدیچو ناهید در برج خوشه بدی 
 تو دانی که من جان و فرزند خویشبرو بوم آباد و پیوند خویش 
 بجای سر تو ندارم به چیزگرین چیزها ارجمندست نیز 
 بدین کس فرستم به نزدیک اویدرفشان کنم جان تاریک اوی 
 یکی رقعه خواهم برو مهر شاههمان خط او چون درخشنده ماه 
 به خواره فرستم زن خویش راکنم دور زین در بد اندیش را 
 که چونین سخن نیست جز کارزنبه ویژه زنی کو بود رای زن 
 برین نیز هر چون همی‌بنگرمپیام تو باید بر خواهرم 
 بر آید بکام تو این کار زودبرین بیش و کم بر نباید فزود 
 چو بشنید خسرو بران شاد شدهمه رنجها بر دلش باد شد 
 هم آنگه ز گنجور قرطاس خواستز مشک سیه سوده انقاس خواست 
 یکی نامه بنوشت چون بوستانگل بوستان چون رخ دوستان 
 پر از عهد و پیوند و سوگندهاز هر گونه‌یی لابد و پندها 
 چو برگشت عنوان آن نامه خشکنهادند مهری برو بر ز مشک 
 نگینی برو نام پرویز شاهنهادند بر مهر مشک سیاه 
 یکی نامه بنوشت گردوی نیزبگفت اندرو پند و بسیار چیز 
 سرنامه گفت آنک بهرام کردهمه دوده و بوم بدنام کرد 
 که بخشایش آراد یزدان برویمبادا پشیمان ازان گفت وگوی 
 هرآنکس که جانش ندارد خردکم و بیشی کارها ننگرد 
 گر او رفت ما از پس اورویمبداد خدای جهان بگرویم 
 چو جفت من آید به نزدیک تودرخشان کند جان تاریک تو 
 ز گفتار او هیچ گونه مگردچو گردی شود بخت را روی زرد