شاهنامه/پادشاهی اردشیر ۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(پادشاهی اردشیر ۱)
'


 به بغداد بنشست بر تخت عاجبه سر برنهاد آن دلفروز تاج 
 کمر بسته و گرز شاهان به دستبیاراسته جایگاه نشست 
 شهنشاه خواندند زان پس وراز گشتاسپ نشناختی کس ورا 
 چو تاج بزرگی به سر برنهادچنین کرد بر تخت پیروزه یاد 
 که اندر جهان داد گنج منستجهان زنده از بخت و رنج منست 
 کس این گنج نتواند از من ستدبد آید به مردم ز کردار بد 
 چو خشنود باشد جهاندار پاکندارد دریغ از من این تیره خاک 
 جهان سر به سر در پناه منستپسندیدن داد راه منست 
 نباید که از کارداران منز سرهنگ و جنگی سواران من 
 بخسپد کسی دل پر از آرزویگر از بنده گر مردم نیک‌خوی 
 گشادست بر هرکس این بارگاهز بدخواه وز مردم نیک‌خواه 
 همه انجمن خواندند آفرینکه آباد بادا به دادت زمین 
 فرستاد بر هر سوی لشکریکه هرجا که باشد ز دشمن سری 
 سر کینه‌ورشان به راه آوریدگر آیین شمشیر و گاه آورید 
 بدانگه که شاه اردوان را بکشتز خون وی آورد گیتی به مشت 
 بدان فر و اورند شاه اردشیرشده شادمان مرد برنا و پیر 
 که بنوشت بیدادی اردوانز داد وی آبادتر شد جهان 
 چنو کشته شد دخترش را بخواستبدان تا بگوید که گنجش کجاست 
 دو فرزند او شد به هندوستانبه هر نیک و بد گشته همداستان 
 دو ایدر به زندان شاه اندروندو دیده پر از آب و دل پر ز خون 
 به هندوستان بود مهتر پسرکه بهمن بدی نام آن نامور 
 فرستاده‌یی جست با رای و هوشجوانی که دارد به گفتار گوش 
 چو از پادشاهی ندید ایچ بهربدو داد ناگه یکی پاره زهر 
 بدو گفت رو پیش خواهر بگویکه از دشمن این مهربانی مجوی 
 برادر دو داری به هندوستانبه رنج و بلا گشته همداستان 
 دو در بند و زندان شاه اردشیرپدر کشته و زنده خسته به تیر 
 تو از ما گسسته بدین گونه مهرپسندد چنین کردگار سپهر؟ 
 چو خواهی که بانوی ایران شویبه گیتی پسند دلیران شوی 
 هلاهل چنین زهر هندی بگیربه کار آر یکپار بر اردشیر 
 فرستاده آمد بهنگام شامبه دخت گرامی بداد آن پیام 
 ورا جان و دل بر برادر بسوختبه کردار آتش رخش برفروخت 
 ز اندوه بستد گرانمایه زهربدان بد که بردارد از کام بهر 
 چنان بد که یک روز شاه اردشیربه نخچیر بر گور بگشاد تیر 
 چو بگذشت نیمی ز روزه درازسپهبد ز نخچیرگه گشت باز 
 سوی دختر اردوان شد ز راهدوان ماه چهره بشد نزد شاه 
 بیاورد جامی ز یاقوت زردپر از شکر و پست با آب سرد 
 بیامیخت با شکر و پست زهرکه بهمن مگر یابد از کام بهر 
 چو بگرفت شاه اردشیر آن به دستز دستش بیفتاد و بشکست پست 
 شد آن پادشا بچه لرزان ز بیمهم‌اندر زمان شد دلش به دو نیم 
 جهاندار زان لرزه شد بدگمانپراندیشه از گردش آسمان 
 بفرمود تا خانگی مرغ چارپرستنده آرد بر شهریار 
 چو آن مرغ بر پست بگذاشتندگمانی همی خیره پنداشتند 
 هم‌انگاه مرغ آن بخورد و بمردگمان بردن از راه نیکی ببرد 
 بفرمود تا موبد و کدخدایبیامد بر خسرو پاک‌رای 
 ز دستور ایران بپرسید شاهکه بدخواه را برنشانی به گاه 
 شود در نوازش بران‌گونه مستکه بیهوده یازد به جان تو دست 
 چه بادافره‌ست این برآورده راچه سازیم درمان خودکرده را 
 چنین داد پاسخ که مهترپرستچو یازد بجان جهاندار دست 
 سرش بر گنه بر بباید بریدکسی پند گوید نباید شنید 
 بفرمود کز دختر اردوانچنان کن که هرگز نبیند روان 
 بشد موبد وپیش او دخت شاههمی رفت لرزان و دل پرگناه 
 به موبد چنین گفت کای پرخردمرا و ترا روز هم بگذرد 
 اگر کشت خواهی مرا ناگزیریکی کودکی دارم از اردشیر 
 اگر من سزایم به خون ریختنز دار بلند اندر آویختن 
 چو این گردد از پاک مادر جدابکن هرچ فرمان دهد پادشا 
 ز ره باز شد موبد تیزویربگفت آنچ بشنید با اردشیر 
 بدو گفت زو نیز مشنو سخنکمند آر و بادافره او بکن 
 به دل گفت موبد که بد روزگارکه فرمان چنین آمد از شهریار 
 همه مرگ راییم برنا و پیرندارد پسر شهریار اردشیر 
 گر او بی‌عدد سالیان بشمردبه دشمن رسد تخت چون بگذرد 
 همان به کزین کار ناسودمندبه مردی یکی کار سازم بلند 
 ز کشتن رهانم مر این ماه رامگر زین پشیمان کنم شاه را 
 هرانگه کزو بچه گردد جدابه جای آرم این گفته‌ی پادشا 
 نه کاریست کز دل همی بگذردخردمند باشم به از بی‌خرد 
 بیاراست جایی به ایوان خویشکه دارد ورا چون تن و جان خویش 
 به زن گفت اگر هیچ باد هواببیند ورا من ندارم روا 
 پس اندیشه کرد آنک دشمن بسیستگمان بد و نیک با هرکسیست 
 یکی چاره سازم که بدگوی مننراند به زشت آب در جوی من 
 به خانه شد و خایه ببرید پستبرو داغ و دارو نهاد و ببست 
 به خایه نمک بر پراگند زودبه حقه در آگند بر سان دود 
 هم‌اندر زمان حقه را مهر کردبیامد خروشان و رخساره زرد 
 چو آمد به نزدیک تخت بلندهمان حقه بنهاد با مهر و بند 
 چنین گفت با شاه کین زینهارسپارد به گنجور خود شهریار 
 نوشته بر آن حقه تاریخ آنپدیدار کرده بن و بیخ آن 
 چو هنگامه زادن آمد فرازازان کار بر باد نگشاد راز 
 پسر زاد پس دختر اردوانیکی خسروآیین و روشن‌روان 
 از ایوان خویش انجمن دور کردورا نام دستور شاپور کرد 
 نهانش همی داشت تا هفت سالیکی شاه نو گشت با فر و یال 
 چنان بد که روزی بیامد وزیربدید آب در چهره‌ی اردشیر 
 بدو گفت شاها انوشه بدیروان را به اندیشه توشه بدی 
 ز گیتی همه کام دل یافتیسر دشمن از تخت برتافتی 
 کنون گاه شادی و می خوردنستنه هنگام اندیشه‌ها کردنست 
 زمین هفت کشور سراسر تراستجهان یکسر از داد تو گشت راست 
 چنین داد پاسخ ورا شهریارکه ای پاک‌دل موبد رازدار 
 زمانه به شمشیر ما راست گشتغم و رنج و ناخوبی اندر گذشت 
 مرا سال بر پنجه و یک رسیدز کافور شد مشک و گل ناپدید 
 پسر بایدی پیشم اکنون به پایدلارای و نیروده و رهنمای 
 پدر بی‌پسر چون پسر بی‌پدرکه بیگانه او را نگیرد به بر 
 پس از من بدشمن رسد تاج و گنجمرا خاک سود آید و درد و رنج 
 به دل گفت بیدار مرد کهنکه آمد کنون روزگار سخن 
 بدو گفت کای شاه کهتر نوازجوانمرد روشن‌دل و سرفراز 
 گر ایدونک یابم به جان زینهارمن این رنج بردارم از شهریار 
 بدو گفت شاه ای خردمند مردچرا بیم جان ترا رنجه کرد 
 بگوی آنچ دانی و بفزای نیزز گفت خردمند برتر چه چیز 
 چنین داد پاسخ بدو کدخدایکه ای شاه روشن‌دل و پاک‌رای 
 یکی حقه بد نزد گنجور شاهسزد گر بخواهد کنون پیش گاه 
 به گنجور گفت آنک او زینهارترا داد آمد کنون خواستار 
 بدو بازده تا ببینم که چیستمگرمان نباید به اندیشه زیست 
 بیاورد آن حقه گنجور اویسپرد آنک بستد ز دستور اوی 
 بدو گفت شاه اندرین حقه چیستنهاده برین بند بر مهر کیست 
 بدو گفت کان خون گرم منستبریده ز بن پاک شرم منست 
 سپردی مرا دختر اردوانکه تا بازخواهی تن بی‌روان 
 نکشتم که فرزند بد در نهانبترسیدم از کردگار جهان 
 بجستم ز فرمانت آزرم خویشبریدم هم‌اندر زمان شرم خویش 
 بدان تا کسی بد نگوید مرابه دریای تهمت نشوید مرا 
 کنون هفت‌ساله‌ست شاپور توکه دایم خرد باد دستور تو 
 چنو نیست فرزند یک شاه رانماند مگر بر فلک ماه را 
 ورا نام شاپور کردم ز مهرکه از بخت تو شاد بادا سپهر 
 همان مادرش نیز با او به جایجهانجوی فرزند را رهنمای 
 بدو ماند شاه جهان درشگفتازان کودک اندیشه‌ها برگرفت 
 ازان پس چنین گفت با کدخدایکه ای مرد روشن‌دل و پاک‌رای 
 بسی رنج برداشتی زین سخننمانم که رنج تو گردد کهن 
 کنون سد پسر گیر همسال اویبه بالا و دوش و بر و یال اوی 
 همان جامه پوشیده با او بهمنباید که چیزی بود بیش و کم 
 همه کودکان را به میدان فرستبه بازیدن گوی و چوگان فرست 
 چو یک دشت کودک بود خوب‌چهربپیچد ز فرزند جانم به مهر 
 بدان راستی دل گواهی دهدمرا با پسر آشنایی دهد 
 بیامد به شبگیر دستور شاههمی کرد کودک به میدان سپاه 
 یکی جامه و چهر و بالا یکیکه پیدا نبد این ازان اندکی 
 به میدان تو گفتی یکی سور بودمیان اندرون شاه شاپور بود 
 چو کودک به زخم اندر آورد گویفزونی همی جست هر یک بدوی 
 بیامد به میدان پگاه اردشیرتنی چند از ویژگان ناگزیر 
 نگه کرد و چون کودکان را بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید 
 به انگشت بنمود با کدخدایکه آمد یکی اردشیری به جای 
 بدو راهبر گفت کای پادشادلت شد به فرزند خود بر گواه 
 یکی بنده را گفت شاه اردشیرکه رو گوی ایشان به چوگان بگیر 
 همی باش با کودکان تازه‌رویبه چوگان به پیش من انداز گوی 
 ازان کودکان تا که آید دلیرمیان سواران به کردار شیر 
 ز دیدار من گوی بیرون بردازین انجمن کس به کس نشمرد 
 بود بی‌گمان پاک فرزند منز تخم و بر و پاک پیوند من 
 به فرمان بشد بنده‌ی شهریاربزد گوی و افگند پیش سوار 
 دوان کودکان از پی او چو تیرچو گشتند نزدیک با اردشیر 
 بماندند ناکام بر جای خویشچو شاپور گرد اندر آمد به پیش 
 ز پیش پدر گوی بربود و بردچو شد دور مر کودکان را سپرد 
 ز شادی چنان شد دل اردشیرکه گردد جوان مردم گشته پیر 
 سوارانش از خاک برداشتندهمی دست بر دست بگذاشتند 
 شهنشاه زان پس گرفتش به برهمی آفرین خواند بر دادگر 
 سر و چشم و رویش ببوسید و گفتکه چونین شگفتی نشاید نهفت 
 به دل هرگز این یاد نگذاشتمکه شاپور را کشته پنداشتم 
 چو یزدان مرا شهریاری فزودز من در جهان یادگاری فزود 
 به فرمان او بر نیابی گذروگر برتر آری ز خورشید سر 
 گهر خواست از گنج و دینار خواستگرانمایه یاقوت بسیار خواست 
 برو زر و گوهر بسی ریختندزبر مشک و عنبر بسی بیختند 
 ز دینار شد تارکش ناپدیدز گوهر کسی چهره‌ی او ندید 
 به دستور بر نیز گوهر فشاندبه کرسی زر پیکرش برنشاند 
 ببخشید چندان ورا خواستهکه شد کاخ و ایوانش آراسته 
 بفرمود تا دختر اردوانبه ایوان شود شاد و روشن‌روان 
 ببخشید کرده گناه وراز زنگار بزدود ماه ورا 
 بیاورد فرهنگیان را به شهرکسی کو ز فرزانگی داشت بهر 
 نوشتن بیاموختش پهلوینشست سرافرازی و خسروی 
 همان جنگ را گرد کرده عنانز بالا به دشمن نمودن سنان 
 ز می خوردن و بخشش و کار بزمسپه جستن و کوشش روز رزم 
 وزان پس دگر کرد میخ درمهمان میخ دینار و هر بیش و کم 
 به یک روی بد نام شاه اردشیربه روی دگر نام فرخ وزیر 
 گران خوار بد نام دستور شاهجهاندیده مردی نماینده راه 
 نوشتند بر نامه‌ها هم‌چنینبدو داد فرمان و مهر و نگین 
 ببخشید گنجی به درویش مردکه خوردش نبودی بجز کارکرد 
 نگه کرد جایی که بد خارستانازو کرد خرم یکی شارستان 
 کجا گندشاپور خواندی وراجزین نام نامی نراندی ورا 
 چو شاپور شد همچو سرو بلندز چشم بدش بود بیم گزند 
 نبودی جدا یک زمان ز اردشیرورا همچو دستور بودی وزیر 
 نپرداختی شاه روزی ز جنگبه شادی نبودیش جای درنگ 
 چو جایی ز دشمن بپرداختیدگر بدکنش سر برافراختی 
 همی گفت کز کردگار جهانبخواهم همی آشکار و نهان 
 که بی‌دشمن آرم جهان را به دستنباشم مگر شاد و یزدان‌پرست 
 بدو گفت فرخنده دستور اویکه ای شاه روشن‌دل و راه‌جوی 
 سوی کید هندی فرستیم کسکه دانش پژوهست و فریادرس 
 بداند شمار سپهر بلنددر پادشاهی و راه گزند 
 اگر هفت کشور ترا بی همالبخواهد بدن بازیابد به فال 
 یکایک بگوید ندارد به رنجنخواهد بدین پاسخ از شاه گنج 
 چو بشنید بگزید شاه اردشیرجوانی گرانمایه و تیزویر 
 فرستاد نزدیک دانا به هندبسی اسپ و دینار و چندی پرند 
 بدو گفت رو پیش دانا بگویکه ای مرد نیک‌اختر و راه‌جوی 
 به اختر نگه کن که تا من ز جنگکی آسایم و کشور آرم به چنگ 
 اگر بود خواهد بدین دستگاهبه تدبیر آن زور بنمای راه 
 وگر نیست این تا نباشم به رنجبرین گونه نپراگند نیز گنج 
 بیامد فرستاده‌ی شهریاربر کید با هدیه و با نثار 
 بگفت آنک با او شهنشاه گفتهمه رازها برگشاد از نهفت 
 بپرسید زو کید و غمخواره شدز پرسش سوی دانش و چاره شد 
 بیاورد صلاب و اختر گرفتیکی زیج رومی به بر در گرفت 
 نگه کرد بر کار چرخ بلندز آسانی و سود و درد و گزند 
 فرستاده را گفت کردم شماراز ایران و از اختر شهریار 
 گر از گوهر مهرک نوش‌زادبرآمیزد این تخمه با آن نژاد 
 نشیند به آرام بر تخت شاهنباید فرستاد هر سو سپاه 
 بیفزایدش گنج و کاهدش رنجتو شو کینه‌ی این دو گوهر بسنج 
 گر این کرد ایران ورا گشت راستبیابد همه کام دل هرچ خواست 
 فرستاده را چیز بخشید و گفتکزین هرچ گفتم نباید نهفت 
 گر او زین نپیچد سپهر بلندکند اینک گفتم برو ارجمند 
 فرستاده آمد بر شهریاربگفت آنچ بشنید زان نامدار 
 چو بشنید گفتار او اردشیردلش گشت پر درد و رخ چون زریر 
 فرستاده را گفت هرگز مبادکه من بینم از تخم مهرک نژاد 
 به خانه درون دشمن آرم ز کویشود با بر و بوم من کینه‌جوی 
 دریغ آن پراگندن گنج منفرستادن مردم و رنج من 
 ز مهرک یکی دختری ماند و بسکه او را به جهرم ندیدست کس 
 بفرمایم اکنون که جوینده بازز روم و ز چین و ز هند و طراز 
 بر آتش چو یابمش بریان کنمبرو خاک را زار و گریان کنم 
 به جهرم فرستاد چندی سواریکی مرد جوینده و کینه‌دار 
 چو آگاه شد دخت مهرک بجستسوی خان مهتر به کنجی نشست 
 چو بنشست آن دخت مهرک بدهمر او را گرامی همی کرد مه 
 بالید بر سان سرو سهیخردمند با زیب و با فرهی 
 مر او را دران بوم همتا نبودبه کشور چنو سرو بالا نبود 
 کنون بشنو از دخت مهرک سخنابا گرد شاپور شمشیرزن 
 چو لختی برآمد برین روزگارفروزنده شد دولت شهریار 
 به نخچیر شد شاه روزی پگاهخردمند شاپور با او به راه 
 به هر سو سواران همی تاختندز نخچیر دشتی بپرداختند 
 پدید آمد از دور دشتی فراخپر از باغ و میدان و ایوان و کاخ 
 همی تاخت شاپور تا پیش دهفرود آمد از راه در خان مه 
 یکی باغ بد کش و خرم سرایجوان اندر آمد بدان سبز جای 
 یکی دختری دید بر سان ماهفروهشته از چرخ دلوی به چاه 
 چو آن ماه‌رخ روی شاپور دیدبیامد برو آفرین گسترید 
 که شادان بدی شاه و خندان بدیهمه ساله از بی‌گزندان بدی 
 کنون بی‌گمان تشنه باشد ستوربدین ده رود اندرون آب شور 
 به چاه اندرون آب سردست و خوشبفرمای تا من بوم آب‌کش 
 بدو گفت شاپور کای ماه‌رویچرا رنجه گشتی بدین گفت‌وگوی 
 که باشند با من پرستنده مردکزین چاه بی‌بن کشند آب سرد 
 ز برنا کنیزک بپیچید رویبشد دور و بنشست بر پیش جوی 
 پرستنده‌یی را بفرمود شاهکه دلو آور و آب برکش ز چاه 
 پرستنده بشنید و آمد دوانرسن برد بر چرخ دلو گران 
 چو دلو گران‌سنگ پر آب گشتپرستنده را روی پرتاب گشت 
 چو دلو گران برنیامد ز چاهبیامد ژکان زود شاپور شاه 
 پرستنده را گفت کای نیم‌زننه زن داشت این دلو و چندین رسن 
 همی برکشید آب چندین ز چاهتو گشتی پر از رنج و فریادخواه 
 بیامد رسن بستد از پیشکارشد آن کار دشوار بر شاه خوار 
 ز دلو گران شاه چون رنج دیدبر آن خوب‌رخ آفرین گسترید 
 که برتافت دلوی برین سان گرانهمانا که هست از نژاد سران 
 کنیزک چو او دلو را برکشیدبیامد به مهر آفرین گسترید 
 که نوشه بدی تا بود روزگارهمیشه خرد بادت آموزگار 
 به نیروی شاپور شاه اردشیرشود بی‌گمان آب در چاه شیر 
 جوان گفت با دختر چرب‌گویچه دانی که شاپورم ای ماه‌روی 
 چنین داد پاسخ که این داستانشنیدم بسی از لب راستان 
 که شاپور گردست با زور پیلبه بخشندگی همچو دریای نیل 
 به بالای سروست و رویین‌تنستبه هرچیز ماننده‌ی بهمنست 
 بدو گفت شاپور کای ماه‌رویسخن هرچ پرسم ترا راست‌گوی 
 پدیدار کن تا نژاد تو چیستبرین چهره‌ی تو نشان کییست 
 بدو گفت من دختر مهترمازیرا چنین خوب و کنداورم 
 چنین داد پاسخ که هرگز دروغبر شهریاران نگیرد فروغ 
 کشاورز را دختر ماه‌روینباشد بدین روی و این رنگ و بوی 
 کنیزک بدو گفت کای شهریارهرانگه که یابم به جان زینهار 
 بگویم همه پیش تو من نژادچو یابم ز خشم شهنشاه داد 
 بدو گفت شاپور کز بوستاننرست از چمن کینه‌ی دوستان 
 بگوی و ز من بیم در دل مدارنه از نامور دادگر شهریار 
 کنیزک بدو گفت کز راه دادمنم دختر مهرک نوش‌زاد 
 مرا پارسایی بیاورد خردبدین پرهنر مهتر ده سپرد 
 من از بیم آن نامور شهریارچنین آبکش گشتم و پیشکار 
 بیامد بپردخت شاپور جایهمی بود مهتر به پیشش به پای 
 به دو گفت کین دختر خوب‌چهربه من ده بر من گواکن سپهر 
 بدو داد مهتر به فرمان اویبر آیین آتش‌پرستان اوی 
 بسی برنیامد برین روزگارکه سرو سهی چون گل آمد به بار 
 چو نه ماه بگذشت بر ماه‌روییکی کودک آمد به بالای اوی 
 تو گفتی که بازآمد اسفندیاروگر نامدار اردشیر سوار 
 ورا نام شاپور کرد اورمزدکه سروی بد اندر میان فرزد 
 چنین تا برآمد برین هفت سالببود اورمزد از جهان بی‌همال 
 ز هرکس نهانش همی داشتندبه جایی ببازیش نگذاشتند 
 به نخچیر شد هفت روز اردشیربشد نیز شاپور نخچیرگیر 
 نهان اورمزد از میان گروهبیامد کز آموختن شد ستوه 
 دوان شد به میدان شاه اردشیرکمانی به یک دست و دیگر دو تیر 
 ابا کودکان چند و چوگان و گویبه میدان شاه اندر آمد ز کوی 
 جهاندار هم در زمان با سپاهبه میدان بیامد ز نخچیرگاه 
 ابا موبدان موبد تیزویربه نزدیک ایوان رسید اردشیر 
 بزد کودکی نیز چوگان ز راهبشد گوی گردان به نزدیک شاه 
 نرفتند زیشان پس گوی کسبماندند بر جای ناکام بس 
 دوان اورمزد از میانه برفتبه پیش جهاندار چون باد تفت 
 ز پیش نیا زود برداشت گویازو گشت لشکر پر از گفت‌وگوی 
 ازان پس خروشی برآورد سختکزو خیره شد شاه پیروز بخت 
 به موبد چنین گفت کین پاک‌زادنگه کن که تا از که دارد نژاد 
 بپرسید موبد ندانست کسهمه خامشی برگزیدند و بس 
 به موبد چنین گفت پس شهریارکه بردارش از خاک و نزد من آر 
 بشد موبد و برگرفتش ز گردببردش بر شاه آزادمرد 
 بدو گفت شاه این گرانمایه خردترا از نژاد که باید شمرد 
 نترسید کودک به آواز گفتکه نام نژادم نباید نهفت 
 منم پور شاپور کو پور تستز فرزند مهرک نژاد درست 
 فروماند زان کار گیتی شگفتبخندید و اندیشه اندر گرفت 
 بفرمود تا رفت شاپور پیشبه پرسش گرفتش ز اندازه بیش 
 بترسید شاپور آزادمرددلش گشت پردرد و رخساره زرد 
 بخندید زو نامور شهریاربدو گفت فرزند پنهان مدار 
 پسر باید از هرک باشد رواستکه گویند کاین بچه پادشاست 
 بدو گفت شاپور نوشه بدیجهان را به دیدار توشه بدی 
 ز پشت منست این و نام اورمزددرخشنده چون لاله اندر فرزد 
 نهان داشتم چندش از شهریاربدان تا برآید بر از میوه‌دار 
 گرانمایه از دختر مهرک استز پشت منست این مرا بی‌شکست 
 ز آب و ز چاه آن کجا رفته بودپسر گفت و پرسید و چندی شنود 
 ز گفتار او شاد شد اردشیربه ایوان خرامید خود با وزیر 
 گرفته دلاویز را بر کنارز ایوان سوی تخت شد شهریار 
 بیاراست زرین یکی زیرگاهیکی طوق فرمود و زرین کلاه 
 سر خرد کودک بیاراستندبس از گنج در و گهر خواستند 
 همی ریخت تا شد سرش ناپدیدتنش را نیا زان میان برکشید 
 بسی زر و گوهر به درویش دادخردمند را خواسته بیش داد 
 به دیبا بیاراست آتشکدههم ایوان نوروز و کاخ سده 
 یکی بزمگه ساخت با مهتراننشستند هرجای رامشگران 
 چنین گفت با نامداران شهرهرانکس که او از خرد داشت بهر 
 که از گفت دانا ستاره شمرنباید که هرگز کند کس گذر 
 چنین گفته بد کید هندی که بختنگردد ترا ساز و خرم به تخت 
 نه کشور نه افسر نه گنج و سپاهنه دیهیم شاهی نه فر کلاه 
 مگر تخمه‌ی مهرک نوش‌زادبیامیزد آن دوده با ان نژاد 
 کنون سالیان اندر آمد به هشتکه جز به آرزو چرخ بر ما نگشت 
 چو شاپور رفت اندر آرام خویشز گیتی ندیده به جز کام خویش 
 زمین هفت کشور مرا گشت راستدلم یافت از بخت چیزی که خواست 
 وزان پس بر کارداران اویشهنشاه کردند عنوان اوی 
 کنون از خردمندی اردشیرسخن بشنو و یک به یک یادگیر 
 بکوشید و آیین نیکو نهادبگسترد بر هر سوی مهر و داد 
 به درگاه چون خواست لشکر فزونفرستاد بر هر سوی رهنمون 
 که تا هرکسی را که دارد پسرنماند که بالا کند بی‌هنر 
 سواری بیاموزد و رسم جنگبه گرز و کمان و به تیر خدنگ 
 چو کودک ز کوشش به مردی شدیبهر بخششی در بی آهو بدی 
 ز کشور به درگاه شاه آمدندبدان نامور بارگاه آمدند 
 نوشتی عرض نام دیوان اویبیاراستی کاخ و ایوان اوی 
 چو جنگ آمدی نورسیده جوانبرفتی ز درگاه با پهلوان 
 یکی موبدان را ز کارآگهانکه بودی خریدار کار جهان 
 ابر هر هزاری یکی کارجویبرفتی نگه داشتی کار اوی 
 هرانکس که در جنگ سست آمدیبه آورد ناتن‌درست آمدی 
 شهنشاه را نامه کردی برانهم از بی‌هنر هم ز جنگ‌آوران 
 جهاندار چون نامه برخواندیفرستاده را پیش بنشاندی 
 هنرمند را خلعت آراستیز گنج آنچ پرمایه‌تر خواستی 
 چو کردی نگاه اندران بی‌هنرنبستی میان جنگ را بیشتر 
 چنین تا سپاهش بدانجا رسیدکه پهنای ایشان ستاره ندید 
 ازیشان کسی را که بد رای‌زنبرافراختندی سرش ز انجمن 
 که هرکس که خشنودی شاه جستزمین را به خوان دلیران بشست 
 بیابد ز من خلعت شهریاربود در جهان نام او یادگار 
 به لشکر بیاراست گیتی همهشبان گشت و پرخاش‌جویان رمه 
 به دیوانش کارآگهان داشتیبه بی‌دانشی کار نگذاشتی 
 بلاغت نگه داشتندی و خطکسی کو بدی چیره بر یک نقط 
 چو برداشتی آن سخن رهنمونشهنشاه کردیش روزی فزون 
 کسی را که کمتر بدی خط و ویرنرفتی به دیوان شاه اردشیر 
 سوی کارداران شدندی به کارقلم‌زن بماندی بر شهریار 
 شناسنده بد شهریار اردشیرچو دیدی به درگاه مرد دبیر 
 نویسنده گفتی که گنج آگنیدهم از رای او رنج بپراگنید 
 بدو باشد آباد شهر و سپاههمان زیردستان فریادخواه 
 دبیران چو پیوند جان منندهمه پادشا بر نهان منند 
 چو رفتی سوی کشور کارداربدو شاه گفتی درم خوار دار 
 نباید که مردم فروشی به گنجکه برکس نماند سرای سپنج