شاهنامه/پادشاهی بهمن اسفندیار سد و دوازده سال بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی بهمن اسفندیار سد و دوازده سال بود)
'


 چو بهمن به تخت نیا بر نشستکمر با میان بست و بگشاد دست 
 سپه را درم داد و دینار دادهمان کشور و مرز بسیار داد 
 یکی انجمن ساخت از بخردانبزرگان و کار آزموه ردان 
 چنین گفت کز کار اسفندیارز نیک و بد گردش روزگار 
 همه یاد دارید پیر و جوانهرانکس که هستید روشن‌روان 
 که رستم گه زندگانی چه کردهمان زال افسونگر آن پیرمرد 
 فرامرز جز کین ما در جهاننجوید همی آشکار و نهان 
 سرم پر ز دردست و دل پر ز خونجز از کین ندارم به مغز اندرون 
 دو جنگی چو نوش‌آذر و مهرنوشکه از درد ایشان برآمد خروش 
 چو اسفندیاری که اندر جهانبدو تازه بد روزگار مهان 
 به زابلستان زان نشان کشته شدز دردش دد و دام سرگشته شد 
 همانا که بر خون اسفندیاربه زاری بگرید به ایوان نگار 
 هم از خون آن نامداران ماجوانان و جنگی سواران ما 
 هر آنکس که او باشد از آب پاکنیارد سر گوهر اندر مغاک 
 به کردار شاه آفریدون بودچو خونین بباشد همایون بود 
 که ضحاک را از پی خون جمز نام‌آوران جهان کرد کم 
 منوچهر با سلم و تور سترگبیاورد ز آمل سپاهی بزرگ 
 به چین رفت و کین نیا بازخواستمرا همچنان داستانست راست 
 چو کیخسرو آمد از افراسیابز خون کرد گیتی چو دریای آب 
 پدرم آمد و کین لهراسپ خواستز کشته زمین کرد با کوه راست 
 فرامرز کز بهر خون پدربه خورشید تابان برآورد سر 
 به کابل شد و کین رستم بخواستهمه بوم و بر کرد با خاک راست 
 زمین را ز خون بازنشناختندهمی باره بر کشتگان تاختند 
 به کینه سزاوارتر کس منمکه بر شیر درنده اسپ افگنم 
 اگر بشمری در جهان نامدارسواری نبینی چو اسفندیار 
 چه بیند و این را چه پاسخ دهیدبکوشید تا رای فرخ نهید 
 چو بشنید گفتار بهمن سپاههرانکس که بد شاه را نیکخواه 
 به آواز گفتند ما بنده‌ایمهمه دل به مهر تو آگنده‌ایم 
 ز کار گذشته تو داناتریز مردان جنگی تواناتری 
 به گیتی همان کن که کام آیدتوگر زان سخن فر و نام آیدت 
 نپیچد کسی سر ز فرمان توکه یارد گذشتن ز پیمان تو 
 چو پاسخ چنین یافت از لشکرشبه کین اندرون تیزتر شد سرش 
 همه سیستان را بیاراستندبرین بر نهادند و برخاستند 
 به شبگیر برخاست آوای کوسشد از گرد لشکر سپهر آبنوس 
 همی رفت زان لشکر نامدارسواران شمشیرزن سد هزار 
 چو آمد به نزدیکی هیرمندفرستاده‌یی برگزید ارجمند 
 فرستاد نزدیک دستان سامبدادش ز هر گونه چندی پیام 
 چنین گفت کز کین اسفندیارمرا تلخ شد در جهان روزگار 
 هم از کین نوش‌آذر و مهر نوشدو شاه گرامی دو فرخ سروش 
 ز دل کین دیرینه بیرون کنیمهمه بوم زابل پر از خون کنیم 
 فرستاده آمد به زابل بگفتدل زال با درد و غم گشت جفت 
 چنین داد پاسخ که گر شهریاربراندیشد از کار اسفندیار 
 بداند که آن بودنی کار بودمرا زان سخن دل پرآزار بود 
 تو بودی به نیک و بد اندر میانز من سود دیدی ندیدی زیان 
 نپیچید رستم ز فرمان اویدلش بسته بودی به پیمان اوی 
 پدرت آن گرانمایه شاه بزرگزمانش بیامد بدان شد سترگ 
 به بیشه درون شیر و نر اژدهاز چنگ زمانه نیابد رها 
 همانا شنیدی که سام سواربه مردی چه کرد اندران روزگار 
 چنین تا به هنگام رستم رسیدکه شمشیر تیز از میان برکشید 
 به پیش نیاکان تو در چه کردبه مردی به هنگام ننگ و نبرد 
 همان کهتر و دایگان تو بودبه لشکر ز پرمایگان تو بود 
 به زاری کنون رستم اندرگذشتهمه زابلستان پرآشوب گشت 
 شب و روز هستم ز درد پسرپر از آب دیده پر از خاک سر 
 خروشان و جوشان و دل پر ز درددو رخ زرد و لبها شده لاژورد 
 که نفرین برو باد کو را ز پایفگند و بر آنکس که بد رهنمای 
 گر ایدونک بینی تو پیکار مابه خوبی براندیشی از کار ما 
 بیایی ز دل کینه بیرون کنیبه مهر اندرین کشور افسون کنی 
 همه گنج فرزند و دینار سامکمرهای زرین و زرین ستام 
 چو آیی به پیش تو آرم همهتو شاهی و گردنکشانت رمه 
 فرستاده را اسپ و دینار دادز هرگونه‌یی چیز بسیار داد 
 چو این مایه‌ور پیش بهمن رسیدز دستان بگفت آنچ دید و شنید 
 چو بشنید ازو بهمن نیک‌بختنپذرفت پوزش برآشفت سخت 
 به شهر اندر آمد دلی پر ز دردسری پر ز کین لب پر از باد سرد 
 پذیره شدش زال سام سوارهم از سیستان آنک بد نامدار 
 چو آمد به نزدیک بهمن فرازپیاده شد از باره بردش نماز 
 بدو گفت هنگام بخشایش استز دل درد و کین روز پالایش است 
 ازان نیکویها که ما کرده‌ایمترا در جوانی بپرورده‌ایم 
 ببخشای و کار گذشته مگویهنر جوی وز کشتگان کین مجوی 
 که پیش تو دستان سام سواربیامد چنین خوار و با دستوار 
 برآشفت بهمن ز گفتار اویچنان سست شد تیز بازار اوی 
 هم‌اندر زمان پای کردش به بندز دستور و گنجور نشنید پند 
 ز ایوان دستان سام سوارشتر بارها برنهادند بار 
 ز دینار وز گوهر نابسودز تخت وز گستردنی هرچ بود 
 ز سیمینه و تاجهای به زرز زرینه و گوشوار و کمر 
 از اسپان تازی به زرین ستامز شمشیر هندی به زرین نیام 
 همان برده و بدره‌های درمز مشک و ز کافور وز بیش و کم 
 که رستم فراز آورید آن به رنجز شاهان و گردنکشان یافت گنج 
 همه زابلستان به تاراج دادمهان را همه بدره و تاج داد 
 غمی شد فرامرز در مرز بستز در دنیا دست کین را بشست 
 همه نامداران روشن‌روانبرفتند یکسر بر پهلوان 
 بدان نامداران زبان برگشادز گفت زواره بسی کرد یاد 
 که پیش پدرم آن جهاندیده مردهمی گفت و لبها پر از بادسرد 
 که بهمن ز ما کین اسفندیاربخواهد تو این را به بازی مدار 
 پدرم آن جهاندیده‌ی نامورز گفت زواره بپیچید سر 
 نپذرفت و نشنید اندرز اوازو گشت ویران کنون مرز او 
 نیا چون گذشت او به شاهی رسیدسر تاج شاهی به ماهی رسید 
 کنون بهمن نامور شهریارهمی نو کند کین اسفندیار 
 هم از کین مهر آن سوار دلیرز نوش‌آذر آن گرد درنده شیر 
 کنون خواهد از ما همی کین‌شانبه جای آورد کین و آیین‌شان 
 ز ایران سپاهی چو ابر سیاهبیاورد نزدیک ما کینه‌خواه 
 نیای من آن نامدار بلندگرفت و به زنجیر کردش به بند 
 که بودی سپر پیش ایرانیانبه مردی بهر کینه بسته میان 
 چه آمد بدین نامور دودمانکه آید ز هر سو بمابر زیان 
 پدر کشته و بند سایه نیابه مغز اندرون خون بود کیمیا 
 به تاراج داده همه مرز خویشنبینم سر مایه‌ی ارز خویش 
 شما نیز یکسر چه گویید بازهرانکس که هستید گردن‌فراز 
 بگفتند کای گرد روشن‌روانپدر بر پدر بر توی پهلوان 
 همه یک به یک پیش تو بنده‌ایمبرای و به فرمان تو زنده‌ایم 
 چو بشنید پوشید خفتان جنگدلی پر ز کینه سری پر ز ننگ 
 سپه کرد و سر سوی بهمن نهادز رزم تهمتن بسی کرد یاد 
 چو نزدیک بهمن رسید آگهیبرآشفت بر تخت شاهنشهی 
 بنه برنهاد و سپه برنشاندبه غور اندر آمد دو هفته بماند 
 فرامرز پیش آمدش با سپاهجهان شد ز گرد سواران سپاه 
 وزان روی بهمن صفی برکشیدکه خورشید تابان زمین را ندید 
 ز آواز شیپور و هندی درایهمی کوه را دل برآمد ز جای 
 بشست آسمان روی گیتی به قیرببارید چون ژاله از ابر تیر 
 ز چاک تبرزین و جر کمانزمین گشت جنبان‌تر از آسمان 
 سه روز و سه شب هم برین رزمگاهبه رخشنده روز و به تابنده ماه 
 همی گرز بارید و پولاد تیغز گرد سپاه آسمان گشت میغ 
 به روز چهارم یکی باد خاستتو گفتی که با روز شب گشت راست 
 به سوی فرامرز برگشت بادجهاندار گشت از دم باد شاد 
 همی شد پس گرد با تیغ تیزبرآورد زان انجمن رستخیز 
 ز بستی و از لشکر زابلیز گردان شمشیر زن کابلی 
 برآوردگه بر سواری نماندوزان سرکشان نامداری نماند 
 همه سربسر پشت برگاشتندفرامرز را خوار بگذاشتند 
 همه رزمگه کشته چون کوه کوهبه هم برفگنده ز هر دو گروه 
 فرامرز با اندکی رزمجویبه مردی به روی اندر آورد روی 
 همه تنش پر زخم شمشیر بودکه فرزند شیران بد و شیر بود 
 سرانجام بر دست یاز اردشیرگرفتار شد نامدار دلیر 
 بر بهمن آوردش از رزمگاهبدو کرد کین‌دار چندی نگاه 
 چو دیدش ندادش به جان زینهاربفرمود داری زدن شهریار 
 فرامرز را زنده بر دار کردتن پیلوارش نگونسار کرد 
 ازان پس بفرمود شاه اردشیرکه کشتند او را به باران تیر 
 گامی پشوتن که دستور بودز کشتن دلش سخت رنجور بود 
 به پیش جهاندار بر پای خاستچنین گفت کای خسرو داد و راست 
 اگر کینه بودت به دل خواستیپدید آمد از کاستی راستی 
 کنون غارت و کشتن و جنگ و جوشمفرمای و مپسند چندین خروش 
 ز یزدان بترس و ز ما شرم‌دارنگه کن بدین گردش روزگار 
 یکی را برآرد به ابر بلندیکی زو شود زار و خوار و نژند 
 پدرت آن جهانگیر لشکر فروزنه تابوت را شد سوی نیمروز 
 نه رستم به کابل به نخچیرگاهبدان شد که تا نیست گردد به چاه 
 تو تا باشی ای خسرو پاک و رادمرنجان کسی را که دارد نژاد 
 چو فرزند سام نریمان ز بندبنالد به پروردگار بلند 
 بپیچی ازان گرچه نیک‌اختریچو با کردگار افگند داوری 
 چو رستم نگهدار تخت کیانهمی بر در رنج بستی میان 
 تو این تاج ازو یافتی یادگارنه از راه گشتاسپ و اسفندیار 
 ز هنگامه‌ی کی قباد اندرآیچنین تا به کیخسرو پاک‌رای 
 بزرگی به شمشیر او داشتندمهان را همه زیر او داشتند 
 ازو بند بردار گر بخردیدلت بازگردان ز راه بدی 
 چو بشنید شاه از پشوتن سخنپشیمان شد از درد و کین کهن 
 خروشی برآمد ز پرده‌سرایکه ای پهلوانان با داد و رای 
 بسیچیدن بازگشتن کنیدمبادا که تاراج و کشتن کنید 
 بفرمود تا پای دستان ز بندگشادند و دادند بسیار پند 
 تن کشته را دخمه کردند جایبه گفتار دستور پاکیزه‌رای 
 ز زندان به ایوان گذر کرد زالبرو زار بگریست فرخ همال 
 که زارا دلیرا گوا رستمانبیره‌ی گو نامور نیرما 
 تو تا زنده‌بودی که آگاه بودکه گشتاسپ اندر جهان شاه بود 
 کنون گنج تاراج و دستان اسیرپسر زار کشته به پیکان تیر 
 مبیناد چشم کس این روزگارزمین باد بی‌تخم اسفندیار 
 ازان آگهی سوی بهمن رسیدبه نزدیک فرخ پشوتن رسید 
 پشوتن ز رودابه پردرد شدازان شیون او رخش زرد شد 
 به بهمن چنین گفت کای شاه نوچو بر نیمه‌ی آسمان ماه نو 
 به شبگیر ازین مرز لشکر برانکه این کار دشوار گشت و گران 
 ز تاج تو چشم بدان دور بادهمه روزگاران تو سور باد 
 بدین خانه‌ی زال سام دلیرسزد گر نماند شهنشاه دیر 
 چو شد کوه بر گونه‌ی سندروسز درگاه برخاست آوای کوس 
 بفرمود پس بهمن کینه‌خواهکزانجا برانند یکسر سپاه 
 هم‌انگه برآمد ز پرده‌سرایتبیره ابا بوق و هندی درای 
 از آنجا به ایران نهادند رویبه گفتار دستور آزاده‌خوی 
 سپه را ز زابل به ایران کشیدبه نزدیک شهر دلیران کشید 
 برآسود و بر تخت بنشست شادجهان را همی داشت با رسم و داد 
 به درویش بخشید چندی درمازو چند شادان و چندی دژم 
 جهانا چه خواهی ز پروردگانچه پروردگان داغ دل بردگان 
 پسر بد مر او را یکی همچو شیرکه ساسان همی خواندی اردشیر 
 دگر دختری داشت نامش همایهنرمند و بادانش و نیک‌رای 
 همی خواندندی ورا چهرزادز گیتی به دیدار او بود شاد 
 پدر درپذیرفتش از نیکویبران دین که خوانی همی پهلوی 
 همای دل‌افروز تابنده ماهچنان بد که آبستن آمد ز شاه 
 چو شش ماه شد پر ز تیمار شدچو بهمن چنان دید بیمار شد 
 چو از درد شاه اندرآمد ز پایبفرمود تا پیش او شد همای 
 بزرگان و نیک‌اختران را بخواندبه تخت گرانمایگان بر نشاند 
 چنین گفت کاین پاک‌تن چهرزادبه گیتی فراوان نبودست شاد 
 سپردم بدو تاج و تخت بلندهمان لشکر و گنج با ارجمند 
 ولی عهد من او بود در جهانهم‌انکس کزو زاید اندر نهان 
 اگر دختر آید برش گر پسرورا باشد این تاج و تخت پدر 
 چو ساسان شنید این سخن خیره شدز گفتار بهمن دلش تیره شد 
 بدو روز و دو شب بسان پلنگز ایران به مرزی دگر شد ز ننگ 
 دمان سوی شهر نشاپور شدپر آزار بد از پدر دور شد 
 زنی را ز تخم بزرگان بخواستبپرورد و با جان و دل داشت راست 
 نژادش به گیتی کسی را نگفتهمی داشت آن راستی در نهفت 
 زن پاک‌تن خوب فرزند زادز ساسان پرمایه بهمن نژاد 
 پدر نام ساسانش کرد آن زمانمر او را به زودی سرآمد زمان 
 چو کودک ز خردی به مردی رسیددران خانه جز بینوایی ندید 
 ز شاه نشاپور بستد گلهکه بودی به کوه و به هامون یله 
 همی بود یکچند چوپان شاهبه کوه و بیابان و آرامگاه 
 کنون بازگردم به کار همایپس از مرگ بهمن که بگرفت جای