شاهنامه/داستان کاموس کشانی ۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(داستان کاموس کشانی ۲)
'
کاموس، در شاهنامه، مبارزی کشانی و یکی از امرای زیردست افراسیاب است که در جنگی به همین نام (داستان کاموس کشانی) که بین ایرانیان و تورانیان درگرفت برای یاری کردن به تورانیان شرکت کرد.در این جنگ ابتدا رُهام پسر گودرز از طرف سپاه ایرانیان به مبارزه با کاموس پرداخت ولی بعد از مبارزه تن به تن شکست خورده و به کوه فرار کرد و بعد از آن رستم جلو آمد و کاموس را به مبارزه طلبید و بعد از یک جنگ تن به تن خمّ کمند گرفت و کشت.


 اگر لشکر ما پذیره شوندسواران بدخواه چیره شوند 
 همه دست یکسر بیزدان زنیممنی از تن خویش بفگنیم 
 مگر دست گیرد جهاندار ماوگر نه بد است اختر کار ما 
 کنون نامداران زرینه کفشبباشید با کاویانی درفش 
 ازین کوه پایه مجنبید هیچنه روز نبرد است و گاه بسیچ 
 همانا که از ما بهر یک دویستفزونست بدخواه اگر بیش نیست 
 بدو گفت گودرز اگر کردگاربگرداند از ما بد روزگار 
 به بیشی و کمی نباشد سخندل و مغز ایرانیان بد مکن 
 اگر بد بود بخشش آسمانبپرهیز و بیشی نگردد زمان 
 تو لشکر بیارای و از بودنیروان را مکن هیچ بشخودنی 
 بیاراست لشکر سپهدار توسبپیلان جنگی و مردان و کوس 
 پیاده سوی کوه شد با بنهسپهدار گودرز بر میمنه 
 رده برکشیده همه یکسرهچو رهام گودرز بر میسره 
 ز نالیدن کوس با کرنایهمی آسمان اندر آمد ز جای 
 دل چرخ گردان بدو چاک شدهمه کام خورشید پرخاک شد 
 چنان شد که کس روی هامون ندیدز بس گرد کز رزمگه بردمید 
 ببارید الماس از تیره میغهمی آتش افروخت از گرز و تیغ 
 سنانهای رخشان و تیغ سراندرفش از بر و زیر گرز گران 
 هوا گفتی از گرز و از آهنستزمین یکسر از نعل در جوشنست 
 چو دریای خون شد همه دشت و راغجهان چون شب و تیغها چون چراغ 
 ز بس ناله‌ی کوس با کرنایهمی کس ندانست سر را ز پای 
 سپهبد به گودرز گفت آن زمانکه تاریک شد گردش آسمان 
 مرا گفته بود این ستاره‌شناسکه امروز تا شب گذشته سه پاس 
 ز شمشیر گردان چو ابر سیاههمی خون فشاند بوردگاه 
 سرانجام ترسم که پیروزگرنباشد مگر دشمن کینه ور 
 چو شیدوش و رهام و گستهم و گیوزره‌دار خراد و برزین نیو 
 ز صف در میان سپاه آمدندجگر خسته و کینه‌خواه آمدند 
 بابر اندر آمد ز هر سو غریوبسان شب تار و انبوه دیو 
 وزان روی هومان بکردار کوهبیاورد لشکر همه همگروه 
 وزان پس گزیدند مردان مردکه بردشت سازند جای نبرد 
 گرازه سر گیوگان با نهلدو گرد گرانمایه‌ی شیردل 
 چو رهام گودرز و فرشیدوردچو شیدوش و لهاک شد هم نبرد 
 ابا بیژن گیو کلباد راکه بر هم زدی آتش و باد را 
 ابا شطرخ نامور گیو رادو گرد گرانمایه‌ی نیو را 
 چو گودرز و پیران و هومان و توسنبد هیچ پیدا درنگ و فسوس 
 چنین گفت هومان که امروز کارنباید که چون دی بود کارزار 
 همه جان شیرین بکف برنهیدچو من برخروشم دمید و دهید 
 تهی کرد باید ازیشان زمیننباید که آیند زین پس بکین 
 بپیش اندر آمد سپهدار توسپیاده بیاورد و پیلان و کوس 
 صفی برکشیدند پیش سوارسپردار و ژوپین‌ور و نیزه‌دار 
 مجنبید گفت ایچ از جای خویشسپر با سنان اندرارید پیش 
 ببینیم تا این نبرده سرانچگونه گزارند گرز گران 
 ز ترکان یکی بود بازور نامبافسوس بهر جای گسترده کام 
 بیاموخته کژی و جادویبدانسته چینی و هم پهلوی 
 چنین گفت پیران بافسون پژوهکز ایدر برو تا سر تیغ کوه 
 یکی برف و سرما و باد دمانبریشان بیاور هم اندر زمان 
 هوا تیره‌گون بود از تیر ماههمی گشت بر کوه ابر سیاه 
 چو بازور در کوه شد در زمانبرآمد یکی برف و باد دمان 
 همه دست آن نیزه‌داران ز کارفروماند از برف در کارزار 
 ازان رستخیز و دم زمهریرخروش یلان بود و باران تیر 
 بفرمود پیران که یکسر سپاهیکی حمله سازید زین رزمگاه 
 چو بر نیزه بر دستهاشان فسردنیاراست بنمود کس دست برد 
 وزان پس برآورد هومان غریویکی حمله آورد برسان دیو 
 بکشتند چندان ز ایران سپاهکه دریای خون گشت آوردگاه 
 در و دشت گشته پر از برف و خونسواران ایران فتاده نگون 
 ز کشته نبد جای رفتن بجنگز برف و ز افگنده شد جای تنگ 
 سیه گشت در دشت شمشیر و دستبروی اندر افتاده برسان مست 
 نبد جای گردش دران رزمگاهشده دست لشکر ز سرما تباه 
 سپهدار و گردنکشان آن زمانگرفتند زاری سوی آسمان 
 که ای برتر از دانش و هوش و راینه در جای و بر جای و نه زیر جای 
 همه بنده‌ی پرگناه توایمبه بیچارگی دادخواه توایم 
 ز افسون و از جادوی برتریجهاندار و بر داوران داوری 
 تو باشی به بیچارگی دستگیرتواناتر از آتش و زمهریر 
 ازین برف و سرما تو فریادرسنداریم فریادرس جز تو کس 
 بیامد یکی مرد دانش پژوهبرهام بنمود آن تیغ کوه 
 کجا جای بازور نستوه بودبر افسون و تنبل بران کوه بود 
 بجنبید رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از میان سپاه 
 زره دامنش را بزد بر کمرپیاده برآمد بران کوه سر 
 چو جادو بدیدش بیامد بجنگعمودی ز پولاد چینی بچنگ 
 چو رهام نزدیک جادو رسیدسبک تیغ تیز از میان برکشید 
 بیفگند دستش بشمشیر تیزیکی باد برخاست چون رستخیز 
 ز روی هوا ابر تیره ببردفرود آمد از کوه رهام گرد 
 یکی دست با زور جادو بدستبهامون شد و بارگی برنشست 
 هوا گشت زان سان که از پیش بودفروزنده خورشید را رخ نمود 
 پدر را بگفت آنچ جادو چه کردچه آورد بر ما بروز نبرد 
 بدیدند ازان پس دلیران شاهچو دریای خون گشته آوردگاه 
 همه دشت کشته ز ایرانیانتن بی‌سران سر بی‌تنان 
 چنین گفت گودز آنگه بتوسکه نه پیل ماند و نه آوای کوس 
 همه یکسره تیغها برکشیمبراریم جوش ار کشند ار کشیم 
 همانا که ما را سر آمد زماننه روز نبردست و تیر و کمان 
 بدو گفت توس ای جهاندیده مردهوا گشت پاک و بشد باد سرد 
 چرا سر همی داد باید ببادچو فریادرس فره و زور داد 
 مکن پیشدستی تو در جنگ ماکنند این دلیران خود اهنگ ما 
 بپیش زمانه پذیره مشوبنزدیک بدخواه خیره مشو 
 تو در قلب با کاویانی درفشهمی دار در چنگ تیغ بنفش 
 سوی میمنه گیو و بیژن بهمنگهبانش بر میسره گستهم 
 چو رهام و شیدوش بر پیش صفگرازه بکین برلب آورده کف 
 شوم برکشم گرز کین از میانکنم تن فدی پیش ایرانیان 
 ازین رزمگه برنگردانم اسپمگر خاک جایم بود چون زرسپ 
 اگر من شوم کشته زین رزمگاهتو برکش سوی شاه ایران سپاه 
 مرا مرگ نامی‌تر از سرزنشبهر جای بیغاره‌ی بدکنش 
 چنین است گیتی پرآزار و دردازو تا توان گرد بیشی مگرد 
 فزونیش یک روز بگزایدتببودن زمانی نیفزایدت 
 دگر باره بر شد دم کرنایخروشیدن زنگ و هندی درای 
 ز بانگ سواران پرخاشخردرخشیدن تیغ و زخم تبر 
 ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیرزمین شد بکردار دریای قیر 
 همه دشت بی‌تن سر و یال بودهمه گوش پر زخم گوپال بود 
 چو شد رزم ترکان برین گونه سختندیدند ایرانیان روی بخت 
 همی تیره شد روی اختر درشتدلیران بدشمن نمودند پشت 
 چو توس و چو گودرز و گیو دلیرچو شیدوش و بیژن چو رهام شیر 
 همه برنهادند جان را بکفهمه رزم جستند بر پیش صف 
 هرآنکس که با توس در جنگ بودهمه نامدار و کنارنگ بود 
 بپیش اندرون خون همی ریختندیلان از پس پشت بگریختند 
 یکی موبدی توس یل را بخواندپس پشت تو گفت جنگی نماند 
 نباید کت اندر میان آورندبجان سپهبد زیان آورند 
 به گیو دلیر آن زمان توس گفتکه با مغز لشکر خرد نیست جفت 
 که ما را بدین گونه بگذاشتندچنین روی از جنگ برگاشتند 
 برو بازگردان سپه را ز راهز بیغاره‌ی دشمن و شرم شاه 
 بشد گیو و لشکر همه بازگشتپر از کشته دیدند هامون و دشت 
 سپهبد چنین گفت با مهترانکه اینست پیکار جنگ‌آوران 
 کنون چون رخ روز شد تیره‌گونهمه روی کشور چو دریای خون 
 یکی جای آرام باید گزیداگر تیره شب خود توان آرمید 
 مگر کشته یابد بجای مغاکیکی بستر از ریگ و چادر ز خاک 
 همه بازگشتند یکسر ز جنگز خویشان روان خسته و سر ز ننگ 
 سر از کوه برزد همانگاه ماهچو بر تخت پیروزه، پیروز شاه 
 سپهدار پیران سپه را بخواندهمی گفت زیشان فراوان نماند 
 بدانگه که دریای یاقوت زردزند موج بر کشور لاژورد 
 کسی را که زنده‌ست بیجان کنیمبریشان دل شاه پیچان کنیم 
 برفتند با شادمانی زجاینشستند بر پیش پرده‌سرای 
 همه شب ز آوای چنگ و ربابسپه را نیامد بران دشت خواب 
 وزین روی لشکر همه مستمندپدر بر پسر سوگوار و نژند 
 همه دشت پر کشته و خسته بودبخون بزرگان زمین شسته بود 
 چپ و راست آوردگه دست و پاینهادن ندانست کس پا بجای 
 همه شب همی خسته برداشتندچو بیگانه بد خوار بگذاشتند 
 بر خسته آتش همی سوختندگسسته ببستند و بردوختند 
 فراوان ز گودرزیان خسته بودبسی کشته بود و بسی بسته بود 
 چو بشنید گودرز برزد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوش 
 همه مهتران جامه کردند چاکبسربر پراگند گودرز خاک 
 همی گفت کاندر جهان کس ندیدبه پیران سر این بد که بر من رسید 
 چرا بایدم زنده با پیر سربخاک اندر افگنده چندین پسر 
 ازان روزگاری کجا زاده‌امز خفتان میان هیچ نگشاده‌ام 
 بفرجام چندین پسر ز انجمنببینم چنین کشته در پیش من 
 جدا گشته از من چو بهرام پورچنان نامور شیر خودکام پور 
 ز گودرز چون آگهی شد بتوسمژه کرد پر خون و رخ سندروس 
 خروشی براورد آنگه بزارفراوان ببارید خون در کنار 
 همی گفت اگر نوذر پاک‌تننکشتی بن و بیخ من بر چمن 
 نبودی مرا رنج و تیمار و دردغم کشته و گرم دشت نبرد 
 که تا من کمر بر میان بسته‌امبدل خسته‌ام گر بجان رسته‌ام 
 هم‌اکنون تن کشتگان را بخاکبپوشید جایی که باشد مغاک 
 سران بریده سوی تن بریدبنه سوی کوه هماون برید 
 برانیم لشکر همه همگروهسراپرده و خیمه بر سوی کوه 
 هیونی فرستیم نزدیک شاهدلش برفروزد فرستد سپاه 
 بدین من سواری فرستاده‌امورا پیش ازین آگهی داده‌ام 
 مگر رستم زال را با سپاهسوی ما فرستد بدین رزمگاه 
 وگرنه ز ما نامداری دلیرنماند بوردگه بر چو شیر 
 سپه برنشاند و بنه برنهادوزان کشتنگان کرد بسیار یاد 
 ازین سان همی رفت روز و شبانپر از غم دل و ناچریده لبان 
 همه دیده پر خون و دل پر ز داغز رنج روان گشته چون پر زاغ 
 چو نزدیک کوه هماون رسیدبران دامن کوه لشکر کشید 
 چنین گفت توس سپهبد بگیوکه ای پر خرد نامبردار نیو 
 سه روزست تا زین نشان تاختیبخواب و بخوردن نپرداختی 
 بیا و بیاسا و چیزی بخوربرامش و جامه بنمای سر 
 که من بی‌گمانم که پیران بجنگپس ما بیاید کنون بی‌درنگ 
 کسی را که آسوده‌تر زین گروهبه بیژن بمان و تو برشو بکوه 
 همه خستگان را سوی که کشیدز آسودگان لشکری برگزید 
 چنین گفت کین کوه سر جای ماستبباید کنون خویشتن کرد راست 
 طلایه ز کوه اندر آمد بدشتبدان تا بریشان نشاید گذشت 
 خروش نگهبان و آوای زنگتو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ 
 هم‌آنگه برآمد ز چرخ آفتابجهان گشت برسان دریای آب 
 ز درگاه پیران برآمد خروشچنان شد که برخیزد از خاک جوش 
 بهومان چنین گفت کاکنون بجنگنباید همانا فراوان درنگ 
 سواران دشمن همه کشته‌اندوگر خسته از جنگ برگشته‌اند 
 بزد کوس و از دشت برخاست غوهمی رفت پیش سپه پیشرو 
 رسیدند ترکان بدان رزمگاههمه رزمگه خیمه بد بی‌سپاه 
 بشد نزد پیران یکی مژده‌خواهکه کس نیست ایدر ز ایران سپاه 
 ز لشکر بشادی برآمد خروشبفرمان پیران نهادند گوش 
 سپهبد چنین گفت با بخردانکه ای نامور پرهنر موبدان 
 چه سازیم و این را چه دانید رایکه اکنون ز دشمن تهی ماند جای 
 سواران لشکر ز پیر و جوانهمه تیز گفتند با پهلوان 
 که لشکر گریزان شد از پیش ماشکست آمد اندر بداندیش ما 
 یکی رزمگاهست پر خون و خاکازیشان نه هنگام بیم است و باک 
 بباید پی دشمن اندر گرفتز مولش سزد گر بمانی شگفت 
 گریزان ز باد اندرآید بببه آید ز مولیدن ایدر شتاب 
 چنین گفت پیران که هنگام جنگشود سست پای شتاب از درنگ 
 سپاهی بکردار دریای آبشدست انجمن پیش افراسیاب 
 بمانیم تا آن سپاه گرانبیایند گردان و جنگ‌آوران 
 ازان پس بایران نمانیم کسچنین است رای خردمند و بس 
 بدو گفت هومان که ای پهلوانمرنجان بدین کار چندین روان 
 سپاهی بدان زور و آن جوش و دمشدی روی دریا ازیشان دژم 
 کنون خیمه و گاه و پرده‌سرایهمه مانده برجای و رفته ز جای 
 چنان دان که رفتن ز بیچارگیستنمودن بما پشت یکبارگیست 
 نمانیم تا نزد خسرو شوندبدرگاه او لشکری نو شوند 
 ز زابلستان رستم آید بجنگزیانی بود سهمگین زین درنگ 
 کنون ساختن باید و تاختنفسونها و نیرنگها ساختن 
 چو گودرز را با سپهدار توسدرفش همایون و پیلان و کوس 
 همه بی‌گمانی بچنگ آوریمبد آید چو ایدر درنگ آوریم 
 چنین داد پاسخ بدو پهلوانکه بیداردل باش و روشن‌روان 
 چنان کن که نیک‌اختر و رای تستکه چرخ فلک زیر بالای تست 
 پس لشکر اندر گرفتند راهسپهدار پیران و توران سپاه 
 به لهاک فرمود کاکنون مایستبگردان عنان با سواری دویست 
 بدو گفت مگشای بند از میانببین تا کجایند ایرانیان 
 همی رفت لهاک برسان بادز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد 
 چو نیمی ز تیره شب اندر گذشتطلایه بدیدش بتاریک دشت 
 خروش آمد از کوه و آوای زنگندید ایچ لهاک جای درنگ 
 بنزدیک پیران بیامد ز راهبدو آگهی داد ز ایران سپاه 
 که ایشان بکوه هماون درندهمه بسته بر پیش راه گزند 
 بهومان بفرمود پیران که زودعنان و رکیبت بباید بسود 
 ببر چند باید ز لشکر سوارز گردان گردنکش نامدار 
 که ایرانیان با درفش و سپاهگرفتند کوه هماون پناه 
 ازین رزم رنج آید اکنون برویخرد تیز کن چاره‌ی کار جوی 
 گر آن مرد با کاویانی درفشبیاری، شود روی ایشان بنفش 
 اگر دستیابی بشمشیر تیزدرفش و همه نیزه کن ریزریز 
 من اینک پس‌اندر چو باد دمانبیایم نسازم درنگ و زمان 
 گزین کرد هومان ز لشکر سوارسپردار و شمشیرزن سی‌هزار 
 چو خورشید تابنده بنمود تاجبگسترد کافور بر تخت عاج 
 پدید آمد از دور گرد سپاهغو دیده‌بان آمد از دیده‌گاه 
 که آمد ز ترکان سپاهی پدیدبابر سیه گردشان برکشید 
 چو بشنید جوشن بپوشید توسبرآمد دم بوق و آوای کوس 
 سواران ایران همه همگروهرده برکشیدند بر پیش کوه 
 چو هومان بدید آن سپاه گرانگراییدن گرز و تیغ سران 
 چنین گفت هومان بگودرز و توسکز ایران برفتید با پیل و کوس 
 سوس شهر ترکان بکین آختنبدان روی لشکر برون تاختن 
 کنون برگزیدی چو نخچیر کوهشدستی ز گردان توران ستوه 
 نیایدت زین کار خود شرم و ننگخور و خواب و آرام بر کوه و سنگ 
 چو فردا برآید ز کوه آفتابکنم زین حصار تو دریای آب 
 بدانی که این جای بیچارگیستبرین کوه خارا بباید گریست 
 هیونی بپیران فرستاد زودکه اندیشه‌ی ما دگرگونه بود 
 دگرگونه بود آنچ انداختیمبریشان همی تاختن ساختیم 
 همه کوه یکسر سپاهست و کوسدرفش از پس پشت گودرز و توس 
 چنان کن که چون بردمد چاک روزپدید آید از چرخ گیتی فروز 
 تو ایدر بوی ساخته با سپاهشده روی هامون ز لشکر سیاه 
 فرستاده نزدیک پیران رسیدبجوشید چون گفت هومان شنید 
 بیامد شب تیره هنگام خوابهمی راند لشکر بکردار آب 
 چو خورشید زان چادر قیرگونغمی شد بدرید و آمد برون 
 سپهبد بکوه هماون رسیدز گرد سپه کوه شد ناپدید 
 بهومان چنین گفت کز رزمگاهمجنب و مجنبان از ایدر سپاه 
 شوم تا سپهدار ایرانیانچه دارد بپا اختر کاویان 
 بکوه هماون که دادش نویدبدین بودن اکنون چه دارد امید 
 بیامد بنزدیک ایران سپاهسری پر ز کینه دلی پرگناه 
 خروشید کای نامبردار توسخداوند پیلان و گوپال و کوس 
 کنون ماهیان اندر آمد به پنجکه تا تو همی رزم جویی برنج 
 ز گودرزیان آن کجا مهترندبدان رزمگاهت همه بی‌سرند 
 تو چون غرم رفتستی اندر کمرپر از داوری دل پر از کینه سر 
 گریزان و لشکر پس اندر دمانبدام اندر آیی همی بی‌گمان 
 چنین داد پاسخ سرافراز توسکه من بر دروغ تو دارم فسوس 
 پی کین تو افگندی اندر جهانز بهر سیاوش میان مهان 
 برین گونه تا چند گویی دروغدروغت بر ما نگیرد فروغ 
 علف تنگ بود اندران رزمگاهازان بر هماون کشیدم سپاه 
 کنون آگهی شد بشاه جهانبیاید زمان تا زمان ناگهان 
 بزرگان لشکر شدند انجمنچو دستان و چون رستم پیلتن 
 چو جنبیدن شاه کردم درستنمانم بتوران بر و بوم و رست 
 کنون کامدی کار مردان ببیننه گاه فریبست و روز کمین 
 چو بشنید پیران ز هر سو سپاهفرستاد و بگرفت بر کوه راه 
 بهر سو ز توران بیامد گروهسپاه انجمن کرد بر گرد کوه 
 بریشان چو راه علف تنگ شدسپهبد سوی چاره‌ی جنگ شد 
 چنین گفت هومان بپیران گردکه ما را پی کوه باید سپرد 
 یکی جنگ سازیم کایرانیاننبندند ازین پس بکینه میان 
 بدو گفت پیران که بر ماست بادنکردست با باد کس رزم یاد 
 ز جنگ پیاده بپیچید سرشود تیره دیدار پرخاشخر 
 چو راه علف تنگ شد بر سپاهکسی کوه خارا ندارد نگاه 
 همه لشکر آید بزنهار ماازین پس نجویند پیکار ما 
 بریشان کنون جای بخشایش استنه هنگام پیکار و آرایش است 
 رسید این سگالش بگودرز و توسسر سرکشان خیره گشت از فسوس 
 چنین گفت با توس گودرز پیرکه ما را کنون جنگ شد ناگزیر 
 سه روز ار بود خوردنی بیش نیستز یکسو گشاده رهی پیش نیست 
 نه خورد و نه چیز و نه بار و بنهچنین چند باشد سپه گرسنه 
 کنون چون شود روی خورشید زردپدید آید آن چادر لاژورد 
 بباید گزیدن سواران مردز بالا شدن سوی دشت نبرد 
 بسان شبیخون یکی رزم سختبسازیم تا چون بود یار بخت 
 اگر یک بیک تن بکشتن دهیموگر تاج گردنکشان برنهیم 
 چنین است فرجام آوردگاهیکی خاک یابد یکی تاج و گاه 
 ز گودرز بشنید توس این سخنسرش گشت پردرد و کین کهن 
 ز یک سوی لشکر به بیژن سپرددگر سو بشیدوش و خراد گرد 
 درفش خجسته بگستهم دادبسی پند و اندرزها کرد یاد 
 خود و گیو و گودرز و چندی سراننهادند بر یال گرزگران 
 بسوی سپهدار پیران شدندچو آتش بقلب سپه بر زدند 
 چو دریای خون شد همه رزمگاهخروشی برآمد بلند از سپاه 
 درفش سپهبد بدو نیم شددل رزمجویان پر از بیم شد 
 چو بشنید هومان خروش سپاهنشست از بر تازی اسپی سیاه 
 بیامد ز لشکر بسی کشته دیدبسی بیهش از رزم برگشته دید 
 فرو ریخت از دیده خون بر برشیکی بانگ زد تند بر لشکرش 
 چنین گفت کایدر طلایه نبودشما را ز کین ایچ مایه نبود 
 بهر یک ازیشان ز ما سیسدستبوردگه خواب و خفتن بدست 
 هلا تیغ و گوپالها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشید 
 ز هر سو بریشان بگیرید راهکنون کز بره بر کشد تیغ ماه 
 رهایی نباید که یابند هیچبدین سان چه باید درنگ و بسیچ 
 برآمد خروشیدن کرنایبهر سو برفتند گردان ز جای 
 گرفتندشان یکسر اندر میانسواران ایران چو شیر ژیان 
 چنان آتش افروخت از ترگ و تیغکه گفتی همی گرز بارد ز میغ 
 شب تار و شمشیر و گرد سپاهستاره نه پیدا نه تابنده ماه 
 ز جوشن تو گفتی ببار اندرندز تاری بدریای قار اندرند 
 بلشکر چنین گفت هومان که بسازین مهتران مفگنید ایچ کس 
 همه پیش من دستگیر آوریدنباید که خسته بتیر آورید 
 چنین گفت لشکر ببانگ بلندکه اکنون به بیچارگی دست بند 
 دهید ار بگرز و بژوپین دهیدسران را ز خون تاج بر سر نهید 
 چنین گفت با گیو و رهام توسکه شد جان ما بی‌گمان بر فسوس 
 مگر کردگار سپهر بلندرهاند تن و جان ما زین گزند 
 اگر نه بچنگ عقاب اندریموگر زیر دریای آب اندریم 
 یکی حمله بردند هر سه به همچو برخیزد از جای شیر دژم 
 ندیدند کس یال اسپ و عنانز تنگی بچشم اندر آمد سنان 
 چنین گفت هومان بواز تیزکه نه جای جنگست و راه گریز 
 برانگیخت از جایتان بخت بدکه تا بر تن بدکنش بد رسد 
 سه جنگ آور و خوار مایه سپاهبماندند یکسر بدین رزمگاه 
 فراوان ز رستم گرفتند یادکجا داد در جنگ هر جای داد 
 ز شیدوش، وز بیژن گستهمبسی یاد کردند بر بیش و کم 
 که باری کسی را ز ایران سپاهبدی یارمان اندرین رزمگاه 
 نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیمکه خیره بکام نهنگ آمدیم 
 دریغ آن در و گاه شاه جهانکه گیرند ما را کنون ناگهان 
 تهمتن به زاولستانست و زالشود کار ایران کنون تال و مال 
 همی آمد آوای گوپال و کوسبلشکر همی دیر شد گیو و توس