شاهنامه/داستان کاموس کشانی ۵

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان کاموس کشانی ۵)
'


بیارای پیلان بزنگ و درای جهان پر کن از ناله‌ی کرنای
من امروز جنگ آورم با سپاه تو با پیل و با کوس در قلبگاه
نگه دار پشت سپاه مرا بابر اندر آور کلاه مرا
چنین گفت کاموس جنگی بمن که تو پیش‌رو باش زین انجمن
بسی سخت سوگندهای دراز بخورد و بر آهیخت گرز از فراز
که امروز من جز بدین گرز جنگ نسازم وگر بارد از ابر سنگ
چو بشنید خاقان بزد کرنای تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای
ز بانگ تبیره زمین و سپهر بپوشید کوه و بیفگند مهر
بفرمود تا مهد بر پشت پیل ببستند و شد روی گیتی چو نیل
بیامد گرازان بقلب سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه
خروشیدن زنگ و هندی درای همی دل برآورد گفتی ز جای
ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان بکردار دریای نیل
بچشم اندرون روشنایی نماند همی باروان آشنایی نماند
پر از گرد شد چشم و کام سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
چو خاقان بیامد بقلب سپاه بچرخ اندرون ماه گم کرد راه
ز کاموس چون کوه شد میمنه کشیدند بر سوی هامون بنه
سوی میسره نیز پیران برفت برادرش هومان و کلباد تفت
چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد بیاراست در قلب جای نبرد
چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر
چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان
درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی
کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست
نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی
یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید
که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست
بفرمود تا توس بربست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس
سپهبد بزد نای و رویینه خم خروش آمد و ناله‌ی گاودم
بیاراست گودرز بر میمنه فرستاد بر کوه خارا بنه
فریبرز کاوس بر میسره جهان چون نیستان شده یکسره
بقلب اندرون توس نوذر بپای زمین شد پر از ناله‌ی کرنای
جهان شد بگرد اندرون ناپدید کسی از یلان خویشتن را ندید
بشد پیلتن تا سر تیغ کوه بدیدار خاقان و توران گروه
سپه دید چندانک دریای روم ازیشان نمودی چو یک مهره موم
کشانی و شگنی و سقلاب و هند چغانی و رومی و وهری و سند
جهانی شده سرخ و زرد و سیاه دگرگونه جوشن دگرگون کلاه
زبانی دگرگون بهر گوشه‌ای درفش نوآیین و نو توشه‌ای
ز پیلان و آرایش و تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج
جهان بود یکسر چو باغ بهشت بدیدار ایشان شده خوب زشت
بران کوه سر ماند رستم شگفت ببر گشتن اندیشه اندر گرفت
که تا چون نماید بما چرخ مهر چه بازی کند پیر گشته سپهر
فرود آمد از کوه و دل بد نکرد گذر بر سپاه و سپهبد نکرد
همی گفت تا من کمر بسته‌ام بیک جای یک سال ننشسته‌ام
فراوان سپه دیده‌ام پیش ازین ندانم که لشکر بود بیش ازین
بفرمود تا برکشیدند کوس بجنگ اندر آمد سپهدار توس
ازان کوه سر سوی هامون کشید همی نیزه از کینه در خون کشید
بیک نیمه از روز لشکر گذشت کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت
ز گرد سپه روشنایی نماند ز خورشید شب را جدایی نماند
ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت همی آفتاب اندران خیره گشت
خروش سواران و اسپان ز دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت
ز جوش سواران و زخم تبر همی سنگ خارا برآورد پر
همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل خروشان دل خاک در زیر نعل
دل مرد بددل گریزان ز تن دلیان ز خفتان بریده کفن
برفتند ازان جای شیران نر عقاب دلاور برآورد پر
نماند ایچ با روی خورشید رنگ بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ
بلشکر چنین گفت کاموس گرد که گر آسمان را بباید سپرد
همه تیغ و گرز و کمند آورید بایرانیان تنگ و بند آورید
جهانجوی را دل بجنگ اندرست وگرنه سرش زیر سنگ اندرست
دلیری کجا نام او اشکبوس همی بر خروشید بر سان کوس
بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد بگرد
بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد بابر
برآویخت رهام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
بران نامور تیرباران گرفت کمانش کمین سواران گرفت
جهانجوی در زیر پولاد بود بخفتانش بر تیر چون باد بود
نبد کارگر تیر بر گبر اوی ازان تیزتر شد دل جنگجوی
بگرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر ابنوس
برآهیخت رهام گرز گران غمی شد ز پیکار دست سران
چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه
ز قلب سپاه اندر آشفت توس بزد اسپ کاید بر اشکبوس
تهمتن برآشفت و با توس گفت که رهام را جام باده‌ست جفت
بمی در همی تیغ‌بازی کند میان یلان سرفرازی کند
چرا شد کنون روی چون سندروس سواری بود کمتر از اشکبوس
تو قلب سپه را بیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار
کمان بزه را بباز و فگند ببند کمر بر بزد تیر چند
خروشید کای مرد رزم آزمای هم آوردت آمد مشو باز جای
کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی‌سرت را که خواهد گریست
تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
کشانی بدو گفت بی‌بارگی بکشتن دهی سر بیکبارگی
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی
پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ اورد
بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه بجنگ
هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار
پیاده مرا زان فرستاد توس که تا اسپ بستانم از اشکبوس
کشانی پیاده شود همچو من ز دو روی خندان شوند انجمن
پیاده به از چون تو پانسد سوار بدین روز و این گردش کارزار
کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فسوس و مزیح
بدو گفت رستم که تیر و کمان ببین تا هم اکنون سراری زمان
چو نازش باسپ گرانمایه دید کمان را بزه کرد و اندر کشید
یکی تیر زد بر بر اسپ اوی که اسپ اندر آمد ز بالا بروی
بخندید رستم بواز گفت که بنشین به پیش گرانمایه جفت
سزدگر بداری سرش درکنار زمانی برآسایی از کارزار
کمان را بزه کرد زود اشکبوس تنی لرز لرزان و رخ سندروس
برستم برآنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت برخیره خیر
همی رنجه داری تن خویش را دو بازوی و جان بداندیش را
تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده برو چار پر عقاب
کمان را بمالید رستم بچنگ بشست اندر آورد تیر خدنگ
برو راست خم کرد و چپ کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو سوفارش آمد بپهنای گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی گذر کرد بر مهره‌ی پشت اوی
بزد بر بر و سینه‌ی اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت گیر و قدر گفت ده فلک گفت احسنت و مه گفت زه
کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد
نظاره بریشان دو رویه سپاه که دارند پیکار گردان نگاه
نگه کرد کاموس و خاقان چین بران برز و بالا و آن زور و کین
چو برگشت رستم هم اندر زمان سواری فرستاد خاقان دمان
کزان نامور تیر بیرون کشید همه تیر تا پر پر از خون کشید
همه لشکر آن تیر برداشتند سراسر همه نیزه پنداشتند
چو خاقان بدان پر و پیکان تیر نگه کرد برنا دلش گشت پیر
بپیران چنین گفت کین مرد کیست ز گردان ایران ورا نام چیست
تو گفتی که لختی فرومایه‌اند ز گردنکشان کمترین پایه‌اند
کنون نیزه با تیر ایشان یکیست دل شیر در جنگشان اندکیست
همی خوار کردی سراسر سخن جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن
بدو گفت پیران کز ایران سپاه ندانم کسی را بدین پایگاه
کجا تیر او بگذرد بر درخت ندانم چه دارد بدل شوربخت
از ایرانیان گیو و توس‌اند مرد که با فر و برزند روز نبرد
برادرم هومان بسی پیش توس جهان کرد بر گونه‌ی آبنوس
بایران ندانم که این مرد کیست بدین لشکر او را هم آورد کیست
شوم بازپرسم ز پرده‌سرای بیارند ناکام نامش بجای
بیامد پر اندیشه و روی زرد بپرسید زان نامداران مرد
بپیران چنین گفت هومان گرد که دشمن ندارد خردمند خرد
بزرگان ایران گشاده‌دلند تو گویی که آهن همی بگسلند
کنون تا بیامد از ایران سپاه همی برخروشند زان رزمگاه
بدو گفت پیران که هر چند یار بیاید بر توس از ایران سوار
چو رستم نباشد مرا باک نیست ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست
سپه را دو رزم گرانست پیش بجویند هر کس بدین نام خویش
وزان جایگه پیش کاموس رفت بنزدیک منشور و فرتوس تفت
چنین گفت کامروز رزمی بزرگ برفت و پدید آمد از میش گرگ
ببینید تا چاره‌ی کار چیست بران خستگیها بر آزار چیست
چنین گفت کاموس کامروز جنگ چنان بد که نام اندر آمد بننگ
برزم اندرون کشته شد اشکبوس وزو شادمان شد دل گیو و توس
دلم زان پیاده به دو نیم شد کزو لشکر ما پر از بیم شد
ببالای او بر زمین مرد نیست بدین لشکر او را هم آورد نیست
کمانش تو دیدی و تیر ایدرست بزور او ز پیل ژیان برترست
همانا که آن سگزی جنگجوی که چندین همی برشمردی ازوی
پیاده بدین رزمگاه آمدست بیاری ایران سپاه آمدست
بدو گفت پیران که او دیگرست سواری سرافراز و کنداورست
بترسید پس مرد بیدار دل کجا بسته بود اندران کار دل
ز پیران بپرسید کان شیر مرد چگونه خرامد بدشت نبرد
ز بازو و برزش چه داری نشان چه گوید بورد با سرکشان
چگونست مردی و دیدار اوی چگونه شوم من بپیکار اوی
گرا یدونک اویست کامد ز راه مرا رفت باید بوردگاه
بدو گفت پیران که این خود مباد که او آید ایدر کند رزم یاد
یکی مرد بینی چو سرو سهی بدیدار با زیب و با فرهی
بسا رزمگاها که افراسیاب ازو گشت پیچان و دیده پرآب
یکی رزمسازست و خسروپرست نخست او برد سوی شمشیر دست
بکین سیاوش کند کارزار کجا او بپروردش اندر کنار
ز مردان کنند آزمایش بسی سلیح ورا برنتابد کسی
نه برگیرد از جای گرزش نهنگ اگر بفگند بر زمین روز جنگ
زهی بر کمانش بر از چرم شیر یکی تیر و پیکان او ده ستیر
برزم اندر آید بپوشد زره یکی جوشن از بر ببندد گره
یکی جامه دارد ز چرم پلنگ بپوشد بر و اندر آید بجنگ
همی نام ببربیان خواندش ز خفتان و جوشن فزون داندش
نسوزد در آتش نه از آب تر شود چون بپوشد برآیدش پر
یکی رخش دارد بزیر اندرون تو گفتی روان شد که بیستون
همی آتش افروزد از خاک و سنگ نیارامد از بانگ هنگام جنگ
ابا این شگفتی بروز نبرد سزد گر نداری تو او را بمرد
چو بشنید کاموس بسیار هوش بپیران سپرد آن زمان چشم و گوش
همانا خوش آمدش گفتار اوی برافروخت زان کار بازار اوی
بپیران چنین گفت کای پهلوان تو بیدار دل باش و روشن‌روان
ببین تا چه خواهی ز سوگند سخت که خوردند شاهان بیدار بخت
خورم من فزون زان کنون پیش تو که روشن شود زان دل و کیش تو
که زین را نبردارم از پشت بور بنیروی یزدان کیوان و هور
مگر بخت و رای تو روشن کنم بریشان جهان چشم سوزن کنم
بسی آفرین خواند پیران بدوی که ای شاه بینادل و راست‌گوی
بدین شاخ و این یال و بازوی و کفت هنرمند باشی ندارم شگفت
بکام تو گردد همه کار ما نماندست بسیار پیکار ما
وزان جایگه گرد لشکر بگشت بهر خیمه و پرده‌ای برگذشت
بگفت این سخن پیش خاقان چین همی گفت با هر کسی همچنین
ز خورشید چون شد جهان لعل فام شب تیره بر چرخ بگذاشت گام
دلیران لشکر شدند انجمن که بودند دانا و شمشیرزن
بخرگاه خاقان چین آمدند همه دل پر از رزم و کین آمدند
چو کاموس اسپ افگن شیر مرد چو منشور و فرتوس مرد نبرد
شمیران شگنی و شنگل ز هند ز سقلاب چون کندر وشاه سند
همی رای زد رزم را هر کسی از ایران سخن گفت هر کس بسی
ازان پس بران رایشان شد درست که یکسر بخون دست بایست شست
برفتند هر کس برام خویش بخفتند در خیمه با کام خویش
چو باریک و خمیده شد پشت ماه ز تاریک زلف شبان سیاه
بنزدیک خورشید چون شد درست برآمد پر از آب رخ را بشست
سپاه دو کشور برآمد بجوش بچرخ بلند اندر آمد خروش
چنین گفت خاقان که امروز جنگ نباید که چون دی بود با درنگ
گمان برد باید که پیران نبود نه بی او نشاید نبرد آزمود
همه همگنان رزمساز آمدیم بیاری ز راه دراز آمدیم
گر امروز چون دی درنگ آوریم همه نام را زیر ننگ آوریم
و دیگر که فردا ز افراسیاب سپاس اندر آرام جوییم و خواب
یکی رزم باید همه همگروه شدن پیش لشکر بکردار کوه
ز من هدیه و برده‌ی زابلی بیابید با شاره‌ی کابلی
ز ده کشور ایدر سرافراز هست بخواب و به خوردن نباید نشست
بزرگان ز هر جای برخاستند بخاقان چین خواهش آراستند
که بر لشکر امروز فرمان تراست همه کشور چین و توران تراست
یک امروز بنگر بدین رزمگاه که شمشیر بارد ز ابر سیاه
وزین روی رستم بایرانیان چنین گفت کاکنون سرآمد زمان
اگر کشته شد زین سپاه اندکی نشد بیش و کم از دو سیسد یکی
چنین یکسره دل مدارید تنگ نخواهم تن زنده بی‌نام و ننگ
همه لشکر ترک از اشکبوس برفتند رخساره چون سندروس
کنون یکسره دل پر از کین کنید بروهای جنگی پر از چین کنید
که من رخش را بستم امروز نعل بخون کرد خواهم سر تیغ لعل
بسازید کامروز روز نوست زمین سربسر گنج کیخسروست
میان را ببندید کز کارزار همه تاج یابید با گوشوار
بزرگان برو خواندند آفرین که از تو فروزد کلاه و نگین
بپوشید رستم سلیح نبرد بوردگه رفت با داروبرد
زره زیر بد جوشن اندر میان ازان پس بپوشید ببربیان
گرانمایه مغفر بسر بر نهاد همی کرد بدخواهش از مرگ یاد
بنیروی یزدان میان را ببست نشست از بر رخش چون پیل مست
ز بالای او آسمان خیره گشت زمین از پی رخش او تیره گشت
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه
وزین روی کاموس بر میمنه پس پشت او ژنده پیل و بنه
ابر میسره لشکر آرای هند زره‌دار با تیغ و هندی پرند
بقلب اندرون جای خاقان چین شده آسمان تار و جنبان زمین
وزین رو فریبرز بر میسره چو خورشید تابان ز برج بره
سوی میمنه پور کشواد بود که کتفش همه زیر پولاد بود
بقلب اندرون توس نوذر بپای به پیش سپه کوس با کرنای
همی دود آتش برآمد ز آب نبیند چنین رزم جنگی بخواب
برآمد ز هر سوی لشکر خروش همی پیل را زان بدرید گوش
نخستین که آمد میان دو صف ز خون جگر بر لب آورده کف
سپهبد سرافراز کاموس بود که با لشکر و پیل و با کوس بود
همی برخروشید چون پیل مست یکی گرزه‌ی گام پیکر بدست
که آن جنگجوی پیاده کجاست که از نامداران چنین رزم خواست
کنون گر بیاید بوردگاه تهی ماند از تیر او جایگاه
ورا دیده بودند گردان نیو چو توس سرافراز و رهام و گیو
کسی را نیامد همی رزم رای ز گردان ایران تهی ماند جای
که با او کسی را نبد تاو جنگ دلیران چو آهو و او چون پلنگ
یکی زابلی بود الوای نام سبک تیغ کین برکشید از نیام
کجا نیزه‌ی رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی
بسی رنج برده بکار عنان بیاموخته گرز و تیر و سنان
برنج و بسختی جگر سوخته ز رستم هنرها بیاموخته
بدو گفت رستم که بیدار باش بورد این ترک هشیار باش
مشو غرق ز آب هنرهای خویش نگه‌دار بر جایگه پای خویش
چو قطره بر ژرف دریا بری بدیوانگی ماند این داوری
شد الوای آهنگ کاموس کرد که جوید بورد با او نبرد
نهادند آوردگاهی بزرگ کشانی بیامد بکردار گرگ
بزد نیزه و برگرفتش ز زین بینداخت آسان بروی زمین
عنان را گران کرد و او را بنعل همی کوفت تا خاک او کرد لعل
تهمتن ز الوای شد دردمند ز فتراک بگشاد پیچان کمند
چو آهنگ جنگ سران داشتی کمندی و گرزی گران داشتی
بیامد بغرید چون پیل مست کمندی ببازو و گرزی بدست
بدو گفت کاموس چندین مدم بنیروی این رشته‌ی شصت خم
چنین پاسخ آورد رستم که شیر چو نخچیر بیند بغرد دلیر
نخستین برین کینه بستی کمر ز ایران بکشتی یکی نامور
کنون رشته خوانی کمند مرا ببینی همی تنگ و بند مرا
زمانه ترا از کشانی براند چو ایدر بدت خاک جایت نماند
برانگیخت کاموس اسپ نبرد هم آورد را دید با دارو برد
بینداخت تیغ پرند آورش همی خواست از تن بریدن سرش
سر تیغ بر گردن رخش خورد ببرید بر گستوان نبرد
تن رخش را زان نیامد گزند گو پیلتن حلقه کرد آن کمند
بینداخت و افگندش اندر میان برانگیخت از جای پیل ژیان
بزین اندر آورد و کردش دوال عقابی شده رخش با پر و بال
سوار از دلیری بیفشارد ران گران شد رکیب و سبک شد عنان
همی خواست کان خم خام کمند بنیرو ز هم بگسلاند ز بند
شد از هوش کاموس و نگسست خام گو پیلتن رخش را کرد رام
عنان را بیچید و او را ز زین نگون اندر آورد و زد بر زمین
بیامد ببستش بخم کمند بدو گفت کاکنون شدی بی‌گزند
ز تو تنبل و جادوی دور گشت روانت بر دیو مزدور گشت
سرآمد بتو بر همه روز کین نبینی زمین کشانی و چین
گمان تو آن بد که هنگام جنگ کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ
مبادا که کین آورد سرفراز که بس زود بیند نشیب و فراز
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ بخم کمند اندر آورد چنگ
بیامد خرامان بایران سپاه بزیر کش اندر تن کینه‌خواه
بگردان چنین گفت کین رزمجوی ز بس زور و کین اندر آمد بروی
چنین است رسم سرای فریب گهی در فراز و گهی در نشیب
بایران همی شد که ویران کند کنام پلنگان و شیران کند
به زابلستان و به کابلستان نه ایوان بود نیز و نه گلستان
نیندازد از دست گوپال را مگر گم کند رستم زال را
کفن شد کنون مغفر و جوشنش ز خاک افسر و گرد پیراهنش
شما را بکشتن چگونست رای که شد کار کاموس جنگی ز پای
بیفگند بر خاک پیش سران ز لشکر برفتند کنداوران
تنش را بشمشیر کردند چاک بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک
بمردی نباید شد اندر گمان که بر تو درازست دست زمان
بپایان شد این رزم کاموس گرد همی شد که جان آورد جان ببرد