شاهنامه/داستان کاموس کشانی ۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان کاموس کشانی ۴)
'


 چو شد روی گیتی چو دریای قیرنه ناهید پیدا نه بهرام و تیر 
 بیامد دمان دیده‌بان پیش توسدوان و شده روی چون سندروس 
 چنین گفت کای پهلوان سپاهاز ایران سپاه آمد از نزد شاه 
 سپهبد بخندید با مهترانکه ای نامداران و کنداوران 
 چو یار آمد اکنون نسازیم جنگگهی با شتابیم و گه با درنگ 
 بنیروی یزدان گو پیلتنبیاری بیاید بدین انجمن 
 ازان دیده‌بان گشت روشن‌روانهمه مژده دادند پیر و جوان 
 طلایه فرستاد بر دشت جنگخروش آمد از کوه و آوای زنگ 
 چو خورشید بر چرخ گنبد کشیدشب تار شد از جهان ناپدید 
 یکی انجمن کرد خاقان چینبدیبا بیاراست روی زمین 
 بپیران چنین گفت کامروز جنگبسازیم و روزی نباید درنگ 
 یکی با سرافراز گردنکشانخنیده سواران دشمن کشان 
 ببینیم کایرانیان برچیندبدین رزمگه اندرون با کیند 
 چنین گفت پیران که خاقان چینخردمند شاهیست با آفرین 
 بران رفت باید که او را هواستکه رای تو بر ما همه پادشاست 
 وزان پس برآمد ز پرده‌سرایخروشیدن کوس با کرنای 
 سنانهای رخشان و جوشان سپاهشده روی کشور ز لشکر سیاه 
 ز پیلان نهادند بر پنج زینبیاراست دیگر بدیبای چین 
 زبرجد نشانده بزین اندرونز دیبای زربفت پیروزه‌گون 
 بزرین رکیب و جناغ پلنگبزرین و سیمین جرسها و زنگ 
 ز افسر سر پیلبان پرنگارهمه پاک با طوق و با گوشوار 
 هوا شد ز بس پرنیانی درفشچو بازار چین سرخ و زرد و بنفش 
 سپاهی برفت اندران دشت رزمکزیشان همی آرزو خواست بزم 
 زمین شد بکردار چشم خروسز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس 
 برفتند شاهان لشکر ز جایهوا پر شد از ناله‌ی کرنای 
 چو از دور توس سپهبد بدیدسپاه آنچ بودش رده برکشید 
 ببستند گردان ایران میانبیاورد گیو اختر کاویان 
 از آوردگه تا سر تیغ کوهسپه بود از ایران گروها گروه 
 چو کاموس و منشور و خاقان چینچو بیورد و چون شنگل بافرین 
 نظاره بکوه هماون شدندنه بر آرزو پیش دشمن شدند 
 چو از دور خاقان چین بنگریدخروش سواران ایران شنید 
 پسند آمدش گفت کاینت سپاهسوران رزم آور و کینه‌خواه 
 سپهدار پیران دگرگونه گفتهنرهای مردان نشاید نهفت 
 سپهدار کو چاه پوشد بخاربرو اسپ تازد بروز شکار 
 ازان به که بر خیره روز نبردهنرهای دشکن کند زیر گرد 
 ندیدم سواران و گردنکشانبگردی و مردانگی زین نشان 
 بپیران چنین گفت خاقان چینکه اکنون چه سازیم بر دشت کین 
 ورا گفت پیران کز اندک سپاهنگیرند یاد اندرین رزمگاه 
 کشیدی چنین رنج و راه درازسپردی و دیدی نشیب و فراز 
 بمان تا سه روز اندرین رزمگاهبباشیم و آسوده گردد سپاه 
 سپه را کنم زان سپس به دو نیمسرآمد کنون روز پیکار و بیم 
 بتازند شبگیر تا نیمروزنبرده سواران گیتی‌فروز 
 بژوپین و خنجر بتیر و کمانهمی رزم جویند با بدگمان 
 دگر نیمه‌ی روز دیگر گروهبکوشند تا شب برآید ز کوه 
 شب تیره آسودگان را بجنگبرم تا بریشان شود کار تنگ 
 نمانم که آرام گیرند هیچسواران من با سپاه و بسیچ 
 بدو گفت کاموس کین رای نیستبدین مولش اندر مرا جای نیست 
 بدین مایه مردم بدین گونه جنگچه باید بدین گونه چندین درنگ 
 بسازیم یکبار و جنگ‌آوریمبریشان در و کوه تنگ آوریم 
 بایران گذاریم ز ایدر سپاهنمانیم تخت و نه تاج و نه شاه 
 بر و بومشان پاک و یران کنیمنه جنگ یلان جنگ شیران کنیم 
 زن و کودک خرد و پیر و جواننه شاه و کنارنگ و نه پهلوان 
 بایران نمانم بر و بوم و جاینه کاخ و نه ایوان و نه چارپای 
 ببد روز چندین چه باید گذاشتغم و درد و تیمار بیهوده داشت 
 یک امشب گشاده مدارید راهکه ایشان برانند زین رزمگاه 
 چو باد سپیده دمان بردمدسپه جمله باید که اندر چمد 
 تلی کشته بینی ببالای کوهتو فردا ز گردان ایران گروه 
 بدانسان که ایرانیان سربسرازین پی نبینند جز مویه گر 
 بدو گفت خاقان جزین رای نیستبگیتی چو تو لشکر آرای نیست 
 همه نامدارن بدین هم سخنکه کاموس شیراوژن افگند بن 
 برفتند وز جای برخاستندهمه شب همی لشکر آراستند 
 چو خورشید بر گنبد لاژوردسراپرده‌ای زد ز دیبای زرد 
 خروشی بلند آمد از دیده‌گاهبگودرز کای پهلوان سپاه 
 سپاه آمد و راه نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شد 
 بجنبید گودرز از جای خویشبیاورد پوینده بالای خویش 
 سوی گرد تاریک بنهاد رویهمی شد خلیده دل و راه‌جوی 
 بیامد چو نزدیک ایشان رسیددرفش فریبرز کاوس دید 
 که او بد بایران سپه پیش‌روپسندیده و خویش سالار نو 
 پیاده شد از اسپ گودرز پیرهمان لشکر افروز دانش‌پذیر 
 گرفتند مر یکدگر را کنارخروشی برآمد ز هر دو بزار 
 فریبرز گفت ای سپهدار پیرهمیشه بجنگ اندری ناگزیر 
 ز کین سیاوش تو داری زیاندریغا سواران گودرزیان 
 ازیشان ترا مزد بسیار بادسر بخت دشمن نگونسار باد 
 سپاس از خداوند خورشید و ماهکه دیدم ترا زنده بر جایگاه 
 ازیشان ببارید گودرز خونکه بودند کشته بخاک اندرون 
 بدو گفت بنگر که از بخت بدهمی بر سرم هر زمان بد رسد 
 درین جنگ پور و نبیره نماندسپاه و درفش و تبیره نماند 
 فرامش شدم کار آن کارزارکنونست رزم و کنونست کار 
 سپاهست چندان برین دشت و راغکه روی زمین گشت چون پر زاغ 
 همه لشکر توس با این سپاهچو تیره شبانست با نور ماه 
 ز چین و ز سقلاب وز هند و رومز ویران گیتی و آباد بوم 
 همانا نماندست یک جانورمگر بسته بر جنگ ما بر کمر 
 کنون تا نگویی که رستم کجاستز غمها نگردد مرا پشت راست 
 فریبرز گفت از پس من ز جایبیامد نبودش جز از رزم رای 
 شب تیره را تا سپیده دمانبیاید بره بر نجوید زمان 
 کنون من کجا گیرم آرامگاهکجا رانم این خوار مایه سپاه 
 بدو گفت گودرز رستم چه گفتکه گفتار او را نشاید نهفت 
 فریبرز گفت ای جهاندیده مردتهمتن نفرمود ما را نبرد 
 بباشید گفت اندران رزمگاهنباید شدن پیش روی سپاه 
 بباید بدان رزمگاه آرمیدیکی تا درفش من آید پدید 
 برفت او و گودرز با او برفتبراه هماون خرامید تفت 
 چو لشکر پدید آمد از دیده‌گاهبشد دیده‌بان پیش توران سپاه 
 کز ایران یکی لشکر آمد بدشتازان روی سوی هماون گذشت 
 سپهبد بشد پیش خاقان چینکه آمد سپاهی ز ایران زمین 
 ندانیم چندست و سالار کیستچه سازیم و درمان این کار چیست 
 بدو گفت کاموس رزم آزمایبجایی که مهتر تو باشی بپای 
 بزرگان درگاه افراسیابسپاهی بکردار دریای آب 
 تو دانی چه کردی بدین پنج ماهبرین دشت با خوار مایه سپاه 
 کنون چون زمین سربسر لشکرستچو خاقان و منشور کنداورست 
 بمان تا هنرها پدید آوریمتو در بستی و ما کلید آوریم 
 گر از کابل و زابل و مای و هندشود روی گیتی چو رومی پرند 
 همانا به تنها تن من نیندنگویی که ایرانیان خود کیند 
 تو ترسانی از رستم نامدارنخستین ازو من برآرم دمار 
 گرش یک زمان اندر آرم بدامنمانم که ماند بگیتیش نام 
 تو از لشکر سیستان خسته‌ایدل خویش در جنگشان بسته‌ای 
 یکی بار دست من اندر نبردنگه کن که برخیزد از دشت گرد 
 بدانی که اندر جهان مرد کیستدلیران کدامند و پیکار چیست 
 بدو گفت پیران کانوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی 
 بپیران چنین گفت خاقان چینکه کاموس را راه دادی بکین 
 بکردار پیش آورد هرچ گفتکه با کوه یارست و با پیل جفت 
 از ایرانیان نیست چندین سخندل جنگجویان چنین بد مکن 
 بایران نمانیم یک سرفرازبرآریم گرد از نشیب و فراز 
 هرانکس که هستند با جاه و آبفرستیم نزدیک افراسیاب 
 همه پای کرده به بندگرانوزیشان فگنده فراوان سران 
 بایران نمانیم برگ درختنه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت 
 بخندید پیران و کرد آفرینبران نامداران و خاقان چین 
 بلشکر گه آمد دلی شادمانبرفتند ترکان هم اندر زمان 
 چو هومان و لهاک و فرشیدوردبزرگان و شیران روز نبرد 
 بگفتند کامد ز ایران سپاهیکی پیش رو با درفشی سیاه 
 ز کارآگهان نامداری دمانبرفت و بیامد هم اندر زمان 
 فریبرز کاوس گفتند هستسپاهی سرافراز و خسروپرست 
 چو رستم نباشد ازو باک نیستدم او برین زهر تریاک نیست 
 ابا آنک کاموس روز نبردهمی پیلتن را ندارد بمرد 
 مبادا که او آید ایدر بجنگوگر چند کاموس گردد نهنگ 
 نه رستم نه از سیستان لشکرستفریبرز را خاک و خون ایدرست 
 چنین گفت پیران که از تخت و گاهشدم سیر و بیزارم از هور و ماه 
 که چون من شنیدم کز ایران سپاهخرامید و آمد بدین رزمگاه 
 بشد جان و مغز سرم پر ز دردبرآمد یکی از دلم باد سرد 
 بدو گفت کلباد کین درد چیستچرا باید از توس و رستم گریست 
 ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاهمیان اندرون باد را نیست راه 
 چه ایرانیان پیش ما در چه خاکز کیخسرو و توس و رستم چه باک 
 پراگنده گشتند ازان جایگاهسوی خیمه‌ی خویش کردند راه 
 ازان پس چو آگاهی آمد به توسکه شد روی کشور پر آوای کوس 
 از ایران بیامد گو پیلتنفریبرز کاوس و آن انجمن 
 بفرمود تا برکشیدند کوسز گرد سپه کوه گشت آبنوس 
 ز کوه هماون برآمد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوش 
 سپهبد بریشان زبان برگشادز مازندران کرد بسیار یاد 
 که با دیو در جنگ رستم چه کردبریشان چه آورد روز نبرد 
 سپاه آفرین خواند بر پهلوانکه بیدار دل باش و روشن‌روان 
 بدین مژده گر دیده‌خواهی رواستکه این مژده آرایش جان ماست 
 کنون چون تهمتن بیامد بجنگندارند پا این سپه با نهنگ 
 یکایک بران گونه رزمی کنیمکه این ننگ از ایرانیان بفگنیم 
 درفش سرافراز خاقان و تاجسپرهای زرین و آن تخت عاج 
 همان افسر پیلبانان بزرسنانهای زرین و زرین کمر 
 همان زنگ زرین و زرین جرسکه اندر جهان آن ندیدست کس 
 همان چتر کز دم طاوس نربرو بافتستند چندان گهر 
 جزین نیز چندی بچنگ آوریمچو جان را بکوشیم و جنگ آوریم 
 بلشکر چنین گفت بیدار توسکه هم با هراسیم و هم با فسوس 
 همه دامن کوه پر لشکرستسر نامداران ببند اندرست 
 چو رستم بیاید نکوهش کندمگر کین سخن را پژوهش کند 
 که چون مرغ پیچیده بودم بدامهمه کار ناکام و پیکار خام 
 سپهبد همان بود و لشکر همانکسی را ندیدم ز گردان دمان 
 یکی حمله آریم چون شیر نرشوند از بن که مگر زاستر 
 سپه گفت کین برتری خود مجویسخن زین نشان هیچ گونه مگوی 
 کزین کوه کس پیشتر نگذردمگر رستم این رزمگه بنگرد 
 بباشیم بر پیش یزدان بپایکه اویست بر نیکوی رهنمای 
 بفرمان دارنده‌ی هور و ماهتهمتن بیاید بدین رزمگاه 
 چه داری دژم اختر خویش رادرم بخش و دینار درویش را 
 بشادی ز گردان ایران گروهخروشی برآمد ز بالای کوه 
 چو خورشید زد پنجه بر پشت گاوز هامون برآمد خروش چکاو 
 ز درگاه کاموس برخاست غوکه او بود اسپ افگن و پیش رو 
 سپاه انجمن کرد و جوشن بداددلش پر ز رزم و سرش پر ز باد 
 زره بود در زیر پیراهنشکله ترگ بود و قبا جوشنش 
 بایران خروش آمد از دیده‌گاهکزین روی تنگ اندر آمد سپاه 
 درفش سپهبد گو پیلتنپدید آمد از دور با انجمن 
 وزین روی دیگر ز توران سپاههوا گشت برسان ابر سیاه 
 سپهبد سورای چو یک لخت کوهزمین گشته از نعل اسپش ستوه 
 یکی گرز همچون سر گاومیشسپاه از پس و نیزه‌دارانش پیش 
 همی جوشد از گرز آن یال و کفتسزد گر بمانی ازو در شگفت 
 وزین روی ایران سپهدار توسبابر اندر آورد آوای کوس 
 خروشیدن دیده‌بان پهوانچو بشنید شد شاد و روشن‌روان 
 ز نزدیک گودرز کشواد تفتسواری بنزد فریبرز رفت 
 که توران سپه سوی جنگ آمدندرده برکشیدند و تنگ آمدند 
 تو آن کن که از گوهر تو سزاستکه تو مهتری و پدر پادشاست 
 که گرد تهمتن برآمد ز راههم اکنون بیاید بدین رزمگاه 
 فریبرز با لشکری گرد نیوبیامد بپیوست با توس و گیو 
 بر کوه لشکر بیاراستنددرفش خجسته بپیراستند 
 چو با میسره راست شد میمنههمان ساقه و قلب و جای بنه 
 برآمد خروشیدن کرنایسپه چون سپهر اندر آمد ز جای 
 چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگبهامون زمانی نبودش درنگ 
 سپه را بکردار دریای آبکه از کوه سیل اندر آید شتاب 
 بیاورد و پیش هماون رسیدهوا نیلگون شد زمین ناپدید 
 چو نزدیک شد سر سوی کوه کردپر از خنده رخ سوی انبوه کرد 
 که این لشکری گشن و کنداورستنه پیران و هومان و آن لشکرست 
 که دارید ز ایرانیان جنگجویکه با من بروی اندر آرند روی 
 ببینید بالا و برز مرابرو بازوی و تیغ و گرز مرا 
 چو بشنید گیو این سخن بردمیدبرآشفت و تیغ از میان برکشید 
 چو نزدیک‌تر شد بکاموس گفتکه این را مگر ژنده پیلست جفت 
 کمان برکشید و بزه بر نهادز دادار نیکی دهش کرد یاد 
 بکاموس بر تیرباران گرفتکمان را چو ابر بهاران گرفت 
 چو کاموس دست و گشادش بدیدبزیر سپر کرد سر ناپدید 
 بنیزه درآمد بکردار گرگچو شیری برافراز پیلی سترگ 
 چو آمد بنزدیک بدخواه اوییکی نیزه زد بر کمرگاه اوی 
 چو شد گیو جنبان بزین اندرونازو دور شد نیزه‌ی آبگون 
 سبک تیغ را برکشید از نیامخروشید و جوشید و برگفت نام 
 به پیش سوار اندر آمد دژمبزد تیغ و شد نیزه‌ی او قلم 
 ز قلب سپه توس چون بنگریدنگه کرد و جنگ دلیران بدید 
 بدانست کو مرد کاموس نیستچنو نیزه‌ور نیز جز توس نیست 
 خروشان بیامد ز قلب سپاهبیاری بر گیو شد کینه‌خواه 
 عنان را بپیچید کاموس تنگمیان دو گرد اندر آمد بجنگ 
 ز تگ اسپ توس دلاور بماندسپهبد برو نام یزدان بخواند 
 به نیزه پیاده به آوردگاههمی گشت با او بپیش سپاه 
 دو گرد گرانمایه و یک سوارکشانی نشد سیر زان کارزار 
 برین گونه تا تیره شد جای هورهمی بود بر دشت هر گونه شور 
 چو شد دشت بر گونه‌ی آبنوسپراگنده گشتند کاموس و توس 
 سوی خیمه رفتند هر دو گروهیکی سوی دشت و دگر سوی کوه 
 چو گردون تهی شد ز خورشید و ماهطلایه برون شد ز هر دو سپاه 
 ازان دیده گه دیده، بگشاد لبکه شد دشت پر خاک و تاریک شب 
 پر از گفتگویست هامون و راغمیان یلان نیز چندین چراغ 
 همانا که آمد گو پیلتندمان و ز زابل یکی انجمن 
 چو بشنید گودرز کشواد تفتشب تیره از کوه خارا برفت 
 پدید آمد آن اژدهافش درفششب تیره‌گون کرد گیتی بنفش 
 چو گودرز روی تهمتن بدیدشد از آب دیده رخش ناپدید 
 پیاده شد از اسپ و رستم همانپیاده بیامد چو باد دمان 
 گرفتند مر یکدگر را کنارز هر دو برآمد خروشی بزار 
 ازان نامدارن گودرزیانکه از کینه جستن سرآمد زمان 
 بدو گفت گودرز کای پهلوانهشیوار و جنگی و روشن‌روان 
 همی تاج و گاه از تو گیرد فروغسخن هرچ گویی نباشد دروغ 
 تو ایرانیان را ز مام و پدربهی هم ز گنج و ز تخت و گهر 
 چنانیم بی‌تو چو ماهی بخاکبتنگ اندرون سر تن اندر هلاک 
 چو دیدم کنون خوب چهر تراهمین پرسش گرم و مهر ترا 
 مرا سوگ آن ارجمندان نماندببخت تو جز روی خندان نماند 
 بدو گفت رستم که دل شاد دارز غمهای گیتی سر آزاد دار 
 که گیتی سراسر فریبست و بندگهی سودمندی و گاهی گزند 
 یکی را ببستر یکی را بجنگیکی را بنام و یکی را بننگ 
 همی رفت باید کزین چاره نیستمرا نیز از مرگ پتیاره نیست 
 روان تو از درد بی‌درد بادهمه رفتن ما بورد باد 
 ازان پس چو آگاه شد توس و گیوز ایران نبرده سواران نیو 
 که رستم به کوه هماون رسیدمر او را جهاندیده گودرز دید 
 برفتند چون باد لشکر ز جایخروش آمد و ناله‌ی کرنای 
 چو آمد درفش تهمتن پدیدشب تیره لشکر برستم رسید 
 سپاه و سپهبد پیاده شدندمیان بسته و دلگشاده شدند 
 خروشی برآمد ز لشکر بدردازان کشتگان زیر خاک نبرد 
 دل رستم از درد ایشان بخستبکینه بنوی میان را ببست 
 بنالید ازان پس بدرد سپاهچو آگه شد از کار آوردگاه 
 بسی پندها داد و گفت ای سرانبپیش آمد امروز رزمی گران 
 چنین است آغاز و فرجام جنگیکی تاج یابد یکی گور تنگ 
 سراپرده زد گرد گیتی‌فروزپس پشت او لشکر نیمروز 
 بکوه اندرون خیمه‌ها ساختنددرفش سپهبد برافراختند 
 نشست از بر تخت بر پیلتنبزرگان لشکر شدند انجمن 
 ز یک دست بنشست گودرز و گیوبدست دگر توس و گردان نیو 
 فروزان یکی شمع بنهاد پیشسخن رفت هر گونه بر کم و بیش 
 ز کار بزرگان و جنگ سپاهز رخشنده خورشید و گردنده ماه 
 فراوان ازان لشکر بی‌شماربگفتند با مهتر نامدار 
 ز کاموس و شنگل ز خاقان چینز منشور جنگی و مردان کین 
 ز کاموس خود جای گفتار نیستکه ما را بدو راه دیدار نیست 
 درختیست بارش همه گرز و تیغنترسد اگر سنگ بارد ز میغ 
 ز پیلان جنگی ندارد گریزسرش پر ز کینست و دل پر ستیز 
 ازین کوه تا پیش دریای شهددرفش و سپاهست و پیلان و مهد 
 اگر سوی ما پهلوان سپاهنکردی گذر کار گشتی تباه 
 سپاس از خداوند پیروزگرک او آورد رنج و سختی بسر 
 تن ما بتو زنده شد بی‌گماننبد هیچ کس را امید زمان 
 ازان کشتگان یک زمان پهلوانهمی بود گریان و تیره‌روان 
 ازان پس چنین گفت کز چرخ ماهبرو تا سر تیره خاک سیاه 
 نبینی مگر گرم و تیمار و رنجبرینست رسم سرای سپنج 
 گزافست کردار گردان سپهرگهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر 
 اگر کشته گر مرده هم بگذریمسزد گر بچون و چرا ننگریم 
 چنان رفت باید که آید زمانمشو تیز با گردش آسمان 
 جهاندار پیروزگر یار بادسر بخت دشمن نگونسار باد 
 ازین پس همه کینه باز آوریمجهان را بایران نیاز آوریم 
 بزرگان همه خواندند آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمین 
 همیشه بدی نامبردار و شاددر شاه پیروز بی‌تو مباد 
 چو از کوه بفروخت گیتی فروزدو زلف شب تیره بگرفت روز 
 ازان چادر قیر بیرون کشیدبدندان لب ماه در خون کشید 
 تبیره برآمد ز هر دو سرایبرفتند گردان لشکر ز جای 
 سپهدار هومان به پیش سپاهبیامد همی کرد هر سو نگاه 
 که ایرانیان را که یار آمدستکه خرگاه و خیمه بکار آمدست 
 ز یپروزه دیبا سراپرده دیدفراوان بگرد اندرش پرده دید 
 درفش و سنان سپهبد بپیشهمان گردش اختر بد بپیش 
 سراپرده‌ای دید دیگر سیاهدرفشی درفشان بکردار ماه 
 فریبرز کاوس با پیل و کوسفراوان زده خیمه نزدیک توس 
 بیامد پر از غم بپیران بگفتکه شد روز با رنج بسیار جفت 
 کز ایران ده و دار و بانگ خروشفراوان ز هر شب فزون بود دوش 
 بتنها برفتم ز خیمه پگاهبلشکر بهر جای کردم نگاه 
 از ایران فراوان سپاه آمدستبیاری برین رزمگاه آمدست 
 ز دیبا یکی سبز پرده‌سراییکی اژدهافش درفشی بپای 
 سپاهی بگرد اندرش زابلیسپردار و با خنجر کابلی 
 گمانم که رستم ز نزدیک شاهبیاری بیامد بدین رزمگاه 
 بدو گفت پیران که بد روزگاراگر رستم آید بدین کارزار 
 نه کاموس ماند نه خاقان چیننه شنگل نه گردان توران زمین 
 هم‌انگه ز لشکر گه اندر کشیدبیامد سپهدار را بنگرید 
 وزانجا دمان سوی کاموس شدبنزدیک منشور و فرتوس شد 
 که شبگیر ز ایدر برفتم پگاهبگشتم همه گرد ایران سپاه 
 بیاری فراوان سپاه آمدستبسی کینه‌ور رزمخواه آمدست 
 گمانم که آن رستم پیلتنکه گفتم همی پیش این انجمن 
 برفت از در شاه ایران سپاهبیاری بیامد بدین رزمگاه 
 بدو گفت کاموس کای پر خرددلت یکسر اندیشه‌ی بد برد 
 چنان دان که کیخسرو آمد بجنگمکن خیره دل را بدین کار تنگ 
 ز رستم چه رانی تو چندین سخنز زابلستان یاد چندین مکن 
 درفش مرا گر ببیند به چنگبدریای چین بر خروشد نهنگ 
 برو لشکر آرای و برکش سپاهدرفش اندر آور بوردگاه 
 چو من با سپاه اندر آیم بجنگنباید که باشد شما را درنگ 
 ببینی تو پیکار مردان کنونشده دشت یکسر چو دریای خون 
 دل پهلوان زان سخن شاد گشتز اندیشه‌ی رستم آزاد گشت 
 سپه را همه ترگ و جوشن بدادهمی کرد گفتار کاموس یاد 
 وزان جایگه پیش خاقان چینبیامد بیوسید روی زمین 
 بدو گفت شاها انوشه بدیروانرا بدیدار توشه بدی 
 بریدی یکی راه دشوار و دورخریدی چنین رنج ما را بسور 
 بدین سام بزرم افراسیابگذشتی به کشتی ز دریای آب 
 سپاه از تو دارد همی پشت راستچنان کن که از گوهر تو سزاست