شاهنامه/داستان کاموس کشانی ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان کاموس کشانی ۳)
'


چنین گفت شیدوش و گستهم شیر که شد کار پیکار سالار دیر
به بیژن گرازه همی گفت باز که شد کار سالار لشکر دراز
هوا قیر گون و زمین آبنوس همی آمد از دشت آوای کوس
برفتند گردان بر آوای اوی ز خون بود بر دشت هر جای جوی
ز گردان نیو و ز نیروی چنگ تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ
بدانست هومان که آمد سوار همه گرزور بود و شمشیردار
چو دانست کامد ورا یار توس همی برخروشید برسان کوس
سبک شد عنان و گران شد رکیب بلندی که دانست باز از نشیب
یکی رزم کردند تا چاک روز چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز
سپه بازگشتند یکسر ز جنگ کشیدند لشکر سوی کوه تنگ
بگردان چنین گفت سالار توس که از گردش مهر تا زخم کوس
سواری چنین کز شما دیده‌ام ز کنداوران هیچ نشنیده‌ام
یکی نامه باید که زی شه کنیم ز کارش همه جمله آگه کنیم
چو نامه بنزدیک خسرو رسد بدلش اندرون آتشی نو رسد
بیاری بیاید گو پیلتن ز شیران یکی نامدار انجمن
بپیروزی از رزم گردیم باز بدیدار کیخسرو آید نیاز
سخن هرچ رفت آشکار و نهان بگویم بپیروز شاه جهان
بخوبی و خشنودی شهریار بباشد بکام شما روزگار
چنانچون که گفتند برساختند نوندی بنزدیک شه تاختند
دو لشکر بخیمه فرود آمدند ز پیکار یکباره دم برزدند
طلایه برون آمد از هر دو روی بدشت از دلیران پرخاشجوی
چو هومان رسید اندران رزمگاه ز کشته ندید ایچ بر دشت راه
به پیران چنین گفت کامروز گرد نه بر آرزو گشت گاه نبرد
چو آسوده گردند گردان ما ستوده سواران و مردان ما
یکی رزم سازم که خورشید و ماه ندیدست هرگز چنان رزمگاه
ازان پس چو آمد بخسرو خبر که پیران شد از رزم پیروزگر
سپهبد بکوه هماون کشید ز لشکر بسی گرد شد ناپدید
در کاخ گودرز کشوادگان تهی شد ز گردان و آزادگان
ستاره بر ایشان بنالد همی ببالینشان خون بپالد همی
ازیشان جهان پر ز خاک است و خون بلند اختر توس گشته نگون
بفرمود تا رستم پیلتن خرامد بدرگاه با انجمن
برفتند ز ایران همه بخردان جهاندیده و نامور موبدان
سر نامداران زبان برگشاد ز پیکار لشکر بسی کرد یاد
برستم چنین گفت کای سرفراز بترسم که این دولت دیریاز
همی برگراید بسوی نشیب دلم شد ز کردار او پرنهیب
توی پروارننده‌ی تاج و تخت فروغ از تو گیرد جهاندار بخت
دل چرخ در نوک شمشیر تست سپهر و زمان و زمین زیر تست
تو کندی دل و مغز دیو سپید زمانه بمهر تو دارد امید
زمین گرد رخش ترا چاکرست زمان بر تو چون مهربان مادرست
ز تیغ تو خورشید بریان شود ز گرز تو ناهید گریان شود
ز نیروی پیکان کلک تو شیر بروز بلا گردد از جنگ سیر
تو تا برنهادی بمردی کلاه نکرد ایچ دشمن بایران نگاه
کنون گیو و گودرز و توس و سران فراوان ازین مرز کنداوران
همه دل پر از خون و دیده پرآب گریزان ز ترکان افراسیاب
فراوان ز گودرزیان کشته مرد شده خاک بستر بدشت نبرد
هرانکس کزیشان بجان رسته‌اند بکوه هماون همه خسته‌اند
همه سر نهاده سوی آسمان سوی کردگار مکان و زمان
که ایدر بباید گو پیلتن بنیروی یزدان و فرمان من
شب تیره کین نامه بر خواندم بسی از جگر خون برافشاندم
نگفتم سه روز این سخن را بکس مگر پیش دادار فریاد رس
کنون کار ز اندازه اندر گذشت دلم زین سخن پر ز تیمار گشت
امید سپاه و سپهبد بتست که روشن روان بادی و تن درست
سرت سبز باد و دلت شادمان تن زال دور از بد بدگمان
ز من هرچ باید فزونی بخواه ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه
برو با دلی شاد و رایی درست نشاید گرفت این چنین کار سست
بپاسخ چنین گفت رستم بشاه که بی تو مبادا نگین و کلاه
که با فر و برزی و بارای و داد ندارد چو تو شاه گردون بیاد
شنیدست خسرو که تا کیقباد کلاه بزرگی بسر بر نهاد
بایران بکین من کمر بسته‌ام برام یک روز ننشسته‌ام
بیابان و تاریکی و دیو و شیر چه جادو چه از اژدهای دلیر
همان رزم توران و مازندران شب تیره و گرزهای گران
هم از تشنگی هم ز راه دراز گزیدن در رنج بر جای ناز
چنین درد و سختی بسی دیده‌ام که روزی ز شادی نپرسیده‌ام
تو شاه نو آیین و من چون رهی میان بسته‌ام چون تو فرمان دهی
شوم با سپاهی کمر بر میان بگردانم این بد ز ایرانیان
ازان کشتگان شاه بی‌درد باد رخ بدسگالان او زرد باد
ز گودرزیان خود جگر خسته‌ام کمر بر میان سوگ را بسته‌ام
چو بشنید کیخسرو آواز اوی برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
بدو گفت بی‌تو نخواهم زمان نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان
فلک زیر خم کمند تو باد سر تاجداران به بند تو باد
ز دینار و گنج و ز تاج و گهر کلاه و کمان و کمند و کمر
بیاورد گنجور خسرو کلید سر بدره‌های درم بردید
همه شاه ایران به رستم سپرد چنین گفت کای نامدار گرد
جهان گنج و گنجور شمشیر تست سر سروران جهان زیر تست
تو با گرزداران زاولستان دلیران و شیران کابلستان
همی رو بکردار باد دمان مجوی و مفرمای جستن زمان
ز گردان شمشیر زن سی هزار ز لشکر گزین از در کارزار
فریبرز کاوس را ده سپاه که او پیش رو باشد و کینه خواه
تهمتن زمین را ببوسید و گفت که با من عنان و رکیبست جفت
سران را سر اندر شتاب آوریم مبادا که آرام و خواب آوریم
سپه را درم دادن آغاز کرد بدشت آمد و رزم را ساز کرد
فریبرز را گفت برکش پگاه سپاه اندرآور به پیش سپاه
نباید که روز و شبان بغنوی مگر نزد توس سپهبد شوی
بگویی که در جنگ تندی مکن فریب زمان جوی و کندی مکن
من اینک بکردار باد دمان بیایم نجویم بره بر زمان
چو گرگین میلاد کار آزمای سپه را زند بر بد و نیک رای
چو خورشید تابنده بنمود چهر بسان بتی با دلی پر زمهر
بر آمد خروشیدن کرنای تهمتن بیاورد لشکر زجای
پر اندیشه جان جهاندار شاه دو فرسنگ با او بیامد براه
دو منزل همی کرد رستم یکی نیاسود روز و شبان اندکی
شبی داغ دل پر ز تیمار توس بخواب اندر آمد گه زخم کوس
چنان دید روشن روانش بخواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب
بر شمع رخشان یکی تخت عاج سیاوش بران تخت با فر و تاج
لبان پر ز خنده زبان چرب‌گوی سوی توس کردی چو خورشید روی
که ایرانیان را هم ایدر بدار که پیروزگر باشی از کارزار
بگو در زیان هیچ غمگین مشو که ایدر یکی گلستانست نو
بزیر گل اندر همی می‌خوریم چه دانیم کین باده تا کی خوریم
ز خواب اندر آمد شده شاد دل ز درد و غمان گشته آزاد دل
بگودرز گفت ای جهان پهلوان یکی خواب دیدم بروشن روان
نگه کن که رستم چو باد دمان بیاید بر ما زمان تا زمان
بفرمود تا برکشیدند نای بجنبید بر کوه لشکر ز جای
ببستند گردان ایران میان برافراختند اختر کاویان
بیاورد زان روی پیران سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه
از آواز گردان و باران تیر همی چشم خورشید شد خیره خیر
دو لشکر بروی اندر آورده روی ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی
چنین گفت هومان بپیران که جنگ همی جست باید چه جویی درنگ
نه لشکر بدشت شکار اندرند که اسپان ما زیر بار اندرند
بدو گفت پیران که تندی مکن نه روز شتابست و گاه سخن
سه تن دوش با خوار مایه سپاه برفتند بیگاه زین رزمگاه
چو شیران جنگی و ما چون رمه که از کوهسار اندر آید دمه
همه دشت پر جوی خون یافتیم سر نامداران نگون یافتیم
یکی کوه دارند خارا و خشک همی خار بویند اسپان چو مشک
بمان تا بران سنگ پیچان شوند چو بیچاره گردند بیجان شوند
گشاده نباید که دارید راه دو رویه پس و پیش این رزمگاه
چو بی‌رنج دشمن بچنگ آیدت چو بشتابیش کار تنگ آیدت
چرا جست باید همی کارزار طلایه برین دشت بس سد سوار
بباشیم تا دشمن از آب و نان شود تنگ و زنهار خواهد بجان
مگر خاک‌گر سنگ خارا خورند چو روزی سرآید خورند و مرند
سوی خیمه رفتند زان رزمگاه طلایه بیامد به پیش سپاه
گشادند گردان سراسر کمر بخوان و بخوردن نهادند سر
بلشکر گه آمد سپهدار توس پر از خون دل و روی چون سندروس
بگودرز گفت این سخن تیره گشت سر بخت ایرانیان خیره گشت
همه گرد بر گرد ما لشکرست خور بارگی خارگر خاورست
سپه را خورش بس فراوان نماند جز از گرز و شمشیر درمان نماند
بشبگیر شمشیرها برکشیم همه دامن کوه لشکر کشیم
اگر اختر نیک یاری دهد بریشان مرا کامگاری دهد
ور ایدون کجا داور آسمان بشمشیر بر ما سرآرد زمان
ز بخش جهان‌آفرین بیش و کم نباشد مپیمای بر خیره دم
مرا مرگ خوشتر بنام بلند ازین زیستن با هراس و گزند
برین برنهادند یکسر سخن که سالار نیک اختر افگند بن
چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ بدرید پیراهن مشک رنگ
به پیران فرستاده آمد ز شاه که آمد ز هر جای بی‌مر سپاه
سپاهی که دریای چین را ز گرد کند چون بیابان بروز نبرد
نخستین سپهدار خاقان چین که تختش همی برنتابد زمین
تنش زور دارد چو سد نره شیر سر ژنده پیل اندر آرد بزیر
یکی مهتر از ماورالنهر بر که بگذارد از چرخ گردنده سر
ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه
سر سرافرازان و کاموس نام برآرد ز گودرز و از توس نام
ز مرز سپیجاب تا دشت روم سپاهی که بود اندر آباد بوم
فرستادم اینک سوی کارزار برآرند از توس و خسرو دمار
چو بشنید پیران بتوران سپاه چنین گفت کای سرفرازان شاه
بدین مژده‌ی شاه پیر و جوان همه شاد باشید و روشن‌روان
بباید کنون دل ز تیمار شست بایران نمانم بر و بوم و رست
سر از رزم و از رنج و کین خواستن برآسود وز لشکر آراستن
بایران و توران و بر خشک و آب نبینند جز کام افراسیاب
ز لشکر بر پهلوان پیش رو بمژده بیامد همی نو بنو
بگفتند کای نامور پهلوان همیشه بزی شاد و روشن‌روان
بدیدار شاهان دلت شاددار روانت ز اندیشه آزاد دار
ز کشمیر تا برتر از رود شهد درفش و سپاهست و پیلان و مهد
نخست اندر آیم ز خاقان چین که تاجش سپهرست و تختش زمین
چو منشور جنگی که با تیغ اوی بخاک اندر آید سر جنگجوی
دلاور چو کاموس شمشیرزن که چشمش ندیدست هرگز شکن
همه کارهای شگرف آورد چو خشم آورد باد و برف آورد
چو خشنود باشد بهار آردت گل و سنبل جویبار آردت
ز سقلاب چون کندر شیر مرد چو پیروز کانی سپهر نبرد
چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند هوا پردرفش و زمین پر پرند
چغانی چو فرتوس لشکر فروز گهار گهانی گو گردسوز
شمیران شگنی و گردوی وهر پراگنده بر نیزه و تیغ زهر
تو اکنون سرافراز و رامش پذیر کزین مژده بر نا شود مرد پیر
ز لشکر توی پهلو و پیش رو همیشه بزی شاد و فرمانت نو
دل و جان پیران پر از خنده گشت تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت
بهومان چنین گفت پیران که من پذیره شوم پیش این انجمن
که ایشان ز راه دراز آمدند پراندیشه و رزمساز آمدند
ازین آمدن بی‌نیازند سخت خداوند تاج‌اند و زیبای تخت
ندارند سر کم ز افراسیاب که با تخت و گنج‌اند و با جاه و آب
شوم تا ببینم که چند و چیند سپهبد کدامند و گردان کیند
کنم آفرین پیش خاقان چین وگر پیش تختش ببوسم زمین
ببینم سرافراز کاموس را برابر کنم شنگل و توس را
چو باز آیم ایدر ببندم میان برآرم دم و دود از ایرانیان
اگر خود ندارند پایاب جنگ بریشان کنم روز تاریک و تنگ
هرانکس که هستند زیشان سران کنم پای و گردن ببندگران
فرستم بنزدیک افراسیاب نه آرام جویم بدین بر نه خواب
ز لشکر هر آنکس که آید بدست سرانشان ببرم بشمشیر پست
بسوزم دهم خاک ایشان بباد نگیریم زان بوم و بر نیز یاد
سه بهره ازان پس برانم سپاه کنم روز بر شاه ایران سیاه
یکی بهره زیشان فرستم ببلخ بایرانیان بر کنم روز تلخ
دگر بهره بر سوی کابلستان بکابل کشم خاک زابلستان
سوم بهره بر سوی ایران برم ز ترکان بزرگان و شیران برم
زن و کودک خرد و پیر و جوان نمانم که باشد تنی با روان
بر و بوم ایران نمانم بجای که مه دست بادا ازیشان مه پای
کنون تا کنم کارها را بسیچ شما جنگ ایشان مجویید هیچ
بفگت این و دل پر ز کینه برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت
بلکشر چنین گفت هومان گرد که دلرا ز کینه نباید سترد
دو روز این یکی رنج بر تن نهید دو دیده بکوه هماون نهید
نباید که ایشان شبی بی‌درنگ گریزان برانند ازین جای تنگ
کنون کوه و رود و در و دشت و راه جهانی شود پردرفش سپاه
چو پیران بنزدیک لشکر رسید در و دشت از سم اسپان ندید
جهان پر سراپرده و خیمه بود زده سرخ و زرد و بنفش و کبود
ز دیبای چینی و از پرنیان درفشی ز هر پرده‌ای در میان
فروماند و زان کارش آمد شگفت بسی با دل اندیشه اندر گرفت
که تا این بهشتست یا رزمگاه سپهر برینست گر تاج و گاه
بیامد بنزدیک خاقان چین پیاده ببوسید روی زمین
چو خاقان بدیدش به بر درگرفت بماند از بر و یال پیران شگفت
بپرسید بسیار و بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش
بدو گفت بخ بخ که با پهلوان نشینم چنین شاد و روشن‌روان
بپرسید زان پس کز ایران سپاه که دارد نگین و درفش و کلاه
کدامست جنگی و گردان کیند نشسته برین کوه سر بر چیند
چنین داد پاسخ بدو پهلوان که بیدار دل باش و روشن‌روان
درود جهان آفرین بر تو باد که کردی بپرسش دل بنده شاد
ببخت تو شادانم و تن درست روانم همی خاک پای تو جست
از ایرانیان هرچ پرسید شاه نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه
بی‌اندازه پیکار جستند و جنگ ندارند از جنگ جز خاره سنگ
چو بی‌کام و بی‌نام و بی‌تن شدند گریزان بکوه هماون شدند
سپهدار توس است مردی دلیر بهامون نترسد ز پیکار شیر
بزرگان چو گودرز کشوادگان چو گیو و چو رهام ز آزادگان
ببخت سرافراز خاقان چین سپهبد نبیند سپه را جزین
بدو گفت خاقان که نزدیک من بباش و بیاور یکی انجمن
یک امروز با کام دل می خوریم غم روز ناآمده نشمریم
بیاراست خیمه چو باغ بهار بهشتست گفتی برنگ و نگار
چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب دل توس و گودرز شد پر شتاب
که امروز ترکان چرا خامش‌اند برای بداند، ار ز می بیهش‌اند
اگر مستمندند گر شادمان شدم در گمان از بد بدگمان
اگرشان به پیکار یار آمدست چنان دان که بد روزگار آمدست
تو ایرانیان را همه کشته گیر وگر زنده از رزم برگشته گیر
مگر رستم آید بدین رزمگاه وگرنه بد آید بما زین سپاه
ستودان نیابیم یک تن نه گور بکوبندمان سر بنعل ستور
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه چه بودت که اندیشه کردی تباه
از اندیشه‌ی ما سخن دیگرست ترا کردگار جهان یاورست
بسی تخم نیکی پراگنده‌ایم جهان آفرین را پرستنده‌ایم
و دیگر ببخت جهاندار شاه خداوند شمشیر و تخت و کلاه
ندارد جهان آفرین دست یاز که آید ببدخواه ما را نیاز
چو رستم بیاید بدین رزمگاه بدیها سرآید همه بر سپاه
نباشد ز یزدان کسی ناامید وگر شب شود روی روز سپید
بیک روز کز ما نجستند جنگ مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ
نبستند بر ما در آسمان بپایان رسد هر بد بدگمان
اگر بخشش کردگار بلند چنانست کاید بمابر گزند
به پرهیز و اندیشه‌ی نابکار نه برگردد از ما بد روزگار
یکی کنده سازیم پیش سپاه چنانچون بود رسم و آیین و راه
همه جنگ را تیغها برکشیم دو روز دگر ار کشند ار کشیم
ببینیم تا چیست آغازشان برهنه شود بی‌گمان رازشان
از ایران بیاید همان آگهی درخشان شود شاخ سرو سهی
سپهدار گودرز بر تیغ کوه برآمد برفت از میان گروه
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت ز بالا همی سوی خاور گذشت
بزاری خروش آمد از دیده‌گاه که شد کار گردان ایران تباه
سوی باختر گشت گیتی ز گرد سراسر بسان شب لاژورد
شد از خاک خورشید تابان بنفش ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش
غو دیده بشنید گودرز و گفت که جز خاک تیره نداریم جفت
رخش گشت ز اندوه برسان قیر چنان شد کجا خسته گردد بتیر
چنین گفت کز اختر روزگار مرا بهره کین آمد و کارزار
ز گیتی مرا شور بختیست بهر پراگنده بر جای تریاک زهر
نبیره پسر داشتم لشکری شده نامبردار هر کشوری
بکین سیاوش همه کشته شد ز من بخت بیدار برگشته شد
ازین زندگانی شدم ناامید سیه شد مرا بخت و روز سپید
نزادی مرا کاشکی مادرم نگشتی سپهر بلند از برم
چنین گفت با دیده‌بان پهلوان که ای مرد بینا و روشن‌روان
نگه کن بتوران و ایران سپاه که آرام دارند از آوردگاه
درفش سپهدار ایران کجاست نگه کن چپ لشکر و دست راست
بدو دیده‌بان گفت کز هر دو روی نه بینم همی جنبش و گفت‌وگوی
ازان کار شد پهلوان پر ز درد فرود ریخت از دیدگان آب زرد
بنالید و گفت اسپ را زین کنید ازین پس مرا خشت بالین کنید
شوم پر کنم چشم و آغوش را بگیرم ببر گیو و شیدوش را
همان بیژن گیو و رهام را سواران جنگی و خودکام را
به پدرود کردن رخ هر کسی ببوسم ببارم ز مژگان بسی
نهادند زین بر سمند چمان خروش آمد از دیده هم در زمان
که ای پهلوان جهان شادباش ز تیمار و درد و غم آزاد باش
که از راه ایران یکی تیره گرد پدید آمد و روز شد لاژورد
فراوان درفش از میان سپاه برآمد بکردار تابنده ماه
بپیش اندرون گرگ پیکر یکی یکی ماه پیکر ز دور اندکی
درفشی بدید اژدها پیکرش پدید آمد و شیر زرین سرش
بدو گفت گودرز انوشه‌ی بدی ز دیدار تو دور چشم بدی
چو گفتارهای تو آید بجای بدین سان که گفتی بپاکیزه رای
ببخشمت چندان گرانمایه چیز کزان پس نیازت نیاید بنیز
وزان پس چو روزی بایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم
ترا پیش تختش برم ناگهان سرت برفرازم بجاه از مهان
چو باد دمنده ازان جایگاه برو سوی سالار ایران سپاه
همه هرچ دیدی بدیشان بگوی سبک باش و از هر کسی مژده جوی
بدو دیده‌بان گفت کز دیده‌گاه نشاید شدن پیش ایران سپاه
چو بینم که روی زمین تار گشت برین دیده گه دیده بیکار گشت
بکردار سیمرغ ازین دیده‌گاه برم آگهی سوی ایران سپاه
چنین گفت با دیده‌بان پهلوان که اکنون نگه کن بروشن روان
دگر باره بنگر ز کوه بلند که ایشان بنزدیک ما کی رسند
چنین داد پاسخ که فردا پگاه بکوه هماون رسد آن سپاه
چنان شاد شد زان سخن پهلوان چو بیجان شده باز یابد روان
وزان روی پیران بکردار گرد همی راند لشکر بدشت نبرد
سواری بمژده بیامد ز پیش بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش
چو بشنید هومان بخندید و گفت که شد بی‌گمان بخت بیدار جفت
خروشی بشادی ازان رزمگاه بابر اندر آمد ز توران سپاه
بزرگان ایران پر از داغ و درد رخان زرد و لبها شده لاژورد
باندرز کردن همه همگروه پراگنده گشتند بر گرد کوه
بهر جای کرده یکی انجمن همی مویه کردند بر خویشتن
که زار این دلیران خسرونژاد کزیشان بایران نگیرند یاد
کفنها کنون کام شیران بود زمین پر ز خون دلیران بود
سپهدار با بیژن گیو گفت که برخیز و بگشای راز از نهفت
برو تا سر تیغ کوه بلند ببین تا کیند و چه و چون و چند
همی بر کدامین ره آید سپاه که دارد سراپرده و تخت و گاه
بشد بیژن گیو تا تیغ کوه برآمد بی‌انبوه دور از گروه
ازان کوه سر کرد هر سو نگاه درفش سواران و پیل و سپاه
بیامد بسوی سپهبد دوان دل از غم پر از درد و خسته روان
بدو گفت چندان سپاهست و پیل که روی زمین گشت برسان نیل
درفش و سنان را خود اندازه نیست خور از گرد بر آسمان تازه نیست
اگر بشمری نیست انداز و مر همی از تبیره شود گوش کر
سپهبد چو بشنید گفتار اوی دلش گشت پر درد و پر آب روی
سران سپه را همه گرد کرد بسی گرم و تیمار لشکر بخورد
چنین گفت کز گردش روزگار نبینم همی جز غم کارزار
بسی گشته‌ام بر فراز و نشیب برویم نیامد ازینسان نهیب
کنون چاره‌ی کار ایدر یکیست اگر چه سلیح و سپاه اندکیست
بسازیم و امشب شبیخون کنیم زمین را ازیشان چو جیحون کنیم
اگر کشته آییم در کارزار نکوهش نیابیم از شهریار
نگویند بی نام گردی بمرد مگر زیر خاکم بباید سپرد
بدین رام گشتند یکسر سپاه هرانکس که بود اندران رزمگاه