شاهنامه/پادشاهی اورمزد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی اورمزد)
'


 سر گاه و دیهیم شاه اورمزدبیارایم اکنون چو ماه اورمزد 
 ز شاهی برو هیچ تاوان نبودازان بد که عهدش فراوان نبود 
 چو بنشست شاه اورمزد بزرگبه آبشخور آمد همی میش و گرگ 
 چنین گفت کای نامور بخردانجهان گشته و کار دیده ردان 
 بکوشیم تا نیکی آریم و دادخنک آنک پند پدر کرد یاد 
 چو یزدان نیکی‌دهش نیکویبما داد و تاج سر خسروی 
 به نیکی کنم ویژه انبازتاننخواهم که بی من بود رازتان 
 بدانید کان کو منی فش بودبر مهتران سخت ناخوش بود 
 ستیره بود مرد را پیش روبماند نیازش همه ساله نو 
 همان رشک شمشیر نادان بودهمیشه برو بخت خندان بود 
 دگر هرک دارد ز هر کار ننگبود زندگانی و روزیش تنگ 
 در آز باشد دل سفله مردبر سفلگان تا توانی مگرد 
 هرانکس که دانش نیابی برشمکن ره‌گذر تازید بر درش 
 به مرد خردمند و فرهنگ و رایبود جاودان تخت شاهی به پای 
 دلت زنده باشد به فرهنگ و هوشبه بد در جهان تا توانی مکوش 
 خرد همچو آبست و دانش زمینبدان کاین جدا و آن جدا نیست زین 
 دل شاه کز مهر دوری گرفتاگر بازگردد نباشد شگفت 
 هرانکس که باشد مرا زیردستهمه شادمان باد و یزدان‌پرست 
 به خشنودی کردگار جهانخرد یار باد آشکار و نهان 
 خردمند گر مردم پارساچو جایی سخن راند از پادشا 
 همه سخته باید که راند سخنکه گفتار نیکو نگردد کهن 
 نباید که گویی بجز نیکویوگر بد سراید نگر نشنوی 
 ببیند دل پادشا راز توهمان بشنود گوش آواز تو 
 چه گفت آن سخن‌گوی پاسخ نیوشکه دیوار دارد به گفتار گوش 
 همه انجمن خواندند آفرینبران شاه بینادل و پاک‌دین 
 پراگنده گشت آن بزرگ انجمنهمه شاد زان سرو سایه فگن 
 همان رسم شاپور شاه اردشیرهمی داشت آن شاه دانش‌پذیر 
 جهانی سراسر بدو گشت شادچه نیکو بود شاه با بخش و داد 
 همی راند با شرم و با داد کارچنین تا برآمد برین روزگار 
 بگسترد کافور بر جای مشکگل و ارغوان شد به پالیز خشک 
 سهی سرو او گشت همچون کماننه آن بود کان شاه را بدگمان 
 نبود از جهان شاد بس روزگارسرآمد بران دادگر شهریار 
 چو دانست کز مرگ نتوان گریختبسی آب خونین ز دیده بریخت 
 بگسترد فرش اندر ایوان خویشبفرمود کامدش بهرام پیش 
 بدو گفت کای پاک‌زاده پسربه مردی و دانش برآورده سر 
 به من پادشاهی نهادست رویکه رنگ رخم کرد همرنگ موی 
 خم آورد بالای سرو سهیگل سرخ را داد رنگ بهی 
 چو روز تو آمد جهاندار باشخردمند باش و بی‌آزار باش 
 نگر تا نپیچی سر از دادخواهنبخشی ستمکارگان را گناه 
 زبان را مگردان به گرد دروغچو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ 
 روانت خرد باد و دستور شرمسخن گفتن خوب و آواز نرم 
 خداوند پیروز یار تو باددل زیردستان شکار تو باد 
 بنه کینه و دور باش از هوامبادا هوا بر تو فرمانرا 
 سخن چین و بی‌دانش و چاره‌گرنباید که یابد به پیشت گذر 
 ز نادان نیابی جز از بترینگر سوی بی‌دانشان ننگری 
 چنان دان که بی‌شرم و بسیارگوینبیند به نزد کسی آب‌روی 
 خرد را مه و خشم را بنده‌دارمشو تیز با مرد پرهیزگار 
 نگر تا نگردد به گرد تو آزکه آز آورد خشم و بیم و نیاز 
 همه بردباری کن و راستیجدا کن ز دل کژی و کاستی 
 بپرهیز تا بد نگرددت نامکه بدنام گیتی نبیند به کام 
 ز راه خرد ایچ گونه متابپشیمانی آرد دلت را شتاب 
 درنگ آورد راستیها پدیدز راه خرد سر نباید کشید 
 سر بردباران نیاید به خشمز نابودنیها بخوابند چشم 
 وگر بردباری ز حد بگذرددلاور گمانی به سستی برد 
 هرانکس که باشد خداوند گاهمیانجی خرد را کند بر دو راه 
 نه سستی نه تیزی به کاراندرونخرد باد جان ترا رهنمون 
 نگه دار تا مردم عیب‌جوینجوید به نزدیک تو آب‌روی 
 ز دشمن مکن دوستی خواستاروگر چند خواند ترا شهریار 
 درختی بود سبز و بارش کبستوگر پای گیری سر آید به دست 
 اگر در فرازی و گر در نشیبنباید نهادن سر اندر فریب 
 به دل نیز اندیشه‌ی بد مداربداندیش را بد بود روزگار 
 سپهبد کجا گشت پیمان‌شکنبخندد بدو نامدار انجمن 
 خردگیر کرایش جان تستنگهدار گفتار و پیمان تست 
 هم آرایش تاج و گنج و سپاهنماینده‌ی گردش هور و ماه 
 نگر تا نسازی ز بازوی گنجکه بر تو سرآید سرای سپنج 
 مزن رای جز با خردمند مرداز آیین شاهان پیشی مگرد 
 به لشکر بترسان بداندیش رابه ژرفی نگه کن پس و پیش را 
 ستاینده‌یی کو ز بهر هواستاید کسی را همی ناسزا 
 شکست تو جوید همی زان سخنممان تا به پیش تو گردد کهن 
 کسی کش ستایش بیاید به کارتو او را ز گیتی به مردم مدار 
 که یزدان ستایش نخواهد همینکوهیده را دل بکاهد می 
 هرانکس که او از گنهکار چشمبخوابید و آسان فرو برد خشم 
 فزونیش هر روز افزون شودشتاب آورد دل پر از خون شود 
 هرانکس که با آب دریا نبردبجوید نباشد خردمند مرد 
 کمان دار دل را زبانت چو تیرتو این گفته‌های من آسان مگیر 
 گشاد پرت باشد و دست راستنشانه بنه زان نشان کت هواست 
 زبان و خرد با دلت راست کنهمی ران ازان سان که خواهی سخن 
 هرانکس که اندر سرش مغز بودهمه رای و گفتار او نغز بود 
 هرانگه که باشی تو با رای‌زنسخنها بیارای بی‌انجمن 
 گرت رای با آزمایش بودهمه روزت اندر فزایش بود 
 شود جانت از دشمن آژیرتردل و مغز و رایت جهانگیرتر 
 کسی را کجا پیش رو شد هواچنان دان که رایش نگیرد نوا 
 اگر دوست یابد ترا تازه‌رویبیفزاید این نام را رنگ و بوی 
 تو با دشمنت رو پر آژنگ داربداندیش را چهره بی‌رنگ دار 
 به ارزانیان بخش هرچت هواستکه گنج تو ارزانیان را سزاست 
 بکش جان و دل تا توانی ز رشککه رشک آورد گرم و خونین سرشک 
 هرانگه که رشک آورد پادشانکوهش کند مردم پارسا 
 چو اندرز بنوشت فرخ دبیربیاورد و بنهاد پیش وزیر 
 جهاندار برزد یکی باد سردپس آن لعل رخسارگان کرد زرد 
 چو رنگین رخ تاجور تیره شدازان درد بهرام دل خیره شد 
 چهل روز بد سوکوار و نژندپر از گرد و بیکار تخت بلند 
 چنین بود تا بود گردان سپهرگهی پر ز درد و گهی پر ز مهر 
 تو گر باهشی مشمر او را به دوستکجا دست یابد بدردت پوست 
 شب اورمزد آمد و ماه دیز گفتن بیاسای و بردار می 
 کنون کار دیهیم بهرام سازکه در پادشاهی نماند دراز