شاهنامه/داستان کاموس کشانی ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان کاموس کشانی ۲)
'
کاموس، در شاهنامه، مبارزی کشانی و یکی از امرای زیردست افراسیاب است که در جنگی به همین نام (داستان کاموس کشانی) که بین ایرانیان و تورانیان درگرفت برای یاری کردن به تورانیان شرکت کرد.در این جنگ ابتدا رُهام پسر گودرز از طرف سپاه ایرانیان به مبارزه با کاموس پرداخت ولی بعد از مبارزه تن به تن شکست خورده و به کوه فرار کرد و بعد از آن رستم جلو آمد و کاموس را به مبارزه طلبید و بعد از یک جنگ تن به تن خمّ کمند گرفت و کشت.


اگر لشکر ما پذیره شوند سواران بدخواه چیره شوند
همه دست یکسر بیزدان زنیم منی از تن خویش بفگنیم
مگر دست گیرد جهاندار ما وگر نه بد است اختر کار ما
کنون نامداران زرینه کفش بباشید با کاویانی درفش
ازین کوه پایه مجنبید هیچ نه روز نبرد است و گاه بسیچ
همانا که از ما بهر یک دویست فزونست بدخواه اگر بیش نیست
بدو گفت گودرز اگر کردگار بگرداند از ما بد روزگار
به بیشی و کمی نباشد سخن دل و مغز ایرانیان بد مکن
اگر بد بود بخشش آسمان بپرهیز و بیشی نگردد زمان
تو لشکر بیارای و از بودنی روان را مکن هیچ بشخودنی
بیاراست لشکر سپهدار توس بپیلان جنگی و مردان و کوس
پیاده سوی کوه شد با بنه سپهدار گودرز بر میمنه
رده برکشیده همه یکسره چو رهام گودرز بر میسره
ز نالیدن کوس با کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای
دل چرخ گردان بدو چاک شد همه کام خورشید پرخاک شد
چنان شد که کس روی هامون ندید ز بس گرد کز رزمگه بردمید
ببارید الماس از تیره میغ همی آتش افروخت از گرز و تیغ
سنانهای رخشان و تیغ سران درفش از بر و زیر گرز گران
هوا گفتی از گرز و از آهنست زمین یکسر از نعل در جوشنست
چو دریای خون شد همه دشت و راغ جهان چون شب و تیغها چون چراغ
ز بس ناله‌ی کوس با کرنای همی کس ندانست سر را ز پای
سپهبد به گودرز گفت آن زمان که تاریک شد گردش آسمان
مرا گفته بود این ستاره‌شناس که امروز تا شب گذشته سه پاس
ز شمشیر گردان چو ابر سیاه همی خون فشاند بوردگاه
سرانجام ترسم که پیروزگر نباشد مگر دشمن کینه ور
چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو زره‌دار خراد و برزین نیو
ز صف در میان سپاه آمدند جگر خسته و کینه‌خواه آمدند
بابر اندر آمد ز هر سو غریو بسان شب تار و انبوه دیو
وزان روی هومان بکردار کوه بیاورد لشکر همه همگروه
وزان پس گزیدند مردان مرد که بردشت سازند جای نبرد
گرازه سر گیوگان با نهل دو گرد گرانمایه‌ی شیردل
چو رهام گودرز و فرشیدورد چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد
ابا بیژن گیو کلباد را که بر هم زدی آتش و باد را
ابا شطرخ نامور گیو را دو گرد گرانمایه‌ی نیو را
چو گودرز و پیران و هومان و توس نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس
چنین گفت هومان که امروز کار نباید که چون دی بود کارزار
همه جان شیرین بکف برنهید چو من برخروشم دمید و دهید
تهی کرد باید ازیشان زمین نباید که آیند زین پس بکین
بپیش اندر آمد سپهدار توس پیاده بیاورد و پیلان و کوس
صفی برکشیدند پیش سوار سپردار و ژوپین‌ور و نیزه‌دار
مجنبید گفت ایچ از جای خویش سپر با سنان اندرارید پیش
ببینیم تا این نبرده سران چگونه گزارند گرز گران
ز ترکان یکی بود بازور نام بافسوس بهر جای گسترده کام
بیاموخته کژی و جادوی بدانسته چینی و هم پهلوی
چنین گفت پیران بافسون پژوه کز ایدر برو تا سر تیغ کوه
یکی برف و سرما و باد دمان بریشان بیاور هم اندر زمان
هوا تیره‌گون بود از تیر ماه همی گشت بر کوه ابر سیاه
چو بازور در کوه شد در زمان برآمد یکی برف و باد دمان
همه دست آن نیزه‌داران ز کار فروماند از برف در کارزار
ازان رستخیز و دم زمهریر خروش یلان بود و باران تیر
بفرمود پیران که یکسر سپاه یکی حمله سازید زین رزمگاه
چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد نیاراست بنمود کس دست برد
وزان پس برآورد هومان غریو یکی حمله آورد برسان دیو
بکشتند چندان ز ایران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه
در و دشت گشته پر از برف و خون سواران ایران فتاده نگون
ز کشته نبد جای رفتن بجنگ ز برف و ز افگنده شد جای تنگ
سیه گشت در دشت شمشیر و دست بروی اندر افتاده برسان مست
نبد جای گردش دران رزمگاه شده دست لشکر ز سرما تباه
سپهدار و گردنکشان آن زمان گرفتند زاری سوی آسمان
که ای برتر از دانش و هوش و رای نه در جای و بر جای و نه زیر جای
همه بنده‌ی پرگناه توایم به بیچارگی دادخواه توایم
ز افسون و از جادوی برتری جهاندار و بر داوران داوری
تو باشی به بیچارگی دستگیر تواناتر از آتش و زمهریر
ازین برف و سرما تو فریادرس نداریم فریادرس جز تو کس
بیامد یکی مرد دانش پژوه برهام بنمود آن تیغ کوه
کجا جای بازور نستوه بود بر افسون و تنبل بران کوه بود
بجنبید رهام زان رزمگاه برون تاخت اسپ از میان سپاه
زره دامنش را بزد بر کمر پیاده برآمد بران کوه سر
چو جادو بدیدش بیامد بجنگ عمودی ز پولاد چینی بچنگ
چو رهام نزدیک جادو رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید
بیفگند دستش بشمشیر تیز یکی باد برخاست چون رستخیز
ز روی هوا ابر تیره ببرد فرود آمد از کوه رهام گرد
یکی دست با زور جادو بدست بهامون شد و بارگی برنشست
هوا گشت زان سان که از پیش بود فروزنده خورشید را رخ نمود
پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد چه آورد بر ما بروز نبرد
بدیدند ازان پس دلیران شاه چو دریای خون گشته آوردگاه
همه دشت کشته ز ایرانیان تن بی‌سران سر بی‌تنان
چنین گفت گودز آنگه بتوس که نه پیل ماند و نه آوای کوس
همه یکسره تیغها برکشیم براریم جوش ار کشند ار کشیم
همانا که ما را سر آمد زمان نه روز نبردست و تیر و کمان
بدو گفت توس ای جهاندیده مرد هوا گشت پاک و بشد باد سرد
چرا سر همی داد باید بباد چو فریادرس فره و زور داد
مکن پیشدستی تو در جنگ ما کنند این دلیران خود اهنگ ما
بپیش زمانه پذیره مشو بنزدیک بدخواه خیره مشو
تو در قلب با کاویانی درفش همی دار در چنگ تیغ بنفش
سوی میمنه گیو و بیژن بهم نگهبانش بر میسره گستهم
چو رهام و شیدوش بر پیش صف گرازه بکین برلب آورده کف
شوم برکشم گرز کین از میان کنم تن فدی پیش ایرانیان
ازین رزمگه برنگردانم اسپ مگر خاک جایم بود چون زرسپ
اگر من شوم کشته زین رزمگاه تو برکش سوی شاه ایران سپاه
مرا مرگ نامی‌تر از سرزنش بهر جای بیغاره‌ی بدکنش
چنین است گیتی پرآزار و درد ازو تا توان گرد بیشی مگرد
فزونیش یک روز بگزایدت ببودن زمانی نیفزایدت
دگر باره بر شد دم کرنای خروشیدن زنگ و هندی درای
ز بانگ سواران پرخاشخر درخشیدن تیغ و زخم تبر
ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر زمین شد بکردار دریای قیر
همه دشت بی‌تن سر و یال بود همه گوش پر زخم گوپال بود
چو شد رزم ترکان برین گونه سخت ندیدند ایرانیان روی بخت
همی تیره شد روی اختر درشت دلیران بدشمن نمودند پشت
چو توس و چو گودرز و گیو دلیر چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر
همه برنهادند جان را بکف همه رزم جستند بر پیش صف
هرآنکس که با توس در جنگ بود همه نامدار و کنارنگ بود
بپیش اندرون خون همی ریختند یلان از پس پشت بگریختند
یکی موبدی توس یل را بخواند پس پشت تو گفت جنگی نماند
نباید کت اندر میان آورند بجان سپهبد زیان آورند
به گیو دلیر آن زمان توس گفت که با مغز لشکر خرد نیست جفت
که ما را بدین گونه بگذاشتند چنین روی از جنگ برگاشتند
برو بازگردان سپه را ز راه ز بیغاره‌ی دشمن و شرم شاه
بشد گیو و لشکر همه بازگشت پر از کشته دیدند هامون و دشت
سپهبد چنین گفت با مهتران که اینست پیکار جنگ‌آوران
کنون چون رخ روز شد تیره‌گون همه روی کشور چو دریای خون
یکی جای آرام باید گزید اگر تیره شب خود توان آرمید
مگر کشته یابد بجای مغاک یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک
همه بازگشتند یکسر ز جنگ ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ
سر از کوه برزد همانگاه ماه چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه
سپهدار پیران سپه را بخواند همی گفت زیشان فراوان نماند
بدانگه که دریای یاقوت زرد زند موج بر کشور لاژورد
کسی را که زنده‌ست بیجان کنیم بریشان دل شاه پیچان کنیم
برفتند با شادمانی زجای نشستند بر پیش پرده‌سرای
همه شب ز آوای چنگ و رباب سپه را نیامد بران دشت خواب
وزین روی لشکر همه مستمند پدر بر پسر سوگوار و نژند
همه دشت پر کشته و خسته بود بخون بزرگان زمین شسته بود
چپ و راست آوردگه دست و پای نهادن ندانست کس پا بجای
همه شب همی خسته برداشتند چو بیگانه بد خوار بگذاشتند
بر خسته آتش همی سوختند گسسته ببستند و بردوختند
فراوان ز گودرزیان خسته بود بسی کشته بود و بسی بسته بود
چو بشنید گودرز برزد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش
همه مهتران جامه کردند چاک بسربر پراگند گودرز خاک
همی گفت کاندر جهان کس ندید به پیران سر این بد که بر من رسید
چرا بایدم زنده با پیر سر بخاک اندر افگنده چندین پسر
ازان روزگاری کجا زاده‌ام ز خفتان میان هیچ نگشاده‌ام
بفرجام چندین پسر ز انجمن ببینم چنین کشته در پیش من
جدا گشته از من چو بهرام پور چنان نامور شیر خودکام پور
ز گودرز چون آگهی شد بتوس مژه کرد پر خون و رخ سندروس
خروشی براورد آنگه بزار فراوان ببارید خون در کنار
همی گفت اگر نوذر پاک‌تن نکشتی بن و بیخ من بر چمن
نبودی مرا رنج و تیمار و درد غم کشته و گرم دشت نبرد
که تا من کمر بر میان بسته‌ام بدل خسته‌ام گر بجان رسته‌ام
هم‌اکنون تن کشتگان را بخاک بپوشید جایی که باشد مغاک
سران بریده سوی تن برید بنه سوی کوه هماون برید
برانیم لشکر همه همگروه سراپرده و خیمه بر سوی کوه
هیونی فرستیم نزدیک شاه دلش برفروزد فرستد سپاه
بدین من سواری فرستاده‌ام ورا پیش ازین آگهی داده‌ام
مگر رستم زال را با سپاه سوی ما فرستد بدین رزمگاه
وگرنه ز ما نامداری دلیر نماند بوردگه بر چو شیر
سپه برنشاند و بنه برنهاد وزان کشتنگان کرد بسیار یاد
ازین سان همی رفت روز و شبان پر از غم دل و ناچریده لبان
همه دیده پر خون و دل پر ز داغ ز رنج روان گشته چون پر زاغ
چو نزدیک کوه هماون رسید بران دامن کوه لشکر کشید
چنین گفت توس سپهبد بگیو که ای پر خرد نامبردار نیو
سه روزست تا زین نشان تاختی بخواب و بخوردن نپرداختی
بیا و بیاسا و چیزی بخور برامش و جامه بنمای سر
که من بی‌گمانم که پیران بجنگ پس ما بیاید کنون بی‌درنگ
کسی را که آسوده‌تر زین گروه به بیژن بمان و تو برشو بکوه
همه خستگان را سوی که کشید ز آسودگان لشکری برگزید
چنین گفت کین کوه سر جای ماست بباید کنون خویشتن کرد راست
طلایه ز کوه اندر آمد بدشت بدان تا بریشان نشاید گذشت
خروش نگهبان و آوای زنگ تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ
هم‌آنگه برآمد ز چرخ آفتاب جهان گشت برسان دریای آب
ز درگاه پیران برآمد خروش چنان شد که برخیزد از خاک جوش
بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ نباید همانا فراوان درنگ
سواران دشمن همه کشته‌اند وگر خسته از جنگ برگشته‌اند
بزد کوس و از دشت برخاست غو همی رفت پیش سپه پیشرو
رسیدند ترکان بدان رزمگاه همه رزمگه خیمه بد بی‌سپاه
بشد نزد پیران یکی مژده‌خواه که کس نیست ایدر ز ایران سپاه
ز لشکر بشادی برآمد خروش بفرمان پیران نهادند گوش
سپهبد چنین گفت با بخردان که ای نامور پرهنر موبدان
چه سازیم و این را چه دانید رای که اکنون ز دشمن تهی ماند جای
سواران لشکر ز پیر و جوان همه تیز گفتند با پهلوان
که لشکر گریزان شد از پیش ما شکست آمد اندر بداندیش ما
یکی رزمگاهست پر خون و خاک ازیشان نه هنگام بیم است و باک
بباید پی دشمن اندر گرفت ز مولش سزد گر بمانی شگفت
گریزان ز باد اندرآید بب به آید ز مولیدن ایدر شتاب
چنین گفت پیران که هنگام جنگ شود سست پای شتاب از درنگ
سپاهی بکردار دریای آب شدست انجمن پیش افراسیاب
بمانیم تا آن سپاه گران بیایند گردان و جنگ‌آوران
ازان پس بایران نمانیم کس چنین است رای خردمند و بس
بدو گفت هومان که ای پهلوان مرنجان بدین کار چندین روان
سپاهی بدان زور و آن جوش و دم شدی روی دریا ازیشان دژم
کنون خیمه و گاه و پرده‌سرای همه مانده برجای و رفته ز جای
چنان دان که رفتن ز بیچارگیست نمودن بما پشت یکبارگیست
نمانیم تا نزد خسرو شوند بدرگاه او لشکری نو شوند
ز زابلستان رستم آید بجنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ
کنون ساختن باید و تاختن فسونها و نیرنگها ساختن
چو گودرز را با سپهدار توس درفش همایون و پیلان و کوس
همه بی‌گمانی بچنگ آوریم بد آید چو ایدر درنگ آوریم
چنین داد پاسخ بدو پهلوان که بیداردل باش و روشن‌روان
چنان کن که نیک‌اختر و رای تست که چرخ فلک زیر بالای تست
پس لشکر اندر گرفتند راه سپهدار پیران و توران سپاه
به لهاک فرمود کاکنون مایست بگردان عنان با سواری دویست
بدو گفت مگشای بند از میان ببین تا کجایند ایرانیان
همی رفت لهاک برسان باد ز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت طلایه بدیدش بتاریک دشت
خروش آمد از کوه و آوای زنگ ندید ایچ لهاک جای درنگ
بنزدیک پیران بیامد ز راه بدو آگهی داد ز ایران سپاه
که ایشان بکوه هماون درند همه بسته بر پیش راه گزند
بهومان بفرمود پیران که زود عنان و رکیبت بباید بسود
ببر چند باید ز لشکر سوار ز گردان گردنکش نامدار
که ایرانیان با درفش و سپاه گرفتند کوه هماون پناه
ازین رزم رنج آید اکنون بروی خرد تیز کن چاره‌ی کار جوی
گر آن مرد با کاویانی درفش بیاری، شود روی ایشان بنفش
اگر دستیابی بشمشیر تیز درفش و همه نیزه کن ریزریز
من اینک پس‌اندر چو باد دمان بیایم نسازم درنگ و زمان
گزین کرد هومان ز لشکر سوار سپردار و شمشیرزن سی‌هزار
چو خورشید تابنده بنمود تاج بگسترد کافور بر تخت عاج
پدید آمد از دور گرد سپاه غو دیده‌بان آمد از دیده‌گاه
که آمد ز ترکان سپاهی پدید بابر سیه گردشان برکشید
چو بشنید جوشن بپوشید توس برآمد دم بوق و آوای کوس
سواران ایران همه همگروه رده برکشیدند بر پیش کوه
چو هومان بدید آن سپاه گران گراییدن گرز و تیغ سران
چنین گفت هومان بگودرز و توس کز ایران برفتید با پیل و کوس
سوس شهر ترکان بکین آختن بدان روی لشکر برون تاختن
کنون برگزیدی چو نخچیر کوه شدستی ز گردان توران ستوه
نیایدت زین کار خود شرم و ننگ خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ
چو فردا برآید ز کوه آفتاب کنم زین حصار تو دریای آب
بدانی که این جای بیچارگیست برین کوه خارا بباید گریست
هیونی بپیران فرستاد زود که اندیشه‌ی ما دگرگونه بود
دگرگونه بود آنچ انداختیم بریشان همی تاختن ساختیم
همه کوه یکسر سپاهست و کوس درفش از پس پشت گودرز و توس
چنان کن که چون بردمد چاک روز پدید آید از چرخ گیتی فروز
تو ایدر بوی ساخته با سپاه شده روی هامون ز لشکر سیاه
فرستاده نزدیک پیران رسید بجوشید چون گفت هومان شنید
بیامد شب تیره هنگام خواب همی راند لشکر بکردار آب
چو خورشید زان چادر قیرگون غمی شد بدرید و آمد برون
سپهبد بکوه هماون رسید ز گرد سپه کوه شد ناپدید
بهومان چنین گفت کز رزمگاه مجنب و مجنبان از ایدر سپاه
شوم تا سپهدار ایرانیان چه دارد بپا اختر کاویان
بکوه هماون که دادش نوید بدین بودن اکنون چه دارد امید
بیامد بنزدیک ایران سپاه سری پر ز کینه دلی پرگناه
خروشید کای نامبردار توس خداوند پیلان و گوپال و کوس
کنون ماهیان اندر آمد به پنج که تا تو همی رزم جویی برنج
ز گودرزیان آن کجا مهترند بدان رزمگاهت همه بی‌سرند
تو چون غرم رفتستی اندر کمر پر از داوری دل پر از کینه سر
گریزان و لشکر پس اندر دمان بدام اندر آیی همی بی‌گمان
چنین داد پاسخ سرافراز توس که من بر دروغ تو دارم فسوس
پی کین تو افگندی اندر جهان ز بهر سیاوش میان مهان
برین گونه تا چند گویی دروغ دروغت بر ما نگیرد فروغ
علف تنگ بود اندران رزمگاه ازان بر هماون کشیدم سپاه
کنون آگهی شد بشاه جهان بیاید زمان تا زمان ناگهان
بزرگان لشکر شدند انجمن چو دستان و چون رستم پیلتن
چو جنبیدن شاه کردم درست نمانم بتوران بر و بوم و رست
کنون کامدی کار مردان ببین نه گاه فریبست و روز کمین
چو بشنید پیران ز هر سو سپاه فرستاد و بگرفت بر کوه راه
بهر سو ز توران بیامد گروه سپاه انجمن کرد بر گرد کوه
بریشان چو راه علف تنگ شد سپهبد سوی چاره‌ی جنگ شد
چنین گفت هومان بپیران گرد که ما را پی کوه باید سپرد
یکی جنگ سازیم کایرانیان نبندند ازین پس بکینه میان
بدو گفت پیران که بر ماست باد نکردست با باد کس رزم یاد
ز جنگ پیاده بپیچید سر شود تیره دیدار پرخاشخر
چو راه علف تنگ شد بر سپاه کسی کوه خارا ندارد نگاه
همه لشکر آید بزنهار ما ازین پس نجویند پیکار ما
بریشان کنون جای بخشایش است نه هنگام پیکار و آرایش است
رسید این سگالش بگودرز و توس سر سرکشان خیره گشت از فسوس
چنین گفت با توس گودرز پیر که ما را کنون جنگ شد ناگزیر
سه روز ار بود خوردنی بیش نیست ز یکسو گشاده رهی پیش نیست
نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه چنین چند باشد سپه گرسنه
کنون چون شود روی خورشید زرد پدید آید آن چادر لاژورد
بباید گزیدن سواران مرد ز بالا شدن سوی دشت نبرد
بسان شبیخون یکی رزم سخت بسازیم تا چون بود یار بخت
اگر یک بیک تن بکشتن دهیم وگر تاج گردنکشان برنهیم
چنین است فرجام آوردگاه یکی خاک یابد یکی تاج و گاه
ز گودرز بشنید توس این سخن سرش گشت پردرد و کین کهن
ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد دگر سو بشیدوش و خراد گرد
درفش خجسته بگستهم داد بسی پند و اندرزها کرد یاد
خود و گیو و گودرز و چندی سران نهادند بر یال گرزگران
بسوی سپهدار پیران شدند چو آتش بقلب سپه بر زدند
چو دریای خون شد همه رزمگاه خروشی برآمد بلند از سپاه
درفش سپهبد بدو نیم شد دل رزمجویان پر از بیم شد
چو بشنید هومان خروش سپاه نشست از بر تازی اسپی سیاه
بیامد ز لشکر بسی کشته دید بسی بیهش از رزم برگشته دید
فرو ریخت از دیده خون بر برش یکی بانگ زد تند بر لشکرش
چنین گفت کایدر طلایه نبود شما را ز کین ایچ مایه نبود
بهر یک ازیشان ز ما سیسدست بوردگه خواب و خفتن بدست
هلا تیغ و گوپالها برکشید سپرهای چینی بسر در کشید
ز هر سو بریشان بگیرید راه کنون کز بره بر کشد تیغ ماه
رهایی نباید که یابند هیچ بدین سان چه باید درنگ و بسیچ
برآمد خروشیدن کرنای بهر سو برفتند گردان ز جای
گرفتندشان یکسر اندر میان سواران ایران چو شیر ژیان
چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ که گفتی همی گرز بارد ز میغ
شب تار و شمشیر و گرد سپاه ستاره نه پیدا نه تابنده ماه
ز جوشن تو گفتی ببار اندرند ز تاری بدریای قار اندرند
بلشکر چنین گفت هومان که بس ازین مهتران مفگنید ایچ کس
همه پیش من دستگیر آورید نباید که خسته بتیر آورید
چنین گفت لشکر ببانگ بلند که اکنون به بیچارگی دست بند
دهید ار بگرز و بژوپین دهید سران را ز خون تاج بر سر نهید
چنین گفت با گیو و رهام توس که شد جان ما بی‌گمان بر فسوس
مگر کردگار سپهر بلند رهاند تن و جان ما زین گزند
اگر نه بچنگ عقاب اندریم وگر زیر دریای آب اندریم
یکی حمله بردند هر سه به هم چو برخیزد از جای شیر دژم
ندیدند کس یال اسپ و عنان ز تنگی بچشم اندر آمد سنان
چنین گفت هومان بواز تیز که نه جای جنگست و راه گریز
برانگیخت از جایتان بخت بد که تا بر تن بدکنش بد رسد
سه جنگ آور و خوار مایه سپاه بماندند یکسر بدین رزمگاه
فراوان ز رستم گرفتند یاد کجا داد در جنگ هر جای داد
ز شیدوش، وز بیژن گستهم بسی یاد کردند بر بیش و کم
که باری کسی را ز ایران سپاه بدی یارمان اندرین رزمگاه
نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیم که خیره بکام نهنگ آمدیم
دریغ آن در و گاه شاه جهان که گیرند ما را کنون ناگهان
تهمتن به زاولستانست و زال شود کار ایران کنون تال و مال
همی آمد آوای گوپال و کوس بلشکر همی دیر شد گیو و توس