شاهنامه/پادشاهی اورمزد نرسی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی اورمزد نرسی)
'


 چو بر گاه رفت اورمزد بزرگز نخچیر کوتاه شد چنگ گرگ 
 جهان را همی داشت با ایمنینهان گشت کردار آهرمنی 
 نخست آفرین کرد بر کردگارتوانا و دانا و پروردگار 
 شب و روز و گردان سپهر آفریدچو بهرام و کیوان و مهر آفرید 
 ازویست پیروزی و فرهیدل و داد و دیهیم شاهنشهی 
 همیشه دل ما پر از داد باددل زیردستان به ما شاد باد 
 ستایش نیابد سر سفله مردبر سفلگان تا توانی مگرد 
 همان نیز با مرد بدخواه رایاگر پندگیری به نیکی گرای 
 ز بخشش هرانکس که جوید سپاسنخواندش بخشنده یزدان‌شناس 
 ستاننده گر ناسپاست نیزسزد گر ندارد کس او را به چیز 
 هراسان بود مردم سخت‌کارکه او را نباشد کسی دوستدار 
 وگر سستی آرد به کار اندروننخواند ورا رای‌زن رهنمون 
 گر از کاهلان یار خواهی به کارنباشی جهانجوی و مردم‌شمار 
 نگر خویشتن را نداری بزرگوگر گاه یابی نگردی سترگ 
 چو بدخو شود مرد درویش خوارهمی بیند آن از بد روزگار 
 همه‌ساله بیکار و نالان ز بختنه رای و نه دانش نه زیبای تخت 
 وگر بازگیرند ازو خواستهشود جان و مغز و دلش کاسته 
 به بی چیزی و بدخویی یازد اویندارد خرد گردن افرازد اوی 
 نه چیز و نه دانش نه رای و هنرنه دین و نه خشنودی دادگر 
 شما را شب و روز فرخنده بادبداندیش را جان پراگنده باد 
 برو مهتران آفرین ساختندخود از سوک شاهان بپرداختند 
 چو نه سال بگذشت بر سر سپهرگل زرد شد آن چو گلنار چهر 
 غمی شد ز مرگ آن سر تاجوربمرد و به شاهی نبودش پسر 
 چنان نامور مرد شیرین‌سخنبه نوی بشد زین سرای کهن 
 چنین بود تا بود چرخ روانتوانا به هر کار و ما ناتوان 
 چهل روز سوکش همی داشتندسر گاه او خوار بگذاشتند 
 به چندین زمان تخت بیکار بودسر مهتران پر ز تیمار بود 
 نگه کرد موبد شبستان شاهیکی لاله رخ دید تابان چو ماه 
 سر مژه چون خنجر کابلیدو زلفش چو پیچان خط مغولی (؟) 
 مسلسل یک اندر دگر بافتهگره بر زده سرش برتافته 
 پری چهره را بچه اندر نهانازان خوب‌رخ شادمان شد جهان 
 چهل روزه شد رود و می خواستندیکی تخت شاهی بیاراستند 
 به سر برش تاجی برآویختندبران تاج زر و درم ریختند 
 چهل روز بگذشت بر خوب‌چهریکی کودک آمد چو تابنده مهر 
 ورا موبدش نام شاپور کردبران شادمانی یکی سور کرد 
 تو گفتی همی فره ایزدیستبرو سایه‌ی رایت بخردیست 
 برفتند گردان زرین کمربیاویختند از برش تاج زر 
 چو آن خرد را سیر دادند شیرنوشتند پس در میان حریر 
 چهل روزه را زیر آن تاج زرنهادند بر تخت فرخ پدر